حسن گوهرپور
«زخمه بررمل» روايت غير خطى به هم پيوسته اى است كه ساختار نشانه هايش در ارتباط ارگانيك با هم قرار دارند اما اين ارتباط به دليل عدم كد گذارى مناسب به شكلى بومى و ميهنى به ابهام به هم پيوسته اى بدل شده است كه مخاطب آشنا با جريان هاى جديد هنرى هم كه تعليق ها و تعويق هاى معنايى را مى شناسد بايد به هر منوتيك مدرن گادامر، هايدگر، ركور و... در اين حوزه متوسل شود. آيا اين گونه نمايش براى مخاطبى است كه قبل از وارد شدن به سالن تلفن همراهش را به شدت خاموش كند.
پرسش اول اين است كه اگر مخاطب شما فهيم است و بليت تهيه كرده تا اثر شما را كه اغلب با پيش زمينه هايش هم آشناست، ببيند، ديگر چه اصرارى داريد كارى كه شما مى گوييد حتماً با اين تأكيد چند باره! انجام دهند. در صورت دوم اگر مخاطب با يكبار و چند بار گفتن شما اين مورد كوچك و سطحى را در نمى يابد چگونه شما برايش نمايش «پرفورمنس» اجرا مى كنيد. اگر چه، اين تأكيد درستى بود، به اين دليل كه بخش گفتارى و كلامى نمايش برپايه يك راوى استوار بود كه به وسيله دستگاه صوتى صدايش پخش مى شد و طبيعتاً تأثير تلفن هاى همراه روشن بر اين دستگاه صوتى را نمى شود انكار كرد اما اين كه كارگردان چنين عملى را انجام دهد كه حتى اين برداشت پيش بيايد كه اين حركت جزئى از نمايش است كمى بدون تأمل و تدبير مى نمايد.
«زخمه بر رمل» كه مشتمل است از بيست و هشت عاشقانه مذهبى (عاشورايى) تلاش در جهت تلفيق دو گونه اجرايى شبيه خوانى و تعزيه با پرفورمنس كه البته سعى شده عناصر هر يك از اين دو فرايند نيز در نمايش حضور داشته باشند. در جريان انديشه پست مدرن كه ديدگاه هايى نوين به مباحث معرفت شناختى، ضديت با واقع گرايى و بيان صرف آن، نفى تصور موجود از شناخت به مثابه بازنمايى دقيق و نفى فرا روايت ها در آن مطرح است و در واقع «پرفورمنس» هم زاييده همين فضا هاست مى بينيم كه انسان براى سردرگمى هاى خويشتن خويش در رهيافت هاى جسته و آگاهانه به عناصرى دست پيدا كرده كه با آن در تلاس جذب مخاطبى براى خود است. اين نمايش تا آنجا كه از صداهاى موهوم، روايتى تك گويه، نور، فاصله گذارى، حركات موزون و ساير مؤلفه ها و عناصر و تمهيدات صحنه اى براى ايجاد فضايى «پرفرومنس» استفاده مى كند تا جايى كه از نمادها و عناصر تعزيه براى پيشبرد اهداف ذهنى خود سود مى جويد، در تلاش است ضمن انتقال پيام شيوه تازه خود را باز هم در برابر ديدگان تماشاگر بيازمايد. اما مسأله اى كه در اين ميان پيش مى آيد، اين است كه آيا اين اثر به موقعيتى تكامل يافته از اين دو شكل اجرايى نمايشى مى رسد تا بتواند با پيرامون انسانى خود رابطه برقرار كند. در واقع اين نمايش پيش از آن كه بخواهد به فلسفه درونى «پرفورمنس» وفا دار باشد و به عدم قطعيت ها بپردازد و شكل هايى مرسوم را دوباره در فضاهايى تكرارى قرار ندهد در ورطه شكلى از سمبوليست مى افتد. به اين معنا كه عناصر صحنه اى نه نمادهايى بدل شده اند كه ما مى شناسيم و از آنها پيشداشت هاى ذهنى داريم. به عنوان مثال پرده قرمز، سفيد، يا رنگ هاى سبز و قرمز. در آن سو دف، كودك چندماهه، تيروكمان، نيزه و ... اين ها دوباره به درون كلان روايتى باز مى گردند كه «پرفورمنس» در صدد فاصله گرفتن از آنها است. در گونه اجرايى ديگر كه «زخمه بر رمل» در تلاش بود آن را به تصوير بكشد زره و كلاهخود و سنج، بيرق و ابزارآلات جنگ بود. اينها آن شكل ديگر بيان را كامل كردند و وجهه اى حتى در نقاطى بدون نقل همزمان نقال به صورتى كه كسى ديگر به جاى نقال يا تعزيه خوان صدا در مى دهد. در اين فضا هم تقريباً عناصر صحنه اى، همه با دقت انتخاب شده بودند، حتى در اين بيست و هشت عاشقانه. بافت زبان هم همخوانى قابل توجهى با موضوع نمايش داشت، بافت زبانى «آركائيك» و كهن پندار كه نه تنها تداعى گر فضاهاى آن زمان يعنى زمان اتفاق افتاده در نمايش بلكه بافت واژگانى اش هم خيلى دقيق انتخاب شده بود. اما در اين ميان ابهام در شاعرانگى كلام سنگينى بار معنايى نمايش را زياد كرده بود، به اين معنا كه تماشاگر بايد هم به معنا كردن بافت شاعرانه زبان مى انديشيد و هم زمان حركت كاراكترها را در نظر مى گرفت و اين كمى كار را دشوار مى كرد. چون وقتى نشانه ها براى تماشاگر قابل شناسايى است اما ارتباط اين نشانه ها با هم در جهان نشانه اى اثر قابل ادراك نيست كمى كار با مشكل روبرو مى شود. در واقع شايد اين گونه بهتر باشد توضيح دهم كه وقتى نشانه هاى يك اثر تعزيه در تمام بازنمودهاى آن در يك نمايش حضور داشته باشد، اما نوع اجرا آن فضاى هميشگى را براى ما ايجاد نكند به اضافه اين كه اين نمايش با يك گونه ديگر اجرا هم تلفيق شده و گونه اى نوبيافريند آن گونه كه به «پرفورمنس» بينجامد و آن زمان نيز، باز براى ذهن مخاطب درگير كننده نباشد، چه مى توان گفت!
«زخمه بر رمل» گر چه واقعه اى تاريخى را بيان و آن را در قالبى نو به تماشاگر عرضه مى كند اما در كد و نشانه گذارى هايش به خوبى عمل نكرده است. جايى از اين تلفيق عقيم به نظر مى رسد. حتى زمانى كه زن باكودك در آغوش، ابتداى نمايش به سويى مى رود و كودكش را وا مى نهد تصاويرى كه در ذهن ايجاد مى شود در ادامه نمايش آنها تحقق پيدا نمى كند.
پايان نمايش با به آتش كشيده شدن خيمه ها اتفاق مى افتد، فضايى كه اگر چه با تماشاگر آشناست اما نمى داند بايد به درستى با كجاى نمايش ربطش دهد، اگر چه كليت نمايش در باره آن فضا توضيح داده شده است. پرنده هاى سفيد، سنگ زدن به شيكان، چادر سياه افكندن بر سر زن، پرچم سفيد بر افراشتن، پرده قرمز بلند و نمادهاى ديگر چقدر مى توانند ذهن مخاطب را به دنبال خود بكشانند. به راستى چه تعبيرى مى توان و چه ارتباط در خورى مى شود ميان اين همه نشانه برقرار كرد؟
شلوغى نمايش حتى به موسيقى هم كشيده مى شود. «شب، سكوت، كوير» استاد شجريان مثله شده و پياپى در صحنه پخش مى شود. موسيقى خراسان و «ببار اى ابر بهار» كه حالا پرسش اين مى شود كه آيا روح اين موسيقى با روح موسيقى كويرى اى كه اين نمايش قصد داشت از آن سخن بگويد، يكى است؟ و اگر هم يكى نيست اين را هم مى خواهيم پاى اثر پست مدرن بگذاريم!
در واقع اگر چه به عقيده چارلز جنكرز شارح پست مدرن اين فرايند اساساً آميزه اى التقاطى از هر نوع سنت با سنت هاى گذشته است و ويژگى اصلى آن كدها و رمزهاى چندگانه، مبهم، كنايى، گزينش هاى متنوع و پراكنده، عدم تجانس، استمرار يا گسست است، اما آيا هر هنر اينچنينى اساساً پست مدرن است؟! اگر در اين نمايش دست كم زبان راوى قدرى سهل تر بود و نشانه ها اين قدر در دايره اى گسترده اتفاق نمى افتادند تماشاگر راحت تر با اين نمايش ارتباط برقرار مى كرد. مسأله ديگر كمرنگ بودن بخش آئينى اين نمايش بود. به هر ترتيب بيش از آن كه نگاه تماشاگر و پيش از آن كه ذهن او درگير مفاهيم آئينى اين نمايش شود در صدد حل پازل دوراز دسترس نشانه هاى اثراست. در واقع تماشاگر وقتى را كه مى خواهد صرف انرژى كند تا معناى اثر را دريابد، بايد نشانه هاى بسيار زياد اين اثر را در كنار هم قرار داده و هى معنا آفرينى كند؛ فرايندى كه معلوم نيست به كجا منتهى شود. به جايى كه شايد سياليت معنا ناميده مى شود و بايد پياپى كنكاش كنى تا شايد به افقى از معنا دست پيدا كنى، افقى كه بطور قطع «قطعيت» مشخصى نخواهد داشت. در نهايت اين كه نمايش «زخمه بر رمل» اگر به صورت يك فرايند دوشكلى تجربه شده بود ولى قابل تأمل است، چون اين گونه تلاش ها اگر كه حتى بدون مخاطب هم باشند باز پاسخ به نوع سليقه جهانى و ميهنى است به شرط آن كه كارگردان اين را بداند افرادى كه بليت تهيه مى كنند تا كارى متفاوت ببينند، كارى كه براى دريافت جهان نشانه هايش به خرد ورزى و ذهنى هشيار نياز است، نبايد چند بار مسأله اى را تذكر داد.