سحر عصر آزاد
محمدرضا هنرمند كارگردانى است كه با تكيه بر پرونده كارى، او را به عنوان فيلمسازى طناز مى شناسيم. فيلم هاى «دزد عروسك ها»، «مرد عوضى»، «موميايى ۳»، «عزيزم من كوك نيستم» و مجموعه هاى «كاكتوس ۱ و ۲ و ۳» و حتى بازى در فيلم «روز فرشته» بهروز افخمى نشان دهنده قابليت هاى طنازى او حتى با مسائل اجتماعى و جدى به گونه هاى تلويحى و آشكار است. هر چند او چند فيلم جدى هم در كارنامه دارد كه رويكرد تلخ و گزنده او در مجموعه «زير تيغ» را بدون پشتوانه جلوه نمى دهد.
فيلمسازى كه قابليت شوخى با تم هاى تراژيك و فانتزى و ... را دارد و يكى از امتيازاتش حركت ماهرانه بر لبه تيغى است كه بنا به نياز قصه در هر فيلم طراحى مى كند. به عنوان مثال او در «عزيزم من كوك نيستم» اين حركت ماهرانه را بر لبه تيغى انجام مى دهد كه يك طرف آن تراژدى و طرف ديگر كمدى است و مى تواند از اين تركيب غريب، محصول نهايى قابل قبولى ارائه دهد.
پايان فانتزى و پررنگ شدن اين وجه در بسيارى از سكانس ها كمك مى كند تا لحن تراژيك فيلم تعديل شود در حالى كه موضعگيرى تلخ فيلمساز آشكارا در سكانس هايى چون موقعيت پسربچه اى كه دلش به يك كامپيوتر خيالى مقوايى خوش است در تقابل با پسربچه اى كه پدر مجبور مى شود او را بدزدد تا كوچك ترين آرزوى پسرش را برآورده كند برجسته مى شود و يا سكانسى كه پدر مجبور مى شود به زن مأمور پليس از ناگزيرى و اجبار خود براى بچه دزدى بگويد و ... در اين سكانس ها جنس روايت، بازى ها و نوع پرداخت تصويرى هم براى برجسته كردن چنين فضايى است.
در «زير تيغ» هنرمند موضوعى را انتخاب كرده كه تأثيرگذارى خود را از نگاه يكسويه او به وجه تراژدى مى گيرد. يك بحران تراژيك كه از كوچك ترين نقطه ممكن با نسيمى آغاز و سرانجام تبديل به توفانى خانمان برانداز مى شود. همه چيز از يك لحظه آغاز مى شود، لحظه اى برآمده از جنون لحظه اى كه پيامدش در لحظه محدود نمى ماند...
به نظر مى آيد تم كلى مجموعه را مى توان در همين لحظات خاص خلاصه كرد: لحظه اى كه محمود (پرستويى) تاب تهمت هاى نارواى رفيقش جعفر (پسيانى) را نمى آورد و با او گلاويز شده و منجر به مرگ ناخواسته او مى شود. لحظه اى كه با تكيه بر بحران روحى و ناراحتى وجدان محمود برجسته شده و نياز دراماتيك شخصيت را از فرار و اثبات بى گناهى به اعتراف به گناه تغيير سطح مى دهد.
قصه مجموعه در چند قسمت پس از مرگ جعفر بر اين مسير حركت مى كند تا دايره پيرامون محمود را تنگ تر و تنگ تر كند. مخاطب هم شكى ندارد كه او در نهايت خود را تسليم پليس مى كند، اما آنچه طى كردن اين مسير را سريع تر مى كند، قرار گرفتن در موقعيت هاى دراماتيكى است كه كارگردان براى او طراحى كرده و گريزى از آن نيست چون در قصه و طى مسير قهرمان كاركرد پيدا مى كنند.
