يكشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۵ - ۲۱ صفر ۱۴۲۸
Sun, Mar 11, 2007
ماجرا
۳۵۹۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
رودررو
حقه هاى ازدواج
اعضاى شبكه بزرگ قاچاق آرد به دام افتادند
گروه حوادث: اعضاى يك شبكه بزرگ قاچاق آرد به مرزهاى غربى كشور در اقدام هاى قضايى دادسراى ناحيه ۱۸ و مأموران نيروى انتظامى بازداشت شدند.
۳ عضو اين شبكه پس از بازداشت وقتى قرار بود آردها را تحويل سازمان تعزيرات حكومتى بدهند، با طراحى يك نقشه فريبكارانه متوارى شدند.
به گزارش خبرنگار ما، صبح روز ۴ بهمن ماه سال جارى مأموران گشت كلانترى ۱۶۱ ابوذر هنگام گشتزنى به كاميونى كه تعداد زيادى كيسه آرد حمل مى كرد، مظنون و پس از بررسى مدارك، پى بردند آردها قاچاق شده است.
با كشف آردهاى قاچاق، مأموران، راننده و دو سرنشين كاميون را بازداشت و به شعبه ۳ داديارى دادسراى ناحيه ۱۸ منتقل كردند.
۳ قاچاقچى در بازجويى ها به داديار لشكرى گفتند آردها را از نانوايى ها مى خريديم و از طريق واسطه ها آنها را به مرزهاى غربى كشور قاچاق مى كرديم.
با اعتراف ۳ متهم، داديار لشكرى با صدور قرار بازداشت به مأمور كلانترى دستور داد متهمان و آردهاى قاچاق تحويل سازمان تعزيرات حكومتى شوند.
۳ متهم در راه انتقال وقتى پى بردند مأمور كلانترى آشنايى با مكان سازمان تعزيرات ندارد از طريق تلفن همراه موضوع را به يكى از واسطه هاشان اطلاع دادند و با طرح نقشه اى و فريب مأمور به جاى رفتن به سازمان تعزيرات به اتحاديه نانوايان تهران رفته و در آنجا يكى از همدستانشان با معرفى خود به عنوان بازرس سازمان تعزيرات حكومتى متهمان و آردهاى قاچاق را از مأموران تحويل گرفت.
مأمور كلانترى پس از تحويل متهمان وقتى نامه رسيد آنها را به دادسرا ارائه كرد، با استعلام از سازمان تعزيرات مشخص شد نامه جعلى است و يكى از اعضاى اين شبكه با طرح اين نقشه موفق شد نقشه فرار متهمان را اجرا كند.
با فاش شدن اين نقشه، داديار شعبه سوم دادسراى ناحيه ۱۸ دستور داد تا در ۲۴ ساعت اعضاى اين شبكه رديابى و دستگير شوند.
پس از صدور دستور قضايى، مأموران با شناسايى بازرس قلابى سازمان تعزيرات را مقابل اتحاديه نانوايان شناسايى و بازداشت كردند.
وى پس از بازداشت به مأموران گفت: با چند نفر در قالب يك شبكه بزرگ مقدار زيادى آرد از نانوايى هاى تهران جمع آورى و به شهرهاى مرزى در غرب كشور قاچاق مى كنيم و آنها را به چند برابر قيمت مى فروشيم.
با اعترافات اين متهم، مأموران پس از دستگيرى۳ قاچاقچى فرارى ۲ تن از همدستان ديگر آنها را در شهرك مسعوديه درحالى كه مشغول قاچاق ۲۰۰ كيلو آرد بودند، شناسايى و دستگير كردند.
به گزارش خبرنگار ما، پس از بازداشت ۶ عضو اين شبكه و دستور قضايى از سوى داديار لشكرى، مأموران رديابى هاى گسترده اى را براى شناسايى اعضاى ديگر اين شبكه آغاز كردند.
حقه هاى ازدواج
زن هزار چهره
281301.jpg
سميه غفارى

احمد بعد از چند سال جست و جو نتوانسته بود دختر مورد نظرش را پيدا كند. همه آنها با معيارهايى كه او در نظر داشت، خيلى فاصله داشتند.
با خودش فكر مى كرد مگر مى شود با كسى زندگى كرد كه با خواسته هاى آدم فاصله داشته باشند. با همين انديشه، سن اش از ۳۵سالگى گذشته بود و هنوز نتوانسته بود دختر مورد نظرش را پيدا كند. براى همين تنها مانده بود. مادر پير و افتاده حالش كه نتوانسته بود براى او آستين بالا بزند، روزى چند بار مى گفت:
- احمدجان! پسرم كاش زن مى گرفتى و فكر مرا راحت مى كردى و مى توانستم با خيال راحت سر بر بالين بگذارم و چشم از اين دنيا ببندم. آخر مادر جان، خدا هيچ كس را تنها نيافريده است. بيخودى ايراد مى گيرى و خودت را اذيت مى كنى. هر كسى ايرادى دارد، خود تو هم كم ايراد ندارى، چرا تنها مشكلات و ايرادهاى ديگران به چشم ات بزرگ مى آيد؟
پدر خدا بيامرزت را كه خوب يادت هست. چه مرد بداخلاق و تندى بود. هيچ كس جرأت اين كه براى يك روز كنار او بنشيند نداشت، ولى من عمرى با او سر كردم. خدا خودش به آدم صبر و تحمل و گذشت مى دهد.
گوش احمد به اين حرف ها بدهكار نبود.
- مادر! حرف يك روز و دو روز كه نيست. حرف يك عمر زندگى است. دخترها ديگر مثل زمان شما فكر نمى كنند. ديگر كمتر كسى پيدا مى شود كه حاضر باشد به اين چيزها فكر كند من هم آن قدر خوش شانس نيستم كه دخترى مثل شما پيدا كنم. براى همين دنبال دردسر نمى گردم و اگر شد كه دختر مناسبى پيدا كنم چه بهتر وگرنه دور اين فكر را خط مى كشم.
پيرزن آهى كشيد و ديگر حرفى نزد. احمد هم بى خيال از خانه بيرون زد. دوستانش يكى يكى ازدواج كرده بودند و او ديگر كسى را نداشت كه بتواند براى نيم ساعت هم كه شده وقتش را با او بگذراند. بى هدف در خيابان مى رفت كه يك جفت چشم سر جا ميخكوب اش كرد. دخترى آرام، بامتانت از كنار او رد شده بود. به عقب برگشت و به او نگاه كرد، خودش هم نفهميد كه چطورى دنبال او راه افتاده بود.
احمد طورى كه معلوم نشود دختر را تا دم در خانه اش تعقيب كرد. از اين كه آدرس اين دختر را فهميده بود احساس شادى داشت. از آن روز بى هدف به آنجا مى رفت و سركوچه مى ايستاد و به درخانه دختر خيره مى شد. چندبار ديده بود كه او از خانه بيرون مى رود. خودش نمى دانست چطور به اين دختر وابسته شده و چرا او را دوست داشت؟ چرا هرروز به در خانه آنها مى رفت.
آن شب وقتى به خانه رفت و سر سفره شام با مادرش نشست. با خنده گفت:
- ننه جان! خبر خوبى برايت دارم. به كله ام زده كه به خاطر شما زن بگيرم و خلاصه شما را از اين تنهايى خارج كنم.
پيرزن كه انگار خدا دنيا را به او داده بود، چشم از لب هاى پسرش برنمى داشت. صبح زود با رفتن احمد بود كه پيرزن گوشى تلفن را برداشت و شروع به تعريف كردن از عروس آينده اش كرد.
آخرهفته هم بعد از كلى تحقيقات و يافتن اطلاعات بيشتر راهى خانه دخترموردنظر احمد شدند.
پيرزن از ديدن عروس آينده اش زياد خوشحال نشد. خودش هم نمى دانست چه چيزى در وجود اين دختر هست كه موجب فاصله ميان آنها مى شود. احمد حرف به گوش اش نمى رفت. مى گفت تنها همين دختر.
با اين كه هيچ كس به اين وصلت راضى نبود، پافشارى هاى احمد همه را تسليم كرد. مراسم عقدكنان راه افتاد و احمد عروس اش هاله را از آرايشگاه سوار ماشين گل زده كه از دوستانش قرض گرفته بود، كرد.
درميان راه هاله سر حرف را بازكرد.
- احمد! من نسبت به اين وصلت زياد خوشبين نيستم.
احمد كه از شنيدن اين حرف قلب اش لرزيده بود، گفت:
- اين چه حرفى است كه مى زنى؟ در اين لحظه بايد فكرهاى خوب كرد نه اين كه با اين حرف ها فكر و روح خودت و مرا اذيت كنى. مطمئن باش كه من از هيچ كارى براى خوشبختى تو كم نخواهم گذاشت. ديگر هم از اين حرفها نشنوم كه مى زنى.
هاله گفت:
-  آدم بايد واقع بين باشد، اين حرف هايى كه تو مى زنى بيشتر در تخيل مى گنجد تا در واقعيت، به همين خاطر ناچارم بگويم كه مادرت و خانواده ات مرا دوست ندارند. راضى هم نبودند كه با هم ازدواج كنيم. در اين مدت هزار گوشه و كنايه شنيده ام خدا مى داند كه از اين لحظه به بعد كه به طور رسمى زن تو مى شوم چه نقشه هايى براى من مى كشند. من بايد خيالم راحت باشد. بايد احساس امنيت كنم.
احمد كه ناراحت شده بود گفت:
-  چكار كنم تا اين احساس امنيت را داشته باشى؟
هاله، من من كنان گفت:
-  اگر مهريه ام بالا باشد آنها مى فهمند كه در هيچ شرايطى ما از هم جدا شدنى نيستيم و من خيالم راحت مى شود كه تو هم در آينده مرا طلاق نمى دهى.
احمد با شنيدن اين حرف خنديد.
-  همه اش همين! خب اين كه مشكل نيست من اين كار را مى كنم تا شما خيالتان راحت راحت باشد و بدانيد قلب مرا در دست هايتان به اسارت برده ايد.
هاله و احمد سر سفره عقد نشستند وقتى عاقد به ميزان مهريه رسيد و آن را ۲ هزار سكه اعلام كرد، هيچ كس باورش نمى شد كه احمد ميزان مهريه را از ۲۰۰ سكه به ۲ هزار سكه تغيير داده است.
پير زن قلب اش گرفت و با بد حالى گوشه  اى افتاد. احمد از اين كه به همه بستگانش با اين حركت فهمانده كه سرجايشان بنشينند و كارى به كار همسر او نداشته باشند، احساس خوبى داشت.
يك ماهى مى شد كه احمد هاله را عقد كرده بود ولى درست يك هفته بعد از عقد هاله ديگر زياد به او توجهى نداشت.
-  چى شده هاله؟
-  چيزى نيست.
احمد هرچه براى هاله بيشتر هديه مى خريد و وقت مى گذاشت بى توجهى بيشترى از او مى ديد.
يك روز سخت در فكر بود كه تلفن همراهش به صدا درآمد. مادرش بود. گريه مى كرد.
ـ چى شده ننه؟
ـ بيا خونه!
نفهميد چطورى خودش را به خانه رسانده است. با ديدن ننه اش كه زار زار گريه مى كرد جلو رفت. لازم نبود حرفى بزند. پاكت نامه  را كه دست مادرش بود، گرفت. هاله دادخواست طلاق داده بود.
تا روز دادگاه هاله تلفن هاى احمد را جواب نمى داد. روز دادگاه احمد وقتى هاله را ديد كه سر حال است تعجب كرد. او خيلى راحت از قاضى دادگاه تقاضاى طلاق كرد.
احمد تعجب مى كرد. اين زن همان زنى نبود كه يك ماه قبل به ازدواج با او اين همه رغبت داشت. موضوع را با يكى از دوستانش در ميان گذاشت. چند روزى هاله را زير نظر گرفتند. در همين زمان بود كه احمد متوجه شد زنش پيش از اين ازدواج كرده بوده است.
احمد به دادگاه رفت و همه چيز را به قاضى گفت:
ـ همسرم نگفته بود كه قبلاً شوهر كرده است. او مرا فريب داده است.
قاضى دستور بررسى داد. بعد از چند روز بود كه همه چيز معلوم شد. هاله پيش از اين ۴ بار ازدواج كرده بود و بعد از مدت كوتاهى در دوران عقد تقاضاى طلاق كرده بود و با گرفتن نيمى از مهريه هاى طلايى اش جدا شده بود.
احمد پنجمين قربانى اين زن شياد شده بود. در دادگاه گفت:
ـ اين زن به خاطر پول با فريبكارى زندگى مرا به هم ريخته و آبروى مرا برده است.
هاله به علت فريبكارى راهى زندان شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |