|
مهندس احسان باكرى ، فرزند سردار شهيد حميد باكرى
شكافى بين نسلها احساس نمى كنم
|
|
|
اسماعيل علوى
هرگز او را نديده ام، اما گويى با او مراوده و دوستى ديرينه داشته ام. خاطراتش برايم آشناست، انگار خودم نقل كرده ام! دلم مى خواست او را ديده باشم و در كنارش عكس يادگارى گرفته باشم، اگرچه او گمنامى را پسنديده بود و سرانجام همچون ماه در محاق مجنون گم شد. *** شهيد حميد باكرى از فرماندهان عاشورايى لشكر آذربايجان در كنار حماسه مردانى همچون آقا مهدى باكرى، على آقا تجلايى، حسن آقا شفيع زاده، آقا مرتضى ياغچيان و... گوهر جان را خالصانه در كف اخلاص گرفت و پا در راه دفاع از مرزهاى اسلام و ايران نهاد و پس از شركت مؤثر در عمليات هاى آزادسازى بانه از لوث وجود اشرار، فتح المبين، بيت المقدس، رمضان ، والفجر مقدماتى، والفجر چهار و... سرانجام در عمليات خيبر همراه خيبريان از جمله شهيد همت به سوى محبوب پر كشيد و به ابديت پيوست. از شهيد حميد باكرى دو يادگار ارجمند «احسان» و «آسيه» باقى مانده است كه به مناسبت سالگرد شهادتش گفت وگويى انجام داده ايم با مهندس احسان باكرى. بدين اميدكه سطرى ازكتاب ايثار و اخلاص را ترسيم كرده باشيم.
* از خودت شروع كن. من در فروردين سال ۶۰ به دنيا آمدم، و تا ۳ سالگى كه پدرم به شهادت رسيد، در مناطق غرب و جنوب بوديم. بعد از شهادت پدرم به اروميه رفتيم و بعد از مدتى در شهر قم ساكن شديم و تا سال ۷۳ در كنار خانواده شهيد زين الدين، شهيد همت و زن عمو صفيه همسر شهيد آقا مهدى باكرى در يك جا زندگى مى كرديم. يعنى همسران چهار شهيد با بچه هايشان، مهدى و مصطفى فرزندان شهيد همت، من و خواهرم آسيه و ليلا تنها فرزند شهيد زين الدين، زن عمو صفيه هم كه بچه نداشت. بعد از قم آمديم تهران، بعد از ديپلم در رشته برق دانشگاه امير كبير پذيرفته شدم و ۲ سال پيش درسم تمام شد. اكنون هم با پسر شهيد دادمان در تدارك تأسيس يك شركت پيمانكارى هستيم. * از روزهاى حيات پدر و زندگى در قم چه خاطراتى دارى؟ تقريباً ۳ ساله بودم كه پدرم در عمليات خيبر (اسفند ۱۳۶۲) به شهادت رسيد و سال بعد عمويم آقا مهدى باكرى در عمليات بدر شهيد شد. و بنابراين خاطره روشنى از پدرم و عمويم ندارم. سال هاى زندگى در قم و در كنار خانواده سرداران شهيد مهدى باكرى، شهيد همت و شهيد زين الدين تجربه خوبى بود. مشكلات را با هم تحمل يا حل مى كرديم و براى يكديگر پشتوانه عاطفى خوبى بوديم، بويژه خانواده ما كه در قم غريب بوديم و كسى را نداشتيم. جو معنوى قم هم تأثير خوبى داشت اما بدون مشكل هم نبوديم. * از عموهايت چه مى دانى؟ عمو على فردى مذهبى و انقلابى بود، مهندسى شيمى را در دانشگاه تهران خوانده و رتبه اول دوره را كسب مى كند. و بورس تحصيلى در خارج از كشور نصيبش مى شود اما او به جاى فرانسه دانشگاه صنعتى شريف را بر مى گزيند. و در همين ايام با رژيم شاه به مبارزه بر مى خيزد و در سال ۱۳۵۱ توسط دژخيمان ساواك به جوخه اعدام سپرده مى شود. بعد از او عمو رضاست كه تحت تأثير عموعلى بود. بعد عمو مهدى است كه اغلب او را مى شناسند . عمو