جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵ - ۲۶ صفر ۱۴۲۸
Fri, Mar 16, 2007
فرهنگ و انديشه (۴)
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
يادداشت
رئيس جمهور (۱)
رئيس جمهور (۲)
رئيس جمهور (۳)
رئيس جمهور (۴)
سياسى (۱)
سياسى (۲)
سياسى (۳)
سياسى (۴)
سياسى (۵)
سياسى (۶)
سياسى (۷)
سياسى (۸)
سياسى (۹)
سياسى (۱۰)
بين الملل (۱)
بين الملل (۲)
بين الملل (۳)
طرح و كاريكاتور (۱)
طرح و كاريكاتور (۲)
اجتماعى (۱)
اجتماعى (۲)
اجتماعى (۳)
اجتماعى (۴)
اقتصادى (۱)
اقتصادى (۲)
اقتصادى (۳)
اقتصادى (۴)
اقتصادى (۵)
اقتصادى (۶)
اقتصادى (۷)
هنرى (۱)
هنرى (۲)
هنرى (۳)
هنرى (۴)
هنرى (۵)
هنرى (۶)
پايدارى (۱)
پايدارى (۲)
پايدارى (۳)
فرهنگ و انديشه (۱)
فرهنگ و انديشه (۲)
فرهنگ و انديشه (۳)
فرهنگ و انديشه (۴)
فرهنگ و انديشه (۵)
فرهنگ و انديشه (۶)
تاريخى (۱)
ورزشى (۱)
ورزشى (۲)
طنز (۱)
ورزشى (۳)
ورزشى (۴)
«مددپور» را چرا برنمى تابند
مژده شرقى
«دكتر محمد مددپور» يكى از معروف ترين مستمعان فرديد بود. شايد اين شهرت را وى مديون چالش هاى مستقيمش
با مدرنيست ها در نشريات و روزنامه هاى مختلف باشد. او كه صاحب آثار فراوانى است به ويژه پس از انتشار
مجموعه اى از سخنرانى هاى «سيداحمد فرديد» با عنوان «ديدار فرهى و فتوحات آخرالزمان»
ناگهان در مركز توجه واقع شد.
روشنفكران مدرنيست و بويژه ليبرال ها در سال هاى اخير به واسطه انتشار نخستين كتابى كه مكتوبى از
گفته هاى فرديد بود، به اين جريان فكرى حملاتى سخت كردند. اين حملات اغلب آميخته به ابراز عصبانيت هاى فراوان بود. شايد واكاوى اين چالش در سالگرد درگذشت محمد مددپور به روشن شدن
فضاى مه آلود درگيرى هاى اين دو جريان فكرى كمك كند.
000408.jpg
وقتى عالمى جديد ظهور مى كند، ابزارها و نهادهاى نظم سابق كاركرد خود را از دست مى دهند، چرا كه هر نهاد و جزئى از يك نظم فقط در ارتباط ويژه و مخصوصى كه با ديگر اجزا و نهادها دارد، معناى خود را بازمى يابد. به عبارتى ديگر آنها اقتضائات نظم سابق اند و در نظم جديد امورى اضافى و مزاحم و گزاف تلقى مى شوند. آنها در نظم جديد نه تنها به كار نمى آيند، بلكه گاهى مانعى براى برقرارى نظام تازه اند.
داستان ما و مدرنيته نيز همين گونه است. نهادهاى جامعه سنتى، در نگاه حاميان نظم مدرن موجوداتى مزاحم و اضافى تلقى مى شوند.
حوزه هاى علميه، مساجد، خانواده در مفهوم اصيل آن، بافت قديمى شهرها، روش هاى سنتى معيشت (مثلاً كشاورزى و دامدارى و صنعت گرى به شيوه سنتى) و از اينها بالاتر، منش سنتى افراد و روش زندگى انسان ها براى كسانى كه آرزوى رسيدن به ملل راقيه براى آنها نهايى ترين آرزوى زندگى است، همگى موانع توسعه اقتصادى، اجتماعى و سياسى و در يك كلمه مانع «پيشرفت» محسوب مى شود.
اما، هيچ جامعه اى بدون اتكا به حقيقتى كه قائمه و ناظم و نيز ذات و ماهيت آن جامعه است، شكل نمى گيرد. در چنين وضعى ممكن است شيفتگان حقيقت سابق به تكاپو افتند تا آن را از تهاجم نظم جديد حفظ كنند. بروز چنين عكس العملى را مى توان در آثار آن دسته اى از علما مشاهده كرد كه در واكنش به ورود مدرنيته دست به قلم بردند و با اتخاذ روش هاى گوناگون در صيانت از حقيقت اسلام شيعى قلم فرسايى كردند. اين قلم فرسايى ها همگى به يك صورت به انجام نرسيده است.