به همين دليل است كه حوادث پس از مرگ جعفر به گونه اى جزئى ساخته و پرداخته شده كه حتى از مطابقت با زمان واقعى، كندتر پيش مى رود. به همين دليل است كه همه جزئيات مرگ جعفر، خبر دادن به خانواده او، تشييع، خاكسپارى و ... كميت عمده اى پيدا مى كنند چون قرار است قهرمان قصه از قرار گرفتن در اين فضا با انتقال تجربه خاص خود به مخاطب، سير درك درونى را به گونه اى بيرونى و تصويرى بپيمايد و لايق جايگاه اعتراف شود. وقتى محمود زير تابوت رفيقش را مى گيرد يا هنگامى كه نمى تواند تاب فضاى مجلس ختمى را كه خود موجبش شده بياورد و غريبانه دم در مى ايستد و كوچه را آب مى دهد يا هنگامى كه ...، اين موقعيت بحرانى او است كه برجسته مى شود و نيازمند چنين فضاسازى و طراحى است. مكان و موقعيت بهترى براى اين سير قهرمان قصه سراغ داريد؟
اين نكات در مورد موقعيت هاى مقاطع بعدى مجموعه هم صدق مى كند. هر چند محمود شخصيت اصلى و به نوعى قهرمان قصه است از مقطع اعتراف او به بعد، پسر جعفر (رضا) كه داماد محمود هم هست از بقيه شخصيت ها برجسته تر مى شود و نياز دراماتيك و كنش و واكنش هاى او مورد تحليل قرار مى گيرند. شخصيتى كه با موقعيت دوگانه خود كنار نمى آيد و يكى از دو راه ممكن را برمى گزيند: گرفتن انتقام پدر و احياى خون او البته به انديشه خودش.
فراز و فرودهاى داستانى به گونه اى طراحى شده كه همواره شخصيت در بحران، حرف اول را در مجموعه بزند و تأثيرگذارى قصه هم از پتانسيل چنين طراحى است. به اين ترتيب كه در چند قسمت اول تا اعتراف محمود به قتل ناخواسته جعفر، همه چيز بر اين شخصيت و كشمكش هاى درونى و بيرونى او استوار است و وقتى او با اعتراف به آرامش و ثبات نسبى مى رسد، اين پتانسيل بر دوش رضا قرار مى گيرد. حالا او است كه بايد درس خود را از روزگار بگيرد و با انتخاب ها و نتيجه اى كه از كشمكش هاى درونى خود مى گيرد، به آرامش و ثبات يا سرگردانى تا ابد برسد.
اين نوع جايگزينى قهرمانان قصه از يك طراحى خاص ديگر هم مى آيد كه وقتى به قسمت هاى ابتدايى تا قبل از مرگ جعفر بيش تر دقت مى كنيم و حتى صحنه هايى را كه تا قبل از اعتراف محمود طراحى شده مرور مى كنيم، برجسته مى شود. بخش هاى ابتدايى براى ساختن يك رابطه آرمانى از دو خانواده پيش مى رود. رابطه در هم تنيده و نزديكى كه برخاسته از رفاقت عميق محمود و جعفر است. عقد بودن دختر و پسر آنها و رابطه نزديك زن ها و بچه هاى ديگر هم در اين راستا حركت مى كند.
مجموعه با سكانسى خوب و كاركردى آغاز مى شود كه دو خانواده قصد رفتن به يك گردش خارج شهر را دارند. بسيار موجز به برجستگى هاى شخصيتى هر كدام از آنها پرداخته مى شود حتى همين آتشين مزاج بودن لحظه اى محمود كه كار دستش مى دهد: او تاب چند لحظه دير كردن جعفر و خانواده اش را نمى آورد و به همسرش مى گويد با آنها تماس بگيرد و خودش در كوچه انتظار مى كشد. آنچه در ادامه اتفاق مى افتد براى تكميل اين تابلوى خانواده خوشبخت است. محمود و جعفر با موتور و بقيه خانواده با ماشين قديمى آنها به باغ نه چندان آراسته اى مى روند و هر كس به كارى مشغول مى شود.
