|
تأملى بر آراء و انديشه هاى كلودلوى اشتروس
«انسان» در مكتب اصالت ساخت
بخش نخست
|
|
|
سيدمسعود مدنى
كلودلوى اشتروس ازجمله انديشمندان مردم شناسى است كه توانست تغييرات عميق و ريشه دارى در مبانى مكتب اصالت ساخت به وجود آورد، وى با رئاليسم موجود در مفهوم ساخت موافقت نداشت و معتقد بود :«ساخت عبارت است از نظامى كه از طريق پيوند داخلى موجوديت پيدا مى كند و اين پيوند با اين كه هنگام مشاهده يك نظام منزوى دست نايافتنى مى نمايد ولى به هنگام بررسى در تغيير شكل ها خود را آشكار مى كند و از اين جهت است كه مى توان ويژگى هاى مشابهى را ميان نظام هاى به ظاهر متفاوت پيدا نمود». دراين مقاله تلاش بر آن است كه با انديشه هاى مردم شناسانه و ساختگرايانه لوى اشتروس به عنوان يكى از انديشمندان بسيار مؤثر و تأثيرگذار بر ديدگاه هاى ساختگرايان آشنا شويم، ضمن آن كه كليت مكتب ساختگرايى نيز مورد توجه قرار خواهد گرفت. گروه انديشه
كلود لوى اشتروس در سال ۱۹۰۸ ميلادى در بلژيك به دنيا آمد و پس از گذراندن تحصيلات ابتدايى و متوسطه به فرانسه رفت و در دانشگاه پاريس در رشته فلسفه به كسب علم مشغول شد، در همين دوره بود كه با آثار سن سيمون، آگوست كنت، اميل دوركيم و مارسل موس آشنا شد و اين چنين بنيان هاى انديشه اشتروس شكل گرفت. او با خواندن كتاب «جامعه ابتدايى» اثر «لووى» تأثير عميقى از آن پذيرفت ، به طورى كه با مطالعه اين كتاب به سمت مطالعات انسان شناختى سوق پيدا كرد. لوى اشتروس در سال ۱۹۵۳ به مقام دبيركلى شوراى بين المللى علوم اجتماعى برگزيده شد و در اين دوران دست به انتشار كتب و مقالات متعددى زد كه از جمله مهمترين آنها مى توان به اين عناوين اشاره كرد؛ ـ «مطالعه ساختى اسطوره» ـ «گرمسيريان اندوهگين» « انسان شناسى ساختى» ـ «داستان اسديوال» ـ «توتميسم» و «انديشه وحشى» و «از عسل تا خاكستر و منشأ آداب ميز غذاخورى». اشتروس در سال ۱۹۶۸ بزرگترين و عالى ترين نشان و امتياز علمى در كشور فرانسه يعنى نشان طلاى مركز ملى تحقيق علمى را به خود اختصاص داد. بن مايه هاى فكرى اشتروس: اشتروس انسان شناس و جامعه شناس فرانسوى از بنيانگذاران مكتب اصالت ساخت در علم انسان شناسى محسوب مى شود. وى از مهمترين مدعيان حوزه تحليل فرهنگ ها است، كه به خاستگاه جامعه اى توجه دارد و فرهنگ را از ديد بازيابى قوانين بنيادى انديشه موجود در آن مورد بررسى قرار مى دهد و معتقد است: «فرهنگ به مثابه ساخت زير بنايى ذهن انسانى به شمار مى رود و رفتار انسان در قالب يك متن فرهنگى، چيزى نيست جز بازتاب بيرونى ساختارها و ايده هاى مكنون ذهنى و فردى». وى فرهنگها را به عنوان يك نظام پيچيده از تخلف ها تبيين مى كند. در ارتباط با ساخت وى معتقد است: «ساخت يك سيستم است كه ۱- تغيير شكل هر عنصر، تغيير عناصر ديگر را به همراه خواهد داشت. ۲- تغيير هر عنصر، به گروه تغييراتى متعلق است كه در چارچوب و مدل مجموعه سيستم است. ۳- در نتيجه اين موارد مى توان پيش بينى كرد كه در صورت تغيير شكل يكى از عناصر، مدل به چه نحو عكس العمل نشان خواهد داد» لوى اشتروس به عنوان متفكرى ساختگرا و معتقد به اصالت ساخت ضمن دوستى با ژان پل سارتر در مواردى به مكتب اصالت وجود نيز دلبستگى نشان مى داد. پيروان مكتب اصالت ساخت چندان بر محوريت انسان تكيه ندارند و در ارتباط باتاريخ معتقدند تاريخ تصاويرى از جوامع گذشته به دست مى دهد و آن جوامع صورت هاى دگرگون شده ساخت جوامعى است كه ما آنها را مى شناسيم و نه بهتر از آن هستند و نه بدتر از آن، مقصود اينكه به اعتقاد مكتب اصالت ساخت جوامع گذشته با جوامع حال تفاوت ذاتى ندارند، بلكه اختلافشان صورى است و از اين رو تحولات تاريخى الزاماً دليل بركمال و پيشرفت جامعه انسانى نيست. در مجموع مبانى تفكر اشتروس را مى توان در سه محور خلاصه كرد: ۱- او مطالعه تاريخ بر حسب توالى زمانى و مطالعه انسان شناختى در فرهنگ هاى مختلف اما به طور همزمان را دوشيوه متفاوت (نه كه متناوب) انجام يك كار مى دانست، به اعتقاد وى گرچه مردم شناسى براى تاريخ اهميت قائل است و بدان احترام مى گذارد اما ارزشى خاص و منحصر به فرد براى آن قائل نيست، بلكه مطالعه تاريخى را جزيى مى داند كه مكمل كار خود است، زيرا تاريخ فقط قادر است گستره جوامع انسانى را از بعد زمانى روشن كند در حالى كه انسان شناسى آن را در مكان مشخص، كند و كاو مى كند و گرچه در يك ديدگذرا مى گوييم كه فرق ميان اين دو بسيار اندك است ولى بايد با تعمق و ژرف نگرى بيشترى به اين مفاهيم بينديشيم. ۲- لوى اشتروس براين فرض تأكيد دارد كه وقتى تاريخ به شكل يادآورى رويدادهاى گذشته درآيد مى توان آن را جزيى از زمان حال انديشيده دانست و نه گذشته آن. زيرا هر انديشنده اى كه آزموده هاى قبل را به ياد آورد برايش همه اين آزموده ها همزمان هستند. ۳- اشتروس همواره از به كارگيرى اسلوب هاى اصالت ساخت در تجزيه و تحليل مراحل پى در پى زمانى پرهيز دارد و معتقد است رويدادهاى تاريخ گذشته فقط به عنوان اسطوره در وجدان ما پايدار مى مانند و يكى از خصوصيت هاى فطرى اسطوره آن است كه با توالى زمانى رويدادها سروكار ندارد و در همين رابطه است كه اعتقاد وى به زمين شناسى معنا مى يابد زيرا مفهوم وى از زمان به زمين شناسى معطوف مى شود و اگر چه همانند تايلور و فريزر فقط از اين رو به عادات قوم هاى ابتدايى معاصر علاقه دارد كه آنها را به يك معنى وابسته به ادوار اوليه تاريخ منسوب مى كند اما برخلاف فريزر معتقد نيست كه آنچه به ادوار آغازين وابسته اند پست تر از آنچه است كه بعد ها پديد آمده اند، چون به اعتقاد وى منظور تاريخ بيشتر نمايش دادن برخى از خصلت هاى اساسى جهان مادى و روانى از ديدگاه زمانى است و نه تصوير كردن آنها بدان گونه كه مورخان مى گويند. جايگاه اشتروس در مكتب اصالت ساخت: نمى توان مدعى شد كه بنيانگذار مكتب اصالت ساخت به تنهايى لوى اشتروس ، آلتوس، فوكو و يا لاكان بوده اند ولى اينكه هر كدام نقش بسزايى در شكل گيرى اين مكتب داشته اند شكى نيست، در اين ميان سهم عمده لوى اشتروس جدى گرفتن روش تحليل ساختى و كوشش در يافتن پايه هاى عينى و تجربى براى آن است، اشتروس براى بيان سهم خود در اين مورد با تواضعى عالمانه به نقل از «ژان پولون» مى گويد: لوى اشتروس نخستين و تنها كسى نيست كه بر مشخصه ساختى پديده هاى اجتماعى تأكيد كرده است، بلكه اصالت كار وى در جدى گرفتن اين خصيصه و استخراج نتايج آشكار آن است، ولى نمى توان و نبايد به تأثيرات لوى اشتروس در انسان شناسى كم بها داد زيرا او پرچمدار جريانى است كه موافقان و مخالفان بسيارى دارد و اين نشانگر اهميت نقش او است به طورى كه عده اى در ستايش از او كار را به مبالغه كشانده اند، از جمله «جرج استاينر» مى گويد: «لوى اشتروس اكنون در رشته انسان شناسى و مردم شناسى همان نقشى را دارد كه فرويد در تجديد ارزيا بى روان شناسى جديد داشت» و يا «استيورات هيوز» در كتاب راه فروبسته ضمن تجليل هاى كافى و وافى از اشتروس، وى را يكى از دوران ساز ترين انديشه وران قرن بيستم محسوب مى كند و مى گويد: هدف نهايى اشتروس به عنوان دانشمند علوم اجتماعى، كاوش عميق تر هرسطحى از سطوح نظرى كشف شده و رسيدن به ساختار بنيادى ذهن و روان آدمى بود. انسان شناسى ساختى: بدون ترديد اشتروس پايه گذار حوزه انسان شناسى ساختى «AntropologyStracturale» است زيرا او بود كه با استفاده از تدقيقات زبان شناسى و نظريه مجموعه هاى بزرگ در رياضيات مفهوم ساختمان يا بنيان اجتماعى را اساس روش خود قرار داد كه هدف اصلى آن كشف خصوصيات كلى و عمومى حيات اجتماعى است، اشتروس معتقد بود با يك مطالعه تطبيقى قادريم قوانين و سنن و اصول حاكم بر ذهن و فكر بشر را بشناسيم. او مى گويد: «انسان شناسى مى كوشد تا انسان را به نحو همه جانبه بشناسد و بحث انسان شناسى به سراسركره ارض و تمامى تاريخ بشريت مربوط است و غرض از آن دسترسى به يك معرف قابل انطباق با هر گونه تحول و تغيير انسانى است، خواه در يك شهر بزرگ اروپايى و خواه در يك طايفه كوچك از جزاير اقيانوس كبير.» زبان، فرهنگ اشتروس سعى كرد با ارائه نظريه اى بديع و با تكيه بر زبان شناسى ساختى از طرفى و بهره بردارى از رياضيات از سوى ديگر، در زمينه ساخت ارتباطات در جامعه هاى ابتدايى، نوعى انسان شناسى ساختگرا را طراحى كند. اشتروس در طرح مقولات زبان شناسى و فرهنگ و ساخت از يك سو به ماركس و از سمت ديگر به فرويد نظر داشت. وى معتقد است مجموعه آداب و رسوم يك ملت داراى شكل خاص و نظام هايى است كه نامحدود نيستند و جوامع انسانى همانند افراد، چيزى را به طور مطلق نمى آفرينند، بلكه از بين همه امكانات كه براى تركيب عناصر دارند به انتخاب مى پردازند، در بين پديده هاى فرهنگى، مهمترين آنها زبان است و زبان شناسى قادر است كه روش هاى اساسى را براى بررسى چگونگى تركيب عوامل مختلف كه موجب پيدايش نظام فرهنگى مى شود، بيابد. (در اين ارتباط دست آويز عمده اشتروس انديشه هاى فردينان دو سوسور بوده است) زبان پديده اى است كه حاوى يك نظام ذاتى، مستقل و حتى نا آگاه از افراد انسانى است كه به آن سخن مى گويند، بنا به اعتقاد لوى اشتروس بهره بردارى از زبان در علوم اجتماعى را مى توان منوط به دودليل عمده دانست: ۱- اينكه دستگاه صوتى انسان به او امكان مى دهد كه تعداد زيادى صدا را به كار گيرد. ۲- آن كه حيات اجتماعى اساساً بر مبناى يك دستگاه نمادى گسترده بنا شده و زبان تنها يكى از اين نظام هاى نمادين است كه انسان در مبادلات و ارتباطات خود با ديگرى به كار مى گيرد. وى استدلال مى كند داده هاى انسان شناسى مشابه داده هاى زبان شناسى و به همان پيچيدگى هستند و بايد با روش واحدى بررسى شوند؛ زبان شناسى، اقتصاد و انسان شناسى بايد منحصراً به مطالعه قواعد بسنده كنند و خود را با سرشت عوامل يعنى افراد و يا گروه ها كه ارتباط آنها تحت اين قواعد به نظم درآمده اند مشغول نكنند، بلكه مسأله مهم اين است كه معلوم شود چه هنگام يك فرد يا گروه مى تواند انتخاب كند و چه زمانى نمى تواند . نظريه ارتباطات نيز به انسان شناسى اشتروس اين امكان را مى دهد كه بين اجزاى تحليل خود وحدتى فراهم آورد و در همين زمينه يكى از دلمشغولى هاى ساختگرايانه او اين بود كه انواع متفاوت داده ها را در نظر گرفته تا روابط متغير ميان آنها را باز سازى كند كه همين امر منجر به بينش ميان رشته اى وى شد و او را از جامعه شناسان و انسان شناسان ديگر جدا كرد. چرا كه هدف غايى وى در مورد به كار گرفتن روش هاى زبان شناسى اين بود كه ساخت اجتماعى را به عمقى برساند كه انواع ديگر ساخت هاى ذهنى بويژه ساخت زبانى به آن رسيده اند. پندار گرايى اشتروس در كتاب «گرمسيريان اندوهگين» ضمن تقسيم بندى تعهدات يك انسان شناس مى گويد: «و تعهد بعدى ما آنكه ضمن عدم پايبندى به عناصر جامعه اى خاص اما بايد از همه اين عناصر جهت بازشناختن اصول زندگى اجتماعى جامعه مورد نظر سود جست و اين بهره گيرى نه به خاطر اصلاح عادات بيگانه از خودمان كه براى اصلاح عادات خودمان بسيار مفيد است.» سپس مى گويد: جامعه خود ما تنها جامعه اى است كه قادر به دگرگون كردن شكلش هستيم، بى آن كه درصدد از ميان بردن آن بر آييم زيرا دگرگونى هايى كه بايد در آن رواداريم خود از درون آن سر خواهد زد. چنانچه از اين گفتار برمى آيد شناخت چيزهاى آشكارى كه ما پيرامون خود مى بينيم براى لوى اشتروس دشوار است و اين نيست جز آرمانخواهى پندارپرستى (visionary) كه در انديشه هاى او لانه دارد و برهمين اساس است كه سعى در پيگيرى موضوعات انسان شناسى دارد، زيرا وى بدين سبب پيگير موضوعات انسان شناسى بود كه به اعتقادش اقوام ابتدائى، نمونه هاى مبدل (reduced models) جوهر انسانيت هستند.
|