همگى آن عالمان نيز در هنگام واكنش آگاه به كارى كه مى كردند، نبودند. وجه مشترك آنها اما اين بوده كه بحران را عميقاً حس كرده و براى رهايى از بحرانى كه دامن گير نظم اجتماعى در عالم اسلامى شده بود، به تلاش و تكاپو پرداختند.
در مواجهه با اين تلاش ها طرفداران استقرار بى چون و چراى مدرنيته (كه در جهان سوم اغلب اين طرفداران بى آنكه با حقيقت مدرنيته مواجه شده باشند، مسحوران سحر مدرنيته و مظاهر آن بوده و هستند) راه هاى آسانى براى مقابله دارند.
آنها كلماتى دارند كه با به كار بستن اين كلمات تير خلاص را به پيشانى تفكر پاسداران حقيقت مورد تهاجم شليك مى كنند. در واقع آنها در جوامعى چنينى اصلاً خود را به زحمت نمى اندازند تا با انديشه هاى مدافعان نظم سابق مجاهده كنند، زيرا كه اين افكار اساساً نه ربطى به اجزاى نظم جديد دارند و نه در ديسكور (گفتمان) جديد مى گنجند. به عقيده منورالفكرها اين افكار مانع اند. آنها به اين افكار در حوزه عمل مى نگرند و نه در حوزه انديشه و آنها را «موجود» مى دانند و نه «بيانگر»؛ «موجود» را بايد مورد تعامل قرار داد، اما «بيان» تنها مورد چالش و نقادى قرار مى گيرد.
موجود است كه مى تواند مانع تلقى شود و نه محتواى يك فكر. در واقع تنها زمانى مى توان «فكرى» را مانع تلقى كرد كه آن را نه از حيث محتوايش بلكه از حيث بودنش و در حيطه عمل بنگريم.
به اين ترتيب تمامى اين افكار با برچسب «مانع ترقى»، «مرتجع»، «عقب مانده» و ... نه مورد نقد كه مورد تعامل واقع مى شوند.
اما در اين ميان ديگرانى نيز هستند كه فتح آنها كارى بس دشوارتر است. اين دسته بى آنكه در مرزهاى سابق باقى بمانند به عبور از نظم جديد مى انديشند. آنها به ديسكور جديد وارد مى شوند و مى كوشند تا چيستى آن را دريابند بى آنكه مفتون آن شوند و بى آنكه دل بستگى به حقيقت نظم سابق را كنار بگذارند. اگر پاسداران حقيقت نظم سابق و حاميان نظم جديد را به ديوارهايى محكم تشبيه كنيم كه در مقابل يكديگر قد برافراشته اند، دسته سوم را بايد مانند آبى روان دانست كه وارد بن ديوار نظم جديد مى شود و در سراسر آن نفوذ مى كند، بى آنكه جزيى استحكام بخش به آن باشد.
چنين كسانى نادرند و براى نظم جديد بسيار خطرناك. چه آنها را به سبب آنكه به ديسكور نظم جديد ورود كرده اند نمى توان به آسانى مورد تعامل قرار داد. آنها در حال گفتن سخنانى با ادبيات تازه هستند و به همين جهت سخنانشان را گوش هاى عالم جديد مى شنوند؛ دانشجويان نوشته هايشان را مى خوانند و اهل نظر در عالم جديد به سخنانشان گوش مى دهند و اين در حالى است كه هيچ تضمينى وجود ندارد كه اين نوشته ها و گفته ها و شنيده ها استحكام بخش عالم جديد باشد. در واقع آنها به چيستى چنين عالمى فكر مى كنند و تلاش مى كنند آن را بشناسند. موفقيت آنها نيز قرين با توفيق در همين امر است. هرچه چنين انديشمندى بتواند موضعى فعالتر در شناخت عالم جديد اتخاذ كند، مى تواند بى آن كه به جزئى از آن عالم تبديل شود، آن را بشناسد. در واقع او بايد پس از قرب به حقيقت آن عالم بتواند از آن دور شود و آن را با شكافى كه ميان «فاعل» شناسى و مدرك هست، فعالانه بنگرد و نه آنكه مسحور آواز افسونگر آن شود. در هر افسون شدنى و در هر مسحور شدنى شناختى هست. اما اين شناخت تفاوت بنيادين با شناخت يك جامعه شناس از يك «ساحر» دارد.
