|
گزارشى از سخنرانى «پروفسور مارك لى واين»
جهانى سازى؛ از تعامل ايرانى تا تقابل عربى
|
|
|
على محمد متوليان
گروه انديشه: اين روزها بحث «جهانى سازى» نه تنها حوزه مطالعاتى انديشمندان بسيارى از كشورهاى جهان را درنورديده است، بلكه توانسته با نفوذ در قشرهاى مختلف مردم در سرتاسر دنيا، خود را به عنوان مقوله اى اساسى در هزاره سوم مطرح سازد، تا جايى كه به تعبير برخى انديشمندان، اين پديده جديد و جهانى، بى شك مهم ترين اتفاق در هزاره سوم خواهد بود. در اين ميان كشورهاى مختلف جهان، هر يك متناسب با نوع ورود خود به اين مقوله، داراى افق و منظر خاصى نسبت به «جهانى سازى» هستند. در اين فرآيند، نوع نگاه انديشمندان نسبت به كشورهاى ديگر مى تواند افق تازه اى به اين بحث بگشايد. پروفسور مارك لى واين LEVINE MARK استاد بخش تاريخ دانشگاه كاليفرنيا، داراى مدرك دكترى از بخش مطالعات خاورميانه دانشگاه نيويورك است. وى كه از سال ۱۹۹۰ تحقيقات گسترده اى را درباره موضوع هاى مختلفى همچون اسلام و كشورهاى خاورميانه انجام داده است، موفق به اخذ جايزه محقق برتر فولبرايت در ايتاليا براى تحقيق «اسلام در ايتاليا و اروپا» شده است. مارك لى واين در آثار متعددش بيشتر به خاورميانه و مسائل مربوط به آن و همچنين جوامع اسلامى پرداخته است كه براى نمونه مى توان به آخرين اثر وى با عنوان «Why they dont hateus?» اشاره كرد كه به موضوع جهانى سازى و نحوه تعامل مسلمانان با اين مقوله اختصاص دارد. بر اين اساس، وى به دعوت مركز پژوهشى «ميراث مكتوب» به ايران آمد و با موضوع «واكنش جهان اسلام نسبت به جهانى سازى غربى»، به تبيين آراى خود در اين ارتباط پرداخت. آنچه در ادامه مى آيد، خلاصه اى از سخنرانى وى در اين باره است.
* اسلام، نخستين دين جهانى «لى واين » سخنرانى خود را با موضوع «فهم مسلمانان نسبت به جهانى سازى» آغاز مى كند. وى در اين تحقيق، بر ۳جامعه اعراب، تركيه و ايران تأكيد مى گذارد تا از اين راه بتواند با مقايسه اين ۳ جامعه به جمع بندى مناسبى در اين ارتباط دست يابد. استاد تاريخ دانشگاه كاليفرنيا بر اين اعتقاد است كه اسلام را مى توان نخستين دين مؤثر بر فرايند جهانى سازى قلمداد كرد. وى در توضيح اين ادعا مى گويد: «از ميان ۳دين بزرگ ابراهيمى، يعنى اسلام، يهود و مسيحيت، اين اسلام است كه با ورود خود، نخستين مذهب جهانى را شكل مى دهد كه هم بسيار وسيع بوده و هم آن كه به سرعت منتشر مى شود. در اسلام مركزيت با مكه و مدينه است و اين درست نقطه مقابل يهوديت خواهد بود كه هيچ مركزيتى ندارد. بر اين اساس، با ورود اسلام، نخستين اجتماع كه همان امت است، شكل مى گيرد و اين نقطه تفاوت اسلام با ديگر اديان است.» وى انديشه جهانى شدن اسلام را مهم ترين دستاورد در آن دوره مى داند كه در نهايت منجر به گسترش اسلام از شمال آفريقا تا جنوب آسيا مى شود. از سوى ديگر اين جهان شمولى داراى نقطه تبلور ديگرى به نام حج است كه همه از سرتاسر دنيا در يك نقطه متمركز مى شوند. با اين حال «لى واين» بر اين اعتقاد است كه بعد از پيامبر، مسأله جهانى شدن تسليم مسائل فرقه اى شده است و گروه هايى همچون شيعه و سنى يا عرب و عجم در اين جماعت شكل مى گيرد، اما با وجود تمامى اين مسائل و اختلاف ها اتحاد ميان مسلمانان از بين نمى رود، تا جايى كه به اعتقاد وى، همواره پيوند محكم ترى ميان كشورهاى اسلامى در مقايسه با ديگر كشورها وجود داشته است. به اعتقاد «لى واين»، با شروع جنگ هاى صليبى رفته رفته نوعى جدايى ميان مسلمانان و مسيحيان ايجاد مى شود، گويى تنها راه موجود براى اين دو ايدئولوژى، جدايى كامل از يكديگر بوده و اين جدايى نيز تنها به مدد جنگ حاصل خواهد شد، اين درحالى است كه مى توان اين تضاد را حتى ميان خود مسيحيان يا مسلمانان به وضوح مشاهده كرد. نكته جالب در تفكر لى واين در اين باره مسأله «من و ديگرى» است، امرى كه تبديل به فلسفه جدايى ميان افراد شده و تمامى افراد، غير خود را ديگرى مى دانند. «لى واين» ريشه جهانى شدن را به همين دوران بازگردانده و مى گويد: «با شروع اختلاف و جدايى ميان مسلمانان و مسيحيان در جنگ هاى صليبى، اين فاصله به مرور بيشتر و بيشتر شد. مسيحيت در همان ابتدا در اسپانيا مسلمانان را جدا كرده و تبعيد مى كند. در كنار آن آمريكا نيز به عنوان يك قدرت جديد شكل مى گيرد و بر اين اساس، نگاه خاصى در انديشه مسلمانان نسبت به جهانى سازى در همان ابتدا شكل مى گيرد.» در چنين فضايى، «لى واين» به اين نتيجه مى رسد كه جهانى شدن را در ابعاد مختلف آن متأثر از سه عامل ناسيوناليسم، استعمار و كاپيتاليسم است و بر اين اساس به تبيين رفتارهاى ايرانيان، اعراب و ترك ها در مقايسه با جهانى شدن مى پردازد. وى در توضيح اين مسأله مى گويد: «اين نوع نگاه به ما كمك مى كند تا بفهميم اين جماعت ها تا چه حد با پديده جهانى شدن مرتبط هستند و برخورد آنان با اين پديده جديد چگونه است. براى مثال من در گشت و گذار در تهران تنها چند كتاب درباره جهانى شدن ديدم، ولى براى خريد كتاب هايى با موضوع جهانى شدن در قاهره لازم است تا يك چمدان همراه خود داشته باشيد.» * تقابل دنياى عرب با پديده جهانى شدن پروفسور «مارك لى واين» در تبيين نگاه اعراب نسبت به جهانى شدن مى گويد: «وقتى در دنياى عرب نسبت به جهانى شدن صحبت مى شود، تنها مسأله مورد تأكيد، تهاجم فرهنگى است، اما من باز هم تأكيد مى كنم كه اين يك فهم مسأله دار نسبت به جهانى شدن است و بايد مورد كنكاش و بررسى بيشتر قرار گيرد.» وى بر اين اعتقاد است كه ريشه اين تفكر به قرون وسطى و جنگ هاى اعراب و ايرانيان باز مى گردد. او ادامه مى دهد: «وقتى مسيحيان و مسلمانان، خود را داراى دو دنياى جدا از يكديگر ديدند، به طور حتم نخستين برداشت از ارتباط ميان اين دو دنيا، نفوذ در دنياى ديگرى است. اين كاملاً قابل فهم است كه چرا مردم اين را تهاجم مى بينند. البته تهاجم تنها به معنى حمله و نفوذ به فرهنگ ديگر نخواهد بود بلكه داراى معناى پيچيده ترى است.» اين استاد دانشگاه كاليفرنيا، سهم كشورهايى همچون كشورهاى عربى را تنها در حوزه فرهنگ دانسته و سهم اين كشورها از اقتصاد جهانى را بسيار ناچيز مى داند: «بيشتر كشورهاى مسلمان هيچگاه در حوزه اقتصاد از جهانى شدن وارد نشده اند. در واقع كشورهاى مسلمان تنها توانسته اند در مسائلى همچون نفت، يا سلاح وارد شوند اما هيچگاه به بخش فعال جهانى شدن يعنى اقتصاد وارد نشده اند. اگر شما به گفتمان سران اقتصادى بانك جهانى يا صندوق جهانى نگاه كنيد، مى بينيد اين كشورها هيچگاه در مورد كشورهاى خاور ميان صحبت نمى كنند.» «لى واين» سابقه جهانى شدن ميان اعراب را به تصرف مصر از سوى ناپلئون برگردانده و در توضيح اين مسأله مى گويد: «در چنين فضايى ارتباط ميان اعراب و جهانى شدن از طريق استعمار فراهم شد. اين مسأله موجب شد تا در نوشته هاى افرادى همچون جمال عبدالناصر ردپايى از جهانى شدن دريافت كه ناپلئون را به خاطر پيش رفت هايش در علم تحسين كند اما مشكل آن را تنها غرق شدن در ماديت بداند.» «مارك لى و اين» به تفكرات افرادى همچون محمدعبده و سيد جمال اسدآبادى اشاره كرده و آن را نمادى از نگاه اعراب نسبت به غرب و جهانى سازى مى داند. او مى گويد: «در اين شرايط جالب است بدانيد تمامى اين افراد روى فرهنگ خودى و مقابله با سلطه جهانى تأكيد مى كنند.» وى نوع عالى اين تفكر را در آثار سيد قطب ديده و به تشريح افكار وى مى پردازد: «عبده پس از ۲سال حضور در آمريكا كتابى را با عنوان «جنگ ميان اسلام و سرمايه دارى» نوشت و در آن از نوع بيمارى اسكيزوفرنى و دو شخصيتى بسيار خطرناك در اين جامعه خبر داد و آن را ناشى از استعمار سرزمين هاى ديگر دانست كه اينك در جامعه نفوذ گر نيز داخل شده است.» به اعتقاد «لى واين» در اين ميان آنچه بايد مورد توجه قرار گيرد، آن است كه امروزه بسيارى از محققان جهان اسلام، بدون آن كه كتاب سيد قطب را مطالعه كرده باشند، به طور طبيعى درباره دوگانگى شخصيت صحبت مى كنند. * ايرانيان و پديده جهانى شدن مارك لى واين كه آثار متفكرانى همچون آل احمد، بازرگان، مطهرى و امام خمينى (ره) را مطالعه كرده است، به تفكر افرادى همچون شريعتى در باب «بازگشت به خويشتن» اشاره كرده و مى گويد: «اگر چه چنين تفكراتى ميان متفكران ايرانى وجود دارد اما با مرورى در خيابان هاى تهران مى توان به راحتى اين نكته را درك كرد كه رفتار ايرانيان عكس اين مسأله را نشان مى دهد و حكايت از اين دارد كه ايرانيان به خوبى جهانى سازى را پذيرفته اند؛ چرا كه خيابانى مثل شريعتى، پر است از اشياى لوكس غربى كه مورد توجه مردم پايتخت قرار مى گيرد.» لى واين به تفسير فوكو نسبت به انقلاب ايران اشاره كرده و مى گويد: «فوكو از چيزهايى كه در ايران ديده بود بسيار به وجد آمد. جالب اين كه او به عنوان يك سوسياليست از انقلاب مذهبى ايران حمايت مى كرد. فوكو به دليل آن كه اين انقلاب نوعى دوگانگى را برايش ايجاد كرده بود، انقلاب را مورد تحسين قرار داد؛ چرا كه براى او بسيار جالب بود كه گسست همراه باخشونت و بدون خشونت باشد. او مى ديد اگر چه آدم هايى كشته مى شوند اما اين يك انقلاب خونين نيست. اين انقلاب به او اميد مى داد تا در مقايسه با دانشجويانى كه در ۱۹۶۸ فرانسه شورش كرده و شكست خوردند، نسبت به دانشجويان ايرانى اميدوار شود. او آن چيزى كه در آن مقطع مى ديد اين بود كه يك معنويت سياسى را ميان جوانان مشاهده مى كرد و اين ريشه جهانى شدن در بسيارى از كشورهاى مسلمان است.» * تركيه و جهانى سازى غربى مارك لى واين تركيه را نيز مورد بررسى قرار داده و از وجود تناقض ها در اين كشور خبر مى دهد. او مى گويد: «در تركيه با وجود آن كه دولت مانعى براى مؤسسات مالى خصوصى محسوب مى شود اما بيشتر نويسندگان از ليبراليسم اقتصادى و آزاد سازى به عنوان راهى براى گريز از اين مانع ياد مى كنند. در واقع اين به اين خاطر است كه تركيه هيچگاه به طور رسمى مستعمره نبوده و تفكر متفاوتى نسبت به كشورهاى ايران و اعراب دارد.» * مارك لى واين و سؤال بى پاسخ استاد دانشگاه كاليفرنيا پس از بيان ويژگى هاى فرهنگى اين سه جامعه يعنى اعراب،ايرانيان و ترك ها، سؤال اساسى خود را اين گونه مطرح مى كند: «چرا انديشمندان و روشنفكران و مذهبى هاى ايران بيشتر تمايل به اين سمت دارند كه اگر حداقل نخواهند يك سره جهانى سازى را بپذيرند، بخش هايى از آن را قبول كنند؛ در حالى كه عرب ها با اين مسأله مخالفت كامل دارند و هيچگاه حاضر به پذيرش آن نيستند؟» او در ادامه توضيح مى دهد: آيا اين به اين مسأله برمى گردد كه چطور ايرانى ها خودشان را به عنوان بخشى از جهان نگاه مى كنند؟ يا به دليل تفاوت نگاه شيعه و سنى است؟ يا اين كه باوجود دهه هايى از تحريم، ايرانى ها همواره خود را بخشى از فرآيند جهانى شدن مى بينند؟» به راستى چه تفاوتى ميان اين جوامع وجود دارد؟ ريشه اين تفاوت ديدگاه ها كجاست؟ آيا به راستى ايرانيان هيچ ممانعتى براى پذيرش جهانى سازى ندارند؟ چرا؟
|