دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۵ - ۱۵ صفر ۱۴۲۸
Mon, Mar 5, 2007
ماجرا
۳۵۸۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
دانش
ماجرا
هفته عكس (قاب عكس )
معماى پليسى شماره ۱۳۴
كينه ۲ زن
280446.jpg
مهدى ابراهيمى
باران شب گذشته، هواى تابستانى را خنك كرده بود، وقتى از پله هاى سيمانى ساختمان قديمى پايين آمد با بوى عطر گل هاى سرخ و زردرنگ باغچه نفس هايش را عميق تر كرد. شبنم هاى روى گلبرگ ها زير نور آفتاب مى درخشيدند.
به سمت صندلى ميان گل ها رفت، هنوز ننشسته بود كه تلفن همراهش زنگ خورد، عقربه هاى ساعت ۷ و ۴۵ دقيقه صبح را نشان مى داد. ستوان دلجو از مركز پيام جنايى خبر از قتل صاحب يك شركت تجارى در زمينه خشكبار را داده بود.
در يكى از خيابان هاى فرعى و دربرابر ساختمان پنج طبقه اى كه با آجر سه سانتى نماكارى شده بود و پنجره هاى قهوه اى رنگ زيادى رو به خيابان داشت، خودروهاى پليس و آمبولانس پزشكى قانونى ديده مى شد اما از ازدحام جمعيت خبرى نبود.
بازپرس شمس وقتى وارد ساختمان شد به همراه ستوان توكلى سوار آسانسور شد، در پاگرد طبقه دوم هياهوى زيادى بود، شماره ۱۲ محل جنايت را نشان مى داد، در گوشه اى مأموران تشخيص هويت ديده مى شدند، مردى كه روپوش سفيد رنگى پوشيده بود، كاور آبى رنگ مخصوص انتقال جسد را در دست داشت و انگار از همه ديرتر به آنجا رسيده بود، اصلاً دوست نداشت صحنه قتل به هم بخورد. بازپرس شمس داخل شركت شد، روبه روى در ورودى ميز بسيار شيكى به رنگ چوب با شيارهاى قهوه اى رنگ قرار داشت كه روى آن مرتب بود، در سمت راست ميز، رايانه اى قرار داشت كه خاموش بود و روى صندلى چرخ دار قهوه اى رنگ كيف زنانه اى به صورت نامرتبى انداخته شده بود.
با ديدن همهمه اى در يكى از اتاق هاى سمت راست كنار ميز منشى شركت به سمت سروصدا برگشت، وقتى قدم زد با توجه به سنگفرش زمردى رنگ و شفاف كف شركت آهسته تر حركت كرد تا مبادا ليز بخورد. يك راهروى عريض كه ديوارهاى استخوانى رنگ را با تابلوهاى زيبايى تزيين كرده بود پيش روى او بود. لامپ هاى سقفى راهرو آن را نيمه روشن كرده بود، ۱۰ مترى را پشت سر گذاشت در ميان سروصداى مأموران، موسيقى ملايمى به گوش مى رسيد. وارد اتاق دفتر رئيس شركت شد. همزمان همه سكوت كردند، هميشه اعتقاد داشت نخستين برخورد با جسد خيلى از مسائل را روشن مى كند، جسد مهندس جوان را در يك قدمى ميز كارش ديد كه روى زمين افتاده بود. ميز كار مقتول دقيقاً در زاويه ۳۰ درجه اى پشت سرش قرار داشت، جسد به حالت طاقباز روى زمين ديده مى شد در حالى كه دو دستش به اطراف باز بود و پاهايش به هم چسبيده بود. سرجسد به سمت ميز كار و پاهايش به سمت در خروجى بود و هيچ آثار تدافعى يا جراحتى روى بدن ديده نمى شد. بازپرس از كبودى دورگردن مهندس و زبان مقتول كه از دهانش بيرون زده بود پى برد او خفه شده است. سپس به سمت ميز كار مهندس رفت، آنجا مانند ميز منشى مرتب بود و صداى موسيقى از رايانه به گوش مى رسيد.
صندلى قهوه اى رنگ رئيس شركت، به عقب رانده شده بود و بازپرس با اين تصور كه مهندس فرشادى با ديدن قاتل از روى صندلى بلند شده است و با اراده خود به محلى كه افتاده بود، رفته است. بازپرس دريافت اين كارش از روى تعجب بوده است. به سمت جسد برگشت سپس به همه جاى شركت سركشى كرد. همه كشوها و كمدها حتى گاو صندوق مرتب بود و نشان مى داد هيچ سرقتى رخ نداده است. بازپرس براى بار دوم به محل افتادن جسد برگشت، با توجه به تمام شدن تحقيقات، مرد سفيدپوش كاور آبى رنگ را در كنار جسد روى زمين پهن كرده بود و به خم كردن دستان باز خشك شده مقتول سرگرم بود. با شنيدن صداى خردشدن استخوان هاى دستان جسد كه چاره اى جز اين كار نبود به سمت در خروجى برگشت و از شركت خارج شد. ستوان وقتى نزد بازپرس رفت گفت كه ساعت ۷ و ۳۰ دقيقه صبح منشى شركت با پليس ۱۱۰ تماس گرفته و اين اطلاعات را داده است. او به خاطر بدشدن حالش در درمانگاهى زيرسرم است و هنوز تحقيق از وى به عمل نيامده است.
