دومين تجربه آنتونيو باندراس معروف و اسپانيايى در مقام كارگردانى و سازنده فيلم هاى بلند سينمايى كه كارى است به نام «باران تابستانى» زمستان سال پيش در كشور وى پخش شد و بزودى در سطح جهان اكران عمومى مى شود اما او از حالا و قبل از ديدن واكنش جهانيان نسبت به اين فيلم وعده داده است كه از اين پس بيش از پيش به كارگردانى بپردازد و حتى مى خواهد در پروژه بعدى اش نويسنده قصه و به واقع نگارنده سناريو هم باشد.
|
|
|
باندراس كه از محبوب ترين بازيگران مرد سينما از ۱۹۹۰ به بعد بوده است، در سال ۱۹۹۹ نخستين فيلمش را در مقام كارگردانى عرضه كرد كه كارى بود به نام «ديوانه در آلاباما» و رل اصلى آن را ملانى گريفيس بازيگر زن آمريكايى ايفا مى كرد كه در زندگى حقيقى، همسر باندراس است. اما باندراس كه با بازى در فيلم هايى مثل «دسپرادو»، دوگانه «زورو» و سه گانه «بچه هاى جاسوس» در هاليوود مشهور و پولساز و پر طرفدار شد، در فيلم جديدش به موضوعاتى شخصى تر و جدى تر و عميق تر روى آورده است. اين فيلم ما را به مالاگا، شهرى در جنوب اسپانيا، و اواخر دهه ۱۹۷۰ مى برد و با مشتى نوجوان و جوان آشنا مى كند كه مرحله گذر را سپرى مى كنند و در حال تبديل شدن به جوانانى برومند و وارد شدن به روند زندگى اجتماعى هستند. با اين كه تمام جزئيات زندگى باندراس و دوران نوجوانى و جوانى وى توصيف نشده اما اين كه اين فيلم را اثرى شخصى و بيوگرافى وار براى او ندانيم، انديشه ناقصى است. باندراس كه ديگر آن جوان اول اوايل و اواسط دهه ۱۹۹۰ نيست و ۴۷ ساله شده است، مى گويد: «در حال حاضر، كارگردانى بيش از هر كار ديگرى در صنعت سينما مرا راضى مى كند. بين پروژه قبلى ام («ديوانه در آلاباما») و اين يكى ۷سال فاصله افتاد، اما حاضر نيستم اين بار نيز چنين تأخيرى حادث شود و فاصله و زمان درست تر براى كارگردانى بعدى ام ۲/۵ تا ۳ سال است و اين فاصله بايد ميان هر يك از كارهاى بعدى ام در اين زمينه رعايت شود.»
وجه مشترك
مالاگا به واقع شهر زادگاه باندراس است و زندگى و وضعيت گذشته اسپانيا را شرح مى دهد. زندگى و سلوكى كه در دوره ژنرال فرانكو و در ايام ديكتاتورى وى يك جور بود و پس از آن به نوعى ديگر و وقايع «باران تابستانى» با بازى هنرپيشه هايى چون ماريا روييز و البرتو اماريا در رل هاى اصلى، سال هاى اوليه پس از رفتن فرانكو را ترسيم مى كند، هرچند تفاوت هاى آن زمان باعصر استيلاى آن ژنرال به حداقل مى رسيد. اين فيلم براساس كتاب رمان مشهور و پرفروشى از آنتونيو سولر ساخته شده و با اين كه قرار نيست ميان اين داستان نويس معتبر و شناخته شده ترين بازيگر سينماى اسپانيا قرابت و وجه مشتركى موجود باشد. باندراس براين موضوع تأكيد دارد كه «باران تابستانى» فيلمى بسيار شخصى براى او و بيانگر زندگى وى و طبعاً به زبان اسپانيايى است.
باندراس در بهار ۲۰۰۷ مى گويد: «مقدارى از بازيگرى خسته شده بودم و در نتيجه از موقعيت و مجال ساخت و كارگردانى اين فيلم استقبال كردم، بخصوص كه خاستگاه من و محل شكل گيرى ايده هايم را در سنين ميان ۱۷ تا ۱۹ سال نشان مى دهند! تعدادى فيلم بازى كرده ام كه به خاطر مسائل و محدوديت هاى موجود نتوانستم توانايى حقيقى ام را در آنها روكنم. با اين همه رويكرد بيش از گذشته من به حرفه كارگردانى لزوماً به اين معنا نيست كه مى خواهم بازيگرى را كنار بگذارم، بلكه با رسيدن هر پيشنهاد قابل توجه در مقابل دوربين ظاهر خواهم شد و اصولاً يك كار را محدود كننده كارى ديگر نمى دانم.»
باندراس مدعى است از كارگردانان خوب متعددى كه با آنها كار كرده يا چيزهاى متعددى را آموخته و از همان ها نيز در حرفه كارگردانى و ساخت فيلم هايش سود جسته است. يكى از كارگردان هايى كه در كارش بسيار دقيق شدم و سعى كردم از جزئيات كارش سر در آوردم، برايان دى پالما بود كه در سال ۲۰۰۲ در فيلم «Femme fatale» براى او بازى كردم. با اين وجود، بايد تأكيد كنم كه از هيچ كارگردانى به طور خاص و مفرد تقليد نكرده ام و سعى كرده ام كار تمام آنها را در ذهن خود ادغام كنم و آن چه را كه بهتر مى دانم و به فراخور فيلم و موضوع مورد نظر من است، انتخاب و اجرا كنم. يادتان باشد. در حدود ۷۵ فيلم ظاهر شده ام و اين رقم كمى نيست و بنابراين در اين مدت توانسته ام روش هاى كار و برخورد بسيارى از فيلمسازان را زير نظر بگيرم و بررسى كنم و به نقطه كنونى برسم.»
وقتى آلمودووار آمد
با اين حال، باندراس معترف است كه پدر و آلمودووار، مشهورترين كارگردان كشورش، سهمى بزرگ در اوجگيرى او و افتادن وى در راهى داشته است كه ادامه آن آمدن او به هاليوود از اوايل دهه ۱۹۹۰ و رسيدن به نقطه كنونى بوده، زيرا شهرت وى مانند تعدادى ديگر از بازيگران اسپانيايى با بازى در فيلم هاى آلمودووار در نيمه دوم دهه ۱۹۸۰ و ابتداى دهه ۱۹۹۰ شكل گرفت. در اين زمينه كارمن مائورا و پنه لوپه كروز هم مثل باندراس بوده اند، با اين فرق كه مائورا در اسپانيا ماند و هرگز هاليوودى نشد، اما ابتدا باندراس و سپس كروز به هاليوود آمدند و جذب فيلم هاى آن جا و به ستاره هاى آن بدل شدند و كروز حتى اخيراً با بازگشت به اسپانيا در كار تحسين شده آخر آلمودووار كه «Volver» نام دارد، درخشيده است و به خاطر آن كانديداى جايزه اسكار امسال هم شده بود.
باندراس كه در فيلم هاى «قانون اشتياق» و «زنان در آستانه فروپاشى عصبى» براى آلمودووار بازى كرد و مشهور شد. در بهار ۲۰۰۷ در سپاس گزارى بر كار آن فيلمساز مى گويد: «در سال ۱۹۷۹ بود كه از مالاگا به مادريد آمدم و ديدم در اسپانياى پس از فرانكو شغل و محل و امكان درآمد چندانى وجود ندارد و اوضاع سخت و محدود است. ناگهان آلمودووار سربرآورد و تاريخ سينما و حتى كل فرهنگ اسپانيا را عوض كرد. او درها را بر روى همگان باز كرد و خيلى ها چه همزمان با او و چه پس از وى از آن مجرا و كانال عبور كردند و وارد كار بازى در فيلم و يا ساخت آن با معيارها و ضوابطى شدند كه پيش از ظهور وى اصلاً رواج نداشت.»
پروژه مشترك
باندراس بعد از كوچ به هاليوود در سال ۱۹۹۳ در «فيلادلفيا» كار جاناتان دمى جلب نظر كرد و در سال ۹۴ در «دسپرادو» كار نيمه وسترن جذاب رابرت رودريگوئز مكزيكى تبديل به يك ستاره شد و از آن پس همواره مطرح مانده و اغلب فيلم هاى او، فروش خوبى داشته اند.
باندراس مى گويد: «باران تابستانى» فقط يكى از محصولات همكارى او با يك استوديوى فيلمسازى اسپانيا به نام «ماه سبز» است كه كار و وظيفه خود را كمك به بازيگران و كارگردانان جوان سينماى اسپانيا و ايجاد زمينه هاى كارى بهترى براى آنان مى داند.
او مى افزايد: «اين پروژه و همكارى مشترك ما فقط به اين قصد به راه انداخته نشده كه براى من امكانات و شرايط ساخت هرچه بيشتر فيلم ها وكارگردانى فراهم آيد، بلكه برعكس قصد و هدف اصلى اين بوده است كه كسانى به پشت دوربين كشيده شوند و آغاز به كار فيلمسازى كنند كه استعداد و توانش را دارند، اما از حمايت و امكانات لازم بى بهره بوده اند.
به واقع، ما مى كوشيم كارى كنيم كه هر سينماگر صاحب ذوقى امكانات دلخواهش را بيابد و فيلم هايى را بسازد كه جست وجو مى كرده است. در مورد باران تابستانى من وظيفه تهيه كنندگى را نيز به عهده داشتم و بدم نمى آيد كه همين طريق را طى كنم و ادامه بدهم. ما از تمامى افرادى كه در اين زمينه ها پروژه و طرح دارند و يا كارهايى را نگاشته و فيلم هاى كوتاهى را ساخته اند خواسته ايم كه نمونه هاى كارى شان را براى ما بفرستند تا بنشينيم و ببينيم براى تبديل كردن آنها به فيلم هايى دلخواه چه بايد انجام داد. بايد به آنها فرصت داد چيزهايى را بسازند كه واقعاً مى خواسته اند و درست در همان قالب ها و اندازه هايى كه مورد نظرشان بوده است. اين مى تواند قسمت مهمى را در برنامه كارى من در باقى مانده زندگى هنرى ام تشكيل و پوشش بدهد.»