وقتى از فرشيد مى پرسم فكر مى كنى زندانيانى كه همين حالا وارد ابوغريب مى شوند، چگونه با آنها رفتار مى شود، مى گويد: «فقط يك چيز، روزهاى اول ابوغريب خيلى وحشتناكه، وحشتناك تر از آنچه كه فكر كنيد.»به اين ترتيب فرشيد فرجى تصويربردار ايرانى كه قريب ۲ ماه در ابوغريب بدون هيچ دليلى در اسارت بوده از خاطرات خود مى گويد.«فكرش را كنيد، ما روز را داخل يك سلول تنگ و كثيف كه ۷۰ نفر آنجا بازداشت بودند، به سر مى برديم. جايى فوق العاده آلوده و ترسناك، جايى كه فقط روزى دو بار مى توانيد دستشويى برويد و تازه يك كارى مى كنند كه حتماً وقت كم بياوريد و نوبت به عده اى نرسد و همه اين تلخى ها يك طرف و گرماى طاقت فرساى ابوغريب يك طرف.»اينها بخشى از دوران اسارت فرشيد در ابوغريب است و به گفته خودش، احتمالاً آدم هايى كه اين روزها بدون هيچ دليلى به ابوغريب مى روند، با اين رفتارها مواجهند و واى به حال افرادى كه كوچكترين خطايى از آنها سر زده باشد.
|
|
|
اما يك شب فرشيدكه هم سلولى هايش به اوبه خاطرغريب بودنش ،«ابوغريب»مى گويند!، خواب مى بيند كه دندانش درد گرفته و در حال پرواز از روى سيم خاردارهاى اطراف زندان است. وقتى خوابش را براى ديگران تعريف مى كند، به او وعده آزادى مى دهند.گفت و گوى «ايران» با فرشيد فرجى را مى خوانيم.
آقاى فرجى، يادم مى آيد كه شما پيش از دستگيرى فيلم مستندى از ايرانيان بازداشت شده در عراق براى شبكه دوم سيما تهيه كرده بوديد، حال كه خود تجربه ۵۵ روز بازداشت در يكى از مخوف ترين بازداشتگاه هاى عراق را داشته ايد، نمى خواهيد در اين زمينه فيلمى تهيه كنيد؟
خيلى دوست دارم در اين زمينه فيلم بسازم، اما راستش نمى خواهم خرابش كنم، يعنى مى خواهم يك فيلمنامه قوى آماده كنم. البته يك فيلمنامه كوتاه آن هم به صورت خاطرات نوشته ام. اصلاً من آنجا كه بودم، خيلى زندانيان وقتى كه مى فهميدند شغل من مربوط به فيلم و خبر و اين چيزها است، التماس مى كردند كه وقتى از اينجا رفتى بيرون، تو رو خدا بگو اينجا چه خبر است، دست ما كه به جايى نمى رسد، تو كه بيرون رفتى، اتفاقات اينجا را بگو. واقعاً مردم دنيا نمى دانند كه آنجا چه خبر است. براى مثال من با بعضى از دوستانم كه در آمريكا هستند، صحبت كه مى كنم و مى گويم آمريكايى ها دارند در ابوغريب چه كارهايى انجام مى دهند، باورشان نمى شود و مى گويند مگر مى شود؟! براى اين كه چيزى كه آنها در آمريكا ديده اند، كاملاً متفاوت با آن چيزى است كه من براى آنان تعريف مى كنم. خوب است به شما مطلبى بگويم. وقتى كه آمريكا به عراق حمله كرد، من در هتلى بودم و داشتم شبكه CNN را نگاه مى كردم. اين شبكه تصويرى را نشان داد كه خيلى جالب بود. يك سرباز آمريكايى يك بچه زخمى عراقى را بلند كرده بود و به سرعت به سمت بيمارستان مى برد و عراقى ها ايستاده بودند و فقط سرباز آمريكايى را نگاه مى كردند. ذهن و فكر مردم آمريكا درباره حضور نظامى در عراق اينگونه شكل گرفته است. آمريكايى ها آنقدر تبليغات CNN و ديگر شبكه ها در مغزشان فرو رفته كه ديگر حرف هاى امثال من را باور نمى كنند. در زمان حمله آمريكا نيز فقط چند شبكه محدود بودند كه اخبار جنگ را براى آمريكايى ها پوشش مى دادند.
از ۷۲ ملت در ابوغريب بودند؟
من در كمپ خارجى ها بودم و افرادى كه در اين كمپ بودند، بيشتر از عربستان، فلسطين، سودان و مصر بودند. اين افراد كسانى هستند كه از زمان صدام و از ۲۰ يا ۳۰ سال پيش به عراق مهاجرت كرده بودند.
دليل عمده دستگيرى خارجى ها چه بود؟
آمريكايى ها كه دنبال دليل نبودند تا كسى را دستگير كنند. فرد را مى گرفتند و به ابوغريب مى فرستادند . اين اتفاقى است كه براى خود من هم افتاد.
حالا كه خودتان اشاره كرديد، از چگونگى دستگيرى تان بگوييد؟
من و يكى از همكارانم به نام كورش داشتيم يك فيلم درباره كورش هخامنشى مى ساختيم و تقريباً دو سال روى آن كار كرديم . يك بخش هايى در ايران بود كه كار كرديم، بخش هايى در كشورهاى افغانستان، تاجيكستان و تركيه بود و بخش هايى هم در بابل عراق بود كه زمانى كورش در آنجا بوده . بخش مهمى نيز بود. بخش هايى از زمان حضور كورش در كردستان عراق بدون هيچ مشكلى تهيه شد و بعد آمديم در بغداد. ما مجبور بوديم كه براى ورود به آنجا و فيلمبردارى مجوز بگيريم، اما روز دستگيرى از هتل درخواست كرديم كه يك تاكسى براى ما بگيرند. رانندگان به محض اينكه مى فهميدند ما خارجى هستيم و براى فيلمبردارى مى رويم، مى ترسيدند، براى اين كه در عراق ديد بدى نسبت به خارجى ها دارند. بنابراين رفتيم بيرون از هتل و تاكسى گرفتيم تا ما را به ترمينال مسافربرى تاكسى بغداد ببرد و از آنجا به سمت شهر بلد برويم. بعد از سوار شدن به يك ايست و بازرسى رسيديم. پليس بعد از ديدن مدارك گفت برويد، ولى راننده تاكسى گفت كه مسافران من خارجى هستند و مى خواهند بروند فيلمبردارى كنند. پليس نيز مشكوك شد و بعد از چك كردن مجدد مدارك به يك چيزى شك كرد. ما را به ايستگاه پليس بردند و بعد از چك كردن مدارك و پاسپورت ها گفتند كه شما هيچ مشكلى نداريد و بايد صبر كنيد تا ژنرال هاى آمريكايى بيايند. دو سرباز آمريكايى آمدند كه افسران عراقى به آنها احترام مى گذاشتند. آنها به همراه پليس عراقى به داخل اتاق رفتند و بعد از صحبت كردن آمدند دست و چشم هاى ما را بستند و بردند در يك مقر آمريكايى ها و سپس شروع كردند به بازجويى.
آمريكايى ها از شما سؤال مى كردند؟
بله.
مترجم داشتيد؟
سؤال ها را انگليسى مى پرسيدند و يك مترجم عربى هم داشتيم. خيلى به سختى جواب آنها را مى دادم.
دوستتان همراه شما بود يا تنها بوديد؟
خير، زمان دستگيرى جدا بوديم.
دليل دستگيرى تان را فهميديد؟
بالاخره تايمرهاى ماشين لباسشويى را به من نشان دادند و دليل دستگيرى را وجود اين تايمرها اعلام كردند. البته ما نديديم كه آنها را از ماشين ما بيرون بياورند و فكر مى كردم يك چيزى را آورده اند تا عكس العمل من را ببينند. فرداى آن روز وقتى دوستم را ديدم، به من گفت كه يكى از سربازها گفته كه نگران نباشيد، راننده تاكسى گفته كه تايمرها براى خودش بوده و ربطى به شما ندارد. اما روز بعد من را با دستان بسته و پاهاى زنجير شده، به شهر تكريت بردند. در تكريت يك اردوگاهى بود كه همه را آنجا مى بردند و از آنجا به زندان هاى مختلف انتقال مى دادند. منتهى آنجا معمولاً زندانيان را حدوداً دو هفته اى نگه مى داشتند و بعد انتقال مى دادند ولى ما را بعد از يك روز با هليكوپتر به ابوغريب بردند.
از كجا فهميديد كه شما را به ابوغريب مى برند؟
من اصلاً نمى دانستم. شب اول هم كه رسيدم نمى دانستم كجا هستم، تكريت را هم نمى دانستم، بعداً يك نفر كه در ابوغريب بود گفت كه من را در تكريت ديده است و به من گفت كه اين جا ابوغريب است. در ابوغريب ما را بازرسى بدنى كردند و بعد از عوض كردن لباس ها و پوشاندن لباس زندانيان، من را وارد ساختمانى كردند كه يكسرى سلول داشت و اتاق هايى بود كه در هر كدام حدوداً ۷۰ نفر آدم بودند.
شما با اين اوضاع عراق بايد خيلى بدشانس باشيد كه كارتان به ابوغريب كشيد؟
بله، ما واقعاً بدشانس بوديم، شما فرض كنيد كه اگر در آن تاكسى تايمر نبود حتماً سرنوشت ديگرى براى ما رقم مى خورد.
در ابوغريب نخستين بازجوى شما كه بود؟ چه سؤالهايى از شما مى پرسيدند؟ دوست داشتند چه اطلاعاتى از شما بدست بياورند؟
در ابوغريب هيچ اشاره اى به آن تايمرها نشد و يك بازجوى زن بود كه از من سؤال مى كرد پاسپورت و ويزا دارى يا ندارى و براى چه آمدى. من قبلاً به همه آنها پاسخ داده بودم و اين زن همه سؤال ها را از اول از من مى پرسيد. انگار كه چيزى نمى داند و اين كه چند وقت در عراق بودى، كجا رفتى و از اين تيپ سؤال هاى عادى. سؤال خاصى از من نمى كرد و وقتى ديد كه همه مدارك من كامل است و هيچ مشكلى ندارم خودش هم تعجب كرد. در آخر از ايشان سؤال كردم كه پس جريان تايمرها چه شد؟ (با خنده)
آنجا مترجم فارسى نداشتيد؟
خير، در آنجا هم يك مترجم زن عربى بود و جالب اين كه هيچ كدام از آنها نمى دانستند ايرانى ها فارسى صحبت مى كنند و عربى بلد نيستند!
ماجراى دكتر «سم» آمريكايى را قبلاً شنيده بودم، مى شود توضيح بيشترى درباره دكتر «سم» بدهيد.
بله، در اواخر كه رسانه هاى داخلى و خارجى موضوع دستگيرى ما را پيگيرى مى كردند و روزنامه ها و نشريات ماجراى دستگيرى ما را به صورت گسترده پوشش مى دادند، وقت سروكله آدمى پيدا شد كه بعدها فهميدم آمريكايى ها به او مى گفتند دكتر سم.
تا اين مرحله كه گفتيد چه مدت طول كشيد؟
فكر كنم حدود ۴۰ روز.
يعنى شما را ۴۰ روز بدون داشتن مترجم فارسى زبان بازجويى مى كردند؟
بله، البته من را در ابوغريب دو بار بازجويى كردند، يكبار همان اول بود و دفعه بعد من را بردند داخل يك سلول كه بازجويى كنند، اما باز هم بازجويى نكردند.
اگر صلاح بدانيد، ادامه ماجراى ورود به ابوغريب را بگوييد.
بله، بعد از كارهاى پزشكى و بستن كارت هاى شناسايى روى مچ دست معمولاً افراد را به داخل كمپ ها مى بردند ولى ما را كه خارجى بوديم حدود ۱۰ روز در داخل سلول هاى ۷۰ نفره نگه داشتند و آن مرحله (۱۰ روز) خيلى سخت بود، كثيف، بدون جا، از لحاظ بهداشتى صفر و يك جاى آلوده وحشتناكى بود. جاى تكان خوردن نبود . ما را روزى دوبار به دستشويى مى بردند و حتماً يك كارى مى كردند كه زمان كم بيايد و يكسرى بودند كه نوبت دستشويى به آنها نرسد. يا مثلاً اگر آب مى دادند كه دست هايمان را بشوييم، حتماً جيره آب را كم مى دادند كه آب به همه نرسد و كارى مى كردند كه همه حمله مى كردند براى دستشويى و آب خوردن! بعد از آن مرحله من را به داخل كمپ بردند. كمپ هم چادرهايى داشت كه دور آن فنس و پشت آن سيم خاردارهاى بلند بود و هر كمپ با كمپ ديگر حدود ۱۵ متر فاصله داشت. زندانيانى كه در چادر بودند حق نداشتند با كمپ ديگر ارتباط برقرار كنند و صحبت كنند. قانون هاى ديگرى هم بود. از جمله اين كه، شب ساعت ۹ به بعد بيرون چادر نبايد بيايى. يك تانكر كوچك آب آنجا بود كه روزى يك بار آن را پر از آب مى كردند و گاهى اوقات كه دلشان نمى خواست آب نمى دادند و ملت بدون آب مى ماندند. خلاصه براى هر چيزى اذيت مى كردند، براى آب دادن، حمام بردن، صابون دادن.
نگهبانان آنجا همه آمريكايى بودند؟
خير، ابوغريب دست آمريكايى ها بود ولى تعدادى مترجم عراقى هم آنجا بودند.
نسبت به اين اوضاع بد زندان و كمپ ها اعتراض هم مى كرديد؟
خير، شما كسى را نمى ديديد كه اعتراض كند، به ازاى هر ۴ چادرى كه آنجا بود يك سرباز بود كه داخل اتاقكى استراحت مى كرد و كولر داشت و فقط آب و صابون مى داد كه او هم كاره اى نبود و شايد وضع خودش از ما هم بدتر بود.
سربازهاى خارجى آنجا نبودند؟
بيشتر آنها مهاجرهايى بودند كه به آمريكا آمده بودند و يك سرباز ژاپنى بود كه سن زيادى داشت. بقيه سربازان هم سن كمى نداشتند و شنيده بودم خيلى از آنها به دليل گرفتن گرين كارت براى خود و خانواده شان به آنجا آمده بودند.
آيا بازجوها تمايلى براى گرفتن اطلاعاتى از ايران از شما داشتند يا فقط سؤالات شخصى بود؟
البته سؤال هايى از من مى پرسيدند. مثلاً مى خواستند بدانند كه آدم نظامى در خانواده من هست يا خير.
شده بود با يك سرباز آمريكايى بحث كنيد. سربازان آمريكايى چه ديدگاهى نسبت به جنگ داشتند؟
من در آنجا زياد ديدم و شنيدم . مثلاَ ً يك سرباز آمريكايى مى گفت كه ما آمده ايم براى آزادى مردم عراق! جالب است اين خاطره را براى شما تعريف كنم كه در روز هاى آخر كه فهميدند من آزاد مى شوم، يك سرباز آمريكايى مقدارى سيب زمينى آورد و به من احترام گذاشت. مى گفت من آدم خوبى هستم ولى براى آزادى انسان ها مى جنگم! به نظر من دليل آن نيز تفكرات و فيلم هايى بود كه از بچگى مغز او را با آنها پر كرده اند.
به نظر من سربازان و مردم آمريكا به راحتى فريب تبليغات و عمليات روانى رسانه هاى خود را مى خورند، در حالى كه در ايران اين طور نيست و با كوچكترين سخنرانى مسئولان، مردم ايران سريع از كوچك و بزرگ موضع گيرى مى كنند و نظرات خود را بيان مى كنند.
بله، مردم ايران با توجه به باورهاى دينى خود قدرت تجزيه و تحليل مسائل را دارند و به راحتى هر حرفى را قبول ندارند.
براى سربازان آمريكايى فرق داشت كه شما ايرانى باشيد يا نه؟
نه، اصلاً ايرانى ها را نمى شناختند. همان طور كه گفتم بازجوهايى كه آنجا بودند، حرفه اى بودند و تا حالا چند هزار نفر را بازجويى كرده اند. اما اين بازجوها حتى نمى دانستند ايرانى، عرب زبان نيست و همواره با مترجم عربى از ما بازجويى مى كردند و وقتى مى فهميدند ما فارسى حرف مى زنيم تعجب مى كردند و مى گفتند پس شما با چه زبانى صحبت مى كنيد و وقتى مى گفتم فارسى، مى گفتند فارسى ديگر چه زبانى است.
شنيده بودم كه اگر از مردم آمريكا بپرسيد كشورى به نام ايران، عراق يا افغانستان وجود دارد، بيشتر آنها نمى دانند، با توجه به ارتباط شما با آنها در دوران اسارت ، فكر مى كنيد اين فرضيه درست است؟
- بله، حتماً همين طور است و شك نكنيد خيلى از آنها ايران را نمى شناختند.
چند نفر ايرانى در ابوغريب بودند؟
من هيچ ايرانى را در آنجا نديدم، البته وقتى دكتر سم را ديدم مى گفت، ۶ يا ۷ نفر ديگر ايرانى در اينجا هستند.
دكتر سم آمريكايى چه طور وارد اين جريان شد؟
قبل از اين كه بخواهم پاسخ سؤال شما را بدهم يك خواب جالب را براى شما تعريف كنم. خواب ديدم كه دندانم درد مى كند و چند سرباز آمريكايى آمده اند پشت سيم خاردارها. رفتم پيش آنها و گفتم دندانم درد مى كند. گفتند كدام دندان؟ گفتم اين جا كه آينه نيست ببينم كدام دندان است! بعد كه اين را گفتم شروع كردم از زمين بلند شدن، در همين حال از خواب بيدار شدم و تعجب كردم كه خدايا اين چه خوابى بود من ديدم. بعد از دو يا سه روز دندانم درد گرفت و ياد خوابى كه ديده بودم، افتادم. بعد از چند روز دكتر سم آمد به همراه چند ژنرال آمريكايى كه با من صحبت كنند.
واقعاً ژنرال آمريكايى بودند؟
بله، همين طور بود. يك روز يكى از زندانى ها آمد و گفت ايرانى، ايرانى اين آمريكايى ها با توكار دارند و من فكر مى كردم دارد شوخى مى كند. بيچاره به زور من را كشيد و برد بيرون و ديدم راست مى گويد، چند نفر از افسران آمريكايى به همراه محافظان خود منتظر من هستند . يكى از آنها كه بعد ها فهميدم معروف به دكتر سم است، به فارسى به من گفت شما ايرانى هستيد؟ من از اين كه بعد از مدت ها زبان فارسى مى شنيدم خوشحال شدم. دكتر سم افسران را معرفى كرد و گفت اين ها آمده اند تو را ببينند و من تعجب كردم. بعد ژنرال شروع به صحبت كرد و گفت ما تازه متوجه شديم شما اين جا هستيد، آمده ايم شما را ببينيم و من گفتم خيلى ممنون.
مترجم شما آقاى سم بود؟
بله، سم ترجمه مى كرد و جالب اين كه من انگليسى صحبت كردن آنها را متوجه مى شدم ولى چون دوست داشتم كه فارسى بشنوم، صدايش را در نمى آوردم. بعد گفت آمده ايم ببينيم كه چيزى نياز نداريد. گفتم تنها مشكل من اين است كه خانواده ام خبر ندارند من اينجا هستم ، پدرم بيمار است و خانواده ام نگران هستند. يك كارى كنيد طبق همه قوانين بين المللى خانواده ام از وضعيت من مطلع باشند و اين حق من است. گفت كه يك برگه بنويس، من بقيه كارهايش را انجام مى دهم.
اين موضوع ملاقات ما سوژه اى در بين زندانيان شده بود، زيرا كسانى بودند كه مدت ۳ سال در ابو غريب بودند و نديده بودند كه يك افسر آمريكايى بخواهد بيايد يك زندانى را ببيند، چه برسد به اين كه يك ژنرال بيايد. من خودم هم مانده بودم كه آيا واقعاً جرم من اين قدر سنگين است و يا خلافى بزرگ مرتكب شده ام كه يك ژنرال آمده به ديدن من. برخى از زندانيان نيز باورشان شده بود كه آيا واقعاً اين يك تروريست خطرناك است كه اين ها به ملاقاتش آمده اند . عده اى ديگرهم مى گفتند چون تو فيلمبردار هستى حتماً همكارانت در بيرون شلوغ كرده اند كه باعث شده اين ها بيايند و تو را ببينند، ولى واقعاً خودم فكر مى كردم كه شايد جرم حمل تايمرها آن قدر سنگين است كه اين ها آمده بودند،چون اگر ثابت مى شد كه اين تايمرها براى من است با توجه به دلايل دستگيرى زندانيان ديگر كه حدود ۹۵ درصد آنها جرمى را مرتكب نشده بودند و بى گناه بودند، جرم من از همه آنها سنگين تر بود. دلايل دستگيرى آنها داشتن يك تلفن بى سيم و يا كنترل تلويزيون و يا دلايل خيلى كوچك بود. خلاصه صحبت ملاقات ما همه جا بود كه واقعاً جريان چه بوده كه اينها آمده اند من را ببينند. اين ماجرا گذشت تا اين كه روز چهل و هفتم بود كه من را به دادگاه بردند و آنجا دوستم كورش را براى نخستين بار ديدم. البته در زمان بردن من به دادگاه همه فكر مى كردند من دارم آزاد مى شوم و خوشحال شده بودند و بالا و پائين مى پريدند. از سربازى كه من را مى برد پرسيدم من را به كجا مى بريد. او نمى دانست، اما وقتى من را به سلول انفرادى بردند و دست و پاهايم را با زنجير بستند فهميدم كه خبرى از آزادى نيست و احتمالاً دارند من را جا به جا مى كنند. من را به فرودگاه بغداد بردند در كمپ كروپر كه امكانات آن از ابوغريب بهتر ولى سلول هايش انفرادى بود . من نمى دانستم كه براى چى من را آنجا آورده اند و چه خبرى است و نگران بودم، براى اين كه در باز جويى ها من را تهديد مى كردند كه تو را به گوانتانامو مى بريم!
فرداى آن روز من را بردند دادگاه و خيالم راحت شد كه دوستم سالم است ظاهراً دادگاه همكارم بود و گفته بودند كه بايد براى حرف هايت شاهد بياورى و من را آن روز به عنوان شاهد برده بودند.
قاضى آمريكايى بود؟
چند نفر نشسته بودند و همه آمريكايى بودند . مانند يك دادگاه نظامى بود.
كمپ كروپردر كجا قرار داشت؟
كمپ كروپر ظاهراً در كنار فرودگاه بغداد بود كه صداى زياد هواپيماها مشهود بود و جايى بود كه صدام وطارق عزيز نيز قبلاً آنجا بودند.
چه اتفاقاتى در دادگاه روى داد؟
در دادگاه اولش قسم خوردم كه حقيقت را بگويم.
به قرآن قسم خورديد؟
(با لبخند) به آنها گفتم نمى دانم به چى بايد قسم بخورم.
گفتند فقط دستت را بالا بياور و قسم بخور. من هم همين كار را كردم و سپس پرسيدند چند وقت است كار فيلمبردارى مى كنى و با كورش چطور آشنا شده اى و اينجا چه كار مى كرديد و...
چه كسى حرف هاى شما را ترجمه مى كرد؟
كورش. جالب است كه دادگاه مى خواست تناقض حرف هاى ما را بفهمد ولى كورش حرف هاى من را براى دادگاه ترجمه مى كرد (!؟) براى آن كه آنجا هم يك مترجم عرب بود.
آنها فكر مى كردند كه شما هم عرب زبان هستيد؟
دقيقاً همين طور بود و آنها نمى دانستند كه ما فارسى زبان هستيم.
به هر حال من را دوباره به ابوغريب آوردند و برگشتم به سلول هاى ۶۰ نفره . حالا من نگران بودم كه خدا كند كه من را برگردانند به همان چادرى كه قبلاً بودم چون با افراد آنجا دوست بودم. شما مى دانيد كه برخورد عرب هاى وهابى با ايرانى ها و شيعيان خوب نيست و ترس از اينكه به من نزديك شوند در وجود آنها ديده مى شد. يك بار كه من را براى بازجويى برده بودند يك هم سلولى داشتم كه بعد از صحبت كردن وقتى فهميد من ايرانى هستم، گفت شيعه هستى، گفتم بله، گفت كه من هم شيعه هستم ولى اينجا مواظب باش و نگو كه شيعه هستى و دستش را به من نشان داد گفت خواب بودم كه ساعت ۲ بعد از نيمه شب آمدند و رگ هاى هر دو دست من را زدند ولى زود به دادم رسيدند و خدا خواست كه من زنده بمانم.
خلاصه دوباره به كمپ خود بازگشتم و دوستانى كه در آنجا بودند همه ناراحت شدند، به دليل اين كه خيال مى كردند من آزاد شدم و مى گفتند ما تمام اين دو روز را مى نشستيم و مى گفتيم كه توالآن در فرودگاه تهران هستى و كنار خانواده و در حال كباب خوردن! خيلى از آنها هم اميدوار بودند كه با بيرون آمدنم بتوانم كارى براى آنها انجام بدهم. يكى از اين افراد يك فرد سورى بود كه خيلى اصرار كرد و شماره تلفنى به من داد.
اسم او يادت هست؟
اسمش ابوحزيفه بود.
ماجراى آزادى شما هم جالب و شنيدنى است.
اين نكته را بگويم كه من در اين مدت حدوداً ۲ ماه نه ديدم كه كسى را آزاد كنند و نه شنيدم كه كسى از ابوغريب آزاد بشود و فقط يك بار يك صدايى از انتهاى كمپ ها مى آمد كه الله اكبر مى گفتند و همين طور صداها نزديك به هر كمپى مى شد همه الله اكبر مى گفتند به طورى كه به يكباره چند هزار نفر الله اكبر مى گفتند و اين در حالى بود كه نمى دانستند كه اين صدا و فريادها براى چيست و چه كسى آزاد شده. اين قدر خوشحال بودند وتبريك به هم گفتند و حال عجيبى داشتند براى موضوعى كه نمى دانستند دليل آن چيست ولى مى توانم بگويم كه حالت انتظار خيلى فرسايشى بود. يادم هست مثلاً وقتى يك ليوان آب را به هم تعارف مى كردند، مى گفتند آب بخور كه انشاءالله اين آب آزادى است و يا اين حمام آزادى و يا صبحانه و يا نماز آزادى است و يا اتوبوس آزادى يا Happy Bus است! مطلبى را كه يادم رفت در ادامه خواب ديدن تعريف كنم اين است كه بعد از اين كه خواب دندان درد ديدم و دندانم واقعاً درد گرفت، درد خواب را براى يكى تعريف كردم و او رفت به يك فلسطينى كه آدم مؤمن و با خدايى بود گفت و او هم گفت كه انشاءالله بزودى آزاد مى شوى و همه آنها يكى يكى بعد از شنيدن تعبير خواب اسرا به من مى گفتند فرشيد تو كه در خواب بالا مى رفتى من هم با تو بالا مى آمدم يا نه!؟
من هم دلم نمى آمد و مى گفتم آره تو هم بودى! به همين ترتيب ده ها نفر به من اين مطلب را گفتند و من هم مى گفتم آره تو هم بودى و همين طور ادامه داشت و ديدم يك دفعه كمپ رفته رو هوا و همه مى گفتند قرار است آزاد شويم و تا مدت ها صحبت اين خواب بود كه همه داريم مى رويم بالا! يك مدت كه گذشت يك سرباز من را صدا كرد و گفت بيا بيرون. من گفتم كه بگوييد دكتر سم بيايد.
در برخورد اولى كه با دكتر سم داشتيد، خودش گفت كه من دكتر سم هستم؟
- بله خودش گفت كه من دكتر سم هستم و درجه اش هم كلنل بود.
فارسى را به راحتى صحبت مى كرد؟
فارسى را عالى صحبت مى كرد مثلاً رد مى شد و مى گفت «چاكرتم، يا على»! من هم به اين دليل دوست داشتم سم را ببينم كه به من قول داده بود كه به خانواده ام اطلاع بدهد. بعد از چند ساعتى كه ديگر آفتاب غروب كرده بود، سم آمد و شروع به صحبت كرديم . داستان از اين قرار بود كه آمريكايى ها در ابوغريب فهميده بودند كه ما مى خواهيم آزاد بشويم، چون خبر دستگيرى ما همه جا پيچيده بود و درحقيقت مى خواستند مطمئن شوند كه اگر ما آزاد شويم چيزى از شكنجه ها و بدرفتارى آمريكايى ها منعكس نكنيم و به اصطلاح سر و ته قضيه را به هم آورند.
به سم گفتم ببين پدرم بيمار است و اين استرس براى او ضرر دارد، گفت كه بيمارى اش چيست ، مى دانى كه من دكتر هستم. بيمارى را به او گفتم و او هم تأييد كرد كه اضطراب و استرس براى پدرم خطرناك است ولى بالاخره بعد از مدت ها به من گفت كه خانواده ات اطلاع دارند ولى نگذار اينها متوجه بشوند كه من به تو گفته ام.گفتم وقتى كه من و دوستم هر دو با هم در زندان هستيم، از كجا خانواده ام فهميده اند ما اين جا هستيم؟ وقتى اصرار من را ديد كه باورم نمى شود، گفت نشريات خبر دستگيرى شما را چاپ كرده اند و مطمئن باشيد كه آنها اين مطالب را ديده اند. گفتم منظور شما مطبوعات ايرانى است؟ گفت نه من در مطبوعات آمريكا در خيلى از جاها ديدم. داستان خيلى پيچيده شده است. گفتم پس از كجا فهميده اند؟ گفت ارتش آمريكا هم نمى داند كه اين داستان از كجا منتشر شده است.
آيا واقعاً اينچنين بود؟
بله، بعداً توضيح مى دهم كه طريقه انتشار خبر دستگيرى ما چگونه بوده است و به چه صورت لو رفته بود. سم گفت كه هم اكنون پس از انتشار خبر دستگيرى شما آمريكا شديداً تحت فشار است، بعد بازجو آمد و صحبت هايمان را ادامه داديم. سم گفت كه اين بيچاره خسته است و بگذاريم استراحت كند كه گفتند زياد طول نمى كشد و بايد برگه اى را امضا كند و آن برگه آزادى بود. وقتى به سم گفتم كه كارى كن كه من برگردم در كمپ پيش رفقا و دوستانم و به آنها بگويم كه من دارم آزاد مى شوم، به آنها گفت ولى آنها نگذاشتند و من را داخل يك سلول انداختند تا فردا كه من را با ماشين به داخل كمپ كروپر بردند.
مدت اسارت جمعاً چند روز شد؟
كلاً ۵۵ روز شد.
به چه صورت خبر دستگيرى شما پخش شد؟
خواهر دوستم كه همراه من دستگير شده بود، در آفريقا در صليب سرخ كار مى كرد در كمپ كروپر مأموران صليب سرخ رفت و آمد داشتند و شانسى كه ما آورديم در همان ۵ روز اول مأمورى از صليب سرخ در كمپ كروپر بوده كه دوستم صدايش مى كند و مى گويد تو فلان كس را (خواهرش) مى شناسى؟ مى گويد بله تو او را از كجا مى شناسى؟ به او مى گويد كه من برادرش هستم، به او خبر بده كه من دستگير شدم . آن مأمور همان موقع بيرون مى آيد و به خواهر دوستم اطلاع مى دهد. خواهر دوستم نيز خبر داشت كه ما در عراق مشغول ساختن فيلم هستيم.
بيشترين مدت زمانى را كه يك كسى در ابوغريب زندانى بود و شما او را مى شناختيد چند سال بود؟
۳ سال .
در اين مدتى كه شما بازداشت بوديد هيچ كسى از زندان آزاد نشد؟
هيچ كس.
با توجه به اين كه شنيده بوديد كه هيچ كس از اين زندان آزاد نشده بود و عده اى يك تا ۳ سال در اينجا بودند، آيا اين انتظار در شما شكل گرفته بود كه بايد مدت زيادى در اينجا باشيد؟
تصور خود من اين بود كه مثلاً ۵ يا ۶ ماه در آنجا باشم به دليل اين كه براى آمريكايى ها مهم نبود آدم هايى كه اينجا هستند به چه دليل بازداشت هستند و معمولاً بيش از ۹۵ درصد آدم هايى كه در زندان بودند بى گناه بودند. به محض اين كه شما را دستگير كنند بايد حداقل ۶ ماه را براى خود در نظر بگيريد كه در ابوغريب باشيد.
شما در اوايل صحبت هايتان اشاره كرديد كه در موقع طلوع آفتاب يك برنامه كارى براى خود داشتيد، بيشتر توضيح مى دهيد؟
در روز به علت گرماى زياد اتفاق خاصى روى نمى داد و در هنگام صبح بعد از نماز كه اجازه داشتيم بيرون چادر باشيم شروع به راه رفتن و ورزش و نرمش مى كردم و بعد از طلوع خورشيد سرود «اى ايران» را مى خواندم و به خودم ناسزا مى گفتم كه چرا بيشتر از دو بيت از اين سرود را حفظ نكرده ام! و بعد هم طلوع خورشيد را مى ديدم و با خودم حرف مى زدم. موضوع حرف زدن من با خورشيد را زندانيان باور كرده بودند و خيال مى كردند من خورشيدپرست بودم. يادم مى آيد كه چند روز هوا ابرى بود و بعد از چند روز كه آفتاب طلوع كرد، يكى از آنها آمد و گفت فرشيد، فرشيد، الشمس و فكر مى كرد من بايد بروم بيرون و با خورشيد حرف بزنم.