اين كه منشى شركت در آن ساعت از روز و آن هم در يك شركت خصوصى كه ساعت ۹ صبح شروع كارش بود، در محل كارش حاضر شده باشد جاى سؤال داشت. بازپرس پس از بررسى قفل هاى ورودى شركت كه آثارى از شكستگى در آن وجود نداشت و مشخص مى كرد قاتل به راحتى وارد شركت شده است، ساختمان را ترك كرد. هنوز ساعت يك ظهر نشده بود كه ستوان به همراه منشى رنگ پريده مهندس داخل اتاق بازپرس شدند. زنى جوان با قامتى بلند، شيك پوش اما چهره اى پريشان پيش روى او قرار داشت.
ستوان گفت كه پدر ومادر مهندس در آلمان زندگى مى كنند. يك هفته اى مى شود كه براى سركشى به نوه تازه متولدشده شان كه متعلق به خواهر مقتول است به آنجا رفته اند و از جنايت خبرى ندارند. از سوى ديگر، مهندس از دو سال پيش همسرش را كه پرستار بيمارستان بود طلاق داده و تنها زندگى مى كند و زن سابقش حاضر نشده تا بازجويى پس بدهد. نسرين، كه از چهار سال پيش منشى شركت بود با دستمال اشك هايش را پاك كرد، حال خوبى نداشت اما او مى توانست كليد حل اين معما باشد.
آخرين بار مهندس را كى ديدى؟
ـ ساعت ۷ غروب ديشب. وقتى همه كاركنان از شركت رفتند، مهندس تنها ماند، مى گفت مقدارى كار دارد و شب را در جايى ميهمان است.
نگران نبود؟
ـ هميشه مضطرب بود، همه كارمندان مى  دانستند كه چه اختلافى با همسر سابقش دارد، تحت فشار بود و هميشه تهديد مى شد.
تهديد به چى؟
ـ به مرگ، بارها وقتى زنگ تلفن بلند مى شد و من گوشى را برمى داشتم سوسن با بى ادبى و بى حرمتى با من حرف مى زد، حرف هايش زشت بود. از اين كه منشى شوهرش هستم ناراحت بود و مى خواست او را به مهندس ارتباط دهم، او با ناسزاگويى مهندس را اذيت مى كرد، بارها همه شاهد هستند كه براى مقتول آب قند درست مى كرديم.
اختلاف آنها بر سر چه بود؟
ـ از وقتى شركت من را استخدام كرد شاهد اين اختلاف ها بودم. سوسن بدبين بود و همه را متهم مى  كرد. چند بارى هم من را نشانه رفت كه خواستم از اينجا بروم اما مهندس اجازه نداد.
تهديد به مرگ را شنيده بودى؟
ـ سوسن انگار مى خواست با مرد ديگرى ازدواج و به خارج سفر كند اما قسم خورده بود اگر سال ها طول بكشد به خاطر سرافكندگى اى كه به وجود آمده است انتقام بگيرد و مهندس را بكشد.
خودت شنيده بودى؟
ـ بارها، حتى وقتى مهندس پذيرفت به او پول بدهد.
يعنى او در قتل نقش دارد؟
ـ مطمئن باشيد، روز قتل قرار بود سوسن به شركت بيايد.
تو از كجا مى دانى؟
ـ ساعت ۶ و ۴۵ دقيقه صبح بود كه تلفن همراهم زنگ خورد، هنوز خواب بودم وقتى صفحه نمايشگر را نگاه كردم ديدم از تلفن كارتى است. فهميدم مهندس پشت خط است. گوشى را برداشتم، خودش بود، خواست زودتر به شركت بروم و گفت سر ساعت ۷ با سوسن قرار دارد و نمى خواهد تنها باشد.
چرا از تلفن كارتى زنگ زد؟
ـ برادرانم به من هشدار داده بودند خارج از ساعت شركت، حق تماس با مهندس را ندارم و بالعكس، آنها هم تحت تأثير فضاسازى هاى سوسن قرار داشتند.
