|
|
|
نگاهى به مستند صورت هاى رنگ پريده كار محمدجعفرى
|
|
|
|
گفت و گو با كرت و نه گات
|
|
|
|
|
|
|
يادآورى سفر پروانه ها از اصفهان به همدان
|
|
|
بهمن عبداللهى جشنواره بين المللى فيلم كودك و نوجوان يكى از رويدادهاى مهم سينماى ايران به شمار مى آيد. اين جشنواره كه امسال بيست و يكمين دوره خود را تجربه خواهدكرد، فضاى تازه اى را پيش روى مخاطبان سينماى ايران و بويژه علاقه مندان به آثار كودك و نوجوان خواهدگذاشت.جشنواره فيلم هاى كودك و نوجوان كه امسال سومين دهه از برگزارى خود را آغاز مى كند، در ۲۰ سال گذشته با فراز و نشيب هايى همراه بوده است. اين رويداد كه سابقه اى تقريباً برابر با جشنواره بين المللى فيلم فجر دارد در سالهاى نخست فعاليت خود به عنوان يكى از بخش هاى اصلى اين جشنواره در ايام جشن هاى پيروزى انقلاب اسلامى برگزارمى شد اما از سال ۱۳۶۹ به صورت جشنواره اى مستقل كار خود را ادامه داد و تا سال ۱۳۷۴ شهر اصفهان به عنوان محل برگزارى آن شناخته مى شد.نگاهى به تاريخ برگزارى جشنواره فيلم هاى كودكان و نوجوانان نشان مى دهد كه در يك دوره (۱۳۷۴) محل برگزارى جشنواره به كرمان منتقل شد و گرچه قرار بود هرسال در يكى از شهرهاى بزرگ كار خود را پى گيرد، اماظاهراً اصفهان بهترين مكان براى برگزارى و معرفى اين جشن سينما به جهانيان بود.جشنواره فيلم هاى كودكان و نوجوانان كه آخرين بار در سال ۱۳۸۴ در شهر اصفهان برگزارشده، بنا به دلايل متعددى در سال ۸۵ جاى خود را به شهر باستانى همدان داد. اما از آنجا كه امكانات و شرايط لازم براى برگزارى چنين رويداد بزرگى در همدان وجودنداشت، همچنين ايجاد فرصت لازم براى برگزاركنندگان و توسعه و تجهيز امكانات موجود جشنواره فيلم هاى كودكان و نوجوانان در سال ۸۵ برگزارنشد و اين اتفاق سينمايى به ارديبهشت ماه سال ۸۶ موكول شد.بيست و يكمين جشنواره فيلم هاى كودكان و نوجوانان به واسطه چند تغيير اساسى همچون مكان برگزارى، زمان برگزارى و افزايش فيلم هاى توليدشده در اين حوزه تجربه تازه اى براى شركت كنندگان، سينماگران و همچنين شهروندان همدانى خواهدبود. در اين گزارش نگاهى داريم به آخرين جشنواره برگزارشده در اصفهان، فيلم هاى آماده نمايش و جشنواره بيست و يكم. *** اصفهان خداحافظ بيستمين دوره جشنواره فيلم هاى كودكان و نوجوانان اصفهان از ۷ تا ۱۲ مهرماه سال ۱۳۸۴ در شهر اصفهان برگزارشد. در اين دوره كه با همكارى استاندارى اصفهان راه اندازى شده بود، فيلم ها در ۲ بخش اصلى مسابقه و نمايش هاى ويژه به روى پرده رفتند و آثار ديگرى نيز در بخش هاى جنبى به نمايش درآمد. مسابقه سينماى بين الملل، مسابقه سينماى آسيا، مسابقه بلند سينماى ايران، مسابقه فيلم هاى كوتاه بين الملل، مسابقه آثار ويديويى كوتاه و نيمه بلند و بلند، گراميداشت هانس كريستين اندرسن، نكوداشت هوشنگ مرادى كرمانى، مجيد مجيدى و راك و مرس، آثار مستند ايران، چشم اندازه پويانمايى مجارستان، ادبيات روسيه و بوردو، سينماى اقتباسى و... ازجمله بخش هاى اين دوره بود. در بخش اصلى كه شامل مسابقه سينماى ايران بود اسپاگتى در ۸ دقيقه (رامبدجوان) پل سيزدهم (فرهاد غريب)، جمشيد و خورشيد (بهروز يغمائيان) ماجراهاى اينترنتى (حسين قناعت)، چوپان دروغگو (سيروس حسن پور)، ديشب بابا تو ديدم آيدا (رسول صدرعاملى)، سرتو بدزد رفيق (على عبدالعلى زاده)، سرخى سيب كال (محمدعلى طالبى) و مرثيه برف (جميل رستمى) به رقابت با يكديگر پرداختند و در بخش مسابقه بين الملل نيز آلوشا (از روسيه)، مأموريت لندن (انگلستان و آمريكا)، قلعه متحرك هول (ژاپن)، نارنجى پوش (هلند)، ايتاليايى (روسيه)، لپل (هلند)، گروه همخوان (آلمان، سوئيس و فرانسه)، فرجى كوچولوى خاكسترى - رازمزرعه (نروژ)، ارسئام (كره)، ماشين پدالى (اسپانيا)، روبات ها (آمريكا)، كريسمس جادويى روپرت (ايتاليا)، رازگل سرخس (لهستان)، سرجنت پپر (آلمان)، همراه با سرخى سيب كال، جمشيد و خورشيد و مرثيه برف از ايران به رقابت پرداختند. در مراسم پايانى اين جشنواره نيز جايزه بهترين فيلم به «ديشب باباتو ديدم آيدا» اهداشد و صدرعاملى جايزه كارگردانى را دريافت كرد. جايزه ويژه هيأت داوران به محمدعلى طالبى براى فيلم سرخى سيب كال رسيد و جايزه بهترين فيلمنامه به ماجراهاى اينترنتى اهداشد. همچنين جايزه دستاورد فنى و هنرى به مرتضى پور صمدى فيلمبردار مرثيه برف و جايزه بازيگرى به مريم حسين پور بازيگر فيلم چوپان دروغگو داده شد. در بخش بين الملل هم جايزه بهترين فيلم بلند به ايتاليايى ساخته آندره كراچوك تعلق گرفت، جايزه بهترين كارگردان به كريستوف باراتيه براى فيلم «همخوان» داده شد و جايزه هاى فيلمنامه و بهترين بازيگر به ترتيب به فرانك كتلار براى فيلمنامه نارنجى پوش و كوليا اسپيريدونوف براى بازى در فيلم ايتاليايى رسيد. جايزه ويژه هيأت داوران هم به جميل رستمى كارگردان مرثيه برف اهداشد. جشنواره بيست و يكم با ۳۶ فيلم بلند چندسالى بود كه در ميان آثار سالانه سينماى ايران به سختى مى توانستيم نام چند فيلم را درحوزه كودك و نوجوان شناسايى كنيم. اما در چندسال اخير اين وضع تفاوت بسيارى داشته است، در آخرين دوره برگزارى جشنواره فيلم هاى كودكان و نوجوانان اصفهان از ميان فيلم هاى توليدى و آثار متقاضى مجموعاً ۹ فيلم بلند در بخش مسابقه اصلى و ۸ فيلم ويديويى در بخش ويديويى به رقابت با يكديگر پرداختند. اين آثار تقريباً يك دهم از آثار توليدشده در سال ۸۴ را دربرمى گرفتند. باتوجه به آن كه سال گذشته جشنواره فيلم كودك و نوجوان برگزارنشده بنابراين طبيعى است كه تعداد آثار مناسب براى حضور دراين رويداد به ۲ برابر برسد، نگاهى به فهرست فيلم هاى متقاضى در ۲ بخش آثار بلند سينمايى و آثار بلند ويديويى نشان مى دهد كه اين رقم به عدد ۳۶ رسيده و در صورتى كه فيلم هاى ديگرى نيز آماده نمايش شده يا در آخرين روزها به اين جمع اضافه شوند، زياد است. به هرحال امسال ۱۹ فيلم متقاضى در بخش فيلم هاى سينمايى حضور دارند كه ۱۲ اثر در بخش هاى مسابقه و ميهمان جشنواره فيلم فجر حضور داشته اند و ۷ فيلم ديگر براى نخستين بار دراين جشنواره به روى پرده خواهندرفت. در بخش ويديويى نيز عمده آثار براى نخستين بار در جشنواره همدان به نمايش درخواهندآمد. نگاهى به فيلم هاى متقاضى جشنواره همدان بررسى مضامين آثار شركت كننده در جشنواره هاى گذشته نشان مى دهد كه همه آثارى كه كودكان و نوجوانان در آنها نقش محورى داشته باشند و يا با موضوع برگزارى اين جشنواره نزديكى داشته مى توانند در آن شركت كنند. عمده آثارى كه در جشنواره حضور پيدا كرده اند نيز «درباره كودكان و نوجوانان» يا «براى كودكان و نوجوانان» بوده اند. در همين باره بايد افزود كه برخى از فيلم هاى توليدشده ممكن است متقاضى شركت در اين جشنواره نباشند يا در فرصت مقتضى آماده نشده و به جشنواره نرسند. امسال نيز برخى از فيلم ها با اين رويكرد مواجه بوده اند و جاى آنها در جشنواره خالى خواهد بود. به هر حال امسال فيلم هاى «قفل ساز» و «سبز كوچك» از ساخته هاى غلامرضا رمضانى در جشنواره حضور خواهند داشت. «قفل ساز» كه در جشنواره فيلم فجر هم در بخش مسابقه به روى پرده رفت داستان نوجوانى را روايت مى كند كه به دليل كتك خوردن از پدرش به نيروى انتظامى شكايت مى كند و به خاطر بازداشت شدن او ناچار مى شود مغازه قفل سازى اش را اداره كند. فيلم «سبز كوچك» هم داستان نوجوان ۱۲ ساله اى است كه به نويسندگى علاقه خاصى دارد و در شرايطى كه او به عنوان مقام اول جايزه شهر شناخته مى شود براى گرفتن جايزه اش با مشكلاتى مواجه مى شود. اين فيلم در آخرين مراحل فنى بوده و بيژن ميرباقرى تدوين آن را به عهده داشته است. جدا از رمضانى، اسماعيل برارى و پوران درخشنده هم با ۲ فيلم در جشنواره حضور خواهند داشت. برارى ۲ فيلم «روز باران»و «گزارش مريم» را آماده نمايش دارد. «روز باران» داستان يك روستاى كويرى است كه دچار خشكسالى شده اند و تلاش اهالى براى دستيابى به آب با شكست روبه رو شده است آنها آخرين راه نجات را اقامه نماز باران مى دانند، غافل از آن كه ۲ كودك يتيم براى نباريدن باران دعا كرده اند. اين فيلم در بخش ميهمان جشنواره فجر حضور دارد. فيلم «گزارش مريم» هم كه اين روزها مراحل آماده سازى را مى گذراند درباره سفر اجبارى دخترى جوان به همراه پدرش به جنوب كشور است. اين دختر در شهرهاى جنوبى دفترچه خاطرات دخترى را پيدا مى كند كه سال ها پيش نوشته شده و سعى مى كند به دنبال اين خاطرات برود. پوران درخشنده كارگردان ديگرى است كه با ۲ فيلم «رؤياى خيس» و «بچه هاى ابدى» به جشنواره خواهد آمد. رؤياى خيس كه پيش از اين در سينماهاى تهران به نمايش درآمده به دليل اكران نشدن در همدان مى تواند دراين جشنواره شركت كند. رؤياى خيس داستان عشق ۲ نوجوان است كه بامصائبى همراه مى شود. فيلم «بچه هاى ابدى» نيز كه سال گذشته در بخش مسابقه جشنواره فيلم فجر حضور داشت درباره زوجى به نام نگار و سعيد است كه در شرف آغاز زندگى مشترك خود هستند، نگار درمى يابد سعيد به خاطر برادر بيمارش تعهدى در زندگى خود دارد و نمى تواند او را رها كند، برادر او بيمارى سندرم دان دارد و مشكلاتى در اين مسير براى اين زوج به وجود مى آيد. «شاهزاده سرزمين الان» كه ساخته حسين مختارى است در اصل يك مجموعه تلويزيونى است كه نسخه اى سينمايى از آن تدوين شده اين فيلم به بازگويى افسانه اى مى پردازد كه ريشه در دوران ايران باستان دارد. اين مجموعه محصول شبكه اول سيما است. «جعبه موسيقى» آخرين ساخته فرزاد مؤتمن كه از حضور در جشنواره فيلم فجر بازماند، ظاهراً آماده شده و در جشنواره همدان به نمايش درمى آيد. اين فيلم ساختارى موزيكال و فانتزى دارد و درباره پسر بچه اى است كه در اثر يك اتفاق با فرشته اى آشنا مى شود و اين آشنايى ماجراهايى را به همراه مى آورد. «نسكافه داغ داغ» كه ساخته على قوى تن است فيلم ديگرى است كه براى نخستين بار در جشنواره فيلم هاى كودكان و نوجوانان به نمايش درخواهد آمد. اين فيلم داستان زنى جوان به نام نيكا است كه به گويندگى برنامه هاى عروسكى علاقه دارد اما همسرش كه يك كارخانه عروسك سازى را اداره مى كند با او مخالف است و ماجراهايى در اين شرايط به وجود مى آيد. «نصف مال من نصف مال تو» دومين تجربه كارگردانى وحيد نيكخواه آزاد است. او پيش از اين «على و دنى» را ساخته بود و در اين فيلم داستان ازدواج مخفيانه مردى را روايت مى كند كه اين پنهان كارى مشكلاتى را برايش به وجود مى آورد او تصميم مى گيرد اين راز را فاش كند اما فرزندانش مانع از اين كار مى شوند. «وقتى همه خواب بودند» ساخته فريدون حسن پور است كه پيش از اين در جشنواره فيلم فجر حضور داشت و حتى از تلويزيون نيز پخش شد اما احتمالاً در جشنواره همدان هم به روى پرده مى رود. داستان اين فيلم هم ماجراهاى تلاش چند كودك و نوجوان براى برآوردن آرزوى يك پيرزن تنها در سفر به مكه است. «گوشواره» ساخته وحيد موسائيان كه نخستين تجربه او در حوزه سينماى كودك و نوجوان است در جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمده است. اين فيلم كه برگرفته از داستان «گردنبند» نوشته هوشنگ مرادى كرمانى است داستان حضور يك دختر فقير در جشن تولد دوست همكلاسى اش است، او كه خود را از خانواده پولدارى معرفى كرده دچار مشكلاتى در طول فيلم مى شود. «تصميم كبرى» سومين ساخته سيروس حسن پور پس از دهقان فداكار و چوپان دروغگو است كه از كتاب هاى درسى اقتباس گرفته شده است. «تصميم كبرى» كه سال گذشته در بخش ميهمان جشنواره فيلم فجر حضور داشت، داستان دخترى به نام كبرى است كه از ايل به روستا مى آيد، خانم معلم روستا براى مواظبت از كودك خود به كمك احتياج دارد و اين كبرى است كه بايد درباره كارش تصميم بگيرد، تصميمى كه با كتاب درسى اش در هم تنيده مى شود. «سبيل مردونه» كه چهارمين تجربه كارگردانى جواد اردكانى است در بخش مسابقه جشنواره فيلم فجر هم حضور داشت، «سبيل مردونه» داستان مردى به نام خان عمو است كه مسن و عقب مانده است، او به همراه معصومه دختر ۶ ساله تلاش مى كند با وجود مخالفت خانواده دوچرخه اى بخرد، آنها براى تهيه پول به هر درى مى زنند و... «سينه سرخ» چهارمين ساخته پرويز شيخ طادى است كه در بخش خارج از مسابقه جشنواره گذشته فيلم فجر هم به نمايش درآمد. اين فيلم داستان پسرى به نام على يار است كه با مشكل بزرگى مواجه شده و براى رفع آن به دنبال دم مسيحايى مى گردد. فيلم «عاشق» آخرين ساخته افشين شركت هم داستانى كودكانه و موزيكال دارد. همچنين فيلم «اتوبوس شب» نخستين تجربه كيومرث پوراحمد كارگردان با سابقه ايران در حوزه سينماى دفاع مقدس نيز احتمالاً در جشنواره فيلم كودك و نوجوان به نمايش درمى آيد. اين فيلم داستان تلاش يك نوجوان بسيجى است كه به همراه راننده اتوبوس و دوست جوان خود تلاش مى كنند يك گروه اسير جنگى را به پشت جبهه برسانند. اين فيلم در بخش مسابقه جشنواره فيلم فجر هم به نمايش درآمد و با استقبال روبه رو شد. فيلم ديگرى كه در اين جشنواره احتمالاً حضور خواهد داشت، آخرين ساخته خسرو سينايى كارگردان باسابقه سينماى ايران است. «مثل يك قصه» فيلم آخر سينايى كه داستانى با موضوع دفاع مقدس دارد، داستان حمله ۳ سرباز عراقى را به كلبه اى در مرز روايت مى كند. در اين مسير ميان نوه پيرمرد ويكى از سربازان عراقى رابطه اى عاطفى پديد مى آيد و آنها با يكديگر دوست مى شوند تا آن كه... اين فيلم در بخش مسابقه جشنواره فيلم فجر هم به نمايش درآمد و نخستين تجربه سينايى در اين حوزه به شمار مى آيد. در بخش ويديويى فيلم هاى بلند جشنواره امسال نيز اين فيلم ها متقاضى حضور هستند: يك قدم تا خدا (به كارگردانى على عطشانى)، پزتيوهاى فراموش شده (على عطشانى)، بزرگ مرد كوچك (مسعود رسام)، آمو پيتر (محمد رضا خسروى)، بچه هاى جزيره (محمدرضا خسروى)، قطار آن شب (حميد رضا حافظى)، تماس (مسعود شامحمدى)، آواز خاك (سيدروح الله حجازى)، هفت رنگ (مازيار محمدى نژاد)، شادونه و شبح زياد (احمد درويش على پور)، زير خاكى (غلامرضا گرشاسبى)، ماجراهاى امير (حجت الله حافظى)، سايه درخت توت (فرزين مهدى پور) و بالاترين نگاه (نگار سلطانى).
|
|
|
|
|
نگاهى به مستند صورت هاى رنگ پريده كار محمدجعفرى
كليت نگارى يك پديده شوم
|
|
|
رامتين شهبازى
فيلم صورت هاى رنگ پريده ساخته محمدجعفرى به يكى از پديده هاى شوم اجتماعى يعنى كودك آزارى مى پردازد. اين فيلم سعى دارد با ورود به دنياى كودكان و نوجوانانى كه به هر ترتيب موردآزار و اذيت والدين خود قرارگرفته اند با تصوير و شمايى كلى از اين پديده شوم درجامعه ارائه دهد. جعفرى در فيلم صورت هاى رنگ پريده حركتى جزء به كل را براى پرداختن به اثرش برگزيده است. در ابتدا دادگاهى را مى بينيم كه در آن پدرى به جرم قتل فرزندش محاكمه مى كنند. فيلمساز كوشيده با ورود به جزئيات و محاكمه اين قاتل به انگيزش هاى روانى او براى بروز چنين حادثه اى دست يابد. فيلمساز در اين راستا از هيچ موقعيتى به سادگى عبور نكرده و حتى با بازسازى سوبژكتيو بعضى وقايع تماشاگر را به حس حادثه نزديك تر مى كند. به اين صورت است كه جعفرى تماشاگر را بدون مقدمه وارد بازى مى كند. هيجانات و احساسات او را برمى انگيزد تا در روند تكاملى موضوع همذات پندارى بيشترى را دراو برانگيزد.در اين بخش تأثيرات آنى و درازمدت فرايندهاى اجتماعى در زندگى پدر و مادر مقتول به شكلى سريع و گذرا موردبررسى قرارمى گيرد و با حركت دايره اى كه همه داستان فيلم پشت سر مى گذارد، در انتها نيز با رجوع به وضع زندگى همين خانواده، فيلم به پايان مى رسد. اما در ادامه فيلم جعفرى راهى را كه در ابتداى فيلم به تماشاگر عرضه مى كند، پى نمى گيرد. او در آغاز انتظاراتى را براى تماشاگر پديد مى آورد كه در روند تكاملى فيلم پاسخ مناسبى براى آن انتظارات تدارك ديده نشده است. اينجاست كه بحث در غلطيدن فيلمساز به دام سوژه خود را به بحث بررسى اين فيلم تحميل مى كند. بعضى سوژه ها كه به وسيله مستندسازان برگزيده مى شوند جذابيت عمومى لازم را ندارند. اينجا كار فيلمساز براى نمايش موضوع مطروحه اش كمى دشوار به نظر مى رسد. او بايد فضايى را تدارك ببيند كه درعين پرداختن مناسب و علمى به موضوع، جذابيت هايى را نيز براى مخاطبش تدارك ببيند. بنابراين ترفندهايى براى ورود مسائل حاشيه اى و يا به اصطلاح شاخ و برگ دادن به سوژه از عناصر ضرورى كار به نظر مى رسد. اما در بعضى ديگر از سوژه ها همانند آنچه جعفرى در صورت هاى رنگ پريده مورد استفاده قرار داده، سوژه به اندازه كافى زمينه بررسى را دراختيار فيلمساز مى گذارد. پديده شوم كودك آزارى از جمله نابهنجارى هاى اجتماعى به شمار مى آيد كه در وهله نخست با فطرت هر انسانى ارتباط مستقيم برقرار مى كند. بنابراين فيلمساز با كمى دقت مى تواند از جذابيت هاى درونى سوژه سودجسته و با زبانى سينمايى آن را تبديل به اثرى موفق كند. اما گاه فيلمساز چنان مجذوب سوژه و تحقيقات انجام گرفته مى شود كه تمامى فيلم دراختيار سوژه قرارگرفته و عناصر سينمايى و برداشت صحيح از مستند دستخوش چندگانگى مى شود. حالا با توجه به اين مقدمه بدنيست دوباره فيلم را از سر نو مرور كنيم. شروع مستند صورت هاى رنگ پريده همانگونه كه از جذابيت تماشاگرپسند يك واقعه جنايى سود مى جويد، عناصر موردنياز يك كار مستند را نيز مورد مداقه قرار مى دهد. حتى در اين راستا اندكى احساسات مخاطب نيز به بازى گرفته مى شود كه شكلى دراماتيك دارد. اما در ادامه جعفرى تاحدودى از ورود به كنه موضوع ها و سوژه هاى مطرح شده فاصله مى گيرد. پرانتزى باز كنيد كه دراين ميان مى توان حساسيت هاى تهيه كننده را نيز دراين امر دخيل دانست، اما به هرحال زمانى كه تمام كار به عنوان يك اثر هنرى عرضه مى شود، نمى توان چندان حاشيه ها را درنظر داشت. جعفرى پس از عبور از زندگى قاتل فرزند، تيتروار به زندگى ديگر افرادى كه مورد كودك آزارى قرارگرفته اند، رجوع مى كند. نوعى نگاه از كنار كه حالتى تيتروار دارد. او در برخى فصول از فيلم تصاويرى را به تيتر روزنامه ها اختصاص داده است كه مسائل مطروحه در زندگى ساير كودكان نيز شبيه به همان تيترها، اما از نوع تصويرى اش به شمار مى آيد. بنابراين آنچه در ادامه مى گويد شكل كلى به خود مى گيرد. در صورتى كه حتى اگر در تدوين روايت مردقاتل پس از گفت وگو با مددكاران و كودكان قربانى مى آمد، روايت مستندكار شكلى منسجم و منطقى به خود مى گرفت. تماشاگر در اين لحظات از فيلم براى اين كه بتواند به داورى مناسبى از اوضاع دست يابد بايد تنها به فيلمساز اعتمادكند. درواقع به عبارتى ديگر مخاطب خود را به تأويل فيلمساز از تحقيقاتش مى سپارد. بدنيست ببينيم جعفرى چطور اطلاعات موردنظرش را دراختيار بيننده اش قرار مى دهد.برخى اطلاعات به شكل مستقيم ازطريق گفت وگويى كه كارگردان با سوژه انجام مى دهد منتقل مى شود؛ در برخى ديگر دوربين همانند ناظرسوم بحث مددكار و آسيب ديدگان را مى نگرد و در برخى فصول مددكاران از منظرى جدا از كودكان به بررسى و تشريح وقايع مى پردازند.شكل داورى مخاطب در اين صحنه هاى اطلاع رسانى با يكديگر متفاوت به نظر مى رسد. در شكل نخست مخاطب كه درجايگاه چشم دوربين واقع شده است داورى را به پس از پايان فيلم وامى گذارد، در شكل دوم و سوم مخاطب منتظر مى ماند تا داورى را از زبان كارشناسان بشنود. اما ماهيت اطلاعاتى كه در شكل نخست به تماشاگر ارائه شده، چندان با شكل دوم و سوم متفاوت نيست. سوژه ها اغلب جلوى دوربين همان سخنانى را برزبان مى آورند كه همان صحبت ها را هنگام رويارويى با مددكار بيان داشته اند؛ تنها به دليل تنوع جنس چينش بصرى و ميزانسن آنها با يكديگر متفاوت بوده است.جعفرى دوربين خود را بيشتر از نماى مديوم كه عموماً به صورت كلاسيك در آثار مستند مورداستفاده قرارمى گيرد را به سوژه ها نزديك نمى كند. بنابراين عكس العمل اكثر آنها به جز تعدادى كه مقابل دوربين هيجان زده مى شوند و به سوى احساسات گرايى مى روند اغلب ثابت است. پس ريتم درونى تصاوير ثابت بوده و كارگردان دستيابى به يك ريتم بيرونى مناسب را به تدوين مى سپارد. البته فيلمساز براى ايجاد تأمل در تماشاگر براى لحظاتى و در برخى از صحنه ها دوربين خود را از مركز كانون اصلاح و تربيت، دادگاه و يا... دور مى كند و در قالب تصاويرى انتزاعى و لحن سرد گوينده نريشن فضايى ديگر را براى او تدارك مى بيند؛ اما تلخى سوژه تا اندازه اى درون بيننده رسوب كرده كه اين زمان كوتاه فصل هاى انفصالى و يا انتقالى مناسبى براى تغيير فضا به نظر نمى رسد.فيلم از جايى دچار دوگانگى در لحن مى شود كه فيلمساز هم سعى دارد به داورى و بررسى جزئى زندگى آسيب ديدگان كودك آزارى بپردازد و هم سعى مى كند چندان وارد جزئيات نشود. بنابراين در برخى لحظات تماشاگر دچار چندگانگى شده و شايد به برقرارى ارتباط صحيح با سوژه نشود. در پايان هم جعفرى سعى داشته با بازگشت به زندگى خانواده تصويرشده در بخش هاى ابتدايى اين حلقه را كامل كند و همه اين كودكان را در دايره اى بسته گردآورد كه سرنوشتى يك شكل دارند. اگرچه در قالب نريشن بيان مى شود كه شايد تنى چند از اين كودكان بتوانند فضاى دايره را بشكافند و معبرى را براى رهايى خود بيابند. محمد جعفرى مى توانست با تقليل سوژه ها و ارائه آمار جزئى بيننده را بيشتر با خود و فيلمش درگيركند و او را به چالش وادارد. فرض كنيم پس از طرح زندگى يكى از نوجوانان بزهكار دوربين وارد خانواده او مى شد و يا با نوجوانى كه خانواده اش حاضر به پذيرش اش نبود به شكل ناگهانى به خانه مى رفت و... تمهيداتى اين چنين كه فضا را از يك گفت وگوى صرف خارج مى كرد. درهرحال محمدجعفرى كه در ديگر ساخته هايش نيز نشان داده به پديده هاى مذموم اجتماعى علاقه دارد و مى كوشد آنها را موردنقد قرار دهد سراغ پديده اى رفته كه در عصر مدرنيته به يكى از پديده هاى وحشتناك جوامع بشرى تبديل شده است. فشارهاى روانى برخى خانواده ها را به سويى مى كشاند كه فروپاشى بنيان هاى نهاد كوچك اجتماعى خود را از آسيب پذيرترين عضو خانواده يعنى كودكانشان آغازكنند و اين بسياردردناك است.
|
|
|
|
|
گفت و گو با كرت و نه گات
قلم، تفنگ و نوستالژى زندگى
|
|
|
ترجمه: شيلا ساسانى نيا
از كرت ونه گات، نويسنده آمريكايى كه چندى پيش درگذشت، پى درپى خواسته مى شد تا درباره هنر نويسندگى و اتفاقاتى كه از آنها تأثير پذيرفته بود توضيح دهد. در اين مصاحبه كه نشريه «Paris Review» سال ها پيش انجام داد، اين نويسنده اشاراتى جالب به تجربيات نويسندگى اش و دنياى رمان نويسى دارد كه جهان بينى او را براى خوانندگان آثارش بيش از پيش مشهود مى كند. با هم مى خوانيم: شما از سربازان پيشكسوت جنگ جهانى دوم بوده ايد؟ بله و از همين روست كه مى خواهم به هنگام مرگ برايم يك تشييع جنازه نظامى ترتيب دهند شيپورچى ها، پرچمى روى تابوت و شليك نمادين جوخه آتش. چرا؟ چون شيوه اى ايده آل براى دستيابى من به آن چيزى است كه همواره بيش از هر چيزى مى خواستم. چيزى كه مى توانستم داشته باشم اگر كه تنها شانس مى آوردم و در جنگ كشته مى شدم. و حال اين چيز چيست؟ رضايت مطلق و بى قيد و شرط مردمم. فكر مى كنيد در حال حاضر آن را داشته باشيد؟ بستگانم مى گويند خوشحالند از اين كه ثروتمند شده ام اما نوشته هايم را نمى فهمند. وقتى به خط مقدم رسيديد چه اتفاقى افتاد. از كارهايى تقليد كردم كه در فيلم هاى جنگى مختلف ديده بودم. كسى را هم با تير زديد؟ به آن فكر كردم. يك زمان ماشه ام را پر كردم و آماده تيراندازى شدم. تيرى هم شليك كرديد؟ نه اگر ديگران اين كار را مى كردند من هم شليك مى كردم اما همگى تصميم گرفتيم تيراندازى نكنيم. چون نمى توانستيم كسى را ببينيم. آيا تمايل داريد از اسارتتان توسط آلمانى ها حرف بزنيد؟ با كمال ميل. ما داخل يكى از اين آب كندهايى بوديم كه به عمق سنگرهاى جنگ جهانى اول بود. همه جا پوشيده از برف بود. كسى گفت احتمالاً در لوكزامبورگ هستيم. غذا نداشتيم. آلمانى ها مى توانستند ما را ببينند چون با يك بلندگو با ما حرف مى زدند. به ما گفتند هيچ اميدى نداريم و از اين حرف ها. به ما گفتند جنگ را پشت سر گذاشته بوديم و شانس آورده بوديم چون حداقل زنده مانده بوديم. البته آنها خودشان چند روزى بعد به احتمال كشته يا اسير شدند. آيا به آلمانى هم حرف مى زديد؟ از پدر و مادرم خيلى شنيده بودم. آنها به من آلمانى ياد ندادند چون آن موقع در آمريكا نسبت به هر چيزى از آلمان در جريان جنگ جهانى اول يك دافعه وجود داشت. چند كلمه اى را كه بلد بودم با آنهايى كه ما را به اسارت گرفته بودند تمرين كردم و آنها از من پرسيدند كه آيا اجدادم آلمانى بودند يا نه من به آنها گفتم بله آنها مى خواستند بدانند چرا بر ضد برادرانم مى جنگم. و شما چه گفتيد؟ راستش سؤال آنها را مضحك و از سر نادانى مى دانستم. والدينم مرا آنچنان از ريشه از اجداد آلمانى ام بريده بودند كه براى من مهم نبود كسانى كه ما را به اسارت گرفته اند آلمانى هستند يا بوليويايى يا تبتى. و شما بالاخره پايتان به درسدن رسيد. اول به يك اردوگاه در جنوب درسدن. سربازان از افراد غيرنظامى و افسران جدا شدند. برابر مفاد معاهده ژنو سربازان بايد در مدت اقامتشان و براى تأمين هزينه هاى جارى خود كار مى كردند. بقيه بايد در زندان مى ماندند. من هم به عنوان يك سرباز به درسدن فرستاده شدم. قبل از بمباران هاى هوايى و آتش سوزى شهر چه تصويرى از درسدن داشتيد. نخستين شهر فانتزى كه مى ديدم. شهرى پر از مجسمه و باغ وحش مثل پاريس. ما در يك سلاخ خانه ساكن بوديم در يك طويله نو و تازه ساز براى خوك ها. آنها براى ما در طويله تشك هاى كاهى و نيمكت مى گذاشتند و ما هر روز صبح به عنوان يك كارگر قراردادى در يك كارخانه توليد شربت مالت كار مى كرديم. اين شربت هاى ويتامين براى زنان باردار بود. يكدفعه آژيرها به صدا درمى آمدند و متوجه مى شديم موشكباران در شهر ديگرى رخ داده است. هيچ وقت انتظار نداشتيم روى سر ما خراب شوند. در درسدن پناهگاه هاى كمى وجود داشتند و از تجهيزات جنگى خبرى نبود. بعد به يكباره يك روز آژيرها دوباره سوت كشيدند. سيزدهم فوريه ۱۹۴۵ بود و ما دو طبقه زيرزمين رفتيم و در يك سردخانه بزرگ پناه گرفتيم. آنجا سرد بود، لاشه ها از همه جا آويزان بودند. وقتى بالا آمديم شهر از بين رفته بود. آن پائين خفه نشديد؟ نه چون جا بزرگ بود و تعدادمان زياد نبود. همه چيز خيلى سريع اتفاق افتاد. اول چند بمب مهيب و پشت سر هم و سپس بمب هاى آتش زاى پراكنده. همه شهر در آتش سوخت. چه تجربيات تكان دهنده اى براى كسى كه به فكر نويسنده شدن بود! آيا تصميم گرفتيد بى درنگ پس از جنگ درباره آن بنويسيد. وقتى شهر با خاك يكسان شد، اصلاً به نوشتن فكر نمى كردم. اين كه شهر به برمن يا هامبورگ شبيه شده بود يا نه واقعاً نمى دانستم. وقتى به آمريكا برگشتم تصميم گرفتم داستانم را بنويسم. بقيه دوستانم هم برگشته بودند و تجربيات تلخى را پشت سر گذاشته بودند. به دفتر روزنامه اينديانا پوليس رفتم تا ببينم چه مطالبى درباره درسدن دارند. مطلب كوتاهى به چشمم خورد با اين مضمون كه هواپيماهاى ما بر فراز شهر درسدن پرواز مى كردند و دو فروند آنها گم شده بودند. اين كم ترين اطلاعات موجود بود. بقيه چيزهاى بيشترى براى نوشتن داشتند. يادم مى آيد آن روزها به اندى رونى حسادت مى كردم چون خيلى زود داستانش را درباره جنگ به چاپ رساند. البته من مثل او درگير عمليات پرماجرا نشدم اما هر از گاهى وقتى به يك اروپايى مى رسيدم با هم درباره جنگ حرف مى زديم و به او مى گفتم كه من هم در درسدن بوده ام. او از شنيدن حرفم تعجب مى كرد و مى خواست چيزهاى بيشترى بداند. سپس كتابى درباره درسدن از ديويد آيزوينگ چاپ شد كه در آن نوشته بود اين جنگ بزرگ ترين نسل كشى در تاريخ اروپا بود. من با خودم گفتم «پس من هم چيزهايى ديده ام» سعى كردم داستانى از جنگ بنويسم چه جالب باشد و چه نباشد تا چيزى از دل جنگ بيرون بكشم. آيا هنوز به آتش باران درسدن فكر مى كنيد؟ كتابى درباره آن نوشته ام: سلاخ خانه شماره ۵ اين كتاب هنوز در دست چاپ است و من هر از گاهى با آن سروكار خواهم داشت. پس از تحصيل در «شورتريج» به دانشگاه كورنل رفتيد؟ تصور مى كنم. پايان نامه شما چه بود؟ رمان گهواره گربه. اما آن را سال ها قبل از ترك دانشگاه شيكاگو نوشته بوديد. من دانشگاه شيكاگو را بدون نوشتن پايان نامه و البته بدون گرفتن مدرك ترك كردم. تمام پيشنهادهاى من براى پايان نامه ها رد شده بودند. پولى در بساط نداشتم و در نتيجه به عنوان مسئول روابط عمومى شركت جنرال الكتريك مشغول به كار شدم. بيست سال بعد نامه اى از مدير جديد دانشگاه شيكاگو دريافت كردم كه كارهايم را خوانده بود. او گفت براساس قوانين دانشگاه يك اثر منتشر شده كه از ارزش بالايى برخوردار باشد مى تواند بجاى پايان نامه ارائه شود و اين طورى موفق به گرفتن مدركم شدم. درباره حضور زنان در كتاب هايتان كمى حرف بزنيد. زنى نيست. عشقى نيست. چرا؟ اين يك مشكل فنى است. بسيارى از چيزهايى كه به هنگام روايت يك داستان اتفاق مى افتند فنى هستند و ريشه در مشكلاتى دارند كه مى توانند يك اثر را جذاب يا غيرجذاب كنند. بيشتر داستان هاى پليسى يا كابويى با صحنه هاى كشتار تمام مى شوند. چون اين صحنه ها و يا كشته شدن افراد در اينگونه داستان ها يك روند قابل قبول و قابل اعتماد براى پايان بخشيدن به اينگونه داستان هاست. هيچ چيز مثل مرگ نمى تواند با مهارت يك داستان را تمام كند. هميشه سعى كرده ام از عشق هاى عميق و واقعى در داستان هايم فاصله بگيرم چون وقتى پاى آن به داستان باز شود تقريباً حرف زدن از چيزهاى ديگر ناممكن مى شود. خواننده ديگر دوست ندارند روى چيز ديگرى تمركز كند. آنها شيفته عشق مى شوند. اگر عاشق و معشوق به هم برسند اين پايان واقعى داستان خواهد بود حتى اگر همان موقع جنگ جهانى سوم در آستانه اتفاق افتادن باشد و آسمان از هواپيماهاى جنگنده تيره و تار شده باشد. پس «عشق» را دور نگه مى داريد. چيزهاى ديگرى دارم كه مى خواهم درباره آنها حرف بزنم. وقتى از شما پرسيدم كداميك از اعضاى خانواده تان بيشترين تأثير را بر روى شما به عنوان نويسنده گذاشت از مادرتان ياد كرديد. انتظار داشتم بگوييد خواهرتان چون از او در رمان خود «Slapstick» خيلى گفته ايد. در اين رمان گفته ام خواهرم كسى بوده كه اين رمان را براى او نوشته ام و هميشه هر فرد خلاقى اثرش را با داشتن يك مخاطب در ذهن خلق مى كند. اين راز وحدت هنرى است. هركسى به شرط آن كه در ابتدا تنها يك مخاطب در ذهن داشته باشد مى تواند به آن برسد. البته وقتى خواهرم درگذشت فهميدم كه او همان كسى بوده كه اين رمان را براى او نوشته ام. آيا او هم عاشق ادبيات بود. او خيلى خوب مى نوشت. خيلى كتاب نمى خواند. اما هنرى ديويد تورو هم تا سال هاى زيادى همينطور بود. پدرم هم همينطور بود. او هم زياد كتاب نمى خواند اما مى توانست يك مطلب واقعاً رؤيايى بنويسد. پدر و خواهرم نامه هاى خيلى زيبايى مى نوشتند. وقتى نثر آنها را با نثر خودم مقايسه مى كنم خجالت زده مى شوم. او (خواهرم) مى توانست مجسمه ساز قابلى هم بشود. يكبار حسابى او را به خاطر هدر دادن استعدادهايش دعوا كردم. او در جواب گفت استعداد داشتن به معناى آن نيست كه لازم باشد كارى با آن انجام شود. اين گفته براى من تكان دهنده بود. هميشه با خودم فكر مى كردم آدم ها بايد استعدادشان را در چنگ مى گرفتند و هركدام با سرعت تمام به راهى مى رفتند. حالا چه فكر مى كنيد. آنچه كه خواهرم گفت حالا به نظر يك جور دورانديشى ظريف و زنانه بود. من دو دختر دارم كه مثل خواهرم با استعدادند اما اگر قرار باشد متانت و آن روحيه شوخ و شاد خود را با قاپيدن استعدادهايشان و فرار كردن با آنها از دست بدهند در بدبختى خواهند افتاد. آنها يك عمر مرا در حال دويدن با استعدادى كه داشتم ديدند و فكر مى كنم به نظر آنها كارى ديوانه وار بود. اين بدترين استعاره ممكن است چون آنچه كه آنها در واقع و در عمل ديدند مردى بود كه يك عمر به صندلى و ميز تحريرش زنجير شده بود. آيا فكر مى كنيد مى توان نويسندگى خلاق را آموزش داد. بله همانطور كه مى توان گلف را آموزش داد. حرفه اى ها گاهى مى توانند اشتباهات و خطاهاى فاحش كارتان را بگيرند. من همين كار را براى دو سال در دانشگاه لووا انجام دادم. گيل گودوين، جان آيروينگ، جاناتان پنر و بروس دابلر همه شاگردان من در آنجا بودند. آنها از همان موقع نوشته هاى خيلى خوبى منتشر كردند با اين حال اين كار يعنى آموزش نويسندگى خلاق را در هاروارد خوب انجام ندادم. آن موقع در مقطعى بودم كه ازدواجم در حال فروپاشيدن بود و هر هفته از كمبريج تا نيويورك دائم در رفت و آمد بودم و همين خيلى خسته ام مى كرد. ديگر حالا تمايل چندانى به اينگونه آموزش ها ندارم. تنها مى دانم كه تئورى ها را بلدم. پيش از اين بجز نويسندگى در كار تبليغات و روابط عمومى هم بوده ايد، آيا اين دردناك نبود؟ منظورم اين است كه فكر نمى كنيد استعدادتان داشت در آن مدت هدر مى رفت و فلج شده بوديد؟ نه ، چون حرفى كه زديد خيالبافى و شعر است: اين كه فكر كنيد كارهاى اين چنينى روح نويسنده را مى پوساند. در دانشگاه لووا من هميشه همين مسأله را براى دانشجوها شفاف مى كردم. با آنها درباره شغل هايى حرف مى زدم كه نويسندگان مى توانستند انجام دهند، و البته در صورت بيكار شدن و از گشنگى مردن يا در صورتى كه مى خواستند به اندازه كافى پول داشته باشند تا كتابى را چاپ كنند. از آنجايى كه ناشران براى رمان هاى اول نويسنده ها ديگر سرمايه گذارى نمى كنند، از آنجايى كه فاتحه مجله ها خوانده شده است، از آنجايى كه تلويزيون از نويسندگان آزاد و افتخارى ديگر كارى را نمى خرد و از آنجايى كه بنيادهاى بزرگ ادبى وام ها و بودجه هايشان را به پيرمردهايى مثل من اختصاص مى دهند، نويسندگان جوان بايد بى رودربايستى و خجالت از خودشان حمايت كنند وگرنه ما يعنى همه ما ادبيات معاصرمان را از دست خواهيم داد. اين جور كارهاى حاشيه اى تنها يك بلا سر نويسنده ها مى آورد و آن هدر دادن وقت باارزششان است. اگر پدر و مادرتان همه پولشان را از دست نمى دادند و به اصطلاح ورشكسته نمى شدند بنظرتان چه كاره مى شديد؟ يك معمار در ايندياناپوليس. مثل پدر و پدر بزرگم. البته خيلى خوشحال هم مى بودم. هنوز هم آرزو مى كنم كه اى كاش اين اتفاق مى افتاد. آخرين سؤال. اگر يكى از مسئولان بلندپايه صنعت نشر در آمريكا مى شديد چه كارى براى بهبود وضع وخيم كنونى در زمينه كتابخوانى انجام مى داديد. ما كمبودى در زمينه نويسندگان بى نظير نداريم. آنچه كم داريم خوانندگان قابل اعتماد است.
|
|
|
|
|
خدا شمارا رحمت كند آقاى ونه گات
|
|
|
عبارت «رسم روزگار چنين است» بى شك از زمانى كه كرت ونه گات، نويسنده آمريكايى از آن در رمان «سلاخ خانه شماره ۵» خود استفاده كرده بود و تكرار آن خبر از وقوع مرگ تازه اى مى داد، كاربردى نمادين و استعارى يافت. اين عبارت كه تكيه كلام ترالفا مادوريانها- يكى از شخصيت هاى رمان سلاخ خانه شماره ۵- بود، بوى مرگ مى داد و نقل آن، دال بر مرگ كسى يا چيزى بود. اين عبارت به نوعى پوچى مقاومت در برابر جبر مرگ را به خواننده يادآورى مى كرد؛ چيزى كه چگونه مردن ونه گات در سن ۸۴ سالگى، كه نه در اثر مرگ طبيعى بلكه به وسيله صدمه ديدن مغزش بخاطر افتادن در خانه اش بود آن را به همه دوستدارانش ثابت كرد. او كه عمر بلندش را سوژه طنز هاى مختلفى كرده بود، سال گذشته در مصاحبه اى با نشريه رونينگ استونز گفت: «از وقتى ۱۲ يا ۱۴ ساله بودم سيگارهاى بدون فيلتر «پال مال» مى كشيدم و مى خواهم از كمپانى سازنده آنها شكايت كنم. مى دانيد چرا؟ چون ۸۳ سال سن دارم و هنوز هم زنده ام. اى دروغ گوهاى كثيف! آنها روى پاكت هاى سيگارشان به من قول دادند كه مرا بكشند!» كرت ونه گات كه طنز تلخ آثارش و نگاه آنها به اخلاقيات رمان هايى همچون «سلاخ خانه شماره ۵»، «گهواره گربه» انعكاس بخش حال و هواى زمانه و تخيلات خام نسلش بود، در سن ۸۴ سالگى دار فانى را وداع گفت. او نمايشنامه، مقاله و داستان هاى كوتاه بسيارى از خود به جا گذاشت اما بى شك رمان هاى او بود كه از او بخصوص براى دانشجويان دهه ۶۰ و ۷۰ يك بت ادبى ساخت. همچون مارك تواين، ونه گات از طنز براى پاسخ و يا رويارويى با بعضى پرسش هاى اساسى زندگى بشر همچون «چرا ما در اين دنيا بسر مى بريم؟» استفاده مى كرد و حتى با او در داشتن يك بدبينى عميق به ماهيت همه چيز شريك بود. او در يكى از كتاب هاى خود در سال ۱۹۹۱ به نام «سرنوشت هايى بدتراز مرگ: يك كلاژ شرح حال گونه» درباره تواين نوشت: «او سرانجام از خنديدن به زجر و تألم خود و اطرافيانش دست كشيد. او زندگى در اين كره خاكى را مزخرف خواند. او مرد.» البته موضوع همه آثار ونه گات اين چنين فلسفى و متافيزيكى نبود. او با تركيب رگه هايى از ادبيات علمى- تخيلى، فلسفه و طنز، از مسائل ديگرى همچون ابتذال فرهنگ مصرف يا تخريب محيط زيست نيز مى نوشت. رمان هاى او كه در مجموع ۱۴ اثر بودند، جهان بينى هاى متفاوتى را ترسيم مى كردند در حالى كه آكنده از تصاوير دردناك تاريخ بشر و شخصيت هايى زاده تخيلات خودش همچون ترالفامادوريان ها و مركوريان ها رمونيوم ها بودند. بى شك يكى از نقاط عطف و سرنوشت ساز زندگى ونه گات، فاجعه حمله هوايى به شهر درسدن آلمان بود كه در سال ۱۹۴۵ به عنوان يك اسير جوان جنگى از نزديك شاهد آن بود. در جريان اين حمله، هزاران شهروند كشته شدند و زنده زنده در آتش باران ها سوختند يا از دود آن خفه شدند. ونه گات در جايى مى نويسد: « آتش باران درسدن يك اثر هنرى بود. برجى از دود شعله درگراميداشت خشم و دلشكستگى بسيارى ها كه زندگى شان به دست آز و وحشيگرى آلمان متلاشى شده بود. تجربيات شخصى ونه گات در درسدن دستمايه معروف ترين رمان او «سلاخ خانه شماره ۵» قرار گرفت كه در سال ۱۹۶۹ در فضاى جنگ ويتنام، تلاطمات اجتماعى و فرهنگى و تعصبات نژادى منتشر شد. اين رمان به گفته منتقدى به نام «ژرومه كلينكو ويتز» آنچنان با مهارت اوضاع و احوال متحول آمريكا را به تصوير مى كشيد كه داستان و ساختار آن يكى از پرفروش ترين استعاره هاى عصر نوين شد.» براى ونه گات تنها راه رستگارى از پوچى به ظاهر حاكم بر زندگى، عطوفت بشرى بود. شخصيت اصلى يكى از رمان هاى او در سال ۱۹۶۵ ميلادى «خدا شما را رحمت كند آقاى رزواتر» فلسفه و بينش او را خلاصه مى كرد. «سلام كوچولو، به كره زمين خوش آمديد، تابستان هايش گرم و زمستان هايش سرد است، گرد و خيس و پرجمعيت هم هست. اين بيرون كوچولو ها صد سالى فرصت داريد، من فقط يك قانون را مى شناسم كوچولوها- آه،بايد مهربان باشيد.» ونه گات در نوشته هاى خود از ساختار و قيد و بندهاى سنتى و حتى نقطه گذارى اجتناب مى كرد. كتاب هاى او تركيبى از داستان و اتوبيوگرافى با صدايى خودمانى، عبارات يك جمله اى و علامت هاى تعجب و حروف ايتاليك بودند. گراهام گرين او را يكى از قابل ترين نويسندگان معاصر آمريكا خوانده بود و بعضى ديگر از منتقدان معتقد بودند كه او سبك ادبى جديدى را بدعت نهاده بود كه ما حصل همنشينى و همزيستى داستان هاى علمى- تخيلى با طنز و اخلاقياتى بود كه آنها را تا حد آثار ادبى سنگين و وزين ارتقا مى بخشيد. ونه گات همچنين به تكرار خود و استفاده مجدد از شخصيت ها و موضوعات واحد متهم شده بود و بعضى خوانندگان آثارش را غير منسجم مى يافتند. سرسخت ترين منتقدانش او را تنها يك سفسطه باز كتاب هاى كميك كه چيزى جز اندرزهاى پوشالى براى عرضه ندارد، مى خواندند. با موهاى فروجوگندمى، چشم هاى گودرفته و لباس هاى نه چندان مرتب و اتوكشيده؛ او اغلب به اساتيد بازنشسته فلسفه شبيه مى شد كه براى يك لحظه هم سيگار از دستش رها نمى شد و صداى سرفه و عطسه، ريتم ثابت گفت وگوهايش بود. با اين حال او موفق شده بود در طول همه اين سال ها وجهه و اعتبار مردمى مشاهير را براى خود كسب كند و عضو و ميهمان ثابت محافل و گردهمايى هاى ادبى و دوستانه در منهتن و لانگ آيلند بود؛ جايى كه خود نيز در كنار دوست و هم قطار قديمى اش در جنگ ژوزف لكر زندگى مى كرد. كرت ونه گات به سال ۱۹۲۲ در ايندياناپوليس به دنيا آمد و كوچك ترين فرزند خانواده بود. پدرش كرت ونه گارت سنيور يك معمار بود و مادرش اديت برخاسته از دل خانواده اى متمول. در دوران ركود اقتصادى آمريكا برادر بزرگ تر ونه گات، اغلب ماه هاى متوالى را بدون كار سپرى مى كرد و ونه گات جوان از تلاطمات و افسردگى هاى روحى رنج مى برد. تصوير زنى كه ونه گات از مادر خود ارائه مى دهد، سايه سنگين انسانى دردمند و روانپريش است كه سرانجام در روز مادر خودكشى كرد و با اين كار كابوسى را براى يك عمر براى ونه گات به واقعيت بدل كرد. او به واسطه اين كابوس محقق يافته، همواره در همه عمرش در برقرارى ارتباط با جنس زن دچار مشكل بود و به ياد مى آورد كه يكى از عمه هايش زمانى به او گفته بود «همه مردان خانواده ونه گات تا سر حد مرگ از زنان مى ترسند.» ونه گات براى تحصيل در دانشگاه كرنل به شرق رفت اما پيش از آن كه بتواند مدركى را از اين دانشگاه بگيرد وارد ارتش شد. در ارتش او را براى تحصيل مهندسى مكانيك به انستيوتكنولوژى كارنگى در پيتسبورگ سپس دانشگاه شى فرستادند. او در سال ۱۹۴۴ميلادى به همراه لشكر پياده نظام ۱۰۶ به جبهه جنگ فرستاده شد و خيلى زود خود را در كارزار واقعى زندگى يافت و به اسارت نيروهاى آلمانى درآمد. ونه گات براساس عهد نامه ژنو بايد براى تأمين هزينه هاى خود به عنوان يك اسير كار كند، از همين رو به همراه ديگر اسرا به شهر درسدن منتقل شد و در آنجا بود كه با چشم خود فاجعه حمله هوايى و آتشباران اين شهر را ديد و بسيارى از آن صحنه هاى تكان دهنده را در «سرنوشت هايى بدتر از مرگ» روايت كرد. پس از جنگ ونه گات با يكى از دوستان دوران دبيرستانش جين مارى ازدواج كرد و در سال ۱۹۴۵ميلادى خانواده آنها به همراه ۳ فرزندانش مقيم شيكاگو شدند. در شيكاگو ونه گات به عنوان خبرنگار بخش حوادث مشغول كار شد اما ديرى نپاييد كه در قسمت روابط عمومى شركت جنرال الكتريك كارى براى خود پيدا كرد. ۳ سال بعد او نخستين داستان خود به نام «Report on the Barn house Effect» را به يك نشريه فروخت و به همراه خانواده اش به ماساچوست نقل مكان كرد. او در آنجا به نوشتن داستان و مقاله براى نشريات ادبى ادامه داد و براى ارتقاى درآمد خود به مشاغل حاشيه اى نظير كار در يك شركت تبليغاتى و ... روى آورد. نخستين رمان ونه گات با نام «نوازنده پيانو» در سال ۱۹۵۲ميلادى منتشر شد كه هجوى بر فعاليت هاى شركتى و زندگى در ميان جلسه ها، قرار هاى كارى ، رؤسا، زير دستان و طبقات كارى بود. به دنبال اين رمان او در سال ۱۹۵۹ يك اثر علمى تخيلى به نام «The Sirens of Titan» را به بازار ارائه داد و در سال ۱۹۶۱ رمان «شب مادر» را نوشت. داستان اين اثر درباره محاكمه يك نويسنده آمريكايى به اتهام جنايت جنگى در آلمان نازى بود. اين رمان ها همچون بسيارى ديگر از رمان هاى بعدى ونه گات در جلد هاى كاغذى به چاپ رسيدند و بعضى از آنها همچون «سلاخ خانه شماره ۵» يا «شب مادر» تبديل به فيلم شدند. در سال ۱۹۶۳ ونه گات رمان «گهواره گربه» را به چاپ رساند و باوجود تيراژ محدود آن در آن زمان (۵۰۰ نسخه) اين رمان در حال حاضر يكى از آثار مرجع و پر خواننده در كلاس هاى ادبيات انگليسى مقطع دبيرستان در آمريكاست. اين اثر كه عنوان آن برگرفته از يك بازى كودكانه اسكيموهاست رمانى شرح حال گونه درباره خانواده اى به نام «هونيكر» است. راوى داستان در حال نوشتن كتابى درباره بمب گذارى هيروشيما است و شاهد تخريب دنيا به وسيله چيزى به نام «Nine- Ice» است كه در تماس موجب انجماد همه آبها در دماى اتاق مى شود. ونه گات با رمان بعدى خود كه شاهكارى به نام «سلاخ خانه شماره ۵» بود، از ژانر علمى- تخيلى فاصله گرفت. اين رمان كه به نوعى درباره مصائب و دهشت جنگ است با استقبال مواجه شد و در همين رمان بود كه به معرفى يكى از شخصيت هاى رمان آتى خود «كيگورترو» كه از آن در رمان «خداشما را رحمت كند آقاى رزواتر» مى پردازد. او در رمان «سلاخ خانه شماره ۵» به نقل از يك سرهنگ انگليسى مى نويسد: «ما فراموش كرديم كه «بچه ها» در جنگ مى جنگند. وقتى آن صورت هاى اصلاح كرده را ديدم يك شوك واقعى بود. خداى من! خداى من! با خودم گفتم اين نهضت كودكان است همچنين در اين رمان بود كه از عبارت «رسم روزگار چنين است» استفاده اى كليشه اى و استعارى شد.» ونه گات مى نويسد: «رابرت كندى كه ويلاى تابستانى اش ۸ مايل دورتر از خانه من در سرتاسر سال داشت دوماه پيش با گلوله كشته شد. او ديشب مرد. رسم روزگار چنين است. مارتين لوتركينگ يك ماه پيش كشته شد. او هم مرد. رسم روزگار چنين است و هر روز دولت من يك مشت جنازه از ويتنام تحويل من مى دهد. رسم روزگار چنين است.» و اين عبارت يعنى «رسم روزگار چنين است» ورد زبان همه مخالفان جنگ ويتنام بود. «سلاخ خانه شماره ۵» بر صدر فهرست رمان هايى پر فروش قرار گرفت و از ونه گات يك قهرمان ملى ساخت با اين حال بعضى مدارس و كتابخانه ها آن را به دليل زبان خشن و صحنه هاى خشونت آن ممنوع كردند. پس از چاپ اين كتاب ونه گات وارد مقطعى بحرانى از زندگيش شد كه با افسردگى شديد دست به گريبان بود و سوگند خورد كه ديگر رمانى ننويسد. او در جايى نوشته بود كه فكر خودكشى همواره او را وسوسه مى كرد. در سال ۱۹۸۴ بود كه تصميم گرفت با مصرف قرص هاى خواب آور زندگيش را نابود كند. چندى بعد ونه گات تصميم گرفت در عرصه نمايشنامه نويسى قلم برد. اولين تلاش او با نام «تولدت مبارك وانداجون» در سال ۱۹۷۰ خارج از برادوى بر روى صحنه رفت و باواكنش هاى متفاوت مواجه شود. ونه گات با نگارش «صبحانه قهرمانان يا خداحافظ دوشنبه آبى» (۱۹۷۳) رمان نويسى را از سر گرفت. در سال ۱۹۹۷ او رمان «زمان لرزه» كه به قول خودش خلاصه اى از پلات هاى پراكنده و نوشته هاى اتوبيوگرافى محور بود را منتشر كرد. او در اين رمان از شخصيت تكرارى رمان قبلى خود استفاده كرده بود و در توجيه آن گفت: «اگر اين كار را نمى كردم موفق نمى شدم توجه مردم را به چيزهايى كه واقعاً مهم هستند جلب كنم.» اين اثر اگر چه پر فروش بود اما در ميان منتقدان واكنش هاى متفاوتى را برانگيخت. ونه گات در مقدمه اى بر اين كتاب از «زمان لرزه» به عنوان آخرين رمان خود ياد كرد كه همين طور نيز بود. آخرين كتاب او كه در سال ۲۰۰۵ منتشر شد كه مجموعه اى از مقالات بيوگرافى محور بود با نام «مردى بى سرزمين» به چاپ رسيد.
|
|
|
|