دنباله خاطرات «ويلهلم ليتن» كنسول آلمان در تبريز:
« پنجشنبه ۲۸ ژانويه ۱۹۱۵ در كنسولگرى آمريكا با همسرم مشغول صرف ناهار بوديم كه صداى آتش پياده نظام به گوش رسيد. پس ازصرف غذا صدا شديدتر شد. به پشت بام رفتيم بفهميم چه خبر است در آنجا هم صداى مسلسل ها را شنيدم. در اين هنگام خبر رسيد كه «راغب بيك» سركنسول جديد عثمانى وارد شهر شده و عشاير كه روس ها آنها را تعقيب مى كنند، عقب نشينى كرده و در شهر تبريز در ناحيه شمال جنگ شديدى درگرفته است. به «ابراهيم فوزى بيك» فرمانده عثمانى كه نماينده مجلس عثمانى هم هست تلفن كردم. «فوزى بيك» گفت: «ديگر شهر تبريز را نمى توان نگه داشت»!از او پرسيدم خوب حالا ما چه كار بايد بكنيم، «فوزى بيك» گفت : ساعت ۳/۵ بعدازظهر پيش من بيا تا با هم حركت كنيم و از شهر خارج شويم.من خود را براى حركت آماده كردم دو كيسه پول نقره و فرمان كنسولى خودم را با تأييديه احمدشاه لاى اسباب هاى خود پنهان كردم، اسب ها را زين كرديم. ضمناً اخطار كردم كه هيچ كس نبايد از رفتن من باخبر شود. سپس يك گارى اسباب هاى مرا بار كرد، كنسول آمريكا حضور داشت، همسرم اشك مى ريخت. هنگام توديع ، كنسول آمريكا به من نزديك شد و در حالى كه دست مرا مى فشرد گفت: «اگر در راه براى شما حادثه اى پيش آمد، به شما كه فرزند عزيز من هستيد، قول مى دهم هر زمانى كه لازم باشد شهادت بدهم شما تا آخرين لحظه وظايف خود را انجام داده ايد.»
شيهه اسبان صداى او را تحت الشعاع خود قرار داد ، دو سوار در حالى كه دو پرچم سبز و قرمز را حمل مى كردند نزديك شدند پشت سر آن دوسوار پرچمدار ، يك اسكورت از سواران عشاير حركت مى كرد و بعد «فوزى بيك» به من گفت: «اگر مى خواهى با من همراه باشى بايد فوراً حركت كنى. به سرعت از همسرم و از كنسول آمريكا خداحافظى كردم و همسرم در حالى كه گريه مى كرد، با تكان دادن دست از من خداحافظى كرد.
ساعت ۱۰ شب به «گوگان» رسيديم. آن ده مثل محلى مرده به نظر مى آمد . در يك كاروانسرا اتاقى پيدا كرديم و به خواب رفتيم.
اطراف درياچه اروميه كه سطح سيمگون خود را با پرتوافشانى زيبايى نشان مى داد، بسيار گل آلود بود و اسب ها آهسته حركت مى كردند، از سمت چپ مراغه گذشتيم و مستقيماً به سوى « بناب» حركت كرديم. در «بناب» خبر شكست ارتش عثمانى كه زودتر از ما به آنجا رسيده بود، مشكل ساز شد و ما به زحمت توانستيم خود را نجات دهيم.ما نه فقط از ترس روسها فرار مى كرديم، بلكه فرار ما ناشى از شيوع خبر شكست ارتش عثمانى بود.
زيرا اگر اين خبر زودتر از رسيدن ما به ناحيه اى پخش مى شد، هر ايرانى مى توانست با تعدادى سوار ما را دستگير كند و بكشد.
سرانجام ما به همراه «فوزى بيك» كه فرمانده كل ارتش عثمانى بود، دوباره به «مياندوآب» رسيديم و اينجا همان جايى بود كه چندى پيش «فوزى بيك» روسها را شكست داده بود!!
ديدار دوباره با «مختار بيك»
در مياندوآب كه بوديم سرهنگ «حلمى بيك» رئيس ستاد نيروهاى عثمانى و «مختار بيك» آن فرمانده سواره نظام محبوب و شجاع نيز رسيدند. مختار بيك مجروح شده بود. گلوله اى در بالا از قسمت جلو ، سينه او را شكافته و از پشت خارج گرديده بود.
بزودى به مناطق كوهستانى رسيديم .
در روستاى ساوجبلاغ
من و ابراهيم «فوزى بيك» ساعت ۱۰/۵ قبل از ظهر به ساوجبلاغ رسيديم. ما را به سالن بزرگى بردند كه در آن حدود بيست نفر از سران عشاير ، در كنار ديوار و يا در وسط سالن نشسته بودند.
بزرگان عشاير عمامه هاى ابريشمى ريشه دار بر سر داشتند و كت كوتاهى كه آستين هاى دراز داشت پوشيده بودند و شال كمر آنها حدود سى و سه متر بود كه دور كمر خودشان پيچيده بودند. سپس امام جمعه شهر به ملاقات من آمد و گفت برادرش ميرزا جوادخان قاضى « ساكن برلن است و دبير سفارت ايران در پايتخت آلمان مى باشد .»
بعدازظهر آن روز «حلمى بيك» رئيس ستاد سپاهيان عثمانى و «مختار بيك» فرمانده لشگر ويژه سوار وارد ساوجبلاغ شدند. بعد«تحسين بيك» كنسول عثمانى در ساوجبلاغ وارد شد. «تحسين بيك» خوشبين بود و معتقد بود كه نيروهاى عثمانى دوباره مى توانند تبريز را بگيرند ولى از نظر من غيرممكن بود و سركردگان عشاير نيز همين عقيده را داشتند.
فرماند هان عثمانى آگاهى هاى نظامى عشاير را دست كم گرفته بودند، آنها اسلحه و تفنگ را به خوبى مى شناسند. سواران عشاير خيلى زود متوجه شدند كه افراد ارتش عثمانى بيشتر علاقه مند به سلاح هاى قديمى هستند. آنچه عشاير به آن علاقه خاصى دارند مسلسل و پياده نظام است و براى آنها دردناك بود كه مى ديدند در جنگ با روس ها پياده نظام ندارند. ضمناً از نبود نظم در ميان داوطلبان عشاير عثمانى غافل نبودند. زيرا آنها آموزش قشون روس را مى ديدند و آنها را با داوطلبان درهم ريخته و ناهمگون عثمانى مقايسه مى كردند. همين طور داوطلبان عرب كه از «موصل» و «كركوك» آمده بودند تفنگ هاى زنگ زده اى داشتند و عشاير متوجه تمامى اين نقطه ضعف هاى ارتش عثمانى بودند. در ارتش روسيه اگر يك سرباز سرخدمت حاضر نباشد افسر روسى به همه جا تلفن مى زند، در مقابل سرهنگ «حلمى» رئيس ستاد عثمانى در آذربايجان اصلاً اطلاع نداشت كه افراد او در كجا هستند و داوطلبان ارتش عثمانى براى پشتيبانى هيچ گونه مركز و مرجعى نداشتند. به سربازان عثمانى اجازه داده شده بود به اختيار خود جايى براى خفتن پيدا كنند و هر چه مى خواهند از مردم به زور بگيرند و ارتش داوطلبان هيچ اطلاعى از وضع دشمن نداشت و معلوم نبود كه مجروحان را بايد به كجا منتقل كنند؛ كوتاه سخن اين كه: تمام حركات نظامى به صورتى نامطمئن و با ناآگاهى توأم بود و ميان گروه ها ارتباط تلفنى وجود نداشت.»
«ويلهلم ليتن» در تاريخ ۱۲ فوريه ۱۹۱۵ به موصل رسيد و بعد از آن همراه وزير مختار آلمان كه از مرخصى برگشته و راهى تهران بود به ايران آمد تا آشوبگرى هاى خود را اين بار در تهران پى گيرد. دنباله خاطرات او در گزارش هاى بعدى از نظر خوانندگان گرامى خواهد گذشت.
همان روزى كه «ويلهلم ليتن» وارد موصل شد، محمدحسن ميرزا در باغى نزديك دروازه باغشاه آماده حركت به آذربايجان بود و جريان سفر او را به روايت «سردار محترم» در شماره پيشين نوشتيم. اينك ببينيم در همان روزهايى كه وليعهد راهى تبريز بود در تهران چه مى گذرد.
مورخ الدوله سپهر مؤلف كتاب «ايران در جنگ بزرگ» كه در ايام جنگ جهانى اول منشى و مترجم سفارت آلمان در تهران بود خاطرات حوادث آن روزها را به اين شرح نوشته است:
چهارشنبه ۱۸ فوريه: مركب وليعهد از بيرون دروازه باغشاه به مهرآباد نزول اجلال كرد كه مستقيماً به آذربايجان عزيمت نمايد.
پنجشنبه ۱۸ فوريه ۱۹۱۵ ـ بحران كابينه ادامه دارد اما مستوفى الممالك رئيس الوزرا مشغول رتق و فتق امور است. من (مورخ الدوله) در قصر گلستان مستوفى الممالك را ملاقات كرده و از طرف سفارت آلمان به خاطر توقيف دو تن از اتباع آلمانى به دست انگليسى ها اعتراض كردم. «هلست» آلمانى در محمره (خرمشهر) و «هميش» در اهواز بازداشت شده بودند.
مستوفى الممالك گفت: به جناب كاردار سفارت آلمان بگوييد دولت ايران در اين باب هيچ گونه تقصيرى ندارد، علت اين است كه نيروهاى عثمانى وارد خوزستان شده اند.
مستوفى ادامه داد: هر قدر به سفير كبير عثمانى و به كاردار سفارت آلمان اصرار كردم و گفتم ورود عثمانى ها به خاك ايران اثر معكوس خواهد داشت به خرجشان نرفت.
بعد انگليسها از دولت ايران خواستند در حفظ بى طرفى ايران نيروهاى ايرانى عثمانى ها را از خاك ايران بيرون كنند و چون دولت ايران نتوانست عثمانى ها را از خوزستان بيرون كند، انگليسيها گفتند حالا كه اين طور است ما خودمان دست به عمليات مى زنيم.
حال اگر من كه رئيس الوزراى ايران هستم به انگليسيها بگويم به موجب بى طرفى ايران، انگليسى هاى دستگيرشده را آزاد كنيد در جواب من خواهندگفت: «كدام بيطرفى!»!
مستوفى گفت: «ورود نيروهاى عثمانى به جنوب ايران يك ضرر ديگر هم دارد و آن اين است كه پيش از اين روسها و انگليسها با هم اختلاف داشتند و ما مى توانستيم از اين اختلاف به سود ميهن خودمان استفاده كنيم. حالا بخاطر اين جنگ ، روسها و انگليسيها دست به يكى شده اند و ايران هركارى كه بخواهد بكند روس و انگليس با هم مخالفت خواهندكرد.
يكشنبه ۲۰ فوريه ۱۹۱۵ (۵ ربيع الثانى ۱۳۳۳)
مستوفى الممالك كابينه جديد خود را معرفى كرد. در اين كابينه شاهزاده عين الدوله و پرنس علاءالسلطنه كه هردو قبلاً رئيس الوزرا بودند، شركت دارند. در همين روز وليعهد كه رفتنش به تأخير افتاده بود به طور قطعى عازم آذربايجان شد.
پنجشنبه ۲۵ فوريه ۱۹۱۵
در اين روز از طرف وزارت امورخارجه ايران نامه اى به سفارت آلمان رسيد. وزارت امورخارجه در اين نامه اظهار داشته بود:از آنجا كه آقاى «شونمان» قنسوليار آلمان در سلطان آباد (اراك) عشاير كرمانشاهان را تحريك مى كند، وزارت امورخارجه آقاى «شونمان» را به سمت قنسوليارى آلمان در كرمانشاه نمى پذيرد. آقاى «فن كاردرف» فوراً به منزل معاون الدوله غفارى وزير امورخارجه رفت و به شدت نسبت به تصميم دولت ايران اعتراض كرد.
در اين روز ساعت ۷ بعدازظهر نگارنده (مورخ الدوله سپهر) به منزل مستوفى الممالك رئيس الوزرا رفتم و نسبت به توقيف اتباع آلمانى در ايران اعتراض كردم.
در اين ملاقات مستوفى الممالك چگونگى ورود سالارالدوله پسر مظفرالدين شاه (عموى احمدشاه) را همراه با سپاهيان عثمانى به «خانقين» شرح داد و اظهارنمود: «اقدام عثمانيها كه اين شاهزاده ياغى را وارد ايران كرده اند، سبب خواهدشد كه ايران برخلاف ميل قلبى خود برضد عثمانى وارد جنگ شود.»
چون سالارالدوله عموى شاه مدعى سلطنت ايران است و هر دولتى كه روى كار بيايد چون دولت منصوب شاه مى باشد مجبور است با مدعى سلطنت وارد جنگ شود. اگر اين كابينه هم استعفا كند، كابينه بعدى مجبور است اين كار را بكند، مجلس هم طرفدار احمدشاه و مخالف سالارالدوله است.مستوفى در پايان سخنان خود گفت: خواهش مى كنم به كاردار سفارت آلمان بگوييد به عثمانى فشار بياورد و عثمانى ها سالارالدوله را از ايران دور كنند وگرنه كار به جاهاى سخت تر خواهدرسيد.
چهارشنبه ۱۰ مارس ۱۹۱۵
مستوفى الممالك رئيس الوزرا ، استعفاى خود را تقديم احمدشاه كرد. امروز تمام وقت دولت صرف قضيه «واسموس» آلمانى شد.در اينجا خاطرات مورخ الدوله سپهر منشى ايرانى سفارت آلمان را ناتمام گذاشته به قضيه «واسموس» جاسوس آلمانى كه مشهور به «لورنس « لورنس آلمانى» است مى پردازيم.«واسموس» جاسوس نابغه آلمانى همان كسى است كه با دست خالى در جنوب ايران ، يك درگيرى نظامى تمام عيار به راه انداخت و تعداد قابل توجهى از نيروهاى انگليسى را براى مدت زمان درازى سرگرم نگاهداشت.
سرگذشت واسموس
«كريستوفر سايكس» در كتاب «واسموس يا لورنس آلمانى» مى نويسد:
«واسموس آلمانى يك تنه و بدون سلاح، امپراتورى انگلستان را به مبارزه طلبيد و قسمت اعظم موفقيت عثمانى ها در سال ۱۹۱۶ مديون ابتكارات واسموس بود.»
«واسموس» آلمانى كه به ظاهر كنسول آلمان در شيراز بود، در اواخر ژانويه ۱۹۱۵ از بين النهرين عازم ايران شد.
«واسموس» در اين سفر مقدار زيادى سكه طلا و چندصندوق اعلاميه ضدانگليسى كه به لهجه هاى جنوبى ايران نوشته شده بود، به همراه داشت.
در اين هنگام دولت عثمانى و انگلستان اعلام بيطرفى دولت ايران را ناديده گرفتند و با وجود اعتراض هاى شديد دولت ايران ، يك دسته از قواى انگليس در دهانه شط العرب (اروندرود) و دسته اى ديگر براى حراست از مراكز نفتى ميان راه خرمشهر - اهواز موضع گيرى كرده بودند. و فرمانده نيروهاى انگليسى در ايران «سرپرسى كاكس» sir percy cox بود كه با «واسموس» از سالها پيش آشنايى داشت.
«واسموس» براى اين كه جلب توجه نكند، راه لرستان و پشتكوه را برگزيده بود و اين راه از كوه ها و گردنه هاى صعب العبور جنوب لرستان مى گذشت.
واسموس در شوشتر و بهبهان
با وجود پنهان كارى هاى زيركانه «واسموس» جاسوسان انگليسى رد پاى او را پيدا كردند و گروهى از نظاميان انگليسى وارد شوشتر شده ، ناگهان محل اقامت او را محاصره كردند. اما وقتى كه وارد خانه شدند خانه را خالى ديدند. معلوم شد مرغ از قفس به موقع پريده است ، در اين هنگام «واسموس» به بهبهان نرسيده بود.
واسموس به بهبهان كه رسيد ، يكى از خان هاى آن ناحيه كه دست نشانده انگليسى ها بود «واسموس» و همراهانش را ميهمان كرد. و در همان خانه ، «واسموس» و همراهانش را توقيف نمود و با شادمانى زياد به انگليسى ها پيغام داد كه بيايند و او را تحويل بگيرند. فرمانده انگليسى تعدادى سوار براى تحويل گرفتن «واسموس» فرستاد بدين ترتيب نظر مى رسيد كه كار «واسموس» تمام است اما همين كه سواره نظام انگليسى وارد بهبهان شدند ، اثرى از «واسموس» نديدند و اين جاسوس نابغه آلمانى غيب شده بود . خبر ناپديد شدن اسرارانگيز «واسموس» در سراسر خطه جنوب با شگفتى منتشر شد و مردم بوشهر خبردار شدند كه «واسموس» از «دشتستان» سردرآورده و به سوى برازجان رفته است. در اين هنگام «كاپتين فوئل» انگليسى كه ايران را خوب مى شناخت و با عشاير ايرانى آشنايى داشت و افسرى بى باك و شجاع بود داوطلب دستگيرى «واسموس» شد و راهى «برازجان» گرديد . در قريه اى كه مجاور «برازجان» بود سواران انگليسى «واسموس» را دستگير كردند و به فرمانده خود اطلاع دادند. فرمانده انگليسى خود را با شتاب به آنجا رسانيد و ديد «واسموس» مشغول صرف چاى و كشيدن چپق است و با دستگير كنندگان خود مشغول گفت وگو است.«كاپتين فوئل» دستور داد «واسموس» را فوراً به «بوشهر» منتقل كنند اما «واسموس» در ميانه راه مستحفظان خود را سرگرم كرد و ناگهان ناپديد شد. «واسموس» با شتاب خود را به شيراز رسانيد.بعد معلوم شد «واسموس» وسط راه در جايى كه «اطراق» كرده بودند ناخوشى اسب خود را بهانه كرده و نيم ساعت به نيم ساعت به طويله سركشى مى كرده است ، نزديكى هاى سپيده دم كه محافظان در خواب بودند غفلتاً به پشت اسب جسته ناپديد شده است .
كشف مدارك خرابكارى
در اين هنگام انگليسى ها «جنرال قونسول» آلمان در خليج فارس را هم كه زير نظر بود توقيف كردند.در ميان اسناد جنرال قونسول (مسيوليستمان) مداركى به دست آمد كه نشان مى داد: آلمانها قصد تخريب سيم تلگراف «هندواروپ» را دارند و با تحقيق بيشتر در مورد واسموس فهميدند منطقه نفوذ و مأموريت او به بزرگى خاك فرانسه است!
واسموس در ميان قشقايى ها
در اين هنگام«واسموس» به هر ترتيبى كه بود خود را به قلمرو عشاير رسانيد. واسموس در ملاقات با سران عشاير از خود افسانه ها ساخت و قول و قرارهايش را براى مبارزه با انگليسى ها با «رؤساى عشاير » گذاشت آنگاه با خيال راحت راهى كازرون شد. راه قلمرو قشقايى تا كازرون از صعب العبورترين راههاى ايران است؛ از قريه «والكى» واقع در جلگه بوشهر بايد از كتل بسيار بلندى بالا رفت، هنوز به قله نرسيده سراشيبى بسيار تندى است كه در انتهاى آن يك گردنه تنگ پيدا مى شود.
از آنجا دوباره يك ارتفاع ترسناكى پيش روست. قدرى دورتر از آن يك دره است و بعد از آن يك كوه سنگى سر به آسمان كشيده به نام «كتل طمارج» و اطراف آن تپه هاى جدا جدا به «تنگ تركان» مى رسد و سرانجام دشت كازرون پديدار مى شود با نارنجستان ها و نخلستان هايش. «واسموس» چند روزى را در كازرون ماند و با يكى از خان ها به بررسى اوضاع و احوال سياسى منطقه پرداخت و چند روز بعد به شيراز رسيد وبه محض رسيدن به شهر يكسره به قرارگاه ژاندارمرى رفت. صاحب منصبان ژاندارمرى كه زير فرمان افسران سوئدى اداره مى شد عموماً طرفدار آلمان ها بودند. مقدم «واسموس» را گرامى داشتند و شرايطى فراهم ساختند تا او با مخبرالسلطنه والى (استاندار) فارس و رؤساى عشاير آن منطقه ديدار و گفت وگو كند.
فرداى آن روز به كوشش افسران ژاندارمرى و طرفداران آلمان در شيراز ، والى فارس كالسكه خود را به اقامتگاه «واسموس» فرستاد و او براى ديدار فرمانرواى فارس عازم كاخ استاندارى شد.
جايزه براى كشته يا زنده واسموس
در اين هنگام انگليس ها در بين النهرين (عراق امروز) به پيروزى هايى دست يافته بودند و در بنادر جاسك، چابهار، بندر لنگه و بندرعباس پايگاه هايى داشتند.
«سرجان نيكسون» فرمانده نظامى بوشهر با احساس خطر جنگ به تقويت مواضع سربازان انگليسى پرداخت و در تاريخ ۱۲ ژوئيه ۱۹۱۵ دو تن از صاحب منصبان انگليسى را به صورت پيشقراول به دو فرسنگى بوشهر فرستاد.
اين دو صاحب منصب انگليسى با سه تن از همراهانشان در جا كشته شدند و معلوم شد علاوه بر مجاهدين و عشاير مسلح كه بالغ بر يك هزار نفر بودند، عده ديگرى نيز با خنجر و چماق و سنگ و سلاح هاى سرد به جهاد آمده اند. در اين هنگام زمانى كه حمله عمومى آغاز شد انگليس ها كه از پيش توپ ها و مسلسل ها را در سنگرهاى ناپيدا پنهان كرده بودند همزمان با هجوم عمومى عشاير، مهاجمان را به گلوله بستند و قدرت آتش آنچنان بود كه افراد عشاير با تمام مقاومت ها و از جان گذشتگى ها يشان ناچار به عقب نشينى شدند و بدين ترتيب زحمات چهارماهه «واسموس» كه از ماه ژوئيه ۱۹۱۵ آغاز شده بود به هدر رفت. با شكست عشاير و مجاهدان از نيروهاى انگليسى، «كاپتين فوئل» صاحب منصب ماجراجوى انگليسى براى زنده يا مرده «واسموس» جايزه اى تعيين و اعلام كرد. انگليسى ها براى آن كه آوازه شهرت «واسموس» بيش از اين فراگير نشود اين اقدام «كاپتين فوئل» را تقبيح كردند .
ادامه دارد