اين تابلوى خوشبختى با مشغول شدن زن ها به تدارك ناهار و مشغول شدن مردان به درست كردن ديوار ريخته باغ تكميل مى شود و اينجاست كه تمهيدات روايى به كمك مى آيند تا ديوار نازك اين خوشبختى با پس لرزه فاجعه بعدى فرو بريزد. وقتى بازى كودكانه بچه ها منجر مى شود به، به دار آويخته شدن يكى و ... در يك لحظه بحران لحظه به خوشبختى آنها دهن كجى مى كند. همه چيز در يك لحظه اتفاق مى افتد...
تأكيد بر رفاقت خاص محمود و جعفر از آن جا اهميت خود را در قصه پيدا مى كند كه در همان يك لحظه درگيرى با چند جمله تلخ و ناروا حريم ها شكسته مى شود و كار به درگيرى مى انجامد و در نهايت يك رفيق سابق را بدل به قاتلى فرارى مى كند كه نمى داند بار وجدانش را كجا سبك كند؟ بارى كه هر لحظه به دليل رابطه نزديك ۲ خانواده و نقش و جايگاهى كه محمود بين افراد خانواده جعفر دارد، سنگين تر مى شود و بى مورد نيست كه وقتى زير تابوت را گرفته آرزو كند، جاى او بود. همين تقارن و نزديكى است كه محمود را لايق اعتراف و اثبات ويژگى هايى مى كند كه از ابتدا در او طراحى و با اين حركت نهادينه مى شود.
اين كه انسان موجودى غيرقابل پيش بينى و بدون ضمانت اجرايى است، حقيقت تلخى است كه بايد زواياى مختلفش در طول روند يك ماجرا تحليل شود نه فقط در يك لحظه... لحظه اى كه مى تواند براى هر كسى اتفاق بيفتد.
رابطه ساخته شده بين محمود و رضا از نكات برجسته اى است كه با برگشتن ورق و اعتراف محمود به قتل ناخواسته، كاركرد خود را پيدا مى كند و اين بار با رها شدن محمود از زير بار بحران همان يك لحظه اى كه نتوانسته خود را آرام كند، رضا را در اين موقعيت قرار مى دهد و كنش و واكنش هاى او را مى سنجد. لحظه اى كه براى رضا فقط در قتل پدرش به دست پدرزن و حامى اش خلاصه مى شود ولى دامنه اش فراگير است.
قرار گرفتن رضا در اين جايگاه كه دوگانگى اش بحران ساز است، نياز به زمينه چينى و سيرى خاص دارد. اين سير به گونه اى چيده شده كه ابتدا همه افراد خانواده جعفر نسبت به محمود و خانواده او و حتى عروسشان موضع گيرى مى كنند. ولى وقتى واقعيت موجود طعم مرور گذشته را به خود مى گيرد، آن وقت است كه موضع مادر و خواهر رضا دستخوش تغيير و تعديل مى شود. اما پافشارى رضا بر نقطه نظراتى كه با گذشت زمان رنگ و بوى انتقام جويى و ... به خود مى گيرد نيازمند وجوه شخصيتى است كه او را در قطب مقابل همه كس و همه چيز حتى خانواده و عشقش قرار مى دهد. شخصيتى ناگزير كه به نظر مى آيد نمى تواند خود را از زير بار انتقام جويى خلاص كند و مرگ خود را از مادر طلب مى كند تا ناگفته از مرگ محمود هم جلوگيرى شود.
همان يك لحظه اى كه او نمى تواند به آن جور ديگرى نگاه كند... همان يك لحظه اى كه او نياز دارد تا وراى ذهن مسموم شده بتواند واقعيت را تجزيه و تحليل كند... همان يك لحظه اى كه او مى تواند با رضايت ندادن، محمود را بر دار ببيند... همان يك لحظه...
مجموعه «زير تيغ» با بهره بردن از بزرگنمايى لحظات كوتاه و گذرا، اما تأثيرگذار زندگى، تلخى و گزندگى تجربه هاى نكرده را با مخاطب قسمت مى كند؛ وقتى كه همه چيز به طرز عجيبى سرجاى خود قرار گرفته كه باورپذيرى اش بيش از هر چيز آزاردهنده است.