حسن گوهرپور
صداى ضربات مشت به درخانه، لرزه بر اندامت مى اندازد! فرصت نمى كنى چيزى يا كسى را پنهان كنى، دلهره امانت را بريده، اما بايد حتماً در را بازكنى چون مى دانند تو در خانه هستى. آقاى گاى مونتاگ منتظر است كه داخل خانه بيايد و كتاب هاى تو را بسوزاند!
«فارنهايت ۴۵۱» دوازدهمين اثر فرانسوا تروفو، فيلمساز فرانسوى است و به گمانم در كمتر اثر بصرى مى شود سراغ ستايش كتاب و كتابخوانى را گرفت آن گونه كه در «فارنهايت۴۵۱» مطرح شده است.
|
|
|
اين فيلم براساس رمانى از رى بردبرى ساخته شده و درواقع جهانى بدون كتاب را ترسيم مى كند، جهانى كه در آن «دانستن» يك ضدارزش است و ابزارهاى اين «دانستن» نيز مورد نكوهش قرار مى گيرد. گاى مونتاگ در اين فيلم شخصيتى است كه در قالب يك آتش نشان متعهد مى بايست كتاب هاى اهالى شهر را بگيرد و بسوزاند. او كه به هيچ وجه از كارى كه انجام مى دهد ناراضى نيست، تلاش مى كند جامعه را از شر عناصرى كه اخلاق را تحت الشعاع قرار مى دهند درامان دارد. اما اتفاقى ذهن او را از اين رويكرد بازمى دارد. كلاريس روزى از وى مى پرسد آيا يكى از كتاب هايى را كه تا به حال سوزانده اى، خوانده اى؟ پس از اين حادثه او چند كتاب همراه خودش به خانه مى آورد و زنش او را لو مى دهد. مونتاگ با كتاب ها از شهر مى گريزد و با دوستش به جايى مى روند كه آدم ها همه كتاب شده اند، كتاب شده اند تا فرهنگ همچنان بماند و آيندگان بدون كتاب نباشند. «فارنهايت ۴۵۱» درواقع نگاه اصيل تروفو به كتاب را نشان مى دهد. او و ژان لوك گدار از فيلمسازان آغازگر موج نوى سينماى فرانسه بودند كه هميشه با كتاب سروكار داشتند. درواقع، «جهان» بى كتاب در اين اثر جهانى است كه آگاهى در هيچ يك از سطوح آن ديده نمى شود. اما نياز انسان به طور فطرى به «دانستن» آن قدر زياد است كه حتى كسى كه قرار است انسان ها را از اين فرآيند محروم كند، خود به سمت نياز فطرى اش مى رود و مى خواهد كه ... بداند. نكته مهمى كه در اين فيلم به آن اشاره شده است اين است كه كتاب فقط در معناى «رمان» آمده و ما عنوان و موضوع ديگرى را در فيلم نمى بينيم. گويا «رمان» به عنوان يك اثر كه مولود زندگى مدرن و شهرنشينى است، بيشترين كاركرد را براى «دانستن» در نظر تروفو داشته است. رمان، جهان «شخصى» را خلق مى كند و آن را به «عموم» مى رساند و دغدغه نوشتن رمان مسأله اى است كه باز هم در سينماى تروفو تكرار مى شود و يا پيش از «فارنهايت ۴۵۱» تكرار شده است.
اما فيلم ۴۰۰ ضربه كه از سينما يك پخش شد، سومين فيلم تروفو است كه در سال ۱۹۵۹ ساخته شده است. اين فيلم به دوران نوجوانى آنتوان دوآنل مى پردازد، نوجوانى كه در چند فيلم ديگر تروفو حضور دارد و قصه كودكى و نوجوانى و جوانى تروفو را روايت مى كند. آنتوان در ۴۰۰ ضربه با مادر و ناپدرى اش زندگى مى كند و به جز رنه همكلاسى اش كسى او را درك نمى كند. پس اين دو از مدرسه فرار مى كنند و ترجيح مى دهند تنها فيلم نگاه كنند. يكى از همين روزها آنتوان مادرش را با يك غريبه در خيابان مى بيند و از آن روز به بعد ترجيح مى دهد مادر را مرده بپندارد و به مدرسه هم همين را مى گويد. فرانسوا تروفو در اين فيلم بخشى از دغدغه هاى دوران كودكى خودش را گنجانده، دغدغه اى كه او را به سمت سينما كشاند. تروفو روزگار كودكى را در يك مركز تربيت گذرانده بود و تنبيه هايى كه در اين فيلم و فيلم هاى ديگر مى بينيم باز نمودى از همان تنبيه هاى دوران كودكى او و يا هم دوره اى هايش است. Love on the run فيلم ديگر او كه در سال ۱۹۷۹ ساخته شد، نيز يكى از همين بازنمودهاست. آنتوان، شخصيت اصلى فيلم، رمانى مى نويسد و در آن از آدم هاى پيرامونش حرف مى زند و چندين بار به كودكى و بخش هايى از حرف هاى ۴۰۰ ضربه بازگشت مى كند. اين فيلم كه روايتى سيال از نوجوانى و جوانى آنتوان است، بخش هايى از انباشت هاى ذهنى تروفو را به مخاطب مى نماياند.
آنتوان، شخصيت اصلى فيلم، در روزنامه كار مى كند و ويراستار است، او رمانى مى نويسد و در آن آدم هايى را كه در زندگى اش بوده اند، به تصوير مى كشد. آنتوان داراى زن و فرزند است ولى پس از مدتى از همسرش جدا مى شود. وى يك روز كه در حال راهى كردن فرزندش به سفر است به طور اتفاقى با زنى مواجه مى شود كه قبلاً او را مى شناخته و او كتاب آنتوان را در دست دارد. آنتوان مى كوشد خودش را به قطارى كه زن در آن حضور دارد، برساند. در اين هنگام، زن هم شروع به خواندن كتاب مى كند. پس از ساعتى يكى از خدمتكارهاى قطار به كوپه زن آمده، به او مى گويد مردى او را به رستوران دعوت كرده است. زن آماده مى شود و به رستوران مى رود و آنجا با آنتوان مواجه مى شود. در اين ميان، زن درمى يابد كه خود او نيز بخشى از رمان آنتوان است، بخشى كه آنتوان به دروغ آن را در كتابش آورده است. پس از ديدن آنتوان، زن به او مى گويد كه اين رمان دروغ و كذب است چون اتفاقاتى كه تو نوشته اى در جهان خارج اتفاق نيفتاده و تو واقعيت را وارونه جلوه داده اى و بخشى از اين وارونگى را توضيح مى دهد. درگير و دار توضيح آنتوان، چندين بار فيلم به گذشته فلاش بك مى خورد و اتفاقاتى كه براى او افتاده مرور مى شود.
اين تصاوير درواقع از يك اتفاق «بينامتنى» يا تصويرى خبر مى دهد كه در چند فيلم تروفو تكرار مى شود، مثلاً در فيلم «روز به جاى شب» كه آن هم درباره همين آنتوان است و بخشى از تصاوير فيلم «عشق درگريز» در آن فيلم هم نشان داده مى شود و ميان شخصيت هاى اين دو فيلم مشتركاتى به لحاظ اتفاق هاى روزمره وجود دارد. اما تروفو در فيلم «Love on the run» سرانجام به جايى مى رسد كه ديگر نمى خواهد آنتوان به دروغ پردازى هايش ادامه دهد. در اين فيلم، سرانجام آنتوان با اقرار به اين كه در دوران كودكى دروغ گفته كه مادرش مرده و ديگر علاقه مند است از فضاى قبلى فاصله بگيرد.» Love on the run اگرچه به تنهايى به عنوان فيلمى مستقل قابل بررسى است، اما همانطور كه ذكر شد مشتركاتى با فيلم ۴۰۰ ضربه و «روز به جاى شب» دارد. يكى از موتيف هايى كه در Love on the run خودش را نشان مى دهد، «تنهايى آدم هاست».
«تنهايى آنتوان» و اين كه او يك «فقدان و نيستى» در خود احساس مى كند و سعى دارد با روابط و دروغگويى اين «فقدان» و «خلأ» را بپوشاند، كه اين كار به شكلى تمام زندگى او را تحت الشعاع قرار مى دهد.
«روز به جاى شب» ديگر فيلم مرتبط با جهان شخصى فرانسوا تروفو است. در اين ۲ فيلم، ۲ دوربين مشغول به كارند. اول دوربين «داناى كل» كه فيلم و قصه اصلى را روايت مى كند و دوم دوربينى كه در حال فيلمبردارى از يك فيلم است. قصه اين فيلم در يك استوديوى فيلمبردارى اتفاق مى افتد. آدم هايى كنار هم جمع شده اند تا به عنوان يك گروه مدتى با هم كار كنند و وقتى فيلم به سرانجام رسيد از هم خداحافظى كرده، هر كسى به سر كار خودش بازگردد. اما اين كل ماجرا نيست، بلكه تروفو كه اتفاقاً در اين اثر نقش كارگردان را هم خودش بازى مى كند، سعى دارد زندگى پشت دوربين را هم نشان دهد و اين زندگى پشت دوربين اتفاق هاى معمول فيلم است. اما رابطه Love on the run با «روز به جاى شب» شخصيت آنتوان است. آنتوان در رمانى كه در فيلم Love on the run از آن سخن به ميان آمد، از خاطرات پشت صحنه فيلم «روز به جاى شب» و درگيرى با منشى يا دستيار صحنه حرف مى زند. وى در اين رمان به يكى از سكانس هاى فيلم كه به جر و بحث با منشى صحنه مى گذرد، اشاره كرده است. در اين فيلم، كودكى تروفو با عصا چندين بار در خواب به سراغش مى آيد و او با وحشت از خواب برمى خيزد، دوران كودكى اى كه در عشق به سينما گذشت.
دوربين داناى كل كه راوى فيلم هم است، به جزئيات روابط آدم ها در فيلم مى پردازد و اتفاقاً در اين جا نيز از «تنهايى آنتوان» نمى گذرد. آنتوان دغدغه اى براى با ديگرى زيستن دارد، اما اين دغدغه به عطشى تبديل شده كه راه درستى را پى نمى گيرد. او دارد دنبال كسى مى گردد كه هم برايش مادر باشد، هم خواهر و هم زن درواقع، او زن ـ مادر ـ خواهرى مى خواهد كه هر روز يكى از كاركردها و رفتارها را دربرابر او از خود نشان دهد. گاه برايش مادرى دلسوز باشد، گاه خواهرى هم سخن و گاه زنى همدل، و همه اين ها بايد در «يك زن» برايش اتفاق بيفتد.
آنتوان تاريخى از همه سختى ها و نيستى هاست، اگرچه به ظاهر خوشگذران بوده است. به اين معنا كه او به دليل فقدان حضور مادرش هميشه به دنبال مأمنى امن براى سرخوردگى ها، اضطراب ها و تنش ها بوده است و اين «نبودها» را در ميان زن هاى ديگر پى مى گيرد. اين اتفاق ها شايد بخشى از ضمير پنهان تروفو باشد كه اين گونه خود را در اين چندفيلم به هم پيوسته و البته مستقل نمايان مى كند. در پايان فيلم «روز به جاى شب» دوربين داخل فيلم قرار است سكانس پايانى فيلمى را بگيرد كه آنتوان نقش اول آن است.
آنتوان در اين سكانس در يك روز برفى اسلحه اش را درمى آورد، به كسى شليك و سپس فرار مى كند و فيلم به پايان مى رسد. پس از پايان فيلم، عوامل با هم خداحافظى كرده، و از يكديگر جدا مى شوند بدون اين كه در چهره آن ها تصويرى از پيوستگى، با هم بودن يا دلبستگى ديده شود. دوربين داناى كل با يك نماى كاملاً باز تمام عوامل را نشان مى دهد كه دارند از هم خداحافظى مى كنند و آنتوان هم ميان آنهاست و او باز هم تنها مى ماند مثل هميشه.
در واقع، خط آشكارى ميان فيلم «۴۰۰ ضربه»، Love on the run و «روزم جاى شب» وجود دارد و آن اين كه شخصيت آنتوان پسرى است كه مثل هر انسان ديگرى خيلى سخت و با مشقت بزرگ مى شود و وقتى قد كشيد و بزرگ شد، از زندگى انتقام مى گيرد. گرچه انتقام او اين گونه نيست كه ما مى پنداريم اما، همين «فقدان هاى تاريخى در او» اتفاق هايى را به بار مى آورد كه شكلى از انتقام را دارد، انتقامى از ديگران و زندگى.
***
«به پيانيست شليك كنيد»، «اتاق سبز»، «گذشت آدل» و «آخرين مترو» ۵ فيلمى است كه تروفو در آن ها به تعامل و روابط ميان انسان ها مى پردازد.
در «به پيانيست شليك كنيد»، مردى با چهره اى استخوانى و كاملاً خونسرد در يك رستوران پيانو مى زند. چارلى در خانه با پسرش فيدو زندگى مى كند و سپس با دختر مورد علاقه اش ازدواج مى كند. به دلايلى همسر با گانگسترها درگير مى شود و چارلى تلاش مى كند او را از گانگسترها دور كند، به همين منظور، او را به كلبه اى ميان جنگل مى برد. گانگستر ها فيدو را مى دزدند و به كلبه مى برند، زن كه اين صحنه را مى بيند فرياد مى زند تا چارلى از كلبه بيرون بيايد. پس از درگيرى، زن كشته مى شود و باز چارلى و فيدو تنها مى مانند. مرد در سكانس پايانى فيلم با صورتى مصمم و غير عاطفى انگشت هايش را محكم روى كلاويه هاى پيانو مى كوبد و خشم خود را فرو مى خورد. او دوباره اين گونه به جهان تنهايى هاى خود باز مى گردد و مغموم مى شود. جهانى كه تروفو به راحتى مى تواند آن را تصوير كند، تنهايى آدم هايى كه ممكن است اطرافشان آدم هاى زيادى باشند.
|
|
|
«اتاق سبز» فيلم ديگر فرانسوا تروفو كه در سال ۱۹۷۹ ساخته شد، باز حكايت همين ارتباط هاى عاطفى است، ژولين مردى است با ويژگى هاى خاص كه شايد بخشى از شخصيت او همانى باشد كه روزگارى در «به پيانيست شليك كنيد» ديده بوديم، همان طور كم حرف و مصمم. او تمام زندگى اش را وقف كسانى كرده كه در اين هستى نيستند. وى مردگان را بر همه چيز ترجيح مى دهد، عكس آن ها را بر در و ديوار خانه كوبيده و با آنها زندگى مى كند، سيسيليا اما زنى است كه دلش مى خواهد ژولين را از اين فضا خارج كند.
اين فيلم در واقع دغدغه هاى ژولين است. در اتاقى سبز، اتاق سبزى كه خودش ساخته و تنهايى هايش را در آن مى يابد؛ اتاق سبز، اتاق خاطره هايى است كه ژولين با آنها زندگى مى كند و انگار بدون آن نمى تواند گامى به جلو بگذارد. اين آدم ها از همان جنسى هستند كه تروفو سال ها آنها را به تصوير كشيد، مردانى كه در فقدانى ابدى به سر مى برند و تلاش مى كردند اين «فقدان» را به نوعى از ميان بردارند. يكى در مورد آدم هاى مؤنث اطرافش رمان مى نويسد و تلاش مى كند اين گونه از فقدان خلاصى يابد، ديگرى پيانو مى زند، آن يكى زندگى اش را در كتاب ها مى گذراند و ... اين ها بخشى از آدم هاى تروفو هستند.
«آخرين مترو» ديگر ساخته فرانسوا تروفو است كه در ۱۹۸۰ ساخته شده. داستان فيلم به يك گروه تئاتر و فعاليت آن ها مى پردازد كه در زمان جنگ جهانى دوم مى زيسته اند. آنها با فعاليت هاى زير زمينى شان و اجراى نمايش هاى اين چنينى سعى در مبارزه به شكل خودشان با نازى ها دارند. مدير اين مركز كه در فرانسه زندگى مى كند، پس از ورود نازى ها به فرانسه از آنجا مى گريزد و همسرش سعى مى كند فرامين همسر را در نمايش هاى ضد جنگ و ضد نازى به كار ببرد. در واقع، در اين فيلم نيز چون فيلم هاى ديگر تروفو مسأله، مسأله ميان انسان ها با هم است و روابط موجود ميان آنها، اما شكل اين فيلم شايد اين مسأله را به ذهن متبادر كند كه فيلم سياسى است در صورتى كه جان مايه اثر به لحاظ درونى همان روابط انسان هاست.
«سرگذشت آدل اش» يا «آدل ه » فيلم ديگرى از تروفو است كه قبل از «اتاق سبز» و «آخرين مترو» ساخته شده است. شايد بخشى از وفا دارى زن و نگاه تروفو به اين وفادارى در اين فيلم باز نمود داشته باشد. در واقع زنى كه در «اتاق سبز» با فداكارى مى ايستد و مبارزه مى كند در «آدل اش» نوع ديگرى ايستادگى دارد، ايستادگى او در «آدل ...» عاطفى است. او بر پايه نظر اوليه اش در مورد مرد مورد علاقه اش ثابت ماند و به خاطر او از سرزمين خود جدا ماند، اما نگاهش به زندگى او را سرپا نگه مى دارد تا سرانجام فضا به نفع او تغيير مى كند. آدل هوگو از فيلم هاى به شدت تأثير گذار ترفو است كه در آن موقعيت عاطفى زنان مورد توجه قرار گرفته است. همان طور كه مى دانيد تروفو به همراه دوستانش گرار و شابرول از پيشتازان جريان سينماى موج نو فرانسه اند. آنها با نگاه تازه اى كه به موقعيت هاى بصرى داشتند، توانستند تصاويرى خلق كنند كه به پيشينيان خود شباهت نداشت.
يكى از تجربيات فرانسوا تروفو كه پس از حدود ۱۸ فيلم برايش اتفاق افتاد، فيلم «كودك وحشى» بود. اين فيلم ۴ سال پس از «فارنهايت ۴۵۱» و «عروس سياهپوش» ساخته شد. اين فيلم كه برگرفته از اتفاقى واقعى است، كودكى را روايت مى كند كه از ابتدا در جنگل زندگى كرده و توانمندى هايش دقيقاً شبيه حيوانات انسان نماست. او حتى نمى تواند روى پاهايش به درستى راه برود. غذا خوردن، لباس پوشيدن، سخن گفتن و ساير رفتارهاى ابتدايى به شكل انسانى از او بر نمى آيد. در اين فيلم، آموزش اين كودك نشان داده مى شود، آموزشى كه به عقيده بسيارى بر عبث پاييدن است و نتيجه اى نخواهد داشت. تمام زمان فيلم صرف فراز و نشيب هاى آموزش به اين كودك مى شود. در اين فيلم مانند «روز به جاى شب» خود تروفو بازى مى كند و نقش مردى را دارد كه در حال تربيت كودك است.
او مى كوشد به كودك خواندن را ياد بدهد و حرف زدن. اين كودك كه فضاهاى انسانى برايش قابل قبول نيست، چندين بار از دست مرد فرار مى كند. سرانجام يكبار پس از فرار او، مرد در مى يابد كه نمى تواند وى را از جهان خود (جنگل) جدا كند. او بانظر ديگران هم نظر مى شود و كودك را به حال خودش وا مى گذارد و اين جاست كه فضا عوض مى شود و كودك به دنبال آموزش مى آيد و نياز هاى فطرى اش او را دوباره به مرد باز مى گرداند. فضاى اين فيلم با فضاهايى كه از تروفو سراغ داريم كاملاً متفاوت است. فيلم دغدغه آموزش دارد، آموزش انسانى كه اميدى به يادگيرى اش نيست. اين فيلم براساس اتفاقى مستند ساخته شده كه البته «تروفو» توانسته با خط روايى آن را به شكل فيلم سينمايى بلند بسازد.
جهان ترفو، جهان دغدغه آدم ها و رابطه هاست، جهانى كه در آن كوچكترين اتفاق ها گاه بزرگترين حوادث را سبب مى شوند. نگاه تروفو به انسان واقع بينانه است. او تلاشى براى اغراق و مبالغه در شخصيت ها ندارد، انسان وجودى است با تمام وجوه اخلاقى نيك و بد.
***
فرانسوا تروفو در ۱۹۳۲ در پاريس متولد شد و به همراه ژان لوك گدار و شابرول از پايه گذاران جريان موسوم به جنبش موج نو در سينما شد. اين فيلمسازان به كتاب علاقه اى ويژه داشتند و آثار ادبى را در سينما مورد توجه قرار دادند. تروفو مدتى به همراه دوستانش از منتقدان مجله «كاليزو سينما» شد.
۲۱ اكتبر سال ۱۹۸۴ تومور مغزى توانش را كاست و صداى ضربه زدن به در خانه اش آمد.
اين بار ديگر آقاى گاى مونتاگ نبود تا بخواهد كتاب ها را بسوزاند، مرگ بود كه آمده بود و ديگر مجال بى رحمانه اندك بود و واقعه سخت نامنتظر! تروفو لباس هايش را پوشيد و با مرگ رفت.
تروفو از ۱۹۵۷ فيلم ساخت. برخى از آثار او عبارت اند از: ۴۰۰ ضربه محصول سال ،۱۹۵۹ به پيانيست شليك كنيد ،۱۹۶۰ عشق در ۲۰ سالگى ،۱۹۶۲ ژول وجيم ،۱۹۶۲ آنتوان و كلت ،۱۹۶۲ پوست ابريشمى ،۱۹۶۴ فارنهايت ۴۵۱- ،۱۹۶۶ عروس سياه پوش ،۱۹۶۸ كودك وحشى ،۱۹۷۰ روز به جاى شب ۱۹۷۳ ، آدل اش
،۱۹۷۳ اتاق سبز ،۱۹۷۹ آخرين مترو ،۱۹۸۰ زن همسايه ۱۹۸۱ و مطمئناً متعلق به تو ۱۹۸۳.