سحر مدرنيته، سحر قاهرى است و گريختن از افسون آن به غايت دشوار. بويژه براى كسى كه بى سپر به سوى آن مى رود و به اميد بازگشت دل به اقيانوس آن مى زند. اما اگر چنين سياوشى يافته شود و از دل آتش مدرنيته جان سالم به در برد، او خطير ترين كسان براى نظم جديد خواهد بود. چنين كسى را نمى توان به آسانى مورد تعامل قرار داد. زيرا او حقيقتاً نظم جديد را مى شناسد و كنه سخن حاميان آن را بسيار بهتر از خودشان مى داند. او در عالم جديد سخن مى گويد و با زبان جديد. با وجود چنين كسى است كه مى توان از ديوار مدرنيته عبور كرد. چنين افرادى از سويى كمابيش به زبانى شبيه زبان متجددان سخن مى گويند و از سويى با آنها بيگانه اند زيرا كه مفتون نظم جديد نيستند. دسته بندى آنها در ميان روشنفكران كارى دشوار است. زيرا برخى خصايص آنها سبب مى شود كه غيريت با اين جماعت داشته باشند. بويژه به صورت تاريخى، اين جماعت بر دوش معرفت اسلاف خود مى ايستند و هر بار دور تر ها را مى بينند.
«جلال ال احمد» مى كوشيد ماهيت غرب را با «بى عدالتى» و «ظلم اقتصادى و اجتماعى» مساوق بداند و تعبير از چيستى مدرنيته ارائه بدهد و «على شريعتى» نيز در همان راه رفت اما بويژه پس از دگرگونى جامعه ايران به مثابه جزئى از عالم اسلامى پس از انقلاب اسلامى، ظهور انديشه كسانى كه مدرنيته را به مثابه يك «كل» مى نگريستند (هرچند برخى از اين انديشه ها سبقت بر انديشه هاى شريعتى و جلال داشتند) عرصه را بر تجددطلبان تنگ و تنگ تر كرد. «سيداحمد فرديد» و شاگردانش و سيدحسين نصر و برخى جريان هاى متأثر از وى دو مؤلفه اصلى چنين رويكردى بودند. در اين ميان حمايت فرديدى ها از انقلاب اسلامى بسيار گران بود. شاگردان و حتى مستمعين وى مورد عتاب روشنفكران واقع شدند. مسلماً آنها مرتجع نبودند، اما مى شد به آنها انگ هاى مدرن زد. «فاشيست» كلمه اى بود كه مى توانست از سوى روشنفكران به كارگرفته شود تا آنها را در حيطه عمل مورد تعامل قرار دهد. غافل از آنكه مشكل عمده مدرنيته و حاميان آن خود اين افراد و موجوديت افكار آنها نبود بلكه محتواى انديشه آنها بود. محتواى انديشه آنها نه مانعى بر سر راه مدرنيته بلكه به مثابه چيزى بود كه در حقانيت مدرنيته ترديد ايجاد مى كرد و اين اتفاق نه از بيرون مدرنيته و ديسكور آن كه از درون روى داده بود. طبيعى است كه چنين افرادى نه تنها از سوى مدرنيست ها بلكه از سوى سنتى ها مورد عتاب اند. آنها شبيه مسلمان هاى استاندارد نيستند. نماز مى خوانند اما به ادبيات جديد سخن مى گويند، روزه مى گيرند اما دل به عرف عالم سنت نسپرده اند. مسلمانى شان را هزار بار فرياد مى كنند، اما مسلمانان عالم سنت به سختى از آنها قبول مى كنند. آنها اهل خطرند و خطرآفرين. آنها همه چيز را به لرزه درمى آورند و به جاى آن كه جاى خود بنشينند، عزم رفتن مى كنند. سفر مى كنند و به دل اقيانوس مى زنند بدون كشتى با قايق كوچك با امواج سهمگين مدرنيته مواجه مى شوند. مى دانند كه ممكن است مسلمانى شان را از كف بدهند و يا ممكن است صاعقه غرب آنها را بزند و در آتش آن بسوزند چنان كه «فرديد» زمانى چنين شد و خود آن را حكايت كرده است. اما آنها بر فراز دامنه آتشفشان خانه مى سازند. اهل خطرند و به همين خاطر براى عالم مدرن، خطير. زيرا كه اگر زنده از آتش مدرنيته بيرون بيايند و بر افسون آن غلبه كنند، مى توانند راهنماى عبور از آن آتش شوند.