مهدى يك سال پشت كنكور مى ماند و براى اين كه بتواند در دانشگاه قبول شود به تهران مى آيد و در جمع هاى دانشجويى قرار مى گيرد. به همين دليل عميقاً با مسائل انقلابى و مذهبى آشنا مى شود. او باورود به دانشگاه تبريز همزمان فعاليت هاى سياسى، مذهبى را هم آغاز مى كند. اسناد ساواك هم در باره عمو مهدى اين مسائل را تأييد مى كنند. بعد از عمو مهدى پدرم آخرين فرزند خانواده بود. پدرم نيز تحت تأثير برادرانش بويژه عمو مهدى جذب ايده هاى مذهبى و انقلابى مى شود و با وجود پذيرش در يكى از دانشگاه هاى آلمان در رشته مهندسى عمران در سفرهاى مكرر به سوريه و لبنان دوره هاى نظامى و چريكى مى بيند و سرانجام با آغاز حركت انقلابى مردم از مرز تركيه پنهانى و با مقاديرى سلاح وارد كشور شده و در كنار عمو مهدى در مبارزات مردم عليه رژيم شاه مشاركت فعال مى نمايد. با پيروزى انقلاب به سپاه پاسداران انقلاب اسلامى پيوسته و در غائله كردستان، به همراه شمارى به بانه مى رود و با شروع جنگ تحميلى به مقابله با ارتش بعث مى شتابد. * مادر از پدر خاطره اى نقل نمى كند؟ يكى از كارهاى خوب مادرم اين است كه هر از چند گاهى ما را دور خودش جمع مى كند و برايمان از پدر مى گويد. بطورى كه ما حضور پدر را همواره در كنار خود احساس مى كنيم. ممكن است برخى از فرزندان شهدا بعد از شهادت پدر و به دليل نبود پدرشان دچار افسردگى شوند، اما ما حتى يك روز هم احساس يتيمى نكرديم. اگر چه با مشكلات ناشى از نبود پدر دست و پنجه نرم كرديم اما هميشه خاطره پدر را كنار مان داشتيم و با ياد او زندگى كرديم. هيچ گاه احساس كمبود نكرديم. مادرم آنچنان با اين احساس عجين است كه گاهى هنگام پارك ماشين اگر با مشكل مواجه شود، فورى مى گويد، حميد يك جاى پارك براى من پيدا كن. گاهى اوقات اتفاقاً پيدا هم مى شود. به هرحال از اين امور كوچك گرفته تا امور بزرگ ، ما پدرمان را هميشه كنار خود حس كرده و با هم زندگى كرده ايم. * نظرت درباره جنگ چيست؟ اگر رؤيايى نگاه نكنيم، جنگ بويژه جنگ ما و يا به تعبير درست تر دفاع ما مجموعه اى از خير و شر و شيرينى و تلخى بوده است. يكسره شر و تلخى نبوده . البته نفس جنگ بد است، اما آدم هاى جنگ و اهدافشان خوب بود و مايه بركت براى كشور و نظام شد. دفاع ما موجب شد يك عده از مردم اين كشور رشد كنند، به معناى عميق كلمه بزرگ شوند، يعنى همان چيزى كه امام(ره) مى فرمود: «جبهه دانشگاه است.» * فكر مى كنى فقط آدم هاى جنگ بزرگ شدند و ساير افراد جامعه بهره اى نبردند؟ چرا. اطرافيان آدم هاى جنگ هم به نسبت رشد كردند. اطرافيان همچون والدين، همسران، فرزندان، برادران و خواهران و ديگران، چرا كه جنگ لازمه اش وسعت نظر، فداكارى، نگاه ملى و... است. بنابراين نزديكان آدم هاى جنگ هم بزرگ و بزرگوار شدند، متحول شدند از جزئى نگرى به كلى نگرى صعود كردند. * اما جريان تبليغى مثل فيلم موج مرده خلاف اين را مى گويد. - در موج مرده هم آنجا كه فرماندهان در اتاقى جمع اند و از سردار راشد مى پرسند چرا مى خواهى به سمت ناو دشمن بروى؟ او در پاسخ مى گويد به دليل دفاع از شرف و ناموس اين مملكت و يكى به طعنه مى گويد پسرت كجاست؟ و اشاره به كوچ پسرش به آن سوى آب ها دارد. سردار راشد با قاطعيت مى گويد: آن زمان كه قرار شد ما جلو برويم و جنگ را اداره كنيم، رفتيم و كارمان را خوب و درست انجام داديم، ولى بچه هايمان را به شما سپرده بوديم، شما آنان را رها كرديد و به وظيفه خود در پشت جبهه درست عمل نكرديد. براى سالگرد شهادت پدرم، سال گذشته فردى را به ما معرفى كردند و ما از ايشان براى مراسم دعوت كرديم، ايشان نيز در صحبت هايش خطاب به فرزندان شهيد مى گفت: فرزند شهيدى كه لباس ناجور مى پوشد و يا ظاهرى نامناسب دارد، لياقت ندارد فرزند شهيد ناميده شود. اينان پدرانشان را نمى شناسند. از گفته آن آقا ناراحت شدم و در پايان مراسم به ايشان گفتم، اگر بعضى از فرزندان شهدا ظاهر و لباس نامناسبى دارند، دليلش آن است كه آن عده كه در پشت جبهه بودند، كار خود را خوب انجام ندادند. اگر آنان كه مسئوليت داشتند، بعد از شهادت پدران اين فرزندان به تكليفشان خوب عمل مى كردند، اين اتفاق نمى افتاد، ضمن آن كه در ميان فرزندان شهدا افراد خوب و مثبت بسيار است. به هر حال اگر مواردى هم وجود دارد، بچه هاى شهدا مقصر نيستند، كسانى مقصرند كه آن زمان پشت جبهه ها ماندند و از ترس تير و تركش جلو نرفتند، اگرچه امروز مدعى تر از جبهه رفته هايند. امروز اينان بايد پاسخگو باشند. * وقتى «هيوا» ساخته ملاقلى پور اكران شد، شايع شد كه قصه اين فيلم برگرفته از خاطرات مادرتان است، آيا اين حرف درست است؟ - قصه «هيوا» با ماجراى پدر و مادرم ارتباطى ندارد، بلكه تنها نسبت آن با خاطرات مادرم آن است كه در دوره اى كه آقاى ملاقلى پور برنامه اى مستند از خاطرات مادرم در ارتباط با پدرم تهيه مى كرد، ايده هايى به ذهنشان رسيده بود و قصه «هيوا» تجسم آن ايده هاست كه در ذهن آقاى كارگردان جرقه زده، پرورانده شده و شكل بيرونى پيدا كرده است. خود آقاى ملاقلى پور هم چنين ادعايى ندارد و ايشان مثل هر هنرمند ديگر از محيط اطراف خود الهام مى گيرد. فيلم «هيوا» هم زاييده ذهنيات خودشان و ملهم از آن دوره است. * اطرافيان به شما نمى گويند كه چه ويژگى هايى را از پدرتان به ارث برده ايد؟ - من عادت دارم كارها را با حوصله زياد و سر صبر انجام دهم و عجله و دلشوره اى نداشته باشم، برخى به من مى گويند در اين خصوصيت شبيه پدر هستم، البته خصلت هاى خوب را هم نسبت مى دهند. مثل خوشرو بودن، زودجوشى و برقرارى ارتباط صميمى با مخاطب. * قشنگ ترين خاطره اى كه مادرتان از پدرتان برايت تعريف كرده است؟ - مادرم ۴ سال با پدرم زندگى مشترك داشته است، اما اين ۴ سال آنچنان جذبه اى داشته كه در تمام سالهاى پس از پدرم يعنى حدود ۲۳ سال مادرم هنوز تحت تأثير آن ۴ سال است و هنوز در حال و هواى همان ۴ سال زندگى مى كند و ياد و خاطره پدرم را زنده نگه داشته است. * فكر مى كنى چقدر با هم نسل هايت تفاوت دارى؟ - خودم فكر مى كنم حس و حالم با هم نسلانم يكى نيست و كمى فرق دارد البته پنجاه و هفتى نيستم ولى فكر مى كنم سال شصتى ام. البته با هم نسلانم ارتباط دارم، خيلى چيزها را مى بينم و مى شنوم. از اين كه مى بينم برخى از هم نسلان من در رابطه با فلسفه و چرايى انقلاب و دفاع مقدس توجيه نيستند، متأسف مى شوم. هميشه با خودم مى انديشم اگر انقلاب نمى شد چه مى شدو به تأثيرات مثبت انقلاب و سرنوشت روشن كشور و... مى انديشم. به هر حال اين كه مى گويند شكاف ميان نسل ها وجود دارد. من اين شكاف را حس نمى كنم و اگر امروز هم شرايط سال ۶۰ پيش بيايد، مانند پدرم عمل مى كنم و راه او را ادامه مى دهم. * فكر مى كنى علت پيدايش شكاف ميان نسل ها چيست؟ فكر مى كنم به دليل عدم انتقال فرهنگ انقلاب و دفاع مقدس به سال هاى بعد است. با چند خاطره و دهه فجر گرفتن اين فرهنگ منتقل نمى شود بايد جريان سازى كرد و در بستر اين جريان فرهنگ انقلاب و شور و حال سال هاى دفاع مقدس را به نسل هاى جديد انتقال داد. * خواهرتان چطور؟ ديدگاه هاى آسيه هم به من نزديك است. البته حالا ازدواج كرده و ترم آخر رشته تاريخ دانشگاه تهران است. * جمله معروف از شهيد حميد باكرى به يادگار مانده كه رزمندگان را بعد از جنگ به ۳ دسته تقسيم مى كند، نظرت درباره اين جمله چيست؟ شما تحقق آن را در واقعيت جامعه مى بينيد، احتياجى به توضيح نيست. عده اى پشيمان اند، عده اى برخوردار و عده اى هم خانه نشين و در حال خون دل خوردن. * مى دانى لفظ «الاه بنده سى» تكيه كلام چه كسى بود؟ احتمالاً پدرم. * اين جمله تكيه كلام آقا مهدى بود. پدر من هم تكيه كلامى شبيه اين داشته است. * تفاوت آقامهدى را با حميد آقا در چه چيزى مى دانى و رابطه آنان با يكديگر چگونه بوده است؟ عمومهدى فردى خودساخته و انسانى بزرگ بود آنطور كه دوستان ايشان مى گويند در دوران دانشجويى دائم روزه مى گرفته و برنامه هاى سازندگى داشته است. او انسان برجسته اى بوده است و به تعبير برخى نسبت اين دو برادر مانند خورشيد و ماه بود. عمو مهدى همچون خورشيدى مى درخشيد ودرخشش او مانع از آن بوده كه صفات برجسته پدرم ديده شود. پدرم نيز برنامه هاى خودسازى داشته. آرمانگرا، مردمى و داراى روحيه ايثار و فداكارى بوده است. عمومهدى و پدرم رابطه اى فراتر از دو برادر داشته اند و همچون مريد و مراد و دو رفيق رابطه عاطفى توأم با احترام نسبت به يكديگر داشته اند. اين حس به قدرى قوى بوده كه به همسرانشان هم سرايت كرده بود. به عنوان مثال، وقتى پدرم شهيد مى شود ابتدا به همسايه ما در اهواز (سردار اسدى) خبر مى دهند. همسر سردار اسدى ابتدا مى گويد، آقا مهدى زخمى و بعد مى گويد كه شهيد شده است. اما مادرم باور نمى كند و مى گويد حميد شهيد شده چون حميد اجازه نمى دهد اول آقا مهدى شهيد شود و در زمان حيات حميد آقامهدى شهيد نمى شود. من قادر نيستم اين گونه رابطه ها را خوب توضيح دهم. * از حميد آقا دست نوشته اى هم باقى مانده است؟ خيلى كم ولى از عمومهدى نوشته هايى باقى مانده است. * و كلام آخر؟ به نظرم نتوانستم حق مطلب را ادا كنم چون من هم مانند پدرم كم حرفم و به قول اطرافيانم عمل گرا هستم و در ارتباط با شهيدان بزرگى همچون شهيد مهدى باكرى و حميد باكرى نمى توانم آنگونه كه بايد صحبت كنم.
|