اميد بى نياز
انگار براى او نوستالژى اروپا و سفر، ديگر چيز خاصى نداشت. شايد آفتاب گمشده مسكو و برفى هم كه در روز هاى سال ۱۹۰۶ مى باريد، تنها يك ديالوگ طبيعى را بر صحنه زمين تكرار مى كرد.
چپقش را لاى لب هايش جا به جا كرد و به آرامى ريش انبوه و خاكسترى اش را تكاند. چهارده سالگى الكسيف با همين رؤيا هاى واقعى و گنگ گره خورده بود. زمين براى او سرشار از انسان بود. اما به راستى چه كسى مى توانست جاى انسان ديگرى را در زمين پركند؟ الكسيف با خودش فكر كرد كه تنها با انسانيت مى توان جاى كسى را پر كرد. همچنان كه عرض خيابان يخزده را مى پيمود، صداى قطعه اى موسيقى او را دوباره به كودكى هايش برگرداند. با حالتى از جديت گفت: نوازنده اى كه فقط نت ها را به نواهاى موسيقى تبديل كند، هنرمند نيست. ناگهان به ياد روح پدر هملت افتاد؛ شبحى كه شبى به طور ناگهانى بر هملت ظاهر شده بود. الكسيف پالتوى پشمى بلندى پوشيده بود و براى لحظه اى احساس يك درخت سرد به او دست داد. شايد هم حس مى كرد كه تكه تكه هاى پوست يك سمور بر قامت او دوخته شده است.
طبيعت براى او درونى شده بود. شايد هم طنين جنگل و صداى درختان كهنسال او را با خود برده بود. سرما از مغز سپيده دم مى گذشت و بوى درگذشت زمين را مى داد. اما انگار روح طبيعت تا بى كرانه هاى دور دست و افق ناپيداى شهر در تكاپو بود.
چپقش خاموش شده و گويى با خاموشى سرد چوب نيم سوخته صحبت مى كرد. همراه صداى باد با خودش زمزمه كرد: هر بازيگرى كه به روح اعتقاد نداشته باشد نمى تواند نقش هملت را بازى كند. پياده رو را مى پيمود و چكمه هايش برف حجيم را مى شكافت. به جذب شدن بازيگر در دل نقش فكر مى كرد. چيزى سطحى فكر او را آزار مى داد.
آن هم حركت بازيگرى بود كه با شتاب به سوى نقش اتللو مى رود. لباس دوران او را مى پوشد، گريم مى كند و ديالوگ هاى شكسپير فقيد را به راحتى بر زبان مى آورد. زيرا آنچه ذهنيت الكسيف را به خود مشغول مى كرد، درونيات نقشى بود. يعنى اعمال و رفتارى كه سرچشمه آنها از زندگى درونى نقش مى آمد. در اين لحظه انگار يك صداى درونى در ژرفناى روح الكسيف طنين انداز شد. صدايى كه اگر چه خود صداى روح نبود اما گويى شبيه آن بود، آن صدا مرتب در روانش ياد آورى مى كرد: پايه و اساس زندگى بر انسان دوستى و عشق به انسانيت بنيان گذاشته شده است. تو يك انسان شناس بزرگ هستى و به همين جهت زندگى را خوب مى شناسى، بنابراين در خلق نقشى بر صحنه هم بايد به نزديك شدن هنر پيشه به نقش اعتقاد داشته باشد.
طورى كه در جلد شخصيت ديگر حلول كرده و جذب آن بشود. به اعتقاد وى اين شيوه ايفاگر زندگى طبيعى و حقيقى ديگرى روى صحنه است.
اين بار الكسيف مغموم بيش از هر لحظه اى از اين طنين درونى شاد بود. او به اين نتيجه رسيد كه كارگردان تئاتر فقط يك باغبان خوب است. بنابراين سعى مى كند درختان ميوه را به خوبى پرورش دهد خودش توان آفرينندگى ميوه ندارد.
اين بار الكسيف به يك يقين رسيده بود، چپق خاموش خود را چنان زير چكمه هايش گذاشت كه انگار در دل برف ناپديد شد، او تنها يك جمله را با خودش زمزمه كرد: ديگر كارگردانى تنها قدرت روى صحنه نيست، بنابراين بايد نيروى خلق را در خود هنرپيشه به وجود آورد و اين نيرو را در وجود وى بارور كرد و...
انسان و هواى بازيگرى
شايد چند هزار سال پيش بود؛ زمانى كه انسان هنوز زمين را نمى شناخت و جايى امن تر از غارها را براى زندگى پيدا نكرده بود. آن زمان كه هنوز روابط انسانى، زبان و ابزارهاى ارتباطى شكل نهادينه اى نداشت، حالت انسان ها و رويارويى آنها به همديگر شكلى دراماتيك و نمايشى داشت. مهمترين مصداق براى اين گفته تصاوير و نقوشى است كه از دوران انسان بدوى در غارها به چشم مى آيد. انسان هايى كه در اين نقاشى ها ديده مى شوند، حالتى معمولى ندارند زيرا فرم بدن و خطوط چهره نقاشى ها در حالتى از كشمكش و جنگ و جدل ترسيم شده است و اين امر مشاجره هاى لفظى و ديالوگ هاى پر از كشمكش هنر بازيگرى را به ذهن متبادر مى سازد. بعدها شيوه هاى مشابهى از اين نقاشى در ديوار منازل، كاخ ها، صومعه ها و... به تصوير درآمد و همراه كنش هاى دراماتيك انسان ها در صحنه زندگى را تفسير مى كرد.
چنين تصاويرى اگر چه در تمام ملل و اقوام همواره وجود داشت اما از قديمى ترين آنها مى توان به نقاط مختلف قاره كهن آسيا بويژه هند و چين اشاره كرد. بعدها يونان نيز از چنين هنرى بهره مند شد. البته يونانى ها بيش از ساير اقوام و ملل به هنربازيگرى اهميت دادند طورى كه يونان كهن نه تنها به صورت خاستگاهى براى اين هنر درآمد بلكه همواره هنر تئاتر، (نويسندگى و اجرا) را نيز به عنوان محصول فرهنگى خود به ديگر تمدن ها صادر كرد. هنر بازيگرى در ابتدا جنبه عمومى و فراگير داشت و در آئين ها و مناسك قوم، طايفه به صورت گروهى اجرا مى شد تا اين كه با ظهور نويسندگان بزرگ كلاسيك يونان به صورت هنرى خاص درآمد و با توجه به ژانرهاى متفاوت درام از جمله تراژدى، كمدى و ... كيفيت بازى و فن بيان در قالب هاى خاص و متناسب پايه ريزى شد. با تمام اين تفاسير چيزى به نام هنر بازيگرى با قرن گذشته دوران معاصر گره مى خورد.
هنر بازيگرى در جهان معاصر به صورت پديده اى افسانه اى درآمده است. شايد اين امر در نگاهى كلى به علاقه آدم ها به شخصيت همديگر و فرآيند ارتباط بر مى گردد. با اين حال هنر بازيگرى قبل از اين كه در پديده هاى گسترده و فراگير مثل سينما وتلويزيون نمود پيدا كند از صحنه زنده و تئاتر مى آيد؛ جايى كه ارتباط بازيگر با تماشاگر چهره به چهره و نزديك است و در چنين فرآيندى با بازى ناب روبه رو هستيم. نظريه هاى بازيگرى تئاتر اگر چه تاريخچه خاص خود را دارد اما شايد دوره طلايى آن به اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم بر مى گردد؛ زمانى كنستانتين سرگيويچ الكسيف مشهور به كنستانتين، استانيسلاوسكى ظهور كرد و با نظريه هاى خاص خود جهان بازيگرى را دگرگون ساخت. استانيسلاوسكى در سال ۱۸۶۳ به دنيا آمد و فعاليتش را از سن ۱۴ سالگى با گروه الكسيف شروع كرد. نخستين اثرى كه به روى صحنه برد، در حاكميت ظلمت» نوشته لئوتولستوى مى بود. سال ۱۸۸۸ به همراه «فدوتوف» گروه مجمع هنر و ادبيات مسكو را تأسيس كرد. وى نمايشنامه مشهور «اتللو» اثر ويليام شكسپير را در تئاتر سولود و نيكف به روى صحنه برد. از ديگر كارهاى هنرى استانيسلاوسكى دوستى با نمير ويچ و انچنكو و تأسيس تئاتر هنرى مسكو به كمك اين نظريه پرداز مشهور بود. استانيسلاوسكى در سال ۱۹۰۶ همراه گروه بازيگران خود به اروپا سفر كرد و بعد از اين سفر تاريخى ترين نظريه خود را در جهان هنر ثبت كرد. وى بعد از اين سفر به قدرت برتر بازيگرى روى صحنه، اعتقاد پيدا كرد و ياد آور شد: بايد احساس آفرينندگى هنرى را در خود بازيگر به وجود آورد.
استانيسلاوسكى در سال ۱۹۳۸ و در سن ۷۵ سالگى درگذشت. وى سواى اجراهاى متعدد از شاهكارهاى نمايشنامه نويسى جهان، چهار كتاب نوشت كه بعدها به عنوان منابع دانشگاهى مورد توجه بازيگران تئاتر، سينما و تلويزيون قرار گرفت.
اين كتاب ها، كار هنرپيشه بر نقش، كار هنرپيشه بر روى خود، كار هنرپيشه بر متن و تئورى بنيادى هنر تئاتر، هستند.
كتاب، كار هنرپيشه بر نقش با ترجمه پرويز تأييدى نمايشنامه نويس و كارگردان و از سوى نشر تئاتر فردا منتشر شده است.
... و كار
مهمترين اصلى كه در رابطه با سبك نوشتارى كتاب يا هر اثر هنرى ديگرى مطرح مى شود، زبان و به تعبيرى شكل ذهنى و عينى بيان اثر است. اگر ما خيلى ريشه اى زبان و بيان را به عنوان يك مكانيسم ازلى و ابدى جابه جايى معنا بررسى كنيم، حداقل به چهار مكانيسم زبانى بر مى خوريم كه همواره در ژانرهاى نوشتارى رسوخ كردند و كليت اثر را تحت تأثير خود قرار دادند.
ما در كل يك شيوه بيانى داريم كه از متون مقدس و كتاب هاى مقدس مى آيند.
بسيارى از عرفا، فلاسفه، هنرمندان و نويسندگان، از اين شيوه بيان تأثير گرفته اند و شكل بيانى اثر خود را متأثر از اين بيان ارائه كرده اند؛ حتى تأثيرهاى اين شيوه بيانى در عصر مدرنيته و دوره فرامدرن هم ادامه داشته است، به عنوان مثال شيوه روايت داناى كل در رمان نويسى متأثر از اين بيان است.
اما شيوه هاى بيانى ديگر به نوعى از لحن و كلام فلسفى حكماى يونان تأثير گرفته اند، به عنوان مثال يكى از اين شيوه هاى بيانى تحت تأثير كلام پروناگوراس و يا بعضى از سوفيست هاست كه بيش از هرچيزى نه سفسطه بلكه استدلال حسى است. اين شيوه بيانى بعدها در طى پروسه اى تأثيرزيادى بر مكتب سمبوليسم و حتى مكتب سوررئاليسم اروپا مى گذارد.
اين سيستم زبانى در شعر و ادبيات بازتاب بيشترى دارد و در آثار آرتورمبو، يا از سوى ديگر پرچمداران سوررئاليسم ازجمله آندره برتون و ديگران نمودپيدامى كند، البته ناگفته نماند بخشى از اين سيستم زبانى به شيوه بيانى فيلسوف حقيقت گرا، رمانوس ديوجانوس برمى گردد و اگر در اين سوى جهان و آثار شاعر سترگ مشرق زمين، مولانا هم نمود پيدامى كند، چندان جاى تعجب ندارد، حتى خود مولانا هم در يكى از شعرهايش به ماجراى تاريخى رمانوس ديوجانوس و زبان نمادين او براى جابه جايى معنا اشاره مستقيم دارد. از اين رو به صراحت مى گويد «دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست»
اما سيستم زبانى سوم، سيستم سقراطى، استقرايى يا مامايى است، شيوه اى كه در آثار افلاطون و نوشته هاى او به وجود آمد و آثار وى را بسيار خواندنى كرد چرا كه وى در مواجهه با زبان به قصه و روايت داستانى پناه مى برد. از اين رو بسيارى از نوشته هاى افلاطون قهرمانى به نام سقراط دارد كه داستان را روايت مى كند، سقراط مبحثى فلسفى را طرح مى كند و اين مبحث را با يكى از سوفيست ها به يك نوع مسابقه معمايى فكرى مى گذارد و بعد با سخنى كه از زير زبان طرف مقابل بيرون مى كشد، ايده فرد مقابل را رد مى كند و ايده خودش را به كرسى مى نشاند، بعدها اين شيوه انعطاف پذير زبانى به سبك سقراطى، استقرايى يا مامايى معروف شد. اما سيستم زبانى چهارم، به حكمت جدلى، يا همان ديالكتيك ارسطويى برمى گردد و از دل اين شيوه بيانى در يك كشمكش چندجانبه، يك فرجام، يك پايان بندى يا نتيجه گيرى صحيح و منطقى به دست مى آيد.
اما سبك نگارش كتاب «كار هنرپيشه بر نقش» به قلم كنستانتين استانيسلاوسكى به لحاظ شيوه هاى بيانى از كداميك از اين سيستم هاى زبانى سود مى برد؟
استانيسلاوسكى در اين كتاب از زبان شخصى فرضى به نام «آركادى نيكلايويچ تارتسف» كه استاد تئاتر و در حقيقت هم خود استانيسلاوسكى است، نظرياتش را درباره كار بر نقش و نمايشنامه براى هنرجوها، مطرح مى كند.
بنابراين استانيسلاوسكى، شيوه بيان، استقرايى، سقراطى يا مامايى را براى كتاب خود انتخاب مى كند. اين شيوه بيانى از دو زاويه قابل بررسى است.
اول اين كه كتاب از حالت تئوريك و خشك بيرون آمده و داراى خطى داستانى و روايتى شده است.
از اين رو او سعى دارد كه به نظريات خود نوعى انعطاف پذيرى ببخشد و آن را ازحالت تئورى زدگى، خارج كند.
دوم اين كه استانيسلاوسكى اين شكل بيان، به تبع از همان سبك استقرايى، به يك مثال، الگو، فاكت، يا مدلينگ تكيه دارد، اين مثال هم نمايشنامه اتللو نوشته ويليام شكسپير است كه بويژه صحنه اول اين نمايشنامه و شروع آن بيشتر به عنوان فاكت در تمثيل ها و آناليزهاى تئوريك استانيسلاوسكى براى شاگردانش مورد استفاده قرارمى گيرد.
كتاب كار هنرپيشه بر نقش در ۶ گفتار تهيه و تنظيم شده است. اين گفتارها به ترتيب نخستين مرحله آشنايى با نقش، راه به سوى زندگى جسمى نقش، تجزيه و تحليل نمايشنامه و نقش، عمق و صفيات موقعيت ها و شرايط نمايشنامه، شناخت و ارزشيابى وقايع نمايشنامه و مبحثى با نام خلاصه است كه گفتمان نهايى تئورى پردازى هاى استانيسلاوسكى درباره كار هنرپيشه بر نقش است.
نويسنده در گفتار اول اين كتاب به نخستين مرحله آشنايى با نقش و انتخاب نمايشنامه و نقش مى پردازد اما نحوه اين طرح مسأله چگونه است؟
«آركادى نيكولايويچ تارتسف» همان استاد فرضى و ساخته ذهنيت، استانيسلاوسكى كه درواقع خود اوست، يك مسأله را مطرح مى كند؛ بحث اين است كه چه كسى مى تواند شخصيت اتللو را بازى كند؛ شايد لازم است در همين جا پرانتزى را بازكنيم و درباره تراژدى اتللو اثر ويليام شكسپير توضيحى بدهيم.
زيرا همواره شخصيت اتللو و نمايشنامه اتللو در طول كتاب استانيسلاوسكى محوريت همان گفتمان استقرايى قرارمى گيرد و به عنوان اثبات استدلال صحيح به كار مى رود.
«اتللو» در ابتدا از سوى يك نويسنده ايتاليايى به نام «جيرالدى چينتيو» در سال ۱۵۶۵ به نگارش درمى آيد و بعدها ويليام شكسپير اين اثر را در پنج پرده بازنويسى مى كند.
البته شايد به كارگيرى رقم ۵ با پنج فصل بنيادى كتاب استانيسلاوسكى هم نوعى موازى سازى و درواقع قرينه سازى ذهنى به وسيله عدد ۵ است. با اين حال شكسپير اين تراژدى را دوباره بازنويسى كرد، نام تمام شخصيت ها را عوض كرد و از «ياگو» هم شخصيت ديگرى پرداخت كرد.
اتللو از معروف ترين تراژدى هاى جهان است و ماجراى آن به زندگى شخصى اتللو يكى از افسران سياه پوست ونيزى مى پردازد كه عاشق دختر يكى از سرداران سپاه ونيز به نام «دزدمونا» مى شود. در چنين اوضاع و احوالى او رقيبى به نام «ياگو» دارد. اما با اين حال موفق مى شود با دزدمونا ازدواج كند، در اين ميان «ياگو» به دليل حسادت، دست بردار اتللو نيست و يك دشمنى ناجوانمردانه را با او شروع مى كند، او تدبير را در ويران كردن درونى اتللو مى بيند. بنابراين سعى مى كند، اتللو را از درون، دچار فروپاشى و بحران شخصيتى كند، ياگو خوب مى داند اتللو از چه چيزى ناراحت مى شود زيرا بزرگترين نقطه ضعف اتللو (عقده حقارت) را به خوبى مى شناسد. بنابراين، ياگو، بحث خيانت دزدمونا را مطرح مى كند و درنتيجه اتللو زندگى خود را نابود مى كند.
از اين رو، استانيسلاوسكى به سراغ يك نقش بسيار كليدى در تاريخ درام نويسى رفته است و اگر قرار باشد هركسى نقش اتللو را بازى كند، كشف ابعاد تاريخى و تراژيك اين كاراكتر نابودشده به راحتى امكانپذير است؛ درحالى كه ايفاى نقش اتللو به اين سادگى نيست.
استانيسلاوسكى براى ارتباط شاگردانش با اين نقش مسأله متن را مطرح مى كند، به تعبيرى او از شاگردانش مى پرسد شناخت شما از نمايشنامه اتللو چيست؟
شاگردان بعد از اين سؤال به استاد واكنش نشان مى دهند.
آنها مى گويند نمايشنامه را مى شناسيم و آن را خوانده ايم!
بنابراين استاد يا همان آقاى تارتسف شاگردانش را يكى يكى وادار مى كند نمايشنامه را تعريف كنند.
يكى از بچه ها مى گويد من نقش اتللو را مى شناسم اما نمايشنامه را سطحى خواندم و از آن گذر كردم.
يكى ديگر از شاگردان مى افزايد؛ من نمى توانم كل نمايشنامه را تعريف كنم، چون قسمت هايى از كتابم پاره شده است.
شخص ديگرى ادامه مى دهد؛ من نمايش اتللو را يك بار روى صحنه ديدم و اين اجرا هم به يك گروه تئاترخارجى مربوط بود كه براى نخستين بار به مسكو مى آمدند و اين تراژدى را اجرا مى كردند.
يك نفر ديگر اين اثر را در قطار يا تراموا خواند و يا فردى ديگر، اثر را به صورت روايت از كسى شنيده است.
به اين ترتيب، استانيسلاوسكى به رد تجربه هاى هنرپيشه از نقش اش با توجه به شناخت نسبى مى پردازد در واقع هر نوع تجربه اى را كه در ناخودآگاه و ضمير پنهان هنرپيشه وجود دارد رد مى كند و تجربه هاى خودآگاه، ملموس و واقعى را مطرح مى كند.
ما اصولاً در وجود خود لايه اى به نام حافظه تصويرى داريم. اين حافظه تصويرى روى تمام مقوله هاى هنر تأثير بدى دارد، حافظه تصويرى، تنها از تجربه هاى ديدارى به وجود نمى آيد، بلكه حاصل تمام تجربه هاى ديدارى، شنيدارى، حسى، گفتارى و حتى قلمرو خواب و رؤيا و فكرهاى زودگذر انسان است. از اين رو استانيسلاوسكى برداشت و تصور قبلى از نقش و متن را نه تنها رد مى كند بلكه عنوان خطرات برداشت و تصور قبلى با پيشداورى را مطرح مى كند و همواره اين پيش زمينه هاى ذهنى را خطرى براى ايفاى نقش مى داند.
استانيسلاوسكى درباره نخستين برخورد هنرپيشه با نقش اصطلاح خيلى زيبايى دارد، او در اين باره مى گويد: «لحظه آشنايى هنرپيشه با نقش را مى توان لحظه آشنايى و نخستين برخورد دو انسان دانست كه بعدها با همديگر ازدواج خواهند كرد، به تعبيرى لحظه برخورد بازيگر با نقش لحظه اى فراموش ناشدنى است.»
اما استانيسلاوسكى در بخش دوم كتاب با عنوان «راه به سوى زندگى جسمى نقش» به بررسى درون و بيرون اثر مى پردازد؛ او اعتقاد دارد درون و بيرون اثر را بايد به هم مرتبط ساخت و احساس نقش را به وسيله زندگى جسمى آن شناخت و بر آن مسلط شد. بنابراين تارتسف يا همان استاد فرضى به دو نفر از شاگردان مى گويد نقش «ياگو» و «رودريگو» در صحنه اول نمايش اتللو را كه جلو قصر قرار دارند، بازى كنند، شاگردان ابتدا چنين امرى را غيرممكن مى دانند اما بعد با ترديد و تزلزل وارد صحنه مى شوند و به محض اين كه شروع به قدم زدن مى كنند؛ تارتسف با اعتراض مى گويد؛ مگر آدم توى خيابان اين طورى راه مى رود او خطاب به بازيگران مى گويد: «ياگو» و «رودريگو» هنرپيشه نيستند، بلكه آدم هاى طبيعى و حقيقى هستند.
گفته بسيارى از منتقدان تئاتر چنين اصولى در انديشه استانيسلاوسكى، به حركت به سوى حقيقت والاتر روى صحنه اشاره دارد و اين كار به گرفتن آينه اى در برابر طبيعت شبيه است.
البته، چنين انديشه هايى از ادبيات و تئاتر فرانسه در دوران انقلاب ناشى مى شود و تاريخچه آن به سال۱۸۲۷ و بيانيه معروف ويكتورهوگو در ۲۵ سالگى برمى گردد.؛ هوگو در اين بيانيه مى گويد: «زندگى و فقط زندگى تنها الگويى براى صحنه است.»
اما يكى از مهم ترين مسائلى كه از طريق فهميدن زندگى جسمى نقش و حلول به روان نقش در اين بخش از كتاب مورد بررسى قرار مى گيرد، كالبدشكافى شخصيتى اتللو و به تعبيرى جنس مرد است زيركى اى كه استانيسلاوسكى در اين كتاب به خرج داده است انتخاب اتللو براى مدلينگ شخصيتى مرد و به تعبيرى نقش ذاتى او به شمار مى رود. اين مسأله به لحاظ روان شناختى و رويارويى دو وجود و دو آناتومى شخصيت در رابطه با مفهوم عشق حائز اهميت است.
بنابراين استانيسلاوسكى نه تنها مهم ترين نقش مردانه هستى، بلكه بحرانى ترين لحظه مرد را براى بازى يك هنرپيشه بر صحنه انتخاب مى كند و تكنيك اين كار را با شناخت جسمى و بعد حلول در روح نقش بررسى مى كند.
اما فصل سوم كتاب به تجزيه و تحليل نمايشنامه و نقش مى پردازد. به اعتقاد استانيسلاوسكى، تنها عامل درك مى تواند در تمام زواياى نقش و روح هنرمند رسوخ كند و خلاصه آنچه را كه در عمق روح انسان پنهان است، جست وجو كند، بيابد و آشكارش سازد. او براى اين درك به شيوه آناليز و تجزيه و تحليل كلى متن اشاره مى كند؛ نويسنده در اين مقوله به شيوه نگاه هاى فردى و جمعى و حس آفرينى هاى فردى و عمومى اشاره دارد. بنابراين گاهى يك لحظه فردى از زاويه و به يك نفر، محوريت پيدا مى كند و گاهى تفكر جمعى مطرح مى شود. به تعبيرى در گفتمان ميكروسپكى و ماكروسكپى روى لحظه هاى نمايشنامه و نقش قرار مى گيرد، يعنى همانطور كه حسادت خصوصى «ياگو» به اتللو در ازدواج با دزد مونا مطرح مى شود، همانطور حسادت جمعى سربازان و پچ پچ هاى آنان درباره «ياگو» نمود پيدا مى كند در واقع از دوزاويه توأمان دو ديدگاه متشابه و متضاد مورد بررسى قرار مى گيرد و همواره، نقش را تحت تأثير قرار مى دهد و به نقش كيفيتى سيال و پر از كشمكش مى بخشد.
اما بخش چهارم كتاب و شايد مهم ترين بخش به عمق وضعيات، موقعيت هاى شرايط نمايشنامه مى پردازد. به تعبيرى توجه هنرپيشه را به زيرساخت هاى نمايشنامه و در واقع نقش جلب مى كند. در نمايشنامه بسيارى از موقعيت هاى گنگ و مبهم وجود دارد، به تعبيرى نمايشنامه يك جريان رو ساختى دارد كه قصه را تعريف مى كند. در كليتى اصول فيزيك و بيان بازيگر در ادن منطقه عملياتى نمايشى تعريف مى شود، اما موقعيت هايى وجود دارند كه مبهم و گنگ هستند. بنابراين رويارويى فيزيكى و بيانى بازيگر در چنين شرايطى از حس فطرى و ژنتيكى او براى توصيف و ترسيم موقعيت خاص نمايش كمك مى گيرد.
بى شك اين موقعيت هاى گنگ و مبهم زواياى گوناگون نمايشى جزو زيرساخت درام به شمار مى روند، به تعبيرى در چنين لحظه هايى است كه تنها عنصر بازيگرى به نمايش هويت خاص خودش را مى بخشد، حتى در جايى استانيسلاوسكى به خلق موقعيت هايى اشاره دارد كه در نمايشنامه به وسيله كلمات توصيف نشده اند و از سوى بازيگر بنا بر برشى حسى، قرار دادن حسى در زمان، مكان و لحظه هايى ناب و ثانيه و تراشى خورده در زبان اجرايى توصيف خواهند شد. پس استانيسلاوسكى بازيگر را در سال، فصل، موقعيت مكانى، شب، روز، خواب عامل بيدار شدن از خواب قرار مى دهد و به اين وسيله يك حس آفرينشگرى ريز و مينياتورى را از يك موقعيت مبهم ارائه مى دهد. با اين حال نويسنده در بخش آخر كتاب به شناخت و ارزشيابى وقايع نمايشنامه مى پردازد.
يكى از مهم ترين عوامل در اين مقوله، تجسم است؛ از اين رو، قدرت تجسم هنرپيشه در زوايا و ابعاد گوناگون ذهن مطرح مى شود و به او ادراك خاصى مى بخشد، به عنوان مثال فقط اتللو نمى خواهد با دزد مونا ازدواج كند، بلكه «ياگو» و «رودريگو» هم قصد ازدواج با دزد مونا را دارند. اين كشمكش ها همواره ميان اجزا و كاركترها وجود دارد، به عنوان مثال «ياگو» به رودريگو قول مى دهد كه ازدواج دزد مونا با رودريگو، ميسر بشود اما اين اتفاق نمى افتد بنابراين ميان آنها مشاجره انجام مى شود اما عمق مشاجره به لحاظ جهان شناختى وقايع نمايشنامه تا كجا پيش مى رود؟ آيا اين امر به اندازه بحران انفجارى اتللو و شنيدن خبر خيانت عمق دارد؟
استانيسلاوسكى با تنظيم چنين مواردى در بخش آخر كتاب خود به نوعى هارمونى خاصى در ارتباط با اصل ميزانسن مى پردازد و به بازى هر كدام از بازيگران يك ساختار ارگانيك مى بخشد.
در كل مى توان سيستم استانيسلاوسكى را روشى تفكرى سالار نام نهاد كه با توجه به ويژگى هاى فطرى و روحى انسان و تناسب با سن و سال و در نظر گرفتن آناتومى شخصيت، جنس، روان جمعى و تاريخى، به تربيت هنرپيشه مى پردازد. استانيسلاوسكى را مى توان يك روانكاو جهان بازيگرى دانست. او براى يك هنرپيشه جوان نسخه اى برابر با ساخت شخصيتى اش مى پيچد، بنابراين نمايشنامه هاى رمانتيك و تراژدى را كه در آن مهم ترين كشمكش هاى دوران جوانى مطرح مى شود، مناسب با نقش آفرينى يك هنرپيشه جوان مى داند.