• جزئيات فرار عباس قره باغى، مهدى بليغ، غلامرضا خوشرو (معروف به خفاش شب) و وحيد قديمى (كارلوس ايران) را در گزارش ويژه «ايران» بخوانيد
حميد موفق
در طول تاريخ جنايى كشور جانيان و جنايتكاران براى گريز از مكافات عمل جنايت آميز خود همواره در فكر راه گريز و فرارى بوده اند و براى اجراى آن نقشه هاى شيطانى كشيده اند.
البته فرار از مجازات تنها منحصر به كشور ما و زمان حال نيست. جانيان در هر نقطه از جهان و در طول زمان هاى متناوب پس از دستگيرى به دنبال راه هاى فرار بوده اند كه پرداختن به فرار جانيان خود يك مقوله بسيار گسترده است. اما آن چه كه مى توان از شواهد تاريخى به دست آورد، هوش و ذكاوت جانيان براى اجراى نقشه هاى فرار و راه هاى پيچيده اى است كه از آن بهره جسته اند كه گاهى حتى به ذهن انسان هم خطور نمى كند، البته نبايد در اين ميان استفاده از عوامل و عناصر ذى نفوذ را هم ناديده گرفت. فرار شهرام جزايرى كه سروصداى زيادى در كشور ايجاد كرد ما را برآن داشت تا نگاهى گذرا به فرارهاى بزرگ جانيان و جنايتكاران تاريخ جنايى و جزايى كشور داشته باشيم. اين فرارها در نوع خود بسيار جذاب و خواندنى هستند . البته اين تنها گوشه هايى از ماجراى فرار جانيان است. اين را هم بايد اضافه كنيم، شايد شمارى از اين جنايتكاران توانستند از مجازات دنيوى بگريزيند، اما آنها از اين مهم غافل هستند كه در آخرت و در درگاه خداوند بايد حاضر شوند و آن جا ديگر راه گريزى نيست. هر چند كه سوابق تاريخى نشان مى دهد كه بيشتر جنايتكاران كه از چنگال قانون گريخته اند بعد از مدتى هر چند طولانى گرفتار شدند و به مجازات خود رسيدند.
فرار ارتشبد قره باغى
آخرين رئيس ستاد ارتش حكومت پهلوى
فرار عباس قره باغى (آخرين رئيس ستاد بزرگ ارتشتاران) رژيم پهلوى كه دوران رياستش فقط ۳۸ روز به درازا كشيد، در نوع خود بسيار جالب و خواندنى است. قره باغى كه تا سال ۱۳۵۹ در كشور مخفى شده بود. در كتاب خاطرات خود با عنوان ماجراى فرار (۱) جريان فرار خود از كشور و گريختن به فرانسه در فروردين ماه سال ۱۳۵۹ را اين گونه بيان مى كند:
«... بعد از اين كه شناسنامه جعلى به وسيله دوستان آماده شد، نوبت به تهيه گذرنامه رسيد. حالا بايد با قيافه اى كه مى خواستم از ايران خارج شوم و براى گذرنامه عكس تهيه كنم. تا آن روز ريش كاملى داشتم. پس از مشورت با سهراب و سرهنگ اكبرى به اين نتيجه رسيديم كه اگر ريشم را به صورت معروف به ريش پروفسورى بتراشم بيشتر به تغيير قيافه كمك خواهد كرد. همين كار را هم كردم و قسمتى از موهاى جلو سرم را هم رنگ كردند. هم چنين كت و پيراهنى را كه در موقع عكس گرفتن بايد بپوشم انتخاب كرديم. قرار شد سهراب عكاسى و خط سير رفتن و برگشتن و همچنين ساعت خلوت روز را بررسى و تعيين كند تا با هم براى گرفتن عكس برويم. گفتم بايد كارى بكنيم كه عكس من هر چه ممكن است زمان كوتاهى در دست عكاس باشد. زيرا ممكن است درخلال اين مدت كسى براى گرفتن عكس به عكاسى بيايد و برحسب تصادف عكس من را ببيند و بشناسد. سهراب گفت نگران نباشيد. من ترتيب اين كارها را مى دهم.
روزى كه قرار بود براى گرفتن عكس برويم سهراب همراه بهرام به مخفيگاه آمدند. ساعت ۱۲ ظهر را خلوت ترين زمان براى رفت وبرگشت تشخيص داده بودند. با هم از محل اختفا بيرون آمديم و سوار اتومبيل سهراب شديم. چون نزديك ترين عكاسى را در قلهك انتخاب كرده بودند، خيلى زود به محل رسيديم. بهرام براى محافظت اتومبيل و مراقبت جلوى در عكاسى در داخل خودرو ماند. از پله هاى عكاسى بالا رفتيم. سهراب كه خوب بلد بود چگونه با اشخاص سرصحبت را باز كند و زود خصوصى شود با عكاس شروع به صحبت كرد. گفت كه ما با حاج آقا (يعنى من) براى زيارت عتبات اجازه خواسته بوديم. ولى چون از گروه عقب مانده ايم مجبور هستيم تا عصر امروز عكس هايمان را تحويل نماييم. و الا از زيارت محروم خواهيم شد. خواهش مى كنيم عكس هاى ما را هر چه زودتر به ما بدهيد. شما هم در ثواب زيارت ما شريك مى شويد. عكاس گفت: چشم و گفت چهارو نيم بعدازظهر عكس ها حاضر است و مى توانيد بياييد بگيريد. به آرامى ولى با نگرانى از پله هاى عكاسى پايين آمديم و سوار ماشين كه جلوى در بود، شديم و بى درنگ حركت كرديم. وقتى به مخفيگاه رسيديم سهراب گفت سر ساعت من مى روم و عكس ها را مى گيرم و مى آيم اين جا. بعد از رفتن آنان گرفتار خيالات عجيبى شدم. آيا ممكن است عكا س ها دستور داشته باشند كه اگر نسبت به اشخاصى كه براى گرفتن عكس مى آيند مشكوك شدند به كميته محل خبر بدهند؟ چون ما براى گرفتن عكس ها عجله نشان داديم ممكن است عكاس شك كند؟ به هر حال اين خيالات هم بر تشويش و نگرانى هاى دائمى موجود اضافه شده و سخت رنجم مى داد، كه ناگهان در آپارتمان باز شد و سهراب وارد اتاق شد و گفت عكس ها را گرفتم. خيالمان از لحاظ عكس هم راحت شد. فهميدم سهراب با وجود اين كه مانند من در ظاهر نگرانى هايش را نشان نمى دهد و چيزى نمى گويد، ولى در باطن او هم در تشويش و نگرانى بوده است. عكس ها را تماشا مى كرديم. سهراب گفت عكس شما بهتر از مال من شده ببينيد ريش پروفسورى خيلى بهتر است. كمتر شناخته مى شويد. عينك و كلاه هم كه بگذاريد كسى نمى تواند بشناسد.
بعد گفت صبح قبل از آمدن به اين جا به هوشنگ تلفن كرده قرار گذاشته ام و شب او را خواهم ديد و اضافه كرد، من عقيده دارم حالا كه شناسنامه و عكس حاضر شده بايد عجله بكنيم كه هر چه زودتر گذرنامه را بگيرد تا بتواند بليت هواپيما را تهيه كند. شناسنامه جديد، عكس هاى من و صدهزارتومان پول نقد نصف مبلغ تعيين شده را كه فراهم شده بود برداشت.
آن شب خبرى نشد، ولى صبح سهراب برحسب معمول آمد و خيلى خوشحال گفت، ملاقات ديشب خيلى خوب بود. كارها روبه راه است. قرار شد هوشنگ حاضر شدن گذرنامه و بليت هواپيما را به ما خبر بدهد. خوشبختانه آن روزها براى ايرانيان احتياج به گرفتن ويزا براى ورود به فرانسه و انگليس نبود.
روزهاى من در تشويش و انتظار به شب هاى بى پايان منتهى مى شد . يكى دو روز بعد سهراب آمد و اظهار داشت كه هوشنگ خبر داده است گذرنامه آماده شده و امروز بليت هواپيما را تهيه خواهد كرد و من امشب قرار ملاقات دارم. بعد از مدتى صحبت، بقيه پول را كه به وسيله بستگان و دوستان فراهم شده بود برداشت و خداحافظى كرد.
صبح روز بعد سهراب گذرنامه را آورد و گفت تاريخ حركت هواپيما ۳ روز ديگر است و اضافه كرد كه البته هواپيما ابتدا مسافران فرانسه را در پاريس پياده مى كند. با سهراب قرار گذاشتيم از اين به بعد كمتر به همديگر تلفن بكنيم و درباره حركت و تاريخ آن به هيچ كس چيزى گفته نشود. آن وقت سهراب گفت، چمدان را هم بايد ۲۴ ساعت قبل به هوشنگ بدهيم تا خود او چمدان را به مسئولان تحويل بدهد.
روز موعود فرا رسيد. سهراب آمد تا چمدان را ببرد و در ساعت مقرر به هوشنگ تحويل بدهد. البته دقت كرده بودم كه در داخل چمدان كوچكترين مدرك يا شى ءاى كه در صورت بازديد سبب سوءظن يا كشف هويت من بشود، وجود نداشته باشد. سهراب گفت با بهرام قرار گذاشته ايم كه قبل از حركت با هم خط سير از مخفيگاه تا فرودگاه را خوب بررسى و معلوم بكنيم و همچنين حساب كنيم كه چه ساعتى بايد حركت كنيم تا سر ساعت تعيين شده در فرودگاه باشيم.
همچنين قرار شد بهرام هم آن روز پشت سر ما بيايد تا در بين راه مراقب باشد و اگر در ميان راه اتفاقى بيفتد يا خودروى من عيب كند او ما را در سر ساعت به محل موعود در توقفگاه خودروهاى فرودگاه برساند.
روز حركت فردا صبح بود. از روز و ساعت حركت فقط سهراب، ، بهرام و اردوان اطلاع داشتند. نه در تهران و نه در پاريس هيچ كس ديگرى خبر نداشت. آقايان گفته بودند تا پرواز هواپيما از فرودگاه در توقفگاه خودروهاى مهرآباد منتظر خواهند شد و بعد از اطمينان ازپرواز هواپيما به تهران مراجعت خواهند كرد و به پاريس خبر خواهند داد و ساعت رسيدن هواپيما را خواهند گفت تا بيايند عقب من.
صبح روز حركت، سهراب و بهرام در مخفيگاه آماده و منتظر ساعت حركت بودند. سر ساعتى كه حساب كرده بودند از محل اختفا خارج شديم. سهراب پشت رل نشست و من در عقب ماشين قرار گرفتم. بهرام با اتومبيل خود ماشين ما را تعقيب مى كرد. در طول راه نگرانى و سكوت حكمفرما بود. هرچه به فرودگاه مهرآباد نزديك تر مى شديم، تپش قلب من تندتر و نگرانى بيشتر مى شد. راه خلوت بود. وقتى به توقفگاه خودروها در مهرآباد رسيديم و اتومبيل ايستاد، تشويش و نگرانى من به منتهاى درجه رسيده بود. خوشبختانه بدون گرفتارى و برخورد به فرودگاه رسيديم. بعد از مدت كوتاهى ديديم شخصى به طرف اتومبيل ما مى آيد. چند لحظه بعد سهراب گفت نگران نباش خود هوشنگ است كه مى آيد. خيالم راحت شد. بعد از آشنايى و تعارفات معمول هوشنگ اظهار لطف و محبت كرد، من هم تشكر كردم و پس از خداحافظى با سهراب و بهرام همان گونه كه پيش بينى شده بود در حالى كه هوشنگ زير بغل مرا گرفته بود به طرف سالن فرودگاه حركت كرديم. من كلاه بر سر و عينك معروف طاغوتى را به چشم داشتم و قرار بود مانند يك بيمار با تكيه به هوشنگ به سختى راه بروم.
به هر حال هوشنگ مرا يك راست از داخل سالن فرودگاه عبور داده وارد هواپيما كرد و به تنها صندلى كه خالى بود هدايت كرد و حتى كمك كرد تا در روى صندلى هواپيما بنشينم. آن وقت بليت هواپيما را از جيبش درآورد، به من داد و خداحافظى كرد و از هواپيما خارج شد... از آن موقع تا زمانى كه هواپيما از زمين برخاست صداى ضربان قلبم را مى شنيدم. آرام و قرار نداشتم... سرانجام اضطراب و نگرانى به پايان رسيد. حدود ساعت ۵ بعدازظهر بود كه هواپيما در فرودگاه اورلى (ORLY) به زمين نشست...
عباس قره باغى در مهرماه سال ۱۳۸۰ به علت بيمارى سرطان در بيمارستانى در پاريس جان سپرد.
فرار حيرت انگيز مهدى بليغ
مهدى بليغ معروف به آرسن لوپن ايران كه يكى از بزرگترين جانيان و كلاهبرداران تاريخ جنايى ايران است و شهرت او به خارج از كشور هم كشيده شده بود و مطبوعات كشور در مورد او ماجراهاى عجيبى را ذكر
مى كنند، فرارهاى عجيبى را براى گريز از مجازات جنايت هاى خود داشته است.
چگونگى فرار او را هنگام جلسه محاكمه در سال ۱۳۳۷ نقل مى كنيم:
در سال ۱۳۳۷ هنگامى كه بليغ به جرم سرقت وكلاهبردارى روانه كاخ دادگسترى شد. هنگامى كه منتظر بود تا وارد دادگاه بشود، نقشه فرار خود را كشيد. او به بهانه اين كه نياز به دستشويى دارد از سراكيپ محافظ خود درخواست كرد دستبند را از دستش باز كند. سراكيپ محافظان بليغ كه يك استوار بود و به او سفارش زياد شده بود كه مراقب بليغ باشد، ابتدا زير بار نرفت اما با اصرار بليغ قبول كرد، او براى اين كه مطمئن شود بليغ نقشه فرار ندارد، ابتدا خودش به دستشويى رفت و به دقت همه جا را بازرسى كرد و چون چيز مشكوكى نديد، به بليغ اجازه داد به دستشويى برود و خودش پشت در منتظر ايستاد.
چند دقيقه اى گذشت و چون از آمدن بليغ خبرى نشد، استوار بيچاره به شدت به در كوبيد اما پاسخى نشنيد. خواست در را باز كند، اما متوجه شد در از پشت بسته است.
نگهبان با هر سختى كه بود در را گشود و وارد توالت شد، ولى از زندانى اثرى نبود.
حيرت زده متوجه شد كه بليغ دريچه هواكش دستشويى را كه از زمين حدود يك متر و نيم ارتفاع داشت از جا درآورده و از همان دريچه گريخته است. و اين درحالى بود كه فاصله دريچه تا زمين حدود پانزده متر فاصله داشت.
همان موقع موضوع فرار عجيب و باورنكردنى بليغ از طريق پنجره هواكش دستشويى كاخ دادگسترى موضوع روز مطبوعات تهران شد.
روزنامه كيهان همان زمان نوشت:
«بليغ به نحو حيرت انگيزى، در مقابل چشم ۳ نفر از ورزيده ترين مأموران آگاهى تهران از طريق دريچه گربه رو دستشويى طبقه سوم كاخ دادگسترى گريخت.»
كيهان عكس هواكش را كه پنجره اى مربع شكل (با ابعاد ۴۰ سانتى متر در ۴۰ سانتى متر) بود چاپ كرد و فاصله زياد آن را با زمين در عكس نشان داد.
خبرنگار روزنامه اطلاعات نيز فرار حيرت انگيز مهدى بليغ را با گفت وگو با محافظان او و چند شاهد به ثبت رساند.
مجله هاى روشنفكر و ترقى هم كه هر ۲ از پرشمارترين مجله هاى آن زمان بودند، هريك شرح مفصلى دراين مورد چاپ كردند و خلاصه آن كه تا يك ماه مسأله فرار حيرت انگيز بليغ خوراك روزنامه ها و مجله هاى تهران را تأمين كرد و عكس هاى متعددى از بليغ در مطبوعات چاپ شد.
البته اين تنها فرار بليغ از چنگال عدالت وقانون نبود. او يك بار ديگر هنگامى كه در عراق دستگير شد و تحويل پليس مرزى شد تا با قايقى به ايران انتقال داده شود نيز از غفلت مأموران استفاده كرد و فوراً به آب زد و از ميان شليك گلوله هاى مأموران جان سالم به در برد و موفق به فرار شد.
بليغ همه مسير آمده را شنا كرد و خود را به ساحل دريا رساند. او سپس به كويت گريخت و از آن جا راهى لبنان شد كه بعد از مدتى در اين كشور شناسايى و دستگير شد.
مهدى بليغ معروف به آرسن لوپن ايران در سحرگاه، ۲۰ فروردين ماه سال ۱۳۶۰ به همراه ۶ قاچاقچى ديگر در محله معروف به عربها، (خيابان ناصرخسرو تهران) اعدام شد.
فرار غلامرضا خوشرو
معروف به خفاش شب هاى تهران
غلامرضا خوشرو معروف به خفاش شب هاى تهران كه در سال ۱۳۷۶ به جرم قتل هاى سريالى زنان و دختران جوان دستگير شد در سال ۱۳۷۱ و زمانى كه به دنبال سرقت مسلحانه و آزار و اذيت دختران به اعدام محكوم شده بود توانست در راه دادگاه از چنگال مأموران بگريزد. ماجراى فرار غلامرضا خوشرو در سال ۱۳۷۱ به اين شرح است.
در سال ۱۳۷۱ به دنبال شكايت چند دختر جوان مبنى بر اين كه ۲ مرد پس از سواركردن آن ها به عنوان مسافر طلاها و پول هايشان را سرقت كرده و برخى را نيز مورد تجاوز قرار داده اند، مأموران تحقيقات گسترده اى را آغاز كردند و پس از چند روز تعقيب و مراقبت و در يك درگيرى مسلحانه ۲ تن را كه اقدام به اين اعمال جنايتكارانه كرده بودند، دستگير كردند. اين ۲ نفر به نام هاى على كريمى و غلامرضا خوشرو كه آن زمان خودش را مراد نادرى معرفى كرده بود، در بازجويى به چندين فقره تجاوز و سرقت مسلحانه اعتراف كردند.
غلامرضا خوشرو همان سال و در هنگام مراجعه به دادگاه با فريب مأموران محافظ گريخت، ولى رفيقش على كريمى در اسفندماه همان سال به دار مجازات آويخته شد.
خفاش شب هاى تهران كه متهم رديف اول بود. پس از فرار از دست مأموران تا سال ۱۳۷۶ كه به جرم ۹ فقره قتل دستگيرشد، آزاد بود و به جنايت هاى خود ادامه مى داد.
غلامرضا خوشرو كوران كرديه معروف به خفاش شب ساعت ۲۲ روز پنجم تيرماه سال ۱۳۷۵ به دست بسيجيان پايگاه شهيد نظرى ناحيه ۱۰ شهرى سپاه ناحيه غرب تهران در منطقه پونك دستگير شده و پس از انتقال به آگاهى غرب تهران بود كه راز قتل هاى دختران و زنان جوان را فاش كرد.
غلامرضا خوشرو در ساعت ۴۵: ۷ روز چهارشنبه ۲۳ مردادماه سال ۱۳۷۶ در چهار ديوار انبار روباز ورزشگاه آزادى واقع در سه راه دهكده المپيك به دار مجازات آويخته شد.
فرار وحيد قديمى
معروف به مرد هزار چهره
وحيد قديمى معروف به مرد هزار چهره كه مطبوعات به او لقب كارلوس ايران را دادند يكى از جانيان خطرناك تاريخ جنايى ايران است كه با جعل عنوان با نام هاى رضا ناظمى، جمشيد قاسمى، عباس حبيبى، مهندس على رضا پوركاظمى و... مرتكب ۹ فقره قتل، ده ها سرقت، كلاهبردارى، خريد و فروش مواد مخدر، خيانت در امانت، جعل عنوان و... گرديد.
وحيد قديمى در سال ۱۳۵۹ با مشاركت شخصى به نام فرامرز دژدانى (كه در سال ۱۳۶۱ اعدام شد) مرتكب چندين فقره قتل و سرقت مسلحانه شد و همان سال موفق به فرار از كشور شد.
برگى از پرونده وحيد قديمى را از زبان خودش و چگونگى فرار او را مرور مى كنيم.
«پس از به ثمر رسيدن انقلاب اسلامى به جرم سرقت دستگير و به زندان افتادم. در زندان با شخصى به نام فرامرز دژدانى آشنا شدم. در اواخر سال ۱۳۵۸ و اوايل سال ۱۳۵۹ از زندان رهايى پيدا كردم. بعد از مدتى فرامرز هم آزاد شد. در خيابان مولوى با او ملاقات و با تهيه اسلحه با هم قرار گذاشتيم دست به سرقت هاى بزرگ بزنيم. من در آن زمان در تعميرگاه و تعويض روغنى كار مى كردم و شب ها هم همان جا مى خوابيدم. فرامرز زياد به آن جا مى آمد و با هم صحبت مى كرديم تا اين كه به اتفاق در منطقه لويزان يك آپارتمان مسكونى اجاره كرديم و هر كدام يك زن رقاصه كاباره زمان رژيم گذشته كه از قبل مى شناختيم به آن خانه برديم و به اتفاق زندگى كرديم و من هم ديگر در تعميرگاه نمى خوابيدم. همان زمان در تعميرگاه دو نفر كار مى كردند كه يكى از آنها حمزه نام داشت. او اهل اروميه بود. يك بار از من دعوت كرد به اروميه بروم. دعوتش را قبول كردم و به اروميه رفتم. در آن جا با حمزه صحبت كردم تا به اتفاق سرقتى انجام دهيم تا مبلغى پول به دست آوريم. حمزه قبول كرد، قرار شد يك نفر سيگارفروش را در سطح شهر پيدا كنيم و به عنوان فروشنده سيگار او را به قتل برسانيم و پول هاى او را سرقت كنيم. به اتفاق رفتيم سطح شهر با چند نفر صحبت كرديم كه ۵۰ باكس سيگار وينتسون براى فروش داريم. دو نفر موافقت كردند كه سيگارها را از ما بخرند. پول تهيه كردند و به اتفاق آنها به اطراف شهر در باغى خلوت رفتيم و... بالاخره آن دو را كشتيم و پول هايشان را تقسيم كرديم.
پس از بازگشت از اروميه با فرامرز صحبت كردم. با شگرد قبلى در سطح شهر تهران هم افرادى را به عنوان خريدار سيگار به قتل برسانيم. او هم قبول كرد. نقشه اى را طرح كرديم به اتفاق به سه راه جمهورى رفتيم و با دو نفر سيگارفروش صحبت كرديم، قرار شد ۵۰۰ باكس سيگار به آنها بفروشيم. آنها پولى تهيه كردند و به اتفاق فرامرز به تعميرگاه آمدند. يك نفر از آنها را من و نفر ديگر را فرامرز به قتل رساند و بعد هم جسدهاى آنها را داخل گونى گذاشتيم و به وسيله جيپ اجساد را منتقل و در اطراف جاده مخصوص كرج رها كرديم.
پس از قتل دو نفر سيگارفروش يك دستگاه اتومبيل سرقت كرديم و با فرامرز در سطح شهر پرسه زديم. به ميدان آزادى تهران رسيديم. قرار گذاشتيم مسافر سوار كنيم و در بين راه از آنها اخاذى كنيم. پيرمردى مسيرداد براى قزوين او را سوار كرديم. پس از آن پيرزنى هم قصد رفتن به كرج را داشت او را هم سوار كرديم. در كرج پيرزن پس از دادن كرايه پياده شد. به طرف قزوين رفتيم. در اتوبان نرسيده به آبيك روى پلى اتومبيل را متوقف و سپس اقدام به قتل پيرمرد و سرقت موجودى جيب او كرديم.
پس از انجام اين قتل با تهيه لباس نظامى و نصب درجه سروان و ستوان يكمى و با معرفى خود به عنوان افسر، صاحب يك طلافروشى را در خزانه بخارايى در حالى كه چشمان او را بسته بوديم، در مامازن ورامين با شليك دو گلوله به قتل رسانديم و طلاهاى او را به ميزان ۶ كيلو سرقت كرديم.
پس از قتل طلافروش قصد فروش طلاها را داشتيم. به ميدان محسنى تهران رفتيم. فرامرز طلاها را به چند نفر طلافروش نشان داد موفق به فروش نشديم. بعدازظهر همان روز با اتومبيل شورلت يكى از اقوام در حالى كه هر دو مسلح بوديم به اتفاق دو نفر زنى كه در منزل استيجارى با آنها زندگى مى كرديم، براى خريد ترياك به دروازه غار تهران رفتيم. مقدارى ترياك خريديم. مأموران مبارزه با مواد مخدر به ما مظنون شدند. چون دو نفر زن همراه ما بود زياد سخت گيرى نكردند. قرار شد از منزل ما بازرسى كنند مأموران را به لويزان برديم. در لويزان من موفق به فرار شدم و منزل را هم لو ندادم. پس از فرار من فرامرز هم رفته بود داخل يك منزل و پسر صاحب خانه را به عنوان گروگان گرفته بود و با مأموران درگير شده بود و در نهايت هم موفق شده بود از دست آنها فرار كند.
دو سه روز بعد فرامرز را ديدم. هر دو از هم مى ترسيديم. فكر مى كرديم يكى از ما ديگرى را لو داده است. وقتى مطمئن شدم فرامرز منزل را به مأموران نشان نداده است و طلاهاى مسروقه در منزل است به اتفاق فرامرز به منزل رفتيم. حدود ۵۰۰ گرمى طلا برداشتيم و يك تاكسى دربست اجاره كرديم و به ميدان محسنى رفتيم. قرار شد فرامرز طلاها را آب كند. قبلاً صحبتش را كرده بود. من هم با تاكسى در بلوار ميرداماد بالا و پائين مى رفتم. يك مرتبه ديدم فرامرز به وسيله چند نفر دستگير شد. با همان تاكسى محل را ترك كردم و رفتم منزل طلاها را برداشتم و متوارى شدم».
وحيد قديمى پس از برداشتن طلاها ابتدا به رشت، سپس به قزوين و از آن جا به تبريز مى رود. او در تبريز هم مرتكب دو جنايت ديگر مى شود و زمانى كه متوجه مى شود لو رفته و تصويرش در روزنامه ها چاپ شده است از كشور خارج و به تركيه مى گريزد. چگونگى فرار او را به تركيه از زبان خودش بخوانيد:
«با كمك كريم همان كسى كه مرا در ارتكاب قتل طلافروش و پسرش در تبريز كمك كرد، از مرز باكو به صورت قانونى و با جعل گذرنامه به تركيه رفتم. در كشور تركيه خودم را افسر ارتش با درجه سرگردى معرفى كردم و بعد هم با يك فرارى آشنا شدم و مشغول كار شدم. مدتى بعد در شهر استانبول ازدواج كردم كه صاحب يك پسر شدم، در تركيه دو بار به جرم سرقت زندانى شدم. در اوايل سال ۱۳۷۱ غيرقانونى وارد ايران شدم. پس از ورود به كشور سه فقره قتل در اروميه و دو فقره در تهران و همدان انجام دادم». وحيد قديمى پس از ورود غيرقانونى به كشور در سال ۱۳۷۱ به جنايت هاى خود ادامه داد.
وى در سال ۱۳۷۲ به دنبال قتل يك راننده و سرقت اتومبيل او در حالى كه با جعل شناسنامه على رضا پوركاظمى تحت تعقيب كارآگاهان بود، با عنوان ديگر به جرم سه فقره كلاهبردارى در بند ۶ ندامتگاه مركزى زندان قصر زندانى بود كه كارآگاهان با شناسايى او وى را تحويل و چهره واقعى او را شناسايى كردند. وحيد قديمى جنايتكارى كه به مرد هزار چهره معروف شده بود در حالى كه از سوى شعبه سوم دادگاه انقلاب اسلامى تهران به جرم اقدام عليه امنيت داخلى كشور، شركت در سرقت هاى مسلحانه، قتل و جنايت، خريد و فروش و نگهدارى مواد مخدر، حمل و قاچاق سلاح جنگى كمرى و فشنگ محكوم به اعدام و زندان شده بود، در سال ۱۳۷۵ در زندان دست به خودكشى زد.