اميد بى نياز
انسيه شاه حسينى متولد ۱۳۳۳ گرگان و فارغ التحصيل كارگردانى سينماست. وى فعاليت هنرى خود را با نوشتن فيلمنامه و رمان و ساخت فيلم هاى كوتاه آغاز كرد و بعدها به ساخت فيلم هاى بلند سينمايى روى آورد. آثارى از جمله «غروب شد بيا» و «شب بخير فرمانده» از فيلم هاى بلند اين كارگردان هستند. در روزهاى اخير نيز شاهد اكران فيلم «شب بخير فرمانده» در بسيارى از سينماهاى تهران بوديم. اين فيلم بيش از ۳۰ حضور بين المللى داشته و در ۲۰ كشور با عناوين برگزيده و... مورد تقدير داوران قرار گرفته است. از مهمترين جوايز اين فيلم در جشنواره هاى گوناگون مى توان جايزه ويژه كليساى كاتوليك به خاطر نگاه انسانى در جشنواره كارلوويوارى در كشور چك، جايزه ويژه حمايت از جهان فيلم به عنوان بزرگترين جايزه از جشنواره سينما توت اكران در شهر ژنو سوئيس، تحسين ويژه و تقدير از جشنواره هاى فوكوئوكا ژاپن، اشاره كرد.
جايزه بازيگر زن از جشنواره اوارسيا در قزاقستان، جايزه ويژه تماشاگران از جشنواره وسول فرانسه و جايزه بهترين فيلم آسيايى از جشنواره نگاه پرندگان در شهر لندن انگلستان، از ديگر جوايز كسب شده از سوى اين فيلم در رقابت هاى بين المللى هستند.
خانم شاه حسينى فلاش بك بزنيم و شما را درست به سال ۶۰ برگردانيم؛ يعنى زمانى كه با دوربين خود به سوى صحنه هاى جنگ رفتيد. دقيقاً مانند خانم مستوفى كه امروز به جاى شما به فيلم آمده است. خاطرات واقعى فيلم به كجاها برمى گردد؟
خود شما سال ۶۰ چند سالتان بود؟
من كوچك بودم. شايد آن موقع چهار، پنج سال داشتم، خانم شاه حسينى. اما خاطرات شما در آن سال ها چه فراز و فرودى دارد؟
تاريخ ما در سه دهه گذشته دو نقطه عطف دارد؛ يكى سال ۵۲ بود كه جريان ها در كشور به مرحله شكل گيرى رسيد، مرحله دوم هم سال ۵۹ و ۶۰ بود و در اين سال ها اتفاقى افتاد كه ضمن داشتن ساختار دراماتيك، سازنده هم بود. يعنى شرايط اجتماعى كه در سال هاى ۵۰ تا ۵۲ به وجود آمد، از يك سو تخريب مى كرد و از سوى ديگر مى ساخت. از سال ۵۷ به بعد هم براى نسل من چنين حالتى داشت. يعنى سازندگى بلافاصله شروع مى شد. البته از نظر ذهنى اين مسائل انجام مى شد. اما سال ،۶۰ دوران عجيبى بود. انقلاب شده و رفراندم صورت گرفته بود. يك عده آدم هاى اهل شعار وجود داشتند و يك عده هم آدم هايى كه مى دانستند به كجا مى روند. همه اين ها با هم قاطى شده بودند. اما نقطه مشترك اين آدم ها آرمانخواهى بود. يعنى آرمان آنها رشد مى كرد، از درون ذهن ها بيرون مى آمد و شكل مى گرفت. سال ۵۷ يك بذر ريخته شده بود و سال ۶۰ گياهى بود كه ذهنيت ها را نشان مى داد. در واقع گياهى زير خاك بود كه شاخ و برگ مى داد و چگونگى خودش را نمايان مى كرد. آرمان ملت در حال شكل گيرى بود. غبار هياهو و بحران در حال خوابيدن بود. درست مانند طبيعت كه بعد از توفان به يك آرامش مى رسد. البته ميان بحث پرانتزى را باز مى كنم و به ماجراى يك توفان در ژاپن اشاره مى كنم. زمانى كه براى حضور در جشنواره «فوكوئوكا» به ژاپن رفته بودم، از راديو خبر توفان را شنيدم. براى خودمان اين مسأله عادى است. شايد اگر توفان، سيل و... بيايد در رفتار ما تأثير ندارد. اما من يك ساعت بعد به خيابان آمدم و با مغازه هاى بسته روبه رو شدم. رستوران ها بسته بود و پرنده پر نمى زد. با خودم گفتم دليل اين كار چيست و اين مردم چقدر ترسو هستند. اما يك ساعت بعد توفان وحشتناك شديدى شروع شد و روزنامه هم نوشته بود كه قطارى را واژگون كرده است. من بعد از پايان توفان بيرون رفتم و با چترهاى فراوانى روبه رو شدم. درست مانند اين كه با باغى روبه رو شويم كه پر از شكوفه است. يعنى شكوفه ها روى گل ها، علف ها، زمين پياده رو و... ريخته باشند. چترهاى مچاله شده دقيقاً مانند اين تصوير در كوچه و خيابان افتاده بودند. من بلافاصله به ياد كشته هاى عراقى در عمليات طريق القدس بستان افتادم و خيلى كمرنگ در فيلم «شب بخير فرمانده» توانستيم گوشه اى از گورستان عراقى ها را نشان بدهيم. با خود گفتم كه هنگام توفان بيرون نبودم اما از شكل اين چترها تأثير توفان را مى فهمم. حتى اين چترها متعلق به اهالى «فوكوئوكا» نبود، باد احتمالاً چترها را از جاى ديگر آورده بود. اين چترها آنچنان درهم پيچيده شده بودند كه امكان استفاده از آنها وجود نداشت. اين مثال مصداقى براى سال ۵۷ است، افكار مانند چترهاى بعد از توفان قرار داشتند. اما ناگهان جنگ صورت گرفت. حالا در چنين شرايطى تصور كنيد كه زنى وجود دارد كه توفان زندگى شخصى اش را از هم فروپاشيده است. حالا اين «جزء» به دلِ «كل» آمده و «كل» نيز در مقياسى گسترده تر شرايطى مشابه دارد. حالا تصور كنيد كه اين فرد قصد از بين بردن خودش را دارد. او از سال ۵۰ به بعد آدم بسيار آرمانگرايى بوده است. يك لحظه آرام ننشسته بود و در چنين شرايطى با شكل گيرى آرمان ها در سال ۶۰ روبه رو شده بود. من وقتى در ميدان تجريش براى نخستين بار عده اى از مردم را ديدم كه مرگ بر اسرائيل مى گفتند، به گريه افتادم. با خودم گفتم مگر امكان دارد كه در اين مملكت كسى مرگ بر اسرائيل بگويد. يعنى از شدت ناباورى گريه مى كردم. من هم آدم آرمانخواهى بودم و مى ديدم چيزهايى كه به لحاظ ايدئولوژى مطلوب است در حال رخ دادن هستند. آن وقت تصور كنيد كه در چنين شرايطى زنى وجود داشته باشد كه با زندگى شخصى اش درگير است. وى به اين نتيجه مى رسد كه آيا مى توان تا اين حد سازگار بود. برشت جمله زيبايى دارد، او مى گويد: احمق ها بيش از حد خوب هستند. يا اين كه تاگور مى گويد: تبر از درخت دسته خواست و درخت دسته را به او داد. بنابراين در آن شرايط آرمانخواهى زنى با زندگى فردى خود درگير مى شود. او در سال ۵۷ ازدواج كرد. آن وقت ها براى ماشين بنزينى وجود نداشت و براى تهيه بنزين در يك صف ۵ كيلومترى مى ايستد. يعنى در آن زمان مانند صف نفت، صف بنزين هم وجود داشت. چون وجود ماشين ها ازدحام ايجاد مى كرد مردم با گالن بنزين مى گرفتند و در ماشين هاى خود مى ريختند. به عنوان مثال يك زن در چنين شرايطى مى رود و زير برف ۴۰ ليتر بنزين مى گيرد. دو پيت ۲۰ ليترى را در كوچه هاى برفى «شمرون» با دست تا منزل حمل مى كند. او بنزين را در ماشين شوهرش مى ريزد و با اين كار فقط از همسرش انتظار مهربانى دارد. اما بعد مى بينيد اين بنزينى كه آورده و اين ماشينى كه به حركت درآمده است، وسيله خيانت مى شوند. يعنى او خدمت مى كند تا مهربانى را بخرد. از سوى ديگر جامعه وجود دارد. جنگ مى شود، سرزمينى مورد تجاوز قرار مى گيرد و اين «جزء» دقيقاً سرنوشتى مشابه با «كل» پيدا مى كند. بنابراين او از زندگى شخصى خود جدا مى شود. او احساس مى كند بايد كارى را انجام بدهد. ضربه اى خورده است و بايد ضربه اى بزند. بنابراين جنگ كه شروع شد، به جبهه مى رود تا آن ضربه را بزند. اما وقتى به جبهه مى رود ، جز با آدم هاى ديگر روبه رو و با آنها قاطى مى شود. پس دقيقاً مانند ليوانى كه در يك استخر ريخته مى شود، به آنها مى پيوندد. بعد از مدتى اين ليوان درمرحله «بود و نبود» است. يعنى از جنس آدم هاى پيرامون مى شود. پس احساس مى كند كه ديگر توهينى به او نشده است. كرانه هاى وجودى اش حل شده و زندگى و رنج آنها به او منتقل مى شود. يعنى دقيقاً مانند شخصيتى كه شما در فيلم مى بينيد.
اين است كه اگرچه من خوزستانى نيستم اما فرهنگ آن جا را خوب مى شناسم زيرا در ميان شعله هاى جنگ متولد شدم.
آن زمان خانم هاى ديگرى هم در جبهه حضور داشتند؟
خانمى از نشريه بانوان آمد و در اهواز فعاليت مى كرد. اين خانم با جنگزده ها و افراد بستان به مدت ۱۸ ماه در چنگال عراقى ها بودند. وقتى ايران، بستان را پس گرفت اينها به عقب برگشتند. البته عراق يك عادتى داشت. وقتى جايى آزاد مى شد دوباره پاتك مى زد. به همين دليل ما شاهد اخبارى در روزنامه ها و راديو بوديم كه به آزادى مهران اشاره مى كرد. يعنى مهران آزاد مى شد و دوباره با پاتك عراق پس گرفته مى شد. اما آن خانم خبرنگار در جريان اين پاتك ها به جنگزده هاى بستانى كمك مى كرد. يكى دو نفر ديگر را هم ديدم كه در چادرهاى امداد صحرايى به مردم كمك مى كردند كه آنها هم بعد از مدتى رفتند. آن موقع من دوربينى داشتم كه فيلم هاى ۳ دقيقه اى و ۸ ميلى مترى داشت و چون سريع تمام مى شد به كمك جنگزده ها مى آمدم. بنابراين بسيارى از تلاش ها را مى ديدم. اما خانم ها را در خط مقدم نديدم. البته خبرنگاران خارجى بودند. يادم هست زمانى كه فيلم ما در سوئيس به نمايش درآمد، يك فرد مسنى از فيلم ما خيلى تعريف كرد. او به مترجم ما گفت؛ من در دوران جنگ ايران و عراق فيلمبردار بودم و تمام صحنه هاى فيلم براى من آشناست. اين خانم را هم در زمان جوانى اش در جنگ ديده ام.
آن فيلم هاى ۳ دقيقه اى كه گفتيد، بعدها در جريان فيلمسازى شما تأثيرگذار بودند؟
بله، همان فيلم ها را بازسازى كردم. براى فيلم شب بخير فرمانده هم اغلب طراحى ها را خودم انجام دادم. حتى گاهى با طراح صحنه اختلاف سليقه پيدا مى كردم. چون من آن فضاها را ديده بودم. مثلاً مى گفتم اين مار، در آن موقع يك مار سياه باريك بود. چون من يك مار سياه باريك را ديده بودم كه به طرف گردن يك عراقى مى رود، دقيقاً در فيلم هم از يك مار سياه باريك استفاده كرديم.
و بعد از جريان فيلم هاى ۳ دقيقه اى از صحنه هاى جنگ، مستقيم به سراغ رمان نويسى رفتيد. انگيزه اين كار به كجا برمى گشت؟
من قبلاً دستى به قلم داشتم. در بستان اتفاقى برايم افتاد كه به آن اشاره نمى كنم. تحت تأثير موج انفجار قرار گرفتم. در آن موقع از خدا خواستم فقط زنده بمانم تا اين صحنه ها را براى مردم بازگو كنم. به همين دليل بعضى ها مرا خيلى شجاع مى دانستند. در صورتى كه من فقط مى خواستم ديدن را تجربه كنم. يك صحنه اى بود كه بچه هاى رزمنده مانند سردار قربانى و ديگران هم در منطقه جنگ مى كردند. در آن منطقه پلى بود كه در تيررس عراقى ها قرار داشت. يك حس براى عبور از اين پل وجود داشت. مانند اين كه آدم حسرت انجام دادن كارى همچنان در دلش بماند. اين در حالى بود كه يك گله گوسفند در نزديكى پل قرار داشتند. با خودم گفتم نصف پل را در لابه لاى گوسفندها مخفى مى شوم و انتهاى پل را با دوندگى طى مى كنم. فكرى به ذهنم رسيد. اين كه اگر بميرم، مهم نيست اما اگر زنده بمانم تا آخر عمر حسرت عبور از پل و چيزهاى آن ور در دلم باقى مى ماند. پس مسير را به قول سربازان «پامرغى» و لابه لاى گوسفندها طى كردم. هم اكنون كه فكرش را مى كنم پاهايم مى لرزد. بنابراين من در صحنه هاى جنگ به جواب بسيارى از سؤال هايم رسيده بودم . البته رشته تحصيلى من كارگردانى سينما بود، اما آن موقع افراد كمى فيلم مى ساختند و امكان ساختن فيلم براى همه وجود نداشت. بنابراين امكان ساخت فيلم براى من وجود نداشت. از اين رو به نوشتن رو آوردم. نخستين فيلمنامه اى كه نوشتم، «آب را گل نكنيد» بود. به لطف خدا هميشه چيزهايى كه براى نخستين بار تجربه كرده ام، در حد خودم جزو بهترين ها بوده اند. اين فيلمنامه در دهه ۶۰ تا نيمه هاى دهه ۷۰ بهترين فيلمنامه بنياد سينمايى فارابى بود و بسيارى از افراد آن را خواندند. حتى يكى از شب هاى اخير كه به راديو رفتم، هنوز بحث اين فيلمنامه وجود داشت و اين در حافظه يك فرد منتقد هنوز باقى مانده بود. بنابراين، سعى كردم با نوشتن آن احساس هايم را بيان كنم. اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه هر كارگردانى نوشته هاى مرا به فيلم درمى آورد نمى تواند مرا راضى كند. چون اصولاً زيباشناختى دو انسان با هم متفاوت است. البته از تمام كسانى كه فيلمنامه هاى مرا كار كردند، تشكر مى كنم. اما هنگامى كه فيلم «آب را گل نكنيد» ساخته شد، از فيلمنامه آن به عنوان ضعيف ترين عنصر فيلم ياد مى كردند. چون فيلمنامه دستكارى شده و بسيارى از جاهاى آن حذف شده بود. بنابراين تصميم گرفتم آن را به رمان تبديل كنم كه بعدها اين رمان برنده جايزه ۲۰ سال ادبيات داستان نويسى ايران شد. يعنى چون تريبون نداشتم به قلم روى آوردم.
به عنوان رمان نويس و فيلمساز، رمان هايتان را دوست داريد يا فيلم ها را؟
بى شك آرزوى يك فيلمساز نويسنده، نوشتن است. زيرا در رمان به صورت بى واسطه با مخاطب حرف مى زنيم اما هنگام تبديل شدن همين رمان به فيلم عواملى از جمله بازيگر، فيلمبردار، نورپرداز، طراح، سالن سينما و اكران، تاريخ اكران، اقتصاد، قيمت بليت سينما و اخلاق خدمه سينما در فيلم تأثيرگذار هستند. درست مانند اين كه يك مشت مرواريد را روى زمين بريزيم و هر كدام به جايى پرت شوند. بعد هم بايد همه آنها را جمع كنيم. تجسم من از فيلم دقيقاً چنين حالتى دارد. بويژه اين كه خود فرد، مؤلف هم باشد. بى شك مرواريدى كه ابتدا بر زمين ريخته مى شود، ناب ترين و خالص ترين است. بنابراين وقتى آن را جمع مى كنى اين مرواريدها از خطرات زياد گذشته اند. بويژه زمانى كه عوامل مناسب نباشند. پس در آن موقع چيزهايى به آن مرواريد آلوده شده است و چيزى كه مى بينى زيبايى اول را ندارد. اما گاهى هم وضع برعكس است. براى نمونه اين مرواريد با انعكاس نور ارتباط پيدا كرده و جذابيت دوچندان و تلألو مى يابد. اين وضعيت در زمان «فهميدن» اتفاق مى افتد.
وحالا نقب بزنيم و به لا به لاى كتاب هاى آنا كارنينا و جنگ و صلح برويم. زمانى كه پيرمردى اخلاق گرا به نام تولستوى با آن ريش بلند و چكمه هاى چرمى اش قلمرو رمان نويسى كلاسيك را درمى نوردد. البته بيش از هر چيزى صحنه اى از رمان جنگ و صلح به يادم مى آيد كه تولستوى از زبان يك بچه به روايت جنگ مى پردازد. يعنى همان چيزى كه امروزه ما آن را گريز از روايت كلان به داناى كل محدود قلمداد مى كنيم؛ زاويه ديدى كه شما بارها در فيلم «شب بخير فرمانده» از آن استفاده مى كنيد.
خودم به داستايوفسكى علاقه دارم. يك بار هم آقاى عبدالعلى دستغيب منتقد و مترجم پيشكسوت در يك جلسه به نقد و بررسى كتابى مى پرداخت. در وسط جلسه گفت؛ كاش اين جلسه نقد و بررسى در مورد رمان «توپ چنار» انسيه شاه حسينى بود كه به بعضى از توصيف هاى اين رمان از مفهوم رنج به رنج هاى داستايوفسكى پهلو مى زند. آن وقت ها من كمى دلشكسته بودم كه چرا كسى درباره رمان من حرفى نمى زند. اما وقتى آقاى دستغيب اين سخن را به ميان آورد، خيلى خوشحال شدم. البته نه به خاطر اين كه خودم را با داستايوفسكى مقايسه كنم. خوشحالى من از اين بود كه رنج هاى توصيفى رمان از جنس ملودرام نبود. يعنى رنجى نبود كه اشكى بياورد و بعد هم پاك شود. چون اين رنج به يك تراژدى مى رسيد كه انسان با عشق به سراغ آن مى رود. مى خواستم بگويم كه من بيشتر به آثار داستايوفسكى علاقه دارم البته داستايوفسكى و تولستوى هميشه با هم دعوا داشتند. چون تولستوى در رفاه بود اما داستايوفسكى، فقر و بدبختى و كلى قرض و بدهكارى داشت. بايد بگويم كه من بيشتر از رمان ها به زندگى تولستوى علاقه دارم؛ يعنى همان زمانى كه در شب برفى و با قطار همه چيز را رها مى كند.
البته بحث من، روى زاويه ديد اين رمان نويس در رمان جنگ و صلح بود كه بعدها بر سينما تأثير بسزايى گذاشت؟
|
|
|
يك خانم منتقد خارجى هم در نوشته اى درباره فيلم اعتقاد داشت كه صحنه هاى جنگى فيلم ما را به صلح و صحنه پشت جبهه ما را به سوى جنگ رهنمون مى كند و در نوعى بازى زبانى كه با رمان «جنگ و صلح» تولستوى انجام مى دهد، مرتب تولستوى را تداعى مى كند. اما در فيلم زاويه ديد زنانه اى جنگ را بررسى مى كند. شايد تمام رزمنده هايى كه در آن دوران مسائل را با من ديده اند، از چيزهايى كه ديده ام تعجب كنند. چون چيزهايى را كه من ديده ام، هيچ كدام از آنها نديده اند. به اين دليل كه آنها با هدف آمده بودند. نگاه آنها روبه نقطه مقابل بود. اما من صرفاً براى تماشا آمده بودم. شما اگر به صحنه تئاتر خيابانى نگاه كنيد، متوجه زواياى ديد خواهيد شد. به عنوان مثال تماشاگرى كه به ديدن تئاتر خيابانى مى رود، تماشاگران، خود و تئاتر را مى بيند. بحث زاويه ديد يك زن هم همينطور است. مثلاً من تصوير چند اسير عراقى را ديدم كه در لابه لاى جنازه هاى عراقى رد مى شدند. يكى از آنها پيرمردى بود كه براى لحظاتى در جنازه اى دقيق شد. او در حال رد شدن بارها سرش را برمى گرداند و به يك جنازه خيره مى شد. من به رزمنده اى كه آنها را هدايت مى كرد، گفتم؛ يكى از اين جنازه ها فاميل اين پيرمرد اسير است. او مى خواهد كنار جنازه برود. پيرمرد رفت و كنار جنازه عراقى گريه كرد. بعد معلوم شد كه جنازه پسر يكى از همسايه هايشان بوده است. خب نگاه يك زن چنين چيزهايى را هم مى ديد. چون برخورد اسير عراقى با يك جنازه عراقى برايم مهم بود. پس طبيعى است چنين آدمى اگر دوربين به دست بگيرد، اسيرى را به فيلمش مى آورد كه خود خواننده اثر است. هنگام پخش «شب بخير فرمانده» يك فلسطينى نزد ما آمد و با حالتى از گريه گفت؛ ماجراى جميله، تجاوز و... هر شب در فلسطين اتفاق مى افتد. شايد اين زاويه ديدى است كه به آن تفاوت اشاره دارد. با اين كه اگر در فيلم اسيرى وجود داشته باشد، آن اسير اهل جنگ نبوده است. بنابراين نگاه من از چنين جاهايى شكل مى گرفت. تجربه هاى من در آن جا فاصلتجربه هاى من در آن جا فاصله مرگ و جنگ را در فاصله يك چاى خوردن تفسير مى كرد. مانند شخصى كه براى گرفتن شكر به بخش تداركات مى رود و رفتن او همانا برابر برنگشتن استه مرگ و جنگ را در زمان يك چاى خوردن تف=سير مى كرد. مانند شخصى كه براى گرفتن شكر به بخش تداركات مى رود و رفتن او همانا برابر برنگشتن است. بنابراين زاويه ديد فيلم به انسانى مى پردازد كه صرفاً مى بيند و هر چيزى را از يك فيلتر انسانى به تماشا مى نشيند. من در تمام فيلم هايم سعى مى كنم كه اين زاويه ديد را دنبال كنم. البته اين خبر را به هيچ كدام از مطبوعات بازتاب نداده ام. بعد از فيلم پنالتى يك فيلم جديد دارم كه در هويزه اتفاق مى افتد. اين فيلم «سربازها هم سيب دوست دارند» نام دارد. اين اثر سرشار از عشق و اميد و حس و حال بچه هاى رزمنده است كه در يك غروب شهيد مى شوند. اين ماجرا هم جنبه واقعى و تاريخى دارد. اگر به مزار شهيد هويزه برويد، با آنها و ماجراى واقعى آنها روبه رو خواهيد شد.
خانم شاه حسينى در پرداخت سينمايى فيلم دو ذهنيت وجود دارد. اول اين كه از همين زاويه ديد زنانه و به تعبيرى دقيق و جزنگرانه خبر مى دهد، اما ذهنيت دوم به نوعى تصاوير مجرد و تخيلى مى پردازد. مثلاً ما در جايى با يك بيابان كلاه آهنى روبه رو مى شويم. يا بخشى را داريم كه در آن با انبوهى از شترها روبه رو مى شويم. نظر شما در مورد اين دو ذهنيت چيست؟
اين كه اشاره كرديد، بخشى از بدنه آن سرزمين بود. بنابراين شترها بخشى از آن سرزمين بودند و البته تلفات زيادى هم مى دادند. اما وجود يك شتر در بيابان برهوت براى من يا هر رزمنده اى به منزله يك شهر بود. يا حتى نخل هم چنين وضعيتى داشت. آدم احساس مى كرد كه نخل ها نگاه مى كنند. حتى يكبار من در شرايط بسيار بدى قرار داشتم. اما نه باند، نه آنتى بيوتيك، نه هيچ چيز ديگرى هم همراهم نبود. فاصله زيادى هم با چادرهاى امداد داشتم. اما به يكباره شترى را ديدم. به محض ديدن او به مدت دو ساعت به خواب فرورفتم. انگار حس مى كردم كه با وجود اين شتر، دشمن به سراغ من نمى آيد. بنابراين اين شتر به عنوان يك شهر، خانواده يا فضاى امن بود. قطعاً اگر شتر در آن شرايط وجود نداشت، امكان استراحت و خواب از بين مى رفت. بحث نماهاى پر از كلاه آهنى هم در واقعيت هايى ريشه دارد. وقتى اسير گرفته مى شد، تمام وسايل آنها از جمله قمقمه، لباس، پوتين، كلاه آهنى و... را در يك جا جمع مى كردند. در واقع اين اصطلاح خلع سلاح بود. به همين دليل وقتى اسيرى را مى بينيد، هيچ وقت كلاه آهنى به سر ندارد. درست مانند آن چترها در «فوكوئوكا»ى ژاپن كه از توفان خبر مى دادند.
و حالا به شخصيت محورى فيلم مى رسيم. اين فرد تا حدودى تيپ به نظر مى آيد تا شخصيت. او حتى اسم خاصى در فيلم ندارد. اين پرداخت شخصيتى به چه زوايايى اشاره دارد؟
البته من اسم شخصيت را در فيلمنامه «مريم» نوشته ام. صرفاً به اين خاطر كه او را گم نكنم. براى اين كه نگويم زن محورى فلان كار را انجام داد. اما در فيلم هيچ كس او را صدا نمى زند تا او اسمى داشته باشد. در فيلم «غروب شد بيا» هم شخصيت همين حالت را دارد. اما در رابطه با شخصيت اين فرد بارها سؤال پيش مى آيد. حتى بعضى از منتقدان اشاره كرده بودند كه اين شخصيت را زياد نمى شناسند. اما فيلم « مجال» هم همين حالت را دارد. مى خواستم يك فيلم بلند بسازم اما به دليل نبود امكانات آن را در يك آپارتمان ساختم. در اين فيلم يك زن نويسنده فقط دارد مى نويسد. اما در نوشته هاى او جنگ، تجاوز و... را مى بينيم. اين كار از راه المان هاى شنيدارى و فلاش بك به گذشته انجام مى شود. به همين دليل كار جذابى بود. چون همزمان سه قصه را نيز روايت مى كند. اين فيلم هنگامى كه به جشنواره موندانس رفت، مورد توجه «رابرت ردفورد» قرار گرفت. وى پنج بار فيلم را ديده بود و گفته بود؛ مى خواهم ببينم اين زن با چه شهامتى اين فيلم را در آپارتمان ساخته است. در فيلم مجال پرويز پرستويى و فاطمه معتمدآريا بازى مى كردند و سعى شده بود كه نقطه ضعف به خلاقيت تبديل شود. در فيلم شب بخير فرمانده هم من براساس همين تكنيك عمل كردم. مثلاً يك روايت از ته سيگار شروع مى شود، چند فلاش بك مى خورد و شخصيت او پرداخت مى شود. ما حتى جنس دعواهاى او را با شوهرش درك مى كنيم.
به همين دليل زاويه ديد زن پررنگ است، گاهى تماشاگر مى گويد ببينيم سرنوشت زن چه شد. البته اگر نكات گنگى به چشم مى آيد، تنها به دليل حذف هايى بود كه به نفع ريتم فيلم انجام داديم.
انگيزه انتخاب لادن مستوفى براى ايفاى اين نقش چه بود؟
لادن مستوفى در فيلم اول من (غروب شد بيا) نيز بازى كرد. ضمن اين كه به هم نزديك بوديم، حس كردم به لحاظ روحى و روانى به من نزديك است. از همه مهمتر هم به لحاظ فيزيك شخصيت بسيار مناسبى بود. حتى پوشيدن لباس نظامى براى هيچ كدام بازيگران زن مناسب نيست. زيرا لباسى بزرگ هستند. ضمن اين كه رفتار و خصوصيات ايشان هم با نقش متناسب بود و در كل از نقش آفرينى ايشان راضى هستم. البته خانم مستوفى به دليل گرماى جنوب تا حدود زيادى اذيت شد.
فكر مى كنم ميميك چهره اين بازيگر در انتخاب او براى نقش تأثيرگذار بوده. ضمن اين كه وى حالات فكور دارد و با تأمل به پديده ها مى نگرد. اين طور نيست؟
بله، من از همين مسأله استفاده كردم بويژه زمانى كه وى با فرمانده روبه رو مى شود. فرمانده به او چاى مى دهد. من در چنين شرايطى سعى كردم فرهنگ حاكم ميان زن و مرد را در مناطق جنگى نشان دهم. زيرا در تمام دورانى كه من در اين مناطق بودم، حس نمى كردم كه يك نفر با ديد يك زن به من نگاه مى كند.
نكته ديگرى هم در ذهنيت شما وجود دارد. آن هم نوعى وفادارى به سنت هاى مناطق جنوب كشور است. بعضى اعتقاد دارند كه اين ذهنيت تا حدودى از فيلم «عروس آتش» ساخته خسرو سينايى متأثر است، البته به نظر من خسرو سينايى به ابعاد توتم و تابو در قبيله مى پردازد. اما شما سعى در معرفى و پرداختن به جنبه مردم شناسى قبايل را داريد؟ اين طور نيست.
آقاى سينايى استاد من هستند. اما نگاه من در اين فيلم ۱۸۰ درجه با فيلم عروس آتش فرق دارد. آن فيلم يك معضل طبيعى را در يك قوم جنوبى نشان مى دهد. اما من به خوبى ها و ارزش هاى آن قوم پرداخته ام. بحث عروس آتش ازدواج هاى فاميلى است و ما با جنبه هاى مثبت قبيله كمتر روبه رو مى شويم. اما آقاى سينايى با كسب درايت خاص و با دلسوزى سعى مى كند به آدم هايى بپردازد كه در چنگال اين سنت گرفتار هستند. البته من نيز رنج ها را مى گويم اما هدفم ارزش هاى آنان است. تماشاگر عروس آتش دوست دارد كه افراد قبيله عوض شوند اما من سعى در عوض كردن افراد قبيله ندارم و نگاه ۱۸۰ درجه با هم متفاوت است. البته به نوعى فضاسازى در رابطه با زندگى اين افراد و جنگ توجه كرده ام. مثلاً بسيارى از وسايل زندگى آنها از جعبه هاى مهمات است. زن روى جعبه هاى مهمات بادمجان سرخ مى كند و...
سينمايى كه شما دنبال مى كنيد درصدد نوعى نگاه حرفه اى به مفاهيم است. آيا باز هم چنين فيلم هايى خواهيد ساخت؟
بله، با توجه به معرفت و شرافت شهدا و اين كه اعتقاد دارم آنها دست آدم را مى گيرند و در تداوم راه كمك مى كنند، باز هم فيلم هايى از اين دست خواهم ساخت.