|
گفت و گو با دكتر محمدايلخانى
ايران و غرب ابن عربى و ابن رشد
بخش دوم و پايانى
|
|
|
اكرم عروجى
فلسفه دراروپا با رجوع به ابن سينا و ابن رشد، حياتى دوباره يافت. اما اين تنها ابن رشد بود كه در ميان اروپائيان پيروانى يافت كه خود را به طوررسمى ابن رشديان لاتينى ناميدند. اين موضوع قابل توجهى است كه عالم اسلامى از ميان دو همشهرى متفكر هم عصر - ابن رشد فيلسوف و ابن عربى عارف- دومى را برگزيد و غرب اولى را. آنچه در پى مى آيد بخش دوم گفت وگو با دكتر محمد ايلخانى استاد فلسفه دانشگاه شهيدبهشتى و متخصص فلسفه قرون وسطى است. در اين گفت وگو تلاش شده تا اين موضوع موردتحليل واقع شود. گروه انديشه
تفكر ابن رشد پس از ورود به اروپا چه سيرى را طى مى كند؟ براساس آنچه تاريخ فلسفه نشان مى دهد، ابن رشد در غرب، مكتب خاصى ايجاد كرده است. در حقيقت، عده اى مثل سيگريوس (سيژر) برابانتى به طور رسمى اعلام مى كند كه ابن رشدى هستند و توماس نيز وقتى به نفى انديشه آنان مى پردازد از ابن رشديان سخن مى گويد. اما با اين كه ابن سينا در هستى شناسى، حرف اول را مى زند اما كسانى را در تاريخ فلسفه غرب نديده ايم كه به نام ابن سينايى صرف شناخته شوند، اگر چه متفكرانى مانند توماس آكوئينى و دنزس اسكوتوس، پيرو ابن سينا هستند ابن رشد يان تا قرن ۱۶ آشكارا حضور دارند و هرچه جلوتر مى روند، تندروتر مى شوند تا جايى كه در قرن هاى ۱۵ و ،۱۶ حتى ابن رشدى سياسى ديده مى شود، يعنى كاربرد عقل مشايى در سياست. پس در واقع، ابن رشد در غرب صاحب مكتب مى شود و ابن سينا صاحب نفوذ و شايد به همين دليل هم باشد كه جبهه گيرى علنى خاصى از سوى كليسا در برابر ابن سينا صورت نگرفت. نسبت ابن رشديان با اتفاق هاى رخ داده در رنسانس با دو گروهى كه يكى به لحاظ فلسفى پايه گذار رنسانس است و ديگرى جزو كسانى محسوب مى شود كه در پايان قرون وسطى مورد عتاب كليسا قرار گرفته، چيست؟ رنسانس، يك نظام فكرى جديد است كه سنخيت چندانى با افكار و آراى ابن رشد، ابن سينا و ارسطو ندارد، چون اين ها عقل گرايان مشايى هستند و در اساس يكى از خصوصيات رنسانس، نقد فلسفه مشايى است. رنسانس عصر هنر، ادبيات، شعر، انسان گرايى و بازگشت به آرمان ها و ارزش هاى يونانى- رومى است، البته در اين دوره فلسفه مشايى و طرفداران ابن رشد و ابن سينا هم حضور دارند اما جريان غالب نيست و غلبه با اومانيست ها و طرفداران فلسفه افلاطون و اديان اسرار آميز است. از قرن هفدهم ميلادى به بعد، در تاريخ فلسفه غرب، دوباره شاهد تأثير ابن رشد و بويژه ابن سينا هستيم. اما اروپاى قرن ۱۷ ميلادى به بعد، ديگر اروپاى قرن سيزدهم ميلادى نيست. حضور ابن سينا از طريق ديگر فلاسفه است. اگر توماس آكوئينى و دنزس استكوتوس تا امروز بر هستى شناسى غرب تأثير دارند به طريق اولى ابن سينا كه پايه گذار اين انديشه بوده نيز حضور دارد و اگر راسيوناليسم و استفاده از عقل در براهين فلسفى و كلام غرب تا امروز مهم است، پس ابن رشد هم در غرب حضور دارد، لكن اين حضور نسبت به قرن هاى ۱۳ و ۱۴ كمرنگ شده است. غرب، به لحاظ فكرى بر ساخته چند جريان است: جريان يهودى ـ مسيحى، جريان يونانى ـ رومى و جريان ژرمنى. شايد بتوان به اين مجموعه، جريان فلاسفه و متفكران اسلامى را نيز اضافه كرد. فلاسفه اسلامى، با شكل دادن به فلسفه مدرسى فكر فلسفى غرب را بنيان نهادند و اگر آثار ابن رشد و ابن سينا به زبان لاتين ترجمه نشده بود معلوم نبود كه سرنوشت فلسفه غرب چه مى شد. اينها بودند كه فلسفه يونان را به شكلى قابل قبول براى مسيحيان دين باور، ارائه كردند و بر آن آراء و نظريات خود را نيز افزودند. اگرچه در نيمه اول قرن سيزدهم ميلادى، كليسا بشدت با انتشار آراى ارسطو، ابن سينا و ابن رشد مقابله مى كند، اما كم كم اين نياز را احساس مى كند كه بايد از آراى اين فلاسفه براى تبيين اصول اعتقادى و مفاهيم فكرى اش استفاده كند. آيا مى توان راسيوناليست هاى قرن ۱۷ را ادامه جريان عقل گرايى قرن سيزدهم و ادامه انديشه ابن رشد دانست؟ دنياى قرن هفدهم با دنياى قرن سيزدهم، متفاوت است از قرن ۱۷ به بعد بحث هاى كلامى ـ فلسفى جاى خود را به بحث هاى فلسفى مى دهند و قرون جديد، با ظهور فيزيك جديد و علوم تجربى جهان را متفاوت از قبل مى بيند و از اين رو راسيوناليسم قرون جديد در عين تشابه با راسيوناليسم قرن ۱۳ با آن متفاوت نيز هست. اما موضوع اصلى اين است كه تا پيش از ارائه نظرات ابن رشد به غرب درباره توجه به عقل و اين كه عقل، نيروى مستقلى است براى تبيين و تفسير عالم، جريان غالب در غرب عقل را يك موجود منفور در نظر گرفته بود كه بايد كنار گذاشته مى شد تا بتوان راجع به مسائل سخن گفت، اما ابن رشد به غربيان آموخت كه مى توان با عقل هم در باب عالم و ماوراى آن سخن گفت. مسأله ديگر، رهاورد ابن سينا براى معرفت شناسى غربيان است. ابن سينا نه تنها در وجود شناسى، بلكه در معرفت شناسى هم اهميت دارد. او كسى است كه توانست معرفت شناسى مشايى را با نظريه اشراق جمع كند. در واقع ابن سينا در نفس شناسى و معرفت شناسى، مشايى است اما به نظريه اشراق هم توجه دارد و لذا توانست به اشراقيون غربى كه تحت تأثير آراى اوگوستينوس بودند اما توان دفاع علمى از آرايشان را نداشتند، شيوه دفاع از آراى معرفت شناختى شان را بياموزد. در حقيقت افكار اوگوستينوس، تحت تأثير ابن سينا به بوناونتورا و دنزس اسكوتوس مى رسد وحتى در عصر رنسانس نيز طرفدارانى ميان افلاطونيان دارد. در نفس شناسى، دكارت دنباله رو جريانى است كه با اين كه از اوگوستينوس شروع شد اما راسيوناليسم ابن رشد و معرفت شناسى ابن سينا را هم در خود دارد. البته از طريق ديگر فلاسفه غربى. آقاى دكتر ايلخانى! به نظر شما چرا ابن رشد با اين شدت در عالم مسيحى اثرگذار است اما در دنياى اسلام، فلسفه بعد از غزالى، ناگهان به راه ديگرى مى رود، به عبارت ديگر چرا فلسفه در دنياى اسلام بعد از غزالى به انديشه اشراقى منتهى شده و در عالم غرب، فلسفه بعد از ابن سينا به راسيوناليسم ابن رشدى مى رسد؟ يك مسأله را نبايد فراموش كرد و آن اين كه بيشتر فلاسفه بزرگ اسلامى، متعلق به حوزه فرهنگى ايران هستند. در اين ميان بسيارى علايقشان، علايق اشراقى است. در اين سخن كه حمله غزالى موجب سقوط فلسفه در جهان اسلام شد، و غربى ها آن را بسيار تكرار مى كنند شايد بايد بيشتر تأمل كرد. تصور مى كنم كه با اين كه فارابى و ابن سينا فلاسفه مشائى شناخته شده اند و مفاهيم مشائى نزد آنها بسيار است ولى نزد آنان و بويژه نزد ابن سينا گرايش اشراقى نيز مشاهده مى شود. پس شايد بتوان گفت كه جريان اشراقى به نوعى از فارابى و ابن سينا شروع شد. شايد يكى از عللى كه در عالم اسلام به آثار ابن رشد توجهى نشده است اين است كه متفكران جهان اسلام در شرق به جريان هاى اشراقى، علاقه بيشترى نشان مى دادند تا جريان هاى غيراشراقى. البته ممكن است انتقادهايى غزالى، راه را هموار كند، اما به نظر مى رسد كه فلسفه اسلامى، قبل از غزالى تصميم خود را در همراهى با جريانات اشراقى گرفته بود. ولى با اين وجود تأثير انتقادات غزالى را نيز نبايد دست كم گرفت. آيا عدم توجه غرب به آراى شيخ اشراق و ابن عربى هم سنخ عدم توجه عالم اسلام به ابن رشد است؟ به عبارت ديگر آيا عالم غربى هم تصميم خود را براى حركت به سوى انديشه اى غيراشراقى گرفته بود؟ اين كه به طور دقيق بتوان گفت كه چرا چنين اتفاقى در غرب رخ داده، خيلى مشكل است. اما شايد بتوان گفت كه غربى ها، در اصل اين دو متفكر را نشناخته اند. در واقع غربى ها آثارى را ترجمه مى كردند كه در اسپانيا يا در شمال آفريقا رواج داشتند و خودشان به طور مستقيم به آثار فلاسفه شرق عالم اسلامى مراجعه نمى كردند و ما بايد در اساس بررسى كنيم كه آيا آثار شيخ اشراق كه تقريباً همدوره ابن رشد است به اسپانيا رفته بود يا نه. به هر حال، ابن عربى كه هم عصر ابن رشد است، از اندلس ظهور كرده و در آن نقطه حضور داشته است. اين كه آيا ابن عربى بر تفكر غرب اثرگذار بوده يا نه و آيا تأثيرش مستقيم بوده يا غيرمستقيم، از مباحث بسيار جالب است. در غرب عارفانى را مى بينيم كه آراءشان بسيار به ابن عربى نزديك است. شما در عرفان غرب از بوناونتورا به بعد، مفاهيمى شبيه به مفاهيم عرفان اسلامى كه در تقابل با عرفان سنتى مسيحى است، مشاهده مى كنيد. اين كه آيا اين عرفا كه پس از ابن عربى ظاهر شده اند، تحت تأثير عرفان ابن عربى (به شكل مستقيم يا با واسطه) بوده اند يا نه، مستلزم پژوهشى عميق است. البته قرائن نشان مى دهد كه مى توان اين فرضيه را مطرح كرد. از اين كه فرصت گفت وگو با شما را يافتيم بسيار خوشحاليم و از اين كه وقت خود را در اختيار ما قرار داديد تشكر مى كنيم.
تلفن گروه انديشه : ۸۸۷۶۱۲۵۷
|