مهمترين خصيصه آنها در راه بودن است. آنها ايستاده اند نه نشسته. كسى كه نشسته از خطرها محفوظ است اما آنها رو به باد ايستاده و دست ها را گشوده اند.
روشنفكرها و منورالفكرها از چنين كسانى نه تنها در ستوه اند بلكه هراسانند خانه آنها با سخنان اينان به لرزه درآمده و تهديد مى شود و به همين جهت آنها اينان را بزرگترين دشمنان خود مى شمرند. حجم ابراز عصبيتى كه منوالفكران نسبت به «فرديد» و متأثرين از وى داشته اند شايد با هيچ گروه ديگرى قابل قياس نباشد. آنها براى روشنفكرى غذايى غيرقابل هضم اند و منجر به سوءهاضمه آنها مى شوند.
000411.jpg
مسأله غامض تر درباره برخى از اين گونه افراد جذب زياد آنها به درون امواج بلندى بود كه امام خمينى(ره) به وجود آورده بود. امام(ره) بى شك از آن دسته كسانى نبود كه در مواجهه با مدرنيته بى سپر و قايق دل به درياى آن زده باشد. امام(ره) درست روى تفكر سنتى اسلامى - شيعى - ايرانى ايستاده بود و بدون آن كه ذره اى از روى آن حركت كند، تمامى درياى مدرنيته را به درون انديشه خود كشيده و با استحاله آن، آن را در جاى مناسب خودش در جغرافياى انديشه اى سنت قرار مى داد. سهمگين بودن تفكر و رفتار امام(ره) براى غرب از همين جا نشأت مى گرفت. علوم سنتى براى امام(ره) كافى بود. او هيچ گاه وقت خود را به مطالعه تخصصى فرهنگ غربى نگذراند. زيرا اين كار را در اجمال كارى كه آغاز كرده بود، بى فايده (اگر نگوييم مضر) مى ديد. اما در تفصيل همين عمل، امام(ره) خود حامى مطالعه مدرنيته و علوم و فرهنگ و اجزاى آن و هضم آنها در انديشه سنتى بود. بدين ترتيب وى خود را با كل مدرنيته درگير نمى كرد و در نتيجه به دام ديسكور آن نمى افتاد بلكه اجزاى آن را به درون سنت مى كشيد و در صورت لزوم تبدل مى داد و آن را در جاى جديدى كه انديشه وى تعيين مى كرد، مى گذاشت.
اين بدان معنا نبود كه كارى كه امام(ره) آغاز كرد، بدون مناقشه تا پايان رفتنى است؛ برعكس با امام(ره) بود كه چالش هاى اساسى ما با غرب و اجزاى جديدالورود آن در نظر و عمل آغاز شد. او فرهنگ و انديشه ما را در موضعى فعال و در نتيجه پرتنش با غرب قرار داد.
در چنين شرايطى برخى كسان از دسته سوم كه بى باكانه به درياى بى كران مدرنيته زده بودند، به ساحل امن امام (ره) پناه آوردند. در اين ميان به گمان نگارنده، جلال و سيد مرتضى آوينى بى نظيرند، بويژه آن كه سيد مرتضى آوينى تا پايان حيات امام (ره) و نيز پس از آن اوج و فرود و چالش هاى مدرنيته با جامعه جديد ايرانى را كه به دست امام (ره) پايه گذارى شد، شاهد بود. تعداد كسانى كه از آتش سوزان مدرنيته به امام (ره) پناه آوردند، كم نبود و همگى آنها يكسان نبودند، اما به علت هاى پيش گفته، وضع برخى از آنها متمايز بود. قرب و بعد همگى آنها با امام (ره) نيز يكسان نبود. برخى از آنها تا كنه فهم انديشه امام (ره) پيش رفتند. برخى ديگر مانند فرديد در عين حال كه احساس شوق نسبت به انقلاب اسلامى مى كردند، نسبت به امام (ره) و انديشه او مستقل ماندند، به رغم اين كه برخى اجزاى انديشه فرديد مانند توجهش به ابن عربى مى توانست موجب هماهنگى انديشه اش با امام (ره) شود. به گمان نگارنده اين اتفاق براى برخى شاگردان وى خيلى شديدتر از خود او روى داد. يكى از همين شاگردان محمد مددپور بود. البته به گفته خود وى، به كار بردن كلمه شاگرد براى فرديد نابجاست. وى خود و همه كسانى كه در سخنرانى هاى فرديد شركت فعال داشته اند را مستمع مى داند و نه شاگرد. وى مى گويد: «فرديد شاگرد نداشت، مستمع داشت». پذيرفتن امام (ره) و احساس دغدغه نسبت به آنچه امام (ره) پايه گذارى كرده بود و دلبستگى به انقلاب اسلامى (هرچند با قرائتى متفاوت از قرائت رسمى) جرم امثال مددپور را چندبرابر مى كرد. بى شك مددپور يك حزب اللهى استاندارد نبود. چنان كه خود مى گفت و اشاره مى كرد كه «مخصوصاً از دهه ۷۰ به بعد معناى اين كلمه تغيير كرده و گويى من ديگر درون آن جا نمى شوم.»
مددپور در دانشگاه هايدلبرگ آلمان دكتراى فلسفه خوانده بود. او و امثال او از آنجا كه از سويى مى توانستند غرب را در كليت آن بنگرند و چالش ميان انقلاب اسلامى و غرب را به جاى آنكه در سطحى سياسى يا اقتصادى يا حداكثر اجتماعى تحليل كنند، تحليلى فلسفى و تاريخى از آن ارائه مى دادند و نيز از سوى ديگر اعتقاد و دلبستگى به انقلاب اسلامى داشتند، بى نهايت مورد عتاب مدرنيست ها واقع مى شدند. آنها از معدود دسته هايى بودند كه مدرنيست ها در روزنامه ها و سايت ها و سخنرانى ها و كتاب هايشان به زنده و مرده آنها بد و بيراه مى گويند و حتى گاهى عصبانيت موجب مى شود تا كل وقوع و نحوه تاريخ بعد از انقلاب را محصول فكر و عمل آنها ببينند. آنها حتى گاهى همه دشمنانشان را يك كاسه در چهره اينها مى نگرند، زيرا كه بى شك اين دسته موجوداتى خطرساز براى آرمان هاى مدرنيست ها هستند. آنها از درون ديسكور مدرنيته به واسازى نظرى آن مشغولند. اين است كه كار جماعت منورالفكر در برخورد با اين ها به ناسزاگويى و شانتاژ تبليغاتى مى كشد.
مددپور، مسلمان بود. نگارنده نمى خواهد ادعا كند كه او اسوه مسلمانى بود. اما بى شك او مسلمان صادقى بود كه با دست خالى به دل مدرنيته زده بود و البته آموخته بود كه براى عبور از مدرنيته مخالفت با آن بى فايده است. او درصدد شناخت مدرنيته بود، بدون آن كه مفتون آن شود! و تا حدى اين توفيق را يافته بود. غرب را شناخته بود و مسلمانى انقلابى هم مانده بود و به همين جهت مدرنيست ها از او بيزار بودند.

|   يادداشت   |   رئيس جمهور (۱)   |   رئيس جمهور (۲)   |   رئيس جمهور (۳)   |   رئيس جمهور (۴)   |   سياسى (۱)   |   سياسى (۲)   | 
|   سياسى (۳)   |   سياسى (۴)   |   سياسى (۵)   |   سياسى (۶)   |   سياسى (۷)   |   سياسى (۸)   |   سياسى (۹)   | 
|   سياسى (۱۰)   |   بين الملل (۱)   |   بين الملل (۲)   |   بين الملل (۳)   |   طرح و كاريكاتور (۱)   |   طرح و كاريكاتور (۲)   |   اجتماعى (۱)   | 
|   اجتماعى (۲)   |   اجتماعى (۳)   |   اجتماعى (۴)   |   اقتصادى (۱)   |   اقتصادى (۲)   |   اقتصادى (۳)   |   اقتصادى (۴)   | 
|   اقتصادى (۵)   |   اقتصادى (۶)   |   اقتصادى (۷)   |   هنرى (۱)   |   هنرى (۲)   |   هنرى (۳)   |   هنرى (۴)   | 
|   هنرى (۵)   |   هنرى (۶)   |   پايدارى (۱)   |   پايدارى (۲)   |   پايدارى (۳)   |   فرهنگ و انديشه (۱)   |   فرهنگ و انديشه (۲)   | 
|   فرهنگ و انديشه (۳)   |   فرهنگ و انديشه (۴)   |   فرهنگ و انديشه (۵)   |   فرهنگ و انديشه (۶)   |   تاريخى (۱)   |   ورزشى (۱)   |   ورزشى (۲)   | 
|   طنز (۱)   |   ورزشى (۳)   |   ورزشى (۴)   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |