چهارشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۸۶ - ۲۹ ربيع الاول ۱۴۲۸
Wed, Apr 18, 2007
فرهنگ و انديشه
۳۶۱۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
زنان
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
هفته عكس (قاب عكس)
سلامت
كتاب انديشه
متافيزيك به مثابه بنياد غرب
285744.jpg
بخش نخست
محمد تقى چاووشى

۱ـ هايدگر در رساله فلسفه چيست؟ بيان مى دارد كه پرسش «فلسفه چيست؟» ... يك پرسش تاريخى است، به اين معنا كه تقدير ما در آن روشن مى شود و البته اين پرسشى در زمره پرسش ها نيست، بلكه پرسش اصلى تاريخى وجود غربى اروپايى ماست.
اگر اين كلام به معناى آن باشد كه فلسفه به طور ذاتى غربى است و ريشه در يونان دارد، سخن تازه اى نيست. پيش از هايدگر، هوسرل و پيش از او ـ و بيش از همه ـ هگل بر غربى بودن تفكر فلسفى پاى فشرد و درست بر همين اساس، تاريخ فلسفه را به صورت بسط سوبژكتيويته از پارمنيدس تا عصر ژرمنى ترسيم كرد و شرق را فاقد آزادى كنكرت دانست. براى هگل ذات حقيقت ، چيزى جز آزادى نبود و اين آزادى در سير تاريخ غرب و عبور از مراحل بى خويشتنى Entfremdung تحقق مى يافت.
اما بايد توجه داشته باشيم كه هايدگر «فلسفه چيست؟» را پرسش تاريخ وجود غربى اروپايى ناميد كه اين بيشتر ناظر به ذات غرب است. اين كه فلسفه غربى است و خاستگاه آن يونان، البته مطلبى قابل تأمل است. اما روى ديگر سكه آن است كه ذات غرب، فلسفه است. فلسفه دراين مقام به عنوان ذات غرب ظاهر مى شود.
۲ ـ در رساله «آموزه افلاطون درباب حقيقت» هايدگر سعى كرد نشان دهد كه با تغيير حقيقت چگونه فلسفه به عنوان آغاز امانيته غربى پا مى گيرد. او در فرازى از همين رساله به تفوق ايده بر حقيقت به معناى النثيا در فلسفه افلاطون اشاره كرده، بيان مى دارد كه چگونه النثيا به حقيقت به معناى مطابقت تغيير ماهيت مى دهد. همه چيز در اثر تابش خورشيد ايده ظهور مى كند. بنابراين شناخت حقيقى در گرو رؤيت ايده ها و مطابقت با آنهاست. بحث تمايز ميان وجود و ماهيت از همين جا آغاز ، و شناخت راستين درواقع شناخت ماهيت اشيا و رسيدن به ايده ها معرفى شد. نيچه، درست به همين دليل مى گفت: فلسفه پرسپكتيويسم است؛ يعنى ديدن موجودات از منظر انسان. به ياد داشته باشيم كه هراكليتوس مى گفت به لوگوس گوش دهيد. آنچه در استماع مطلوب است، غيبت نهفته در آن است. لذا توصيه مى شود جانى در خور لوگوس فراهم آوريد. اما با افلاطون متافيزيك آغاز مى شود و وجود موجود چونان ايده فراچنگ مى آيد.
هگل، ذات فلسفه را سوبژكتيويته مى دانست و تاريخ فلسفه را به صورت بسط آن مى ديد. خودبنيادى ذاتى غرب، نه تنها موجب نگرانى هگل نبود كه موجب سرمستى او بود. اما هايدگر معتقد است كه سوبژكتيويته از آغاز دوره تجدد و با فلسفه دكارت سر از كنام خويش بركشيده ، جلوه گر مى شود. امانيته اى كه در افلاطون بنا شد سرانجام در دكارت به صورت سوبژكتيويته عيان گرديد. از اين رو با تغييرى كه افلاطون در معناى حقيقت داد تاريخ متافيزيك آغاز شد. در واقع اين حوالت تاريخى غرب است . درست به همين دليل افلاطون مى گفت خدايان ما را به خود واگذاشته اند. اين كلام در تفكر نيچه به صورت مرگ خدا ظاهر شد.
۳ ـ طبيعت و قوانين آن در تاريكى شب فرو رفته بود، خداوند فرمود: نيوتن باش! پس همه جا روشن شد. (الكساندر پوپ)
اين بيت پوپ، بيت الغزل منورالفكرى است . يقيناً وى نخستين كسى نبود كه از «روشنى» سخن مى گفت اما به دليل شعور شاعرانه اش، روح منورالفكرى دركلام او به خوبى تجلى يافته است.
«روشنى»با نيوتن آغاز شد. اين درست همان پيامى بود كه هايدگر در «عصر تصوير جهان» و «شىء چيست؟» به آن توجه داد و با عنوان «دانش نيوتنى» به تفسير و تبيين آن همت گماشت. ذكر نكته اى در خور توجه است. هايدگر ويژگى و بارزه اصلى علوم مدرن را ـ و از جمله دانش نيوتنى را كه در رأس دانش مدرن قرار گرفته ـ «مته متيكال» مى داند. «مته متيكال» از واژه يونانى «تامته متا» است، يعنى «آگاهى انسان از پيش فرض ها و همه امورى كه فهم يك چيز متوقف برآنهاست و از قبل نزد او حاضر است.»
بنابراين نورى كه نيوتن بر عالم تابانيد به واقع برآمده از «ذات آدمى» بود و ريشه در سوبژكتيويته سوژه داشت؛ تعين بخشيدن به شى ء، امرى نبود برآمده از ذات طبيعت. اين نورى بود كه از سوى انسان بر عالم مى تابيد، عالمى كه در ظلمت فرو رفته بود. مراد از ظلمت، هرنوع امرى وراى انسان و هرگونه توجهى نسبت به آن است، كه به اشكال مختلف استبداد و خرافات ظهور مى يابد. از اين رو به دين هم همين گونه مى نگرد:
روشنگرى ، درمقام پيشروى تفكر در ساده ترين معنى آن، همواره كوشيده است تا آدميان را از قيد و بند ترس رها و حاكميت و سرورى آنان را برقرار سازد... برنامه روشنگرى افسون زدايى از جهان، انحلال اسطوره ها و استقرار معرفت به جاى خيالبافى بود.
از سوى ديگر ، نگاه تازه اى به انسان (امانيته) از قبل همين نگرش نسبت به عالم ، پيدا شد. هيوم در رساله (۱۷۳۹) ؛ رياضيات، فلسفه طبيعى و دين طبيعى را برآمده از، و وابسته به «دانش بشر» دانست «Science of Man» . همان طور كه ملاحظه مى شود تأكيد هيوم بر واژه «انسان» است( ولى آن را با حروف بزرگ آورده است). اما بايد توجه داشته باشيم كه به هيچ وجه سخن هيوم ناظر به علم النفس نيست. هيوم گفت: «بايد قوا و توان هاى انسان را بشناسيم»، پيش از او نيز فلاسفه براين باور بودند كه تا علم النفس دقيقى نداشته باشيم در باب معرفت، توفيقى نمى يابيم. كتاب النفس از ارسطو تا بوعلى و بعد از او، مشحون ازمباحثى پيرامون قواى انسانى است. حال اگر كلام هيوم در باب دانش بشر و شناخت قواى انسانى به معنى علم النفس باشد، سخن تازه اى نيست. بنابراين، بحث از دانشى است كه تا قبل از آن دوره، سابقه نداشت:
بنابراين، به قصد تبيين مبادى طبيعت آدمى ، به واقع نظام كاملى از علوم را مطرح مى سازيم كه بر شالوده اى به نسبت يكسره تازه، ساخته شده است و تنها شالوده اى است كه علوم ، در امن و امان، مى توانند رشد كنند.
هيوم پى جوى دانشى است كه تكامل آن وتحقق بخشيدن به آن در دستور كار دوره منورالفكرى فرانسه قرار گرفت؛ نوشته هاى دالامبر، ديدرو، انبوه نوشته هاى ولتر و در نهايت تولد دايره المعارف، همه و همه در مسير توسعه و ترويج «دانش نيونتى» و يا «دانش بشر» هيوم قرار گرفتند.
به اين ترتيب- و با بازگشت به آغاز دوره مدرن- مى توان گفت: انسانى كه «تأملات» در زهدان خود پرورانده بود، اينك و با فرا رسيدن دوره منورالفكرى و دانش نوين آن، آماده مى شد تا حمل خود را بر زمين گذارد. عصر تنوير افكار، به واقع، دوران تحقق آمال و آرزوهاى مدرنيته بود. دوره اى كه در آن، حقيقت، چهره اى ديگر به خود مى گيرد و به صورتى متفاوت جلوه گر مى شود. بنابراين كاسيرر- مدافع و دلباخته منورالفكرى- حق داشت در وصف آن دوره از پيدايش «مفهوم نو حقيقت» سخن گويد:
اكنون در كنار حقيقت وحى شده، حقيقت مستقل و اصيل طبيعت پا به عرصه وجود مى گذاشت، اين حقيقت نه در كلام خدا، بلكه در آفرينش او آشكار مى شود. اين حقيقت بر پايه گواهى كتاب مقدس يا سنت نيست بلكه حقيقى است كه همواره در برابر ديدگان ماست. اما اين حقيقت، تنها براى كسانى فهم پذير است كه دست نوشته طبيعت را بشناسند و بتوانند رمز آن را كشف كنند. با سخن محض نمى توان، حقيقت طبيعت را بيان كرد، تنها زبان مناسب براى بيان آن ساخت هاى رياضى، شكل هاى هندسى و اعدادند.
اين حقيقت نو، سمت و سويش نفى خدا نبود بلكه بيشتر به جنبه حلولى آن توجه داشت. طبيعت، امرى محتوم از جانب خداوند نيست و اگر كسى زبان رياضى را بفهمد از اين به بعد همنشين و همزبان با حقيقت شده است. بذر نفاق ميان عقل و ايمان در همين حقيقت مستقلى نهفته كه در «كنار» حقيقت وحيانى، نشسته است. اين حقيقت مستقل و اصيل جايى براى غير در نظر نداشت و مبارزه بر ضد ديندارى در قالب خرافه پرستى، با توسل به «نور عقل طبيعى» (فطرى) آغاز شد و با ظهور دايرة المعارف به اوج خود رسيد. البته بودند كسانى مانند ولتر كه ديندار ماندند، اما آنها نيز با هر نهاد دينى سر ستيزه داشتند و تا پايان، به دشمنى خود ادامه دادند.
بنابراين يكى از دستاوردهاى مهم اين حقيقت نو كه بر آمده از دانش نوين بود، ايمان ستيزى آن بود. آنچه در مقابل و در ستيز با ايمان پديد آمد، به تعبير هگل، بصيرت محض بود. از اين رو منورالفكرى را «دوران خرد» ناميده اند.
ادامه دارد
كتاب انديشه
علم و فلسفه
285774.jpg
حميد پارسانيا
پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى

علم چيست و فلسفه كدام است؟ آيا فلسفه نوعى علم است؟ اگر فلسفه علمى خاص است، امتياز آن در چيست و ارتباط آن با ساير علوم چگونه است؟ و اگر فلسفه علم نيست آيا كمك كار و خادم علم است و يا آن كه مانع و مزاحمى بر سر راه علم است و يا اين كه هيچ ارتباطى با علم نداشته و قلمرو جدايى از علم دارد؟ مؤلف كتاب حاضر، در ۳ بخش و ۱۲ فصل سعى دارد به پرسش هاى فوق پاسخ دهد.
به اين منظور، بخش نخست را به تعريف هاى مختلفى كه درباره فلسفه و علم وجود دارد، اختصاص داده است و در ۵ فصل تعاريف علم كلى و علوم جزئى ‎/ مهمل گويى فلسفى ‎/ فلسفه علمى ‎/ نقادى خرد ‎/ و نسبت مضاعف را ارائه مى كند و در بخش دوم با عنوان «فلسفه و دين» به داورى درباره صحت و سقم تعريف هاى بخش نخست مى پردازد و تعريف نخست را به عنوان تعريف صحيح محور بحث خود قرار مى دهد. بخش دوم شامل ۵ فصل با اين عناوين است: طلوع هستى ‎/ سفسطه و شكاكيت پيچيده ‎/ دامنه منطقى فلسفه و علم ‎/ اصول فلسفى و پيش فرض هاى ذهنى ‎/ سپهر شهود و حقيقت دينى علم.
حميد پارسانيا بخش پايانى كتابش را به علم سكولار و علم دينى اختصاص داده است و دو فصل «علم دينى، علم دنيوى» و حكايت هاى ناگفتنى را در اين بخش تعريف و تبيين مى كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |