يكشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۵ - ۲۱ صفر ۱۴۲۸
Sun, Mar 11, 2007
فرهنگ و انديشه
۳۵۹۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
رودررو
تأملى بر نشانه شناسى آيين هاى عاشورايى
رد پاى عاشقى
281307.jpg
سيدعلاالدين رحيمى

مورخين آغاز رسمى تعزيه دارى بر سالار شهيدان را قرن دهم هجرى و روزگار آل بويه مى دانند. تاريخ مى گويد، از پس تسلط ديلميان در بغداد چون هلال محرم برآمد به فرمان عضدالدوله جماعت به ياد شهيدان كربلا در سوگ نشستند. بدون شك اگرچه اين آغازى رسمى بر آيين هاى سوگ عاشورايى است، اما عزادارى بر سالار شهيدان در سرزمين ما اگر نه به آشكار، تاريخى بس دورتر از روزگار ديلميان دارد. مى دانيم كه كوتاه زمانى از پس شهادت سيدالشهدا توابين بر تربت آن بزرگوار گرد آمدند. بر شهادت امام حسين(ع) و كسان و يارانش گريستند و به انتقام عهد بستند. بدون شك شيعيان گريخته از ستم بنى اميه نيز از عزادارى بر سالار شهيدان غافل نمى ماندند. اما اين كه تعزيه، در مفهوم نمايشى آيينى پيرامون سوگ شهيدان كربلا چگونه و از چه هنگام رخ نموده است، تاريخ مشخصى ندارد. اگرچه بخش هاى مختلف و شيوه هاى گوناگون تعزيه خوانى مى تواند راه گشاى پژوهنده علاقمند در دريافت نخستين گام هايى باشد كه پيروان اهل بيت(ع) در اين راه برداشتند. به هر حال براساس قراين، تعزيه خوانى به صورتى كه ما مى شناسيم در عصر صفويه رايج شده است و كهن ترين نسخه موجود مربوط به تعزيه حضرت قاسم، به عهد زنديه برمى گردد.
اگرچه با اصل تعزيه ربطى ندارد، اما با ماجراى كربلا و آنچه بر آل طه(ع) گذشت بى ارتباط نيست و با شواهد تاريخى امكان شناخت ريشه هاى آن ممكن است. مثلاً قافله طبل نوازانى كه بر شترها نشسته اند و با ريتمى خاص بر نقاره هاى كوچك مى كوبند، يادآور رسم وارد كردن اسيران جنگى در عهد اموى به دمشق است. رسمى كه در خاطره مسلمانان باقى مانده بود و چون خواستند از مصيبتى كه بر خاندان رسالت رفته بود منظرى پيش روى جماعت بگذارند، نخستين صحنه ها را از قافله اسيران ساختند. شايد آن آثار نمايشى ترين و تأثيرگذارترين و در عين حال گيراترين صحنه عاشورايى را حركت اسيران و ورودشان به دمشق تشخيص دادند. مورخين مى گويند رسم بود كه دشمنان شكست خورده خليفه را بسته در زنجير و با بوق و طبل و كرنا، در حالى كه سجارگان پيرامونشان را گرفته و ريشخند مى كردند به شهر درمى آوردند تا جبروت خليفه و ضعف دشمنان بيشتر جلوه كند.
از قراين امر پيداست كه در رابطه با خاندان پيامبر نيز چنين كردند و چون آشكار شد كه اسيران نه چنان كه يزيد گفته است كافران و دشمنان خارجى كه اهل بيت پيامبرند بر آنچه او كرده بود خرده گرفتند و شماتتش كردند و يزيد ناگزير به چاره جويى پرداخت ، ماجرايى كه هم در كتب تاريخى آمده است و هم تعزيه پردازان بدان پرداخته و در صحنه هايى جذاب تصوير كرده اند، پس چنان كه گذشت قافله طبالان شترسوارى كه پيشاپيش دسته جات به راه مى افتد و بويژه در روزگار رونق تعزيه سيار از اجزاى جدانشدنى آن بود، راه به ماجراى ورود اسيران به دمشق مى برد. البته دسته جات طبل و شيپور مقابل دسته جات به شكل كنونى حاصل روزگار رونق تعزيه در تكيه دولت است كه ناصرالدين شاه براى بيشتر جلوه بخشيدن به مراسم تعزيه خوانى اش از دسته جات موزيك نظامى نيز سود جست و اين رسم به دهه هاى بعد كشيد، با اين همه نمى توان چنين پنداشت كه اين نيز در ايران و بويژه در مراسم سوگ بى سابقه بوده است. حضور دهل و سرنا در آيين هاى سوگ، با آن شكوه و هيبت و عظمت، و غرش كه به نعره زمين و آسمان در رويارويى با هول قيامت مى ماند، و همراه با آن ناله پرسوز و آه سازهاى بادى، رسمى كه در ميان اصيل ترين اقوام ايرانى هنوز جايگاهى ويژه دارد، گواه قدمت اين امر در سرزمين ما است. از ديگر جلوه هاى باقيمانده از روزگاران كهن در تعزيه، نقاره زن هاى سردر ساختمان هاى حكومتى و دروازه هاى شهر است كه بويژه در تعزيه سيار يا دوره اى كه به دليل ويژگى هاى منحصر به فرد خود امكان صحنه پردازى هاى متنوع را داشت مرسوم بود. اما تعزيه چه به لحاظ شخصيت پردازى و چه جلوه هاى ظاهرى مثل لباس و زين ابزار و جز آن، از سرچشمه هاى فرهنگ ايرانى نيز سيراب شده است. به عنوان مثال شخصيت قاسم بن الحسن را بخوبى مى توان با شخصيت مستند در متن پهلوى «اياتكارزريان» مقايسه كرد. رنگ ارغوانى لباس حربن يزيد رياحى و سلاح او، يعنى گرز، ياد آور رنگ لباس و سلاح پهلوانان در اساطير ايرانى است. بگذريم از اين كه در پاره اى از نسخه هاى تعزيه حتى رستم، پهلوان افسانه اى ايران در كربلا به يارى حسين بن على عليه السلام مى آيد. بى شك با نگاهى موشكافانه به تعزيه نامه هاى موجود به نكات از نظر دور مانده بسيارى مى توان دست يافت كه دليل حضور مستقيم فرهنگ ايرانى در اين آئين نمايشى دينى است. با اين همه اگر چه تصويرى هرچند فراموش شده از ايران كهن را در جاى جاى تعزيه مى توان شناخت ولى آنجا كه ماجرا با اشك و اندوه همراه مى شود و در مفهوم تعزيه دارى جلوه مى كند، بطور كامل با انديشه هاى حاكم بر جهان ايرانى پيش از اسلام فاصله مى گيرد، چرا كه در باورهاى ايران مزديسنايى گريستن و موييدن، حتى در مرگ عزيزان، عملى سخت نكوهيده است. در متن  پهلوى «ارداويراف نامه» «آرداويراف» در سفر خود به جهان ديگر رود هاى سياه مى بيند كه آب آن اشك مردمانى است كه در مرگ درگذشتگان ريخته اند از همين روست كه نمى توان ديوارنگاره معروف پنج كند را كه زنانى آشفته و پريشان احوال و گريان را بر بالين كشته اى جوان تصوير مى كند، چنان كه پاره اى از پژوهشگران بدان اشاره كرده اند تصويرى پرداخته از عزادارى بر سياوش دانست. و حتى اگر براستى دست نگارگر، خيال خود از ماتم سياوش را تصوير كرده باشد اما بيانگر ترسيم اين اثر در روز گارى است كه هنرمند ايرانى از باورهاى پدرى خود بسى دور مانده است، همين طور است نغمه يا آوازى كه به نام «گريستن مغان» وجود داشته و در تاريخ بخارا ذكر آن رفته است. بدون شك بنا بر آنچه گفتيم اين نيز نمى تواند ربطى با سوگ و مويه بر درگذشتگان داشته باشد. چنان كه نرشخى در تاريخ بخارا مى گويد گريستن مغان آوازى بوده است كه اهل بخارا در سوگ سياوش مى خوانده اند. اگر آنگونه كه شادروان مهرداد بهار آورده است آئين هاى سياوشان را با آئين هاى مربوط به گذشتن زمستان و آمدن بهار مربوط بدانيم. ، پس آنچه گريستن مغان نام گرفته است، در اصل با سوگ و ماتم بى ارتباط بوده است، مى توان چنين تصور كرد كه با گسترش حضور گوسان ها (نوازندگان آوازخوان دوره گردى كه با ساز و آواز خود به نقل داستان هاى كهن ايرانى مى پرداختند) كه پاگرفتن آنها را به دوران حكومت پارت ها نسبت مى دهند، نغمه ها و آوازهايى چون «گريستن مغان» نيز به وجود آمد كه با ريشه هاى اسطوره اى آئين سياوشان تفاوت كامل دارد. پس بطور كلى مى توان چنين گفت كه تعزيه دارى و مويه كردن و گريستن بر درگذشتگان روزگارى در فرهنگ سرزمين ما پديد آمد، كه انسان ايرانى از باورهاى كهن مزديسنايى دور شد، چندان كه در دوره هاى بعد نه گريستن، امرى نكوهيده بود و نه تعزيت بر مرگ كسان. اما ايران از همان آغاز گرويدن به اسلام، پنهان و آشكار رو به سوى خاندان رسالت داشت. اگر چه ابعاد سياسى اين ماجرا را نمى توان از نظر دور داشت، اما ايرانى آزاده مسلمان كه در اسلام برادرى و برابرى و عدالت را جست وجو مى كرد، گم شده خود را نه در حكومت هاى ستمكار اموى و عباسى كه در خانه كوچك على(ع) و فاطمه (س) مى ديد. به نظر مى رسد نخستين قيام هايى كه خارج از عراق در خونخواهى حسين بن على(ع) شكل گرفت در ايران بوده است. ايرانيانى كه در كيش مزديسنايى گريستن را گناهى بزرگ مى انگاشتند، اما اين بار گريه بر كشته كربلا را درمان هر درد و كليد دروازه بهشت دانستند. هرجا كه توانستند پنهان يا آشكار ياد و خاطره حسين بن على(ع) را گرامى داشتند و در اين راه چه بلاها كه برسرشان نرفت و آنگاه كه سرانجام توانستند بر خليفه جابر بغداد فايق آيند، نخستين كارشان برپايى عزادارى براى شهداى كربلا در مركز خلافت عباسى بود. آنها نه تنها زيباترين اشعار را در ماتم شهداى كربلا سرودند، كه براساس آنچه درام شناسان گفته اند يكى از زيباترين گونه هاى نمايش را كه «شبيه خوانى» يا «تعزيه» نام گرفت پديد آوردند، و چنانكه ديديم نشانه هاى بسيارى از گذشته فرهنگى خود را در آن به يادگار گذاشتند، جلوه هاى ديگرى از اين نشانه ها را در ابزار و ادوات عزادارى مى بينيم. علم يا علمات كه امروز جزء جدانشدنى مراسم عزادارى ايرانيان شده است. بر خلاف كسانى كه به صليب يا اشياى ديگر ربط مى دهند، نشانه اى كاملاً ايرانى است كه ريشه اى بسيار كهن در فرهنگ ما دارد. در گذشته هاى نه چندان دور، در جاى علمات از ابزارى به نام «توق» استفاده مى شد. علمى كه هنوز در عزادارى هاى ماه محرم در شهرهاى قديمى ايرانى از جمله كاشان و اصفهان و قزوين و بويژه شهر باستانى قم حضورى چشمگير دارد. «توق» علمى است با اصل تركى كه از روزگار سلجوقيان وارد فرهنگ ما شده است. هر چند پيش از اين و از سده هاى دور نيز حضور درفش هاى نظامى و قومى در ايران سابقه داشته است. در ايران عهد سلجوقى پهلوانان و سالاران سپاه هر يك علمى ويژه خود داشتند كه «توق» ناميده مى شد.
محل نگهدارى اين علم در زادگاه يا محل سلطه و اقتدار سردار صاحب علم بود كه واژه «پاتوق» نيز از همين جا به يادگار مانده است به نظر مى رسد كه از ايام كهن نه تنها به هنگام حضور در جنگ كه در سفرها و آنگاه كه بزرگ ياد شده با قبيله و ياران خود در مراسمى شركت مى كرد نيز اين درفش ها و توق ها پيشاپيش جماعت حركت داده مى شده است و آنگاه كه ايرانى شيعه به برپايى مراسم عاشورا پرداخت، بزرگان هر محل، بنا بر رسم كهنى كه بدان اشاره شد، با «توق» خود در مراسم شركت مى كردند. كم كم اين علم كه نشانه قوم بود به نشانه اى براى سوگوارى هاى عاشورايى تبديل شده آن را به پارچه هاى سبز كه در باور ايرانى نشانه خرمى و جاودانگى بود آراستند و آنچه را كه مقدس مى دانستند به آن آويختند. چيزى نگذشت كه «سرو» درخت ستوده پارسى كه نماد قدسى جاودانگى و بى مرگى بود، به نشان سروقامتان جاودانه كربلا بر فراز علم كهن جاى گرفت، سروى كه به اقتضاى ماهيت فلزى كه از آن مى ساختندش سر خم مى داشت و اين خميدگى را آن طور كه در جقه ايرانى ديده مى شود، به سردرگريبانى و اندوه در رثاى شهيدان تعبير مى كردند. بعدها بر تعداد سروها افزوده شد، هر سرو به نشانه سروقامتى كه در كربلا بر خاك افتاده بود. اگر چه آنها كه امروز علم هاى پولادين غول پيكر را با غرور و افتخار حمل مى كنند از رمز و راز آنچه بر دوش مى كشند بى خبرند و بالاتر از آن حتى روشنفكرانى كه اين نشانه برآمده از عشق ديرپاى مردمى عدالت جو را به صليب تشبيه مى كنند، زحمت پژوهشى كمى عميق تر را به خود نداده اند. حضور اين اشيا و عناصر و مفاهيم قدسى كه ريشه در عميق ترين لايه هاى فرهنگ قوم ايرانى دارد، گواهى است بر عشق پرشور يك ملت، به مردانه مردى كه پنجاه سال از پس رحلت پدرش رسول خدا(ص) به دست ناجوانمردانى كژخو كه خود را امت آن پيامبر مى دانستند به خون درنشست.
پانويس ها در دفتر روزنامه موجود است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |