|
فرصتى براى پيوستن به بهار
|
|
|
فاطمه اميرى
هفته آخر اسفند است و نزديك عيد. بهار داردمى آيد، خيلى تند، شايد هم كمى بى هيجان. بى آن كه منتظر نشسته باشد تا مردم همه سنت هاى رايج نوروز را يك به يك اجرا كنند. اما اين طور هم نيست كه مردم بيكار نشسته باشند. آنها نه فقط به رسم هزاران ساله خانه تكانى مى كنند. براى بچه ها لباس و كفش نو مى خرند. سفره هفت سين مى چينند و سبزه سبز مى كنند، بلكه بنا به مقتضاى زندگى مدرن، كارهاى ديگرى را هم به فهرست سنت هاى شب سال نو اضافه مى كنند. از بازديد روغن و معاينه فنى اتومبيل گرفته تادرخواست تمديد گذرنامه و ايستادن توى صف بانك و قربان صدقه كارمند آن رفتن براى گرفتن چند تا بسته اسكناس ۵ هزار تومانى ناقابل براى عيدى دادن! ••• هفته آخر اسفند است و نزديك عيد. در بازار گل، رزهاى قرمز درست در رديف اولند. جاى شيپورى و فرزيا هم بد نيست، كمى آن طرف تر با نرگس و زنبق همسايه شده اند. گلدان هاى گل لاله هم كنار سنبل ها خودى نشان مى دهند. اما اينجا هم ميخك و گلايل عقب تر از همه نشسته اند. شايد در اين روزهاى نزديك سال نو، مردم كمتر سراغى از آنها مى گيرند. هرچه باشد بيشتر وقت ها دور گل ميخك و گلايل روبان سياه بسته شده است. اما پيرمردى كه دارد گلدان هاى پامچال را گوشه اى روى زمين مى چيند، مى گويد: «مردن كه خبر نمى كند. اين گل ها هم براى عزا هستند و هم براى عروسى.» پسر جوانى با چرخ دستى اى پر از گلدان هاى گل هاى مريم از راه مى رسد. وسط حرف پيرمرد. او هم حرفش را عوض مى كند: «گل مريم خاص ايران است. سيكلمه در اصل مال ايران است. لاله و سنبل بومى ايران است. خارجى ها مى برند، پياز و بذرش را بهتر مى كنند و به خود ما مى فروشند.» باران شروع به باريدن مى كند. گل و شل وسط بازار جان مى گيرد. به اصرار نمى خواهم چشمم به جوى كثيف وسط بازار بيفتد، پس ناچارم از خير ديدن گلدان هاى گل لاله، سنبل و سينره كه روى زمين چيده شده اند، بگذرم. سرم را كه بالا مى گيرم، چشمم به نوشته روى شيشه يكى از دكه ها مى افتد: «گل يادت نره» و زنى آن را خوانده يا نخوانده، گلدان گل سيكلمه به دست از در بزرگ و آهنى بازار بيرون مى رود. پسر جوان فروشنده مى گويد: «گل مانند بچه است. اگر يك روز شير نخورد، چه مى شود؟ از برج اسفند بذرش را مى كاريم، ريشه كه مى دهد برج ۶ داخل گلدان مى گذاريم. برج ۱۰ گل ها درمى آيند. يك سال كار مى كنيم تا ۲ هفته عيد، مردم اين گل ها را به خانه ببرند.» *** جريانى از زندگى هفته آخر اسفند است و نزديك عيد. بين مسافر و راننده مسافركش ونك - ميرداماد بگو مگو شده است. مسافر اسكناس ۵۰۰ تومانى نو را بابت كرايه به راننده داده، بعد كه ته كيفش ۲۷۵ تومان پول خرد پيدا كرده، از راننده خواسته اسكناس ۵۰۰ تومانى را پس بدهد و پول خردها را بگيرد. او هم پول خردها را گرفته و يك پانصدى كهنه كف دست مشترى گذاشته است. مسافر صدايش بالا رفته كه پول من نو بود و اين ۵۰۰ تومانى كهنه است. راننده پيكان مدل ،۶۱ دنده عوض كرده، گاز داده و دستش را توى جيب پيراهنش كرده و يك دسته اسكناس ۲۰۰ تومانى و ۵۰۰ تومانى نو بيرون آورده و جلوى مسافرها گرفته و گفته است: «اگر كارمند يا بازنشسته بودم، موقع گرفتن حقوق از بانك، پول نو مى گرفتم. حالا كه حقوق بگير نيستم، مجبورم يكى - دو ماه مانده به عيد، پول هاى نويى را كه از مشترى مى گيرم براى عيدى دادن به بچه خواهر و برادر كنار بگذارم.» بعد هم سر بلند از استدلالى كه كرده، پيچ راديو را به قدرى بالا برده كه ديگر صداى غرغر زيرلبى مسافر را هم نشنود. حالا صداى گوينده به وضوح شنيده مى شود و فرياد جيغ مانندش كه لابد براى دادن انرژى به مردم و سرحال كردن آنها اول صبح، آن طورى شده است. او دارد مى گويد: «روز اول عيد، نخستين كارى كه كوچك ترها موظف به انجام دادن آن هستند، صله ارحام و ديدار از بزرگان و پيران خانواده و فاميل است.» صداى گوينده قطع مى شود و كارشناسى توصيه مى كند: «نوشدن سال جريانى از زندگى است كه هميشه ادامه دارد و بهترين كار، همراه شدن با اين تغيير است. چرا كه علايق ما هم با نو شدن سال و بيشتر شدن سال هاى عمرمان دچار تغيير و تحول مى شود. به عنوان نمونه تا وقتى كوچك هستيم، دوست داريم عيدى بگيريم، همين كه بزرگ مى شويم، از عيدى دادن لذت مى بريم. درواقع اين تغيير در عواطف و احساساتمان را مى پذيريم و همگام با آن پيش مى رويم.» *** شادى كردن هفته آخر اسفند است و نزديك عيد. زمستان دارد با آخرين سوزهايش خودنمايى مى كند. هواى بيرون ابرى و سرد است، اما فضاى يك سالن ورزشى شاد و پر از رنگ هاى روشن است. در و ديوارهاى كلاس ايروبيك با كاغذهاى رنگى، فانوس ها، بادكنك ها و چراغ هاى كوچك نئون تزئين شده است. شاگردهاى كلاس كه زنانى از هر سن و سالى هستند، از ۲ هفته قبل مى دانستند كه جلسه آخر، روز جشن است. يك روز هم در ميان همه روزهاى سال به تمرين «شادى كردن» اختصاص پيدا كرده است. فرناز ياربخت مدرس بدنسازى و مربى ايروبيك مى گويد: «بسيارى از ما به طور واقع جشن گرفتن و شادى كردن را بلد نيستيم.» او به تجربه در كلاس هاى اين سالن ورزشى دريافته كه واژه هايى مانند جشن گرفتن براى خيلى از شاگردان كلاس، غريب و دور از ذهن است. فرناز ياربخت معتقداست: «وقتى صحبت از برپايى جشن به ميان مى آيد، خيلى از ما لبخند مى زنيم و از آن استقبال مى كنيم. اما دقيق نمى دانيم براى برپايى يك جشن بايد چه كنيم؟ براى همين است كه بيشتر ميهمانى ها و جشن هاى ما فقط خوردن و خوردن مى شود. گوشه اى مى نشينيم و به هم نگاه مى كنيم يا بازهم از گرفتارى و مشكلات براى هم حرف مى زنيم و شايد غيبتى را هم چاشنى حرف هاى مان مى كنيم. اما ما تصميم گرفتيم، اين رويه را عوض كنيم. به خانم هاى شركت كننده در ساعت هاى مختلف كلاس ايروبيك هم اعلام كرديم كه روز جشن هركسى با هر ابتكار، ايده و هنرى كه دارد مى تواند فضاى شاد و مفرحى را براى خودش و بقيه به وجود بياورد.» چند نفرى خود را براى اجراى يك نمايش كوتاه آماده كرده اند. يكى مى خواهد ارگ بزند. او آهنگ زدن با ارگ را از كودكى يادگرفته و هنوز چيزهايى به خاطرش مانده است. يك نفر لباس محلى پوشيده و ديدن چند نفرى هم با آرايش و مدل موهاى خاص، جالب است. يك نفر خواندن متنى را در ستايش بهار براى ديگران آماده كرده است: «داده ايم آسمان را جارو كرده اند، آبى شود. ابرها را شسته اند، دوباره پنبه شود. خورشيد را جلا داده اند، گرم بدرخشد. براى كبوترها سرمه كشيده اند تا زيبايى شان به چشم بيايد. منقار كلاغ ها را برق انداخته اند تا مغرورتر شوند. باد را از ابريشم گذرانده اند پاك شود. درخت ها را گردگيرى كرده اند، باز سبز شوند و...» او مى خواند و بقيه با حسى لطيف از آن چه مى شنوند آمدن بهار را درمى يابند. فرناز ياربخت معتقد است:« وقتى اجراى برنامه ها را به عهده خود شركت كننده ها و اعضاى كلاس مى گذاريم، اين كار هم موجب رشد خلاقيت مى شود و هم وقتى كارى از درون و با ميل و رغبت انجام مى گيرد، لذت چندبرابرى را نصيب آدم مى كند. آن هم در شرايط زندگى امروز كه همه مردم به كمى ايستادن ، تجديد روحيه و تمديد اعصاب احتياج دارند.» كسى پدرش را در سالى كه دارد به پايان مى رسد از دست داده و ديگرى غم از دست دادن مادرش را دارد. يكى بيمارى سختى دارد و بقيه مشكلات ريز و درشت و روزمره زندگى را. اما فرناز ياربخت مى گويد:« دل يك فرصت كوچك مى خواهد: فرصتى كه در آن خيلى زود از شادى بهار پر مى شود.» كلافى از كارهاى نكرده هفته آخر اسفند است و نزديك عيد. بهار سركشى به كوچه و خيابان هاى شهر را شروع كرده است. باران باريده، هوا خوب است و حال مردم بهتر است. خيابان ها از جمعيت غلغله است. توى پياده رو، جلوى نمايشگاه ليزينگ فروش اتومبيل، تخم مرغ هاى رنگى به بچه ها چشمك مى زنند. بسته هاى اسپند و سنجد و سماق و ماهى قرمزهاى كوچولو كه با وجود همه هشدارهاى كارشناسى و غيركارشناسى، بازهم كمتر كسى مى تواند از وسوسه نخريدن آنها و گذاشتن شان سر سفره هفت سين بگذرد. كنار نمايشگاه ليزينگ اتومبيل، تعميرگاه مركزى هم قرار دارد. همه محوطه تعميرگاه پر از اتومبيل هايى است كه در انتظار بازديد فنى اند. صف حتى تا پياده رو هم آمده و آخرين اتومبيل يك سرش توى پياده رو است و سر ديگرش توى خيابان و راننده ها آماده براى چندساعت انتظار طولانى. بهره مندى مطلوب از تعطيلات و به استقبال سال نو رفتن، البته ترتيب و آدابى مى خواهد كه يا به آنها بى اعتنا هستيم و يا به قدرى همه كارها را روى هم تلنبار مى كنيم كه آخر سال ، كلافى از كارهاى نكرده توى دستمان مى ماند كه پيدا كردن سر آن، كار هر كسى نيست. در آخرين ماه سال ياد خيلى از كارهايى كه مى توانسته در طول سال هم انجام شود ، مى افتيم. هفته آخر اسفند همه چيز به اوج خودش مى رسد و روز آخر سال هم هنوز بدو بدوها ادامه دارد. بى آن كه فرصتى براى همراه شدن درونى براى اين تغيير و نوشدن بيابيم همه چيز فقط در ظاهر و بيرون زندگى رخ مى دهد. يك كارشناس امور اجتماعى مى گويد: «چه اصرارى است كه خريد كفش و لباس نو را بگذاريم براى روزهاى آخرسال . بازديد فنى اتومبيل مى تواند از ۳۰ ۴۰، روز مانده به شب عيد انجام شود. تعمير كليد و پريز خانه و رنگ كردن پنجره زنگ زده و نيمه رنگ شده كه نبايد وقت صاحبخانه را در شب سال نو بگيرد. از طرفى مردم همه سفرها را مى گذارند براى ۲ هفته عيد. تهيه بليت قطار و اتوبوس و پيداكردن جاى خالى توى هتل ها هم كه بماند. حجم سفرها ناگهان به قدرى زياد مى شود كه جاده ها و امكاناتى كه در شرايط عادى گنجايش ۱۵ ميليون سفر را دارند ، با حجم دوبرابرى روبرو مى شوند. با اين كارها بيشترين ضرر را به خودمان و اعضاى خانواده مى زنيم. با خلق تنگ، خسته و عصبى چه تعطيلاتى مى توانيم داشته باشيم. از طرفى در سطح اجتماعى هم مى توانيم برنامه ريزى كنيم. به طور مثال در اداره ها به كارمندانى كه مسافرتشان را براى بعد از تعطيلات نوروز مى گذارند، امتياز بيشترى داده شود يا دادن محل اقامت فقط به چند روز تعطيلات عيد اختصاص نيابد. طرح هاى زيادى هست كه با عملى كردن آنها مى توان از فشارهاى تعطيلات نوروز و تحميل حجم كارهاى اضافه به دوش مردم كم كرد.» *** يك آينه و يك مشترى هفته آخر اسفند است و نزديك عيد. روزهاى پايانى سال، سالن هاى آرايش مردانه و زنانه شلوغ تر از هر وقت ديگرى است. مردمى كه فكر مى كنند خوب است در سال نو خانه تكانى از خانه و زندگى شان با خانه تكانى از چهره و ظاهرشان همراه باشد. حتى اگر براى اين كار ناچار باشند مبلغ بيشترى هم پرداخت كنند و يا در نوبت هاى فشرده و طولانى ساعت ها منتظر بمانند تا خانم يا آقاى آرايشگر سراغ آنها هم بيايد. مدير يك سالن آرايش زنانه مى گويد: «نزديك عيد، مشتريان ما همان كسانى هستند كه در طول سال هم مى آيند، منتهى شب عيد كارها بيشتر و متنوع تر مى شود. به هر حال اين كار روحيه مردم را بهتر مى كند. كسى كه مويش ريخته يا كم پشت شده، وقتى با آرايش موهايش بيشتر و پرتر نشان مى دهد، روحيه اش هم بهتر مى شود.» مدير سالن معتقد است قيمت ها در روز هاى پايان سال و نزديك عيد، تفاوتى با بقيه روز هاى سال ندارد. حتى وقتى اصرار مى كنم، قيمتى نمى دهد: «قيمت با توجه به نوع كارى كه براى هر مشترى مى كنيم فرق دارد.» در فاصله اى كه او آلبوم مدل موها را به يكى از مشترى ها مى دهد، منشى سالن هم صورت حساب ۸۰ هزار تومانى را به زنى مى دهد كه موهاى كوتاهش را هاى لايت كرده است. او با رضايت اين مبلغ را مى دهد. در يك سالن آرايش مردانه در شمال شهر تهران، يك اصلاح كامل، تراشيدن ريش، كوتاه كردن مو همراه با شست و شو ، سشوار و ماساژ صورت با ژل و لوسيون مخصوص ۳۵ هزار تومان هزينه دارد. البته از مشترى ها با نسكافه و موزيك ملايم هم پذيرايى مى شود. مدير سالن كت و شلوار شيك پوشيده و كراوات زده است ۳ نفر دستيار او هم لباس هاى مرتبى به تن دارند. يكى از آنها مشغول اصلاح صورت پسر جوانى است. مى گويد: «ما اينجا بيشتر تيپ مى گيريم. وقتى مشترى از كار خيلى راضى است و قيافه اش حسابى عوض شده، علاوه بر دستمزد، يك چيزى هم اضافه مى دهد.» در سلمانى اكبر آقا، از آلبوم مدل موى هنرپيشه هاى معروف خارجى خبرى نيست. او خودش هم مدل دل پيرو، يك پوترا ، سه پوترا را نمى شناسد. با او صحبت كردن از هيدرو درمى و پاكسازى و رفع چين و چروك پوست كه در سالن هاى آرايش مردانه بالاى شهر رايج است، عجيب و نامأنوس است. مشترى ها هر موقع كه بيايند، تيغ و قيچى او تيز است. مدل ها هم شب عيد و قبل از عيد ندارند. يك آينه است و يك مشترى كه خودش را توى آن مى بيند. اكبر آقا مى گويد: «خوب شده؟» مشترى مى گويد: «قربون دستت، بغل ها را هم يك كم كوتاه كن!» همين و تمام.
|