كاوه جلالى
ياساجيرو ازو در دوازدهم دسامبر ۱۹۰۳ متولد شد و در سالروز تولدش در سال ۱۹۶۳ درگذشت. مرگ او در سالروز تولدش را مى توانيم يكى از همان بازى هاى هميشگى اش در نظر آوريم، بازى هاى بازيگوشانه اى كه ازو در طول دوران فيلمسازى اش هميشه به آن مشغول بود (و در مطلب زير سعى مى كنم تا اندازه اى قواعد اين بازى را آشكار كنم). اما اين بازى مرگ و تولد در يك روز از جنس ديگرى است؛ بازى تكامل در اوج، پايان در همان نقطه حتى بدون يك روز اضافه. اين واقعيتى تلخ است كه ازو بسيار ديرهنگام كشف شد. پس از ساختن «داستان توكيو» در سال ،۱۹۵۳ هنگامى كه او قريب به ۵۰ سال داشت و ۱۳ سال بعد درگذشت. اكنون از زادروز او ۱۰۴ سال مى گذرد و همه دارند ازو را از نو كشف مى كنند. چندى پيش مركز لينكلن، آثار او را به نمايش گذاشت و مطبوعات سينمايى دوباره درباره ازو نوشتند. فيلم هاى ازو اكنون به نمادى از ماندگارى او تبديل شده، زمان در آثار او متوقف مى شود، روزمرگى انگار تا ابد مى تواند ادامه داشته باشد و به طبع فيلم ها نيز، و اين درست راز ماندگارى ازوست آنچه تا ابد ادامه مى يابد.
«متولد شدم اما...» نام يكى از آثار ماندگار ازو، حالا ديگر كمى كنايه اى به نظر مى رسد، زيرا زندگى او عنوان اين فيلم را كامل مى كند: متولد شدن و جاودانه ماندن.
|
|
|
فيلمسازان بزرگ، جهان شخصى خود را مى آفرينند، آن را بسط مى دهند، تثبيت مى كنند و در نهايت آنها را به ما به عنوان تماشاگران نخستين آثار خويش مى قبولانند. تجربه ديدن اين فيلم ها تجربه اى هستى شناختى است، در ابتدا و در رويارويى ما با جهانى آشنا مى شويم كه همه چيز آن با ما غريبه است، همان طور كه هر فيلم دنياى پيش از خود را كامل مى كند، ما نيز با اين دنياهاى به ظاهر متفاوت، اما در اصل يكسان بيش تر آشنا مى شويم و در آخر يا آن را مى پذيريم يا رد مى كنيم، يا متعلق به اين دنيا مى شويم و يا نمى شويم. اين جهان هاى سينمايى، گسترش مى يابند، تغيير چهره مى دهند، كامل مى شوند، اما هيچ گاه دگرگون نمى شوند. هميشه در آثار برگمان انحطاط روابط انسانى را به تماشا نشسته ايم و يا شكاكيتى معنوى را؛ آدم هايى كه تا مرز اضمحلال روانى كامل پيش مى روند، حالا چه سكوت باشد چه پرسونا. در آثار شابرول عموماً بورژواهايى را مى بينيم كه تا گردن در پلشتى فرورفته اند، اما شايد سينماى كوبريك نمونه اى بهتر باشد: در ظاهر شباهت اندكى ميان آثار كوبريك مى يابيم، او در طول دوران فيلمسازى خود همه ژانرها را آزمود و در هر مورد نيز نمونه اى غبطه انگيز را به پرده كشاند؛ از فيلم هاى جنگى (راه هاى افتخار) گرفته تا تريلر (بوسه قاتل)، از علمى ـ تخيلى گرفته (اديسه) تا درام هاى روان شناختى (چشمانِ بازِ بسته) و فيلم مجلل تاريخى (اسپارتاكوس). اما حلقه اى نامرئى همه اين فيلم ها را به هم پيوند مى زند كه همان جهان بينى خاص كوبريك است (به اين نمى گويند تئورى مؤلف؟) نقد قدرت، نگرانى از سرنوشت بشريت، كنكاش در روان ناشناخته انسان و... همان چارچوب هاى جهان سينمايى كوبريك هستند. اگر كوبريك نمونه اى از تنوع ظاهرى در آثار سينمايى است از اين سو نمونه اى ديگر نيز وجود دارد، نمونه اى كه قريب به ۳۵ سال در كار فيلمسازى بود و در طول اين مدت ۵۴ فيلم ساخت و جالب اين كه هميشه از سبكى مشخص و يكدست استفاده كرد؛ صحنه هايى را عيناً در فيلم هاى متفاوت تكرار كرد و تقريباً همه فيلم ها را با يك دستمايه مشخص ساخت، اين نمونه كم نظير ياساجيرو ازوست.
ازو محصول دوران رنسانس سينماى ژاپن است: دهه ۲۰ و ۳۰؛ سال هايى كه نخستين كمپانى هاى فيلمسازى پس از زلزله بزرگ كانتو آغاز به كار كردند. سينماى ژاپن در اين رنسانس، آمريكا را الگو قرار داد، نظام فيلمسازى هاليوود در ژاپن شبيه سازى شد، فيلم هاى چاپلين، گريفيث، لوبيچ و سايرين بارها و بارها به نمايش درآمدند و به بحث و بررسى گذاشته شدند. فيلم هاى اوليه ازو بازتابى آشكار از اين تأثيرپذيرى است و در عين حال تلاش هايى استوارانه براى رسيدن به همان سبك شخصى، سبكى كه در طول چهل سال اندك تغييرى نكرد و جالب اين كه هميشه جذاب باقى ماند. اين جذابيت، جذابيتى سهل الوصول نيست، چيزى نيست كه به سادگى در دسترس قرار بگيرد. بايد تماشاگر پيگير و پرحوصه اى باشيم كه به راز نهفته در پس هر قاب تصوير آگاه شويم. در واقع شيوه هاى مرسوم فيلم ديدن در مورد سينماى «ازو» فاقد كارايى هستند. در مورد فيلم هاى ديگر مى توان گفت: ما در سينما مى نشينيم، خيره به پرده روبرو، فيلم آغاز مى شود، حركت هاى دوربين از تراولينگ گرفته تا ديزالو، پن و... كات هاى متفاوت از نماهاى متفاوت به نماهايى ديگر، تراكينگ و نماهاى دوربين روى دست، همه نوع تنوعى وجود دارد، هرچقدر داستان پيش مى رود اوج و فرودهاى دراماتيك نيز سازمان بخشيده مى شوند، ما گذشته را مرور مى كنيم و سعى در حدس زدن آينده داريم؛ گاهى از شخصيت ها جلو مى زنيم و گاهى فرسنگ ها از آن ها عقب مى افتيم، انتظار مى كشيم و در آخر به سرانجام مى رسيم. اما در مورد ازو چطور؟ آيا باز هم همه چيز به همين گونه است؟ نه. در اين جا سينمايى حضور دارد بشدت پرده پوش، موذى و گول زننده. در ظاهر همه چيز از سادگى بيش از حد حكايت مى كند، دوربين هميشه ارتفاع پائين دارد قاب ها هميشه ثابت اند و اندك تحركى را از خود دريغ مى كنند. بيشتر نماها تخت اند و از رنگ آميزى هم كه اصلاً خبرى نيست. بيشتر زمان فيلم ها در يك اتاق مى گذرد. شخصيت ها وارد قاب مى شوند، مدتى بر پرده مى مانند و سپس از آن خارج مى شوند، انگار نه انگار كه دوربين حضور دارد. كمتر اتفاق مى افتد دوربين سوژه متحرك را تعقيب كند. اگر هم اين كار را كند باز هم با كات خوردن به يك نماى ساده و ثابت و باز هم در ارتفاع بسيار پائين است (اين ها همان صفاتى هستند كه موجب مى شوند «ازو» به اشتباه فيلمسازى مينى ماليست خوانده شود). در كنار همه اين ها تماشاگر كم هوش در هر فيلم ازو خود را با مجموعه اى از نماهاى تكرارى نيز درگير مى يابد، در بيشتر فيلم هاى او شاهد هستيم كه يك نما بارها و بارها تكرار مى شود، وقايع شايد تغيير كنند و ديالوگ ها شايد يكى نباشند، اما به لحاظ تصويرى هيچ چيز تغيير نكرده است، هميشه پدرها و فرزندانى را مى بينيم كه روى زمين نشسته اند و مادر كه در پس زمينه حضورى منفعل دارد. دوربين ازو هيچ شوقى براى كشف زواياى جديد ندارد، همه چيز از ابديتى خبر مى دهند كه انگار تا دنيا، دنياست يك جور باقى مى ماند. با نگاهى موشكافانه تر و در واقع سبك شناسانه تر اوضاع را به ظاهر از اين هم وخيم تر مى يابيم. در بيشتر فيلم هاى «ازو» نماهاى بى ربط با كنش اصلى و خط محورى سكانس وجود دارند. او روند طبيعى پيشرفت سكانس را با قطع هاى گوناگون از بين مى برد. نمونه اى ترين اين قطع ها در فيلم تك پسر (۱۹۳۶) اتفاق مى افتد. بُردول در كتاب هنر فيلم در مورد اين فصل مى گويد: «پسر و مادرش به ديدن دوست قديمى مى روند كه مدير يك رستوران است، ازو از نمايى كه مرد را در حال شستن صورتش نشان مى دهد قطع مى كند به طشتى پر از لباس و بعد تلمبه اى كنار جاده. ممكن است تصور كنيم كه اين ها نشانه آن است كه صحنه تمام شده، اما ازو از نو قطع مى كند به سردر رستوران و دوباره پيش مادر و پسرش بازمى گردد». به اين ها اضافه كنيد نماهاى دودكش كارخانه را كه گاه و بى گاه در فيلم داستان توكيو ظاهر مى شوند و يا حلقه هاى بارفيكس در فيلم Perfect girl (۱۹۳۱). اگر باز هم از زاويه همان تماشاگر كم هوش به سينماى ازو نگاه كنيم و اين بار به لحاظ تماتيك آثار او را بررسى كنيم چيزى جز تكرار عايدمان نمى شود. ازو همواره و در طول چهل سال تقريباً يك چيز را گفته است: داستان هاى خانوادگى. تماشاگر فرضى ما به آسانى مى تواند همه چيز را در حد ملودرام هاى خانوادگى ژاپنى تقليل دهد و فيلم هم امكان اين كار را در اختيار او مى گذارد داستان هاى محله اى درباره بچه ها كه يا با هم مى جنگند (متولد شدم اما ... ۱۹۳۲) و يا متحد مى شوند صبح بخير داستان هايى كارمندى (تقريباً تمام فيلم ها) فرزندانى كه با والدين مشكل دارند، فرزندانى كه خانواده را فريب مى دهند، اطاعت نمى كنند و در نهايت بى مهر مى شوند. بيشتر فيلم ها به روابط خانوادگى محدود مى شود. هيچ گاه از محيط آن خارج نمى شويم، حتى جهان خارج نيز از پس همين شيشه نگريسته مى شود. شايد پايه و اساس خانواده از همه چيز مهم تر جلوه كند. هميشه با طبقه متوسط، فضاى گرفته شهرى و يا عريانى حومه شهرها رودررويم. با همه آنچه گفته شد مى توانيم بگوييم: واى چه سينماى كسل كننده اى، پس ازو هم يك پاراجانف ديگر است. اما واقعاً اين طور نيست، ما با مجموعه اى از شاهكارهاى بى ادعا و فروتن روبروييم، شاهكارهايى كه هيچ وقت فرياد نمى زنند، بلكه آرام نجوا مى كنند. به سبب همين فروتنى خاضعانه هم هست كه هميشه مهجور مانده اند.
متأسفانه فيلم هاى ازو كمتر در دسترس هستند از آن تعداد محدود، تعداد كمترى هم به ما رسيده است، به لطف تلويزيون همه احتمالاً صبح بخير و داستان توكيو (دو شاهكار مسلم) را ديده اند كه ازو را در غرب به شهرت رساندند و كمتر مى توان از فيلم هاى دوران صامت او سراغ گرفت. سينماى ازو سينماى دشوارى است، هم براى او به عنوان فيلمساز و هم براى ما به عنوان تماشاگر. دشوارى فيلم ها براى ما چندان دور از تصور نيست (به تمام آنچه پيش از اين گفته شد، مى شود اشاره كرد) ما كه از اين آزمون چندان موفق بيرون نيامديم، اما گويا او موفق است. سينما محصول دراماتيزه كردن بخشى از زندگى است، زندگى در واقع براى بسيارى از فيلمسازها حكم ماده خاصى را دارد كه قسمت هايى را از آن حذف مى كنند. چيزهايى به آن مى افزايند، غلو مى كنند و يا بخش هايى كم رنگ مى كنند و اين فعل و انفعالات يعنى همان دراماتيزه كردن تا زندگى از آنچه هست فاصله بگيرد و در نهايت به منظور سازنده فيلم بدل شود. فيلمسازى به بيان ديگر خالى كردن زندگى از معنى و سپس جايگزين كردن معانى دلخواه است. اما در مورد ازو اين گونه نيست. فيلم هاى او تلاشى هستند براى نزديك شدن به جوهر «زندگى» چيزى كه هر روز با آن رودرروييم. اين جا هيچ چيز به منظور برداشت هاى ثانويه مطرح نشده و جست وجو براى يافتن مفاهيم بعدى از پيش محكوم به شكست است زيرا ازو هيچ چيزى را به فيلم تحميل نمى كند، اگر هم منظورى وجود دارد باز هم حاصل تطابق عين به عين با زندگى است. او از طرفى مى خواهد زندگى را نمايشى كند و از طرف ديگر از درام پردازى دورى مى كند، اين همان دشوارى سينما براى ازوست. او براى حل اين مشكل خودخواسته دو راه حل دارد؛ اول اين كه قدرت كشف درامى هر روزه را در زندگى عادى دارد. بنابراين، حتى بدون داستان هم مى تواند فيلم هايش را به تصوير بكشد و دوم شور و هيجان ديدن يك فيلم را از موضوع هاى تماتيك گرفته و به سبك خيره كننده خود منتقل كرده است.
ازو استاد كشف هاى بزرگ در وقايع روزمره است و شرط لذت بردن از سينماى او نيز همراهى كامل با فيلمساز است. از نظر ازو خانواده كانونى از بزرگترين و باشكوه ترين درام هاى داستانى دنياست و در طول فعاليت خود تنها به همين موضوع پرداخت و در نهايت هم ثابت كرد (جز ازو كدام كارگردان را سراغ داريد كه بيش از سى فيلم درباره يك موضوع بسازد). اما اين درام ها كجا شكل مى گيرند؟ «هم سرايان توكيو» (Tokyo chorus) (۱۹۳۱) يكى از فيلم هاى دوران اوليه فيلمسازى ازوست. «هم سرايان ...»در عين آن كه بشدت تأثير دوران كلاسيك سينماى كمدى را بازتاب مى دهد، بسيار هم ازويى است و همه مؤلفه هاى هميشگى سينماى ازو را به همراه دارد. فيلم داستان يك خانواده طبقه متوسط ژاپنى است و حالتى اپيزوديك وار دارد. پدر به علت اعتراض از اداره اخراج مى شود، در اوج تنگدستى پسر از او دوچرخه مى خواهد اما پدر در عوض براى او روروئك مى خرد كه موجب درگيرى پدر و پسربچه مى شود. دختر بيمار مى شود و تا دم مرگ پيش مى رود. مرد در نهايت در يك رستوران به عنوان تبليغاتچى شروع به كار مى كند. او مجبور است با لباسى كه شعارهاى تبليغاتى رويش نوشته شده در خيابان ها بدود و ميان مردم آگهى پخش كند. به ظاهر داستانى ساده دارد اما همين داستان ساده در دستان ازو به فيلمى ديدنى بدل مى شود. «هم سرايان ...» پر از ايده هاى جذاب براى شوخى است از شمردن حقوق كارمندان در دستشويى تا تراشيدن مواد با پنكه. اما فيلم يكى از اصلى ترين ايده هاى سينمايى ازو را نيز به همراه دارد: عزت نفس والدين در برابر فرزندان كه معمولاً هم شكسته مى شود. پسر به اصرار از پدر دوچرخه مى خواهد اما او استطاعت خريد دوچرخه را ندارد. رفتار تحقيرآميز پسر با روروئك يكى از فصل هاى مهم فيلم را تشكيل مى دهد و قيافه درهم رفته پدر در پس زمينه قاب عين همين صحنه در فيلم «متولد شدم اما...» (۱۹۳۲) وجود دارد. پدر بشدت دو برادر را سرزنش مى كند چون به مدرسه نرفته اند، آنها سر به زير تنها به پدر گوش مى دهند كه در حال عوض كردن لباس است. ناگهان يكى از برادرها به ديگرى تنه مى زند و تصوير بلافاصله كات مى شود به جوراب هاى مضحك پدر و يا صحنه به سينماى محلى رفتن همسايه ها كه در آن پدر در برابر دوربين ادا درمى آورد و همه به او مى خندند، دو برادر از اين موضوع ناراحت مى شوند، به خانه مى روند و با قهر و دعوا اعتراض مى كنند. پدر يكى از برادرها را بشدت كتك مى زند و برادر ديگر نيز پدر را مى زند. در«صبح بخير» هم والدين در برابر اصرار فرزندان براى خريد تلويزيون مقاومت مى كنند اما در نهايت مجبور به قبول خواسته آنها مى شوند. «صبح بخير» را حتى مى توان به نوعى بازسازى دوباره «متولد شدم اما» دانست. اما اين ماجرا سوى ديگرى نيز دارد و آن جايگاه فرزندان در خانواده است. «تك پسر» (۱۹۳۶) نخستين فيلم ناطق ازو درباره مادرى است كه به شهر مى آيد و مى فهمد پسرش برخلاف گفته هاى قبلى به هيچ موفقيتى نرسيده است. در داستان توكيو پدربزرگ به مادربزرگ مى گويد: «اين جا بايد حومه توكيو باشد، فكر مى كردم بچه ها جاى بهترى زندگى مى كنند». اساساً نافرمانى جزئى از ذات كودكان ازوست. «بچه هاى زاده شدم اما ...» نمونه بارز دو كودك شورشى هستند. تفريحات كودكانه آنها جنبه اى شيطانى پيدا مى كند و هميشه با والدين ناسازگارى دارند (زاده شدم اما هنگامى ساخته شد كه قهرمانان كودك مانند تام ساير و يا هاكلبرى فين در دنيا بسيار محبوب بودند). بچه هاى فيلم هاى ازو را مى توان نسل بعد بچه هاى فيلم هاى اوليه به حساب آورد. بچه هاى «داستان توكيو» كه پدر و مادر را رها مى كنند و يا دختران فيلم هاى آخر پائيز و گل بهارى كه ازدواج را نمى پذيرند. اما نكته جالب در مورد سينماى ازو اينجاست كه با كمك سانسور و ديدگاه تبليغاتى داشتن به سينماى ژاپن ما هميشه فكر مى كرديم ازو يكى از طرفداران پر و پاقرص نهاد خانواده است اما با كنكاش بيشتر به آسانى مى فهميم كه چندان هم اين طور نيست. خانواده در آثار ازو يعنى بى رحمى، يعنى سركوب و يعنى نيازهاى بر زبان نيامده و فراموش شده. در خانواده هاى ازو مردها هميشه غمگين هستند، پدر فيلم «هم سرايان» در نيمه اول فيلم كاملاً شاد است اما هنگام ورود به خانه ديگر اين طور نيست. او زنجيره اى پايان ناپذير از اندوه و بدبختى را در طول فيلم پشت سر مى گذارد كه تماماً مربوط به خانواده است. پدر، پسر را رنج مى دهد (خواسته و يا ناخواسته، هيچ فرق نمى كند) و پسر پدرها. دقيقاً همين گونه روابط در «متولد شدم اما...» نيز وجود دارد و لحن طنزآميز ازو از تلخى آن نمى كاهد. در جايى از فيلم «داستان توكيو» عروس خانواده به دختر مى گويد «زندگى يعنى همين، بچه ها بزرگ مى شن و پدر مادرهارو فراموش مى كنند» و دختر مى گويد: «پس زندگى واقعاً چيز وحشتناكى است» و در جواب مى شنود: «آره، دقيقاً همين طوره». عدم تمايل به ازدواج در فيلم آخر پائيز، هم مى تواند به عدم علاقه به تشكيل خانواده جديد تعبير شود و هم به علاقه به خانواده، اما پس از بررسى روابط پدر و دختر به اين نتيجه مى رسيم كه «آياكو» (دختر) چيزى براى راضى بودن ندارد پس تنها نمى خواهد از جهنمى به جهنم ديگر منتقل شود. آخر پائيز از جهتى ديگر نيز جالب است، تا قبل از بحث ازدواج همه چيز در جاى خود قرار دارد اما همين كه موضوع تشكيل خانواده مطرح مى شود، ديگر هيچ چيز مانند گذشته در آرامش دروغين پنهان نشده، حالا بحران درست پيش روى ماست. ازو بحران را عريان مى كند، مشكل را آشكار مى سازد اما هيچ راه حلى ارائه نمى دهد همه اين دعواها و ناسازگارى ها، نافرمانى ها و كج تابى ها و حتى فراموش كردن ها و دروغ گفتن ها به پايان خوش مى رسد (اين همان دليلى است كه سينماى ازو را موذى و گول زننده مى كند) اما تنها به اين دليل كه هيچ جايگزينى وجود ندارد، فرزندان بزرگ مى شوند و خانه را ترك مى كنند، والدين پير و در نهايت فراموش مى شوند. اين جبر زمان است و هميشگى و ابدى (كدام ما جايگزينى براى خانواده سراغ داريم؟) ازو تنها در فيلم هايش از يك علاقه فردى سخن مى گويد و آن هم دوستى هاى مردانه است. او شخصاً دوست ها را ترجيح مى دهد و كانونى اين چنين را از كانون خانواده بيشتر دوست دارد؛ نگاه كنيم به صحنه نوشخوارى پيرمردها در داستان توكيو و يا صحنه گلف بازى كردن در آخر پائيز يا صحبت هاى مردانه در صبح بخير. استراتژى ازو تنها «ساختن و سوختن» است. يك صحنه نمونه اى در فيلم «هم سرايان ...» وجود دارد. دختر تازه از بيمارستان به خانه بازگشته، همه خوشحالند. پسر، پدر و مادر را به بازى كودكانه دست زدن و خنديدن دعوت مى كند، آنها قبول مى كنند در حالى كه دوربين در نمايى نزديك چهره غمبار پدر را ثبت مى كند. اما سبك ويژه ازو كه راه حل دوم او بود نيز بسيار قابل توجه است (حتى بيشتر از محور تماتيك) او در دل يك ملودرام پيچيده ترين فيلم هاى تاريخ سينما را سازمان داده است.
|
|
|
او حتى ابتدايى ترين قواعد و اصول را ناديده مى گيرد، دوربين در پائين ترين سطح ممكن قرار دارد (اين شيوه در تمام آثار ازو حفظ شده است، چيزى قريب به چهل سال. او شرايط ابدى موضوعى در آثارش را به شرايط ابدى ساختارى تبديل كرد. او آنقدر يك نما را تكرار كرد كه ما مى پذيريم، اين نما تنها برداشت ممكن است. سينماى ازو يك سينماى حداقلى است. سينماى آوانگارد، راضى از شكستن قواعد پيشين چه به لحاظ فرمى و چه به لحاظ محتواى موجوديت مى يابد. در دهه ۶۰ همه براى سينماى آوانگارد به خاطر شكستن خط فرضى ناديده گرفتن وحدت ارسطويى، بازى با زمان و... دست و سوت مى زدند، ازو سينماى شخصى خود را سال ها قبل تر شكل داده بود. بيشتر واكنش ها در سينماى ازو ناتمام ثبت مى شوند. دوربين هيچ اصرارى به تغيير موضع ندارد مثلاً هنگام خداحافظى مرد از زن دوربين فقط پاهاى اين دو را ثبت مى كند (جسارتى بيشتر از اين سراغ داريد). در فيلم هاى ازو بيشتر وقايع در يك اتاق صورت مى گيرد. ازو كمتر از روش معمول استفاده مى كند (گرفتن نماى كلى و سپس خرد كردن آن). او همان كنش را حفظ مى كند با شكستن متمادى خط فرضى زواياى نامعمول و غيرمتعارف مى گيرد و خيلى از مواقع همين كار را هم نمى كند. در مواجهه با آثار ازو جغرافياى اثر بايد برايمان واقعاً بااهميت باشد. او حداكثر استفاده را براى پيوند زدن ميان سبك و محتوا از معمارى ژاپنى مى برد. در نماهاى داخلى همه چيز از طرح داخلى اتاق تا درها و نقش هاى درهاى كشويى مستطيل شكل هستند. اين طرح مستطيلى كيفيتى از پايدارى و ابديتى محتوم را به همراه مى آورد كه در تناظر عين به عين با نماهاى ثابت و دوربين كم تحرك هستند. ازو اگر يك برداشت را آنقدر تكرار مى كند كه ما به اين باور برسيم كه اين تنها نماى موجود است، در عوض موقعيت دوربين چنان است كه با باز و بسته شدن يك در مناظر تازه اى به وجود مى آيد (به خاطر داريم كه پيش از ديدن بايد شيوه اى جديد پيدا كنيم، براى همين براى مخاطب ازو حتى باز شدن و يا بسته شدن آن هم بايد مهم باشد. ازو حداكثر استفاده را از زوايا و امكانات دوربين مى كند. داستان توكيو و صبح بخير نمونه هاى يكه اى هستند از كاركرد درخشان عميق ميدان در سينما. در اين فيلم دوربين معمولاً در انتهاى راهروها قرار دارد و باز با همان نشانه انحصارى ازو (سطح پائين) اين بار دوربين تا سطحى پائين است كه در ميان اشياى ديگر قرار گرفته. اما در عمق تصوير شخصيت ها را مى بينيم كه به نوبت داخل و خارج مى شوند. اين عمق تصوير در «داستان توكيو» خصلتى زيبايى شناسانه است كه در طول فيلم مانند ترجيع بند تكرار مى شود و يا رديف خانه هاى محله كنار جاده در «صبح بخير» كه به آن حالتى اسرارآميز و حتى كاملاً انتزاعى مى دهد. سينماى ازو سينماى ساكنى است اما در همين سكون چنان پويايى سبكى جريان دارد كه شايد سينماى آوانگارد و تجربى تا سال ها در غبطه بمانند. ازو در سبك همان كارى را مى كند كه در مضمون كشف لحظه هاى شاعرانه در عادى ترين لحظات زندگى در سال ۱۹۹۳. دانشگاه هاروارد به مناسبت نودمين سالروز تولد ازو در دوره اى به مرور آثارش پرداختند، عنوان اين مراسم «شاعر روزمرگى» بود.
ازو نخستين فيلمش را براى كمپانى شوچينكو در سال ۱۹۲۷ ساخت و تا آخر نيز به اين كمپانى وفادار ماند. در طول چهل سال فعاليت هنرى فيلم هاى زيادى ساخت از كمدى گرفته تا نوار (Dragnet girl (۱۹۳۳) فيلمى صامت، اما كاملاً با مشخصه هاى نوار از سايه هاى تند و تيز گرفته تا سايه روشن هاى اغراق شده، كلاه ها و يقه هاى بارانى بالازده تماشاى اين فيلم و بازى كينويو تاناكاى جوان و به طور كلى ديدن يك نوار ژاپنى با خصيصه هاى اشترنبرگى تجربه عجيبى بود). همه او را با فيلم هاى خانوادگى مى شناختند، هيچ گاه ازدواج نكرد و تا آخر عمر با مادرش زندگى مى كرد و در نهايت به علت سرطان خون درگذشت. او با آن كلاه هميشگى اش، سبيل تنك و گوش هاى جلو آمده و چشمان ريز ثبت كننده بزرگترين درام هاى بشرى بود.
پيرمرد كه حالا زنش مرده و تنها مانده است، روبه دريا نشسته دوربين باز هم و لحظاتى بندر را نشان مى دهد، دود عود همچنان در پشت او به هوا مى رود و او آرام بادبزن در دست در انتظار يك روز گرم ديگر است. ناگهان او را ترك مى كنيم و دوباره به بندر بازمى گرديم، قايقى آرام آرام از بندر فاصله مى گيرد، زوج پير را فراموش مى كنيم و گذشتن قايق را به نشانه اى از ادامه داشتن زندگى مى انگاريم، پس زندگى هنوز ادامه دارد، حتى اگر صد و چهار سال از تولد ازو و چهل و چهار سال از مرگ او سپرى شده باشد.