از نحوه شكنجه هاى ابوغريب اطلاعاتى داريد؟
من جز آدم هاى درون كمپ خودمان از جاهاى ديگر نمى توانستم اطلاعاتى به دست بياورم ولى از ابوحزيفه سورى مى توانم بگويم كه مدت ۳ سال در آنجا بود داستان عجيبى داشت و مى گفت كه از زمان دستگيرى اش ۲ يا ۳ ماهى كه گذشت هر روز به او مى گفتند كه فردا آزاد مى شويد و آنقدر اين مسأله را ادامه دادند كه ناراحتى روانى پيدا كرد و يا هر روز يك سرباز آمريكايى مى آمد و به او مى گفت كه فردا تو را مى كشند و يك بار هم يك سرباز ديگر آمد و يك كلت به او داده و گفته دفعه بعد كه آن سرباز آمد او را بكش و فردا كه آن سرباز با اسلحه مى آيد، ابوحزيفه به طرف او شليك مى كند و سربازهاى ديگر حدود ۷ يا ۸ نفر اين مرد سورى را مى گيرند زير آتش و زنده بودن او جاى تعجب داشت زيرا تمام بدنش سوراخ سوراخ بود و شانسى كه آورده بود در قسمت بالاى بدنش تير پلاستيكى خورده بود و مى گفت يك سرباز آمريكايى بعد از آن ماجرا هر وقت من را مى ديد با تعجب نگاه مى كرد و مى گفت با زنده ماندن تو معنى معجزه را فهميدم و اصلاً فكر نمى كردم كه تو زنده بمانى.
از جريان عكس هايى كه در رسانه ها از ابوغريب پخش شد، اطلاعاتى دارى ؟ آيا با همه زندانيان اين رفتار را داشتند؟
بله، شنيده بودم. ابوحزيفه مى گفت با زندانيان خاص مانند بعثى ها و يا كسانى كه اطلاعات خاصى داشتند، آن شكنجه ها را انجام مى دادند.
هيچ وقت فكر فرار به ذهنتان نرسيد؟
جالب است وقتى زندانيان من را در حال نرمش و ورزش كردن مى ديدند، مى گفتند كه اين خود را براى فرار آماده مى كند و به من مى گفتند كه خطرناك است و فكر فرار نكنى. اصلاً راه فرارى نبود . فقط يكبار دو نفر را ديدم كه توانسته بودند از لاى آن فنس هاى دور كمپ بيرون بيايند، ولى نشنيدم كسى از آنجا فرار كرده باشد.
صليب سرخ چند بار به آنجا آمد؟
اصلاً نيامد و آن موقعى كه من رسيدم گفتند كه ۶ ماه پيش يكبار صليب سرخ آمده بود و بعد از آزادى هم به صليب سرخ زنگ زدم كه آيا شما به ابوغريب رفتيد؟ گفتند خير هنوز نرفته ايم.
من در ارديبهشت ۸۴ اسير و در تير ماه آزاد شدم.
دكتر «سم» علاوه بر زبان فارسى و عربى به ديگر زبان ها هم صحبت مى كرد؟
بله و جالب است علاوه بر تسلط بر زبان به فرهنگ آن كشورها نيز آشنا بود. مثلاً مصرى ها مى گفتند او يك مصرى است و من مى گفتم بابا اين ايرانى است. يك بار به او گفتم خيلى خوب فارسى صحبت مى كنى و او گفت كه ارتش آمريكا مثل من را زياد تربيت مى كند.
مسن ترين و جوان ترين زندانى كه در ابوغريب بود؟
مسن ترين يك عراقى بود كه در همان سلول هاى ۷۰ نفره او را ديدم كه كمرش خم شده بود و جرمش همراه داشتن تلفن بى سيم بود! حتى در نشستن نيز مشكل داشت. آنجا كمپ نوجوانان هم بود كه همگى بين ۱۰ تا ۱۲ سال سن داشتند و يادم هست در زمان انتقال ما به كروپر يك سودانى به سرباز آمريكايى گفت اين بچه ها جايشان مدرسه است نه اينجا و آن سرباز هيچ پاسخى نداد.
آيا لقبى به شما در زندان داده بودند؟
بله، به من نيز ابوغريب مى گفتند. به علت اينكه من آنجا غريب بودم و هيچ هم زبانى نداشتم و البته بعد از مدتى زندانيان براى من كلاس زبان عربى تشكيل داده بودند و از واژه هايى كه من تلفظ مى كردم خنده شان مى گرفت. مانند يك بچه دبستانى كه حروف الفبا را تازه ياد مى گيرد.
در آخر اگر حرفى يا خاطره اى داريد، بگوييد.
فقط اين را بگويم كه من بعد از آزادى فنس هاى پنجره ها را كه براى جلوگيرى از ورود پشه ها زده ايم، برداشتم چون ديگر خسته شده بودم و نمى توانستم تحمل كنم كه آن تورى جلوى من باشد!
مريضى پدرتان خوب شد؟
چند ماه پس از آزادى پدرم فوت شد. اين را بگويم كه به رغم اينكه خانواده ام خيال مى كردند پدرم از زندانى شدن من خبرى ندارد، ولى ايشان بعد از آزادى به من گفت كه من فهميده بودم كه تو را اسير كرده اند.