|
|
|
معماى پليسى شماره ۱۳۳
دخترهفت تيركش
|
|
|
مهدى ابراهيمى عصر روز جمعه بود كه به بازپرس شمس اطلاع داده شد در پارك جمشيديه تيراندازى اى رخ داده و پسر جوانى به قتل رسيده است. يك ساعتى در مسير بود، تلفنى از مأموران كه سر صحنه حاضر بودند خواسته بود هيچ كس صحنه را به هم نزند و جسد را جابه جا نكند. وقتى به پارك رسيد جمعيت زيادى را برابر ضلع جنوبى پارك ديد، همه لابه لاى خودروهايشان به تماشاى صحنه قتل پسر جوان ايستاده بودند، از نوار زردرنگ صحنه جرم خبرى نبود و به جاى آن سربازان كلانترى دست در دست هم يك حصار انسانى به شعاع ۵۰ متر ساخته بودند. با ديدن بازپرس راه را باز كردند، جسد پسر جوان و شيك پوشى برابر ديدگانش بود، خون زيادى در اطراف جسد بود كه روى فرمان و باك بنزين يك موتوسيكلت خم شده و همراه موتور با پهلو روى آسفالت افتاده بود. به جسد نزديك شد، تلفن همراهى كه به كمر شلوار او بسته شده بود، زنگ مى خورد، هنوز بالاى سرش خم نشده بود كه تعادلش را از دست داد و در حال افتادن روى زمين زين موتور را گرفت و خود را كنترل كرد. بازپرس از اين كه صحنه جنايت به هم نخورده بود، خوشحال شد، دست چپش را كه خاكى شده بود به دست راستش كوبيد، بعد بلند شد و قدمى به جلوتر گذاشت، جاى اصابت گلوله درست پشت گردن پسر جوان بود و روى موهاى اطراف آن و يقه لباس آثارى از سوختگى سطحى ديده مى شد. در محلى كه صورت مقتول به سمت آسفالت زمين بود خون زيادى ريخته شده و اين نشان مى داد كه گلوله با شتاب زيادى از سر پسر جوان خارج شده است. وقتى به سمت سروان نادرى رفت شنيد كه پوكه اسلحه كمرى از نوع ۹ ميلى مترى در سمت راست موتوسيكلت پيدا شده است، اما از مرمى گلوله اثرى به دست نيامده است. مقتول مهران، نام داشت و يكى از قاچاقچيان در تعقيب پليس بود، همين كافى به نظر مى رسيد، قتل با اين شيوه به احتمال زياد به خاطر اختلافات درون گروهى صورت گرفته بود و رديابى تيرانداز جنايت سخت به نظر مى رسيد. وقتى بازپرس شمس با اين تصور خواست زنجير امنيتى را ترك كند از سروان شنيد كه يك زن قاتل است، نمى دانست اين ادعا با چه دليلى بيان مى شود، سروان گفت: ـ يك شاهد داريم كه به همراه پسر عمويش به پارك آمده بود، آنان ديده اند دخترى تيراندازى كرده است، البته پسرعموى اين شاهد از ترس بى هوش شده و هم اكنون در درمانگاهى در مراقبت است بازپرس وقتى پرسيد كه غير از اين ۲ پسر چه كسانى دختر هفت تيركش را ديده اند؟ شنيد برخى از رهگذران دخترى را در حالى كه ترسيده بود و مرتب داد مى زد «كشتم، كشتم!» همراه راننده جوانى ديده اند كه با سرعت از محل حادثه دور شده اند و شماره خودرو را هم يادداشت كرده اند. چشمان بازپرس برقى زد، يك سرنخ و يك مظنون در برابرش قرار داشتند، خواست تا با شاهد صحبتى داشته باشد و شنيد او در درمانگاه نزد پسر عمويش است. درمانگاه خيلى خلوت بود، پسر ۲۲ ساله اى كه ترس از چهره اش مى باريد، مدام با تلفن همراهش حرف مى زد و سعى داشت كسى صدايش را نشنود. سمت او رفت و جلوى قدم زدن هايش را گرفت سپس آرام گفت: «لطف كنيد مكالمه را قطع كنيد، بايد به چند سؤال جواب بدهيد». احسان، روبه بازپرس كرد و گفت: «هرچه بود را به مأموران گفتم: چرا راحتم نمى گذاريد!» بازپرس خيلى خود را كنترل كرد و گفت: ـ من بازپرس پرونده ام، شما بايد بازجويى بشويد. احسان، از جديت گفتار بازپرس پى برد بايد روى صندلى بنشيند . هميشه به اين پارك مى آيى؟ اينجا به خانه ما دور است، سالى يكى، دو بار بيش تر اين طرف ها نمى آييم. از چه زمانى در پارك بودى؟ از صبح به همراه پسرعمويم به اينجا آمديم تا مقدارى تفريح كنيم همين! از زمان تيراندازى بگو؟ گرسنه مان شده بود، مى خواستيم به خانه برويم، حدود ساعت ۵ عصر بود از بالاى پارك پايين آمديم، موتورمان نزديك در خروجى و محل پاركينگ خودروها بود، وقتى نزديك آن شديم صداى بلند ضبط خودرويى به گوشمان خورد، برگشتيم ديديم در گوشه اى دختر و پسرى داخل پرايد آلبالويى رنگى در گوشه اى نشسته اند و انگار منتظر كسى بودند. مقتول كجا بود؟ هنوز نيامده بود، وقتى سوار موتوسيكلت شديم و خواستم استارت بزنم ديدم جوان موتورسوارى با رسيدن به پرايد به دختر جوان اشاره كرد و ۱۰ قدم جلوتر ايستاد، مشتاق شدم تا پى به اين ملاقات ببرم، آن دختر از پرايد پياده شد و در حالى كه مى خنديد به مقتول نزديك شد و بدون مكثى روى زين نشست، موتور آنان خاموش بود و هر دو در گوشى حرف مى زدند، ناگهان ديدم دختر دست به جيب مانتويش كرد اسلحه كوچكى درآورد، آن را به سمت سر جوان نشانه گرفت و شليك كرد. بعد چه شد؟ دختر سريع به سمت خودرو دويد، داد مى زد «كشتم، كشتم!» او و پسر همراهش با سرعت رفتند و چون پسرعمويم غش كرده بود نتوانستم تعقيبش كنم. مقتول يا قاتل را مى شناسى؟ مقتول را نمى شناسم اما اگر قاتل را ببينم حتماً پسر همراهش را به طور كامل مى شناسم. بازجويى تمام شد و بازپرس با ديدن پسرعموى «احسان» كه حالش بهتر شده بود او را سؤال پيچ كرد، همه داستان همانى بود كه احسان، تعريف كرده بود و حرف ۲ پسرعمو تفاوتى با هم نداشت. با دستور بازپرس، صاحب خودروى پرايد كه «مصطفى» نام داشت وقتى از خانه اش در نظام آباد خارج شده بود، بازداشت شد، او ابتدا سعى كرد مقاومت كند، اما هيكل تنومندش نيز به دادش نرسيد. حدود ۳ ساعت طول كشيد كه مصطفى، سرنخى از دخترى به نام كيميا، داد كه به او علاقه زيادى داشت، اما يك مزاحم بين آن دو وجود داشت به خاطر همين روز جنايت به پارك جمشيديه رفته بودند تا با مهران، ملاقت كنند و كيميا از اين قاچاقچى مواد مخدر بخواهد تا دست از سرش بردارد. بازپرس از مصطفى، پرسيد، چه كسى تيراندازى كرد: ـ من داخل پرايد بودم و سعى داشتم آن دو را نگاه نكنم، سمت حركتم نيز مخالف ايستادن آنان بود، گاهى در آينه آن هم خيلى مبهم مى توانستم كيميا و مهران را ببينم، وقتى صداى شليكى شنيده شد ديدم كيميا فرياد مى زند «كشتند! كشتند!» بعد سوار خودرويم شد و خواست فرار كنيم، همين! هنوز غروب نشده بود كه كيميا، نيز دستگير و به دفتر كار بازپرس انتقال داده شد، او آرام نشسته و دلهره اى نداشت وقتى شنيد اتهامش قتل «مهران» است خنديد و گفت: ـ مهران، او مرا كشته است يا من او را؟! خيلى نامرد بود و حقش همان مرگ بود. پس قبول دارى قاتل هستى؟ من قاتل نيستم، اين تهمت ها را به من نچسبانيد، ممكن است روزى شرارت مى كردم، اما دليلش اعتياد بود، وقتى مصطفى را شناختم معناى زندگى را فهميدم، مهران مى خواست اين شيرينى را از من بگيرد. پس تو مهران را به قتل رساندى تا مانعى نباشد؟ - من او را نكشتم، تقدير اين بود كه اختلاف بين مواد فروش ها من را راحت كند، قاتلان را مى شناسم. از زمان حادثه بگو؟ - من رفتم سر قرار بامهران، خواستم التماس كنم تا ديگر با من كارى نداشته باشد. وقتى به آنجا رسيدم او هنوز نيامده بود، چند دقيقه اى گذشت و سر و كله اش پيدا شد، در فاصله ۲۰ مترى ما نگه داشت، البته مصطفى خودرو را به سمت خروجى پاركينگ چرخانده بود، خواستم از خودرو پياده شوم كه متوجه ۲ جوان موتور سوار شدم، آنها خارج از پاركينگ نگه داشته بودند، وقتى دقيق شدم آن دو را شناختم همان ۲ پسر عمو ها بودند كه در گروه مهران، كار مى كردند. گمان مى كنم «احسان» و «حسن» بودند، عكس هاى آن دو را در آلبوم مقتول ديده بودم ولى با آنان رو در رو نشده بودم، تصور كردم همراه مهران هستند و او خواسته تا دورتر از ما مراقبش باشند. پشت به پرايد و دو پسر عمو ها سمت مهران كه با تلفن همراهش حرف مى زد و توجهى به عقب خود نداشت رفتم، در يك قدمى اش بودم كه صداى ايستادن موتور را در پشت سرم شنيدم به سمت آن برگشتم احسان، خيلى سريع از موتور پياده شد و قبل از من خود را به مهران رساند و در برابر چشمانم اسلحه اى را از پشت و فاصله يك مترى سمت سر او نشانه رفت. لال شده بودم، خواستم فرياد بزنم كه صداى شليك گلوله آمد، بعد فرار كردم، فرياد مى زدم «كشتند، كشتند» و از مصطفى خواستم سريع فرار كنيم، در مسير مدام به سر و صورتم مى زدم و مى گفتم: «كشتند، كشتند.» بازپرس شمس وقتى با اين ادعا روبه رو شد حيرت زده شد، همه حرف هايى مى زدند كه مى توانست واقعيت داشته باشد، همان شبانه «احسان» و «حسن» به دادسرا احضار شدند تا با كيميا روبه رو شوند. آن دو وقتى «كيميا» را ديدند هر دو با فرياد بلندى تأييد كردند كه همان تيرانداز قاتل است. اما با شنيدن اين كه زن جوان هر دوى آنان را مى شناخت و مى دانست آنان از دوستان نزديك مهران بوده اند يكه خوردند و حسن باز غش كرد. بازپرس از احسان شنيد كه چون كيميا بارها مقتول را تهديد به قتل كرده بود، روز قرار همراه مهران بوده اند و بعد از شليك گلوله از سوى كيميا، چون حسن، علاقه زيادى به مقتول داشت غش كرد و نتوانست به دنبال اين زن برود. از سوى ديگر به خاطر همكارى با مهران در فروش مواد مخدر تصميم گرفتند داستان ساختگى را سرهم كنند و نمى دانستند آن دختر، آنها را مى شناسد. بازپرس شمس بين دو فرضيه گرفتار شده بود، آن شب وقتى به خانه رفت همه اتفاقات را مرور كرد و لبخندى زد، او مى دانست وقتى آفتاب طلوع كند ۲ دليل او واقعيت را فاش مى كنند. *** خوانندگان گرامى ابتدا بگوييد تيرانداز كيست؟ سپس به دو دليل بازپرس اشاره كنيد و براى شركت در مسابقه پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد، روى پاكت شماره معماى پليسى و عنوان آن را بنويسيد.
|
|
|
|
|