چرا او نمى خواست با سوسن تنها باشد؟
ـ مى ترسيد! بارها گفته بود كه وحشت دارد. تا آماده شوم و خود را به شركت برسانم ساعت ۷ و ۲۰ دقيقه شد، با كليدم در را باز كردم و وارد شركت شدم، صداى موسيقى ملايمى از دفتر رئيس به گوشم رسيد، صدايش زدم جوابى نداد. نگران شدم و كيفم را روى صندلى  ام انداختم و به سمت اتاق رئيس رفتم، باور نمى كردم كه مهندس به آن راحتى كشته شده باشد. چه زن كينه جويى بود.
به تنهايى حريف شوهرش مى شد؟
ـ شك نكنيد، سوسن قوى هيكل بود، قبلاً هم مهندس لاغر اندام را كتك زده بود.
بازپرس شمس از نسرين خواست هر گونه اطلاعاتى دارد و اسم كسانى كه ادعاهاى او را تأييد مى كنند در صورتجلسه تحقيق بنويسد، خودش نيز دستور بازداشت سوسن را صادر كرد.
عصر همان روز، زنى قوى هيكل و تندخو روبروى بازپرس شمس نشسته بود و با عصبانيت اصرار داشت، آزاد شود.
تو شوهرت را تهديد به قتل كرده بودى؟
ـ مردى كه با داشتن زنى مثل من، قدردان نباشد،بايد كشت. اما من دخالتى در اين قتل نداشتم. هر كسى بود دست مريزاد.
صبح روز قتل با مهندس قرار داشتى؟
ـ اصلاً، كارى با او نداشتم، طلاق گرفته و با آمدن خواستگار خوبى مسير زندگى ام را انتخاب كرده ام، تفاهم داريم و قرار است جاى خوبى براى زندگى خودمان دور از اين هياهو انتخاب كنيم.
از مهندس پول مى خواستى؟
ـ طلب داشتم، زندگى او با سرمايه من پا گرفت، پولم را كامل گرفته بودم و ديگر كارى با او نداشتم.
پولت را كى گرفتى؟
ـ يك هفته پيش!
شاهد دارى؟
ـ  او مى خواست كسى همراهم نباشد. به تنهايى كنار كيوسك تلفنى در ميرداماد همديگر را ديديم. پول را داد و رفت، همين!
از او كينه داشتى؟
ـ هم اكنون هم دارم، مهندس را دوست داشتم اما او خود را گم كرد.
بازپرس شمس هر چه بيشتر مى پرسيد احساس مى كرد هيچكس جز اين زن نمى تواند قاتل باشد، خصوصاً اين كه قدرت بدنى بالايى داشت و زود جوش مى آورد.
آخرين بار كى او را ديدى؟
ـ  تلفنى تماس داشتم، ساعت ۷ غروب شب گذشته خواستم خداحافظى كنم همين!
«سوسن» آن شب را بايد در بازداشتگاه زنان سر مى كرد. وقتى پى برد بازداشت است با عصبانيت دو مأمور پليس زن را مورد حمله قرار داد و با ناسزاگويى بر ادعاهاى خود پافشارى كرد.
بازپرس شمس در ميان ادعاهاى دو زن كلنجار مى رفت. فرداى آن شب «نسرين» و «سوسن» كنار يكديگر نشستند و از آن دو پرسيده شد، كداميك قاتل هستند. هر دو يكديگر را محكوم كردند اما «سوسن» دليلى براى اين كار نداشت اما انگار بازپرس شمس قاتل را پيدا كرده بود، رو به نسرين كرد و گفت: «تو در قتل مهندس دخالت داشتى و با توجه به يك دليل من نمى توانى كتمان كنى؟!»
منشى شركت وقتى دليل را شنيد، چاره اى جز اعتراف نديد، اما بازپرس دليل ديگرى نيز داشت كه نسرين در قتل تنها نبود و خواست تا او همدستش را معرفى كند.
نسرين باور نمى كرد نقشه اش به اين راحتى فاش شده باشد، اين زن گفت: سوسن حق داشت، مهندس بخاطر ازدواج با من بود كه او را طلاق داد اما بعد از طلاق مهندس پشيمان شده بود و حتى مى خواست باز سراغ «سوسن» برگردد و التماس كند با مرد ديگرى ازدواج نكند. خيلى ناراحت شدم. بارها التماس كردم نپذيرفت تا اين كه به خواستگار قبلى ام گفتم كه براى ازدواج با او شرطى دارم، بهانه آوردم مهندس حق من را خورده و غرورم را شكسته و خواستم مهندس را به قتل برساند و او نيز همين كار را كرد.
***
خوانندگان گرامى ۱- بنويسيد بازپرس از كجا پى برد منشى شركت در قتل مهندس نقش دارد؟ و ۲- چگونه مشخص شد دو نفر در اين قتل نقش دارند؟ پاسخ هايتان را همراه با نامه به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد، مشخصات خود و شماره معما را روى پاكت ذكر كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |