پنجشنبه ۳۰ فروردين ۱۳۸۶ - ۱ ربيع الثانى ۱۴۲۸
Thu, Apr 19, 2007
فرهنگ و هنر
۳۶۱۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱(جامعه)
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
هفته عكس (قاب عكس)
خانواده
پنجشنبه بازار كتاب
نگاهى به «فرانسوا تروفو» و سينمايش، به بهانه
پخش فيلم ۴۰۰ ضربه از سينما يك
پنجشنبه بازار كتاب
بازار كتاب در انتظار نمايشگاه
285996.jpg
ساير محمدى
هفته اى كه گذشت، كتاب هاى فراوانى در حوزه هاى مختلف از شعر و ادبيات گرفته تا دين و فلسفه، از تاريخ گرفته تا هنر و… چاپ شده اند، اما منتشر نشده اند و به كتابفروشى ها نيامده اند. علت عدم توزيع برخى از كتاب ها به اين خاطر است كه بعضى از ناشران سعى دارند كتاب هاى جديد خود را در ايام نمايشگاه در غرفه خود عرضه كنند و مخاطبان بيشترى را جذب كرده و آثار ديگر خود را هم به آنان معرفى كنند. اين روشى است كه در سال هاى گذشته نيز برخى ناشران به كار مى گرفتند.

شعر
«افسون» نام مجموعه اى از غزل هاى اميرخشايار جوادى است كه شامل سه دفتر در يك كتاب است. دفتر اول غزلى در ستايش مولاى متقيان على(ع) آغاز مى شود و در ادامه اشعارى در منقبت پيامبر گرامى اسلام(ص)، حضرت فاطمه(س) و حضرت عيسى مسيح(ع) و حضرت مريم(س) دارد. دفتر دوم اشعار اجتماعى و عاشقانه، دفتر سوم به نام «ريحانه» در ستايش عشق و زيبايى است، در پايان هر دفتر نيز چند دوبيتى آمده تا توانايى هاى شاعر در وزن عروضى، تسلط بر كلام و تصويرسازى نشان دهد. ناشر اين كتاب انتشارات نغمه است. «نقطه سرسطر» مجموعه شعرى از غلامعلى آزادى (مراد) كه انتشارات نوشه آن را چاپ و منتشر كرده است. اين مجموعه در برگيرنده اشعارى در قالب آزاد است كه مضامينى اجتماعى و گاه فلسفى دارد. شعرى كه پشت جلد كتاب آمده نشان مى دهد كه شاعر اين مجموعه گاه تحت تأثير شاعرانى چون سپهرى است با اين همه اشعار اين دفتر نشان از تجربه و انديشگى شاعر در شعر مى دهد و اگر شعرى تحت تأثير شاعرى ديگر سروده باشد چيزى از اهميت و ارزش شعر و شاعر نمى كاهد.
مؤسسه انتشارات نگاه سه مجموعه شعر چاپ كرده كه هنوز به مرحله توزيع نرسيده است. «ماهى هست» اشعارى از اورهان ولى شاعر بزرگ اهل تركيه است كه با قلم يغما گلرويى به فارسى برگردانده شده است. اورهان ولى شعر را از طبقه اشراف و نخبگان جامعه بيرون آورد و به ميان مردم برد. گلرويى در ترجمه اين اشعار زبان شكسته و محاوره را به كار گرفته است. «ديوارها سخن نمى گويند» دفترى اثر گزيده اشعار احمد كايا شاعر ديگر اهل تركيه است كه يغما گلرويى با همكارى آيدين آقاجانى آنها را به فارسى برگردانده است. احمد كايا خواننده، ترانه سرا و آهنگسازى است كه تبارى كرد دارد و اشعار و ترانه خوانى هايش را به عنوان سلاحى براى مبارزه با بى عدالتى هاى اجتماعى و بر سرزمين اش انتخاب مى كند. اين شاعر آوازه خوان مبارز در سال ۹۹ ميلادى به دليل ايست قلبى در پاريس درگذشت. در ترجمه برخى از اشعار اين شاعر وزن و قافيه نقش اساسى دارند. زبان ترجمه نيز محاوره اى و فارسى شكسته است. «چشما تو قاتل منند» اشعارى از مختومقلى فراغى شاعر بزرگ تركمن است كه به انتخاب يغما گلرويى فراهم آمده است. اشعار اين مجموعه برخى داراى مضامين اجتماعى و برخى مضامين شاعرانه و عاشقانه دارند. «شعر و كودكى» جديدترين كتاب قيصر امين پور است كه از سوى انتشارات مرواريد چاپ و منتشر شده است. امين پور در اين كتاب اشاره مى كند كه آيا شعر نوعى بازگشت به كودكى است؟ پس از تأييد اين فرض امين پور، ضمن مقايسه همانندى هاى تفكر كودكى و تخيل شاعر همراه با نمونه هايى از شعر سنتى و معاصر ايران به بررسى چرايى و چگونگى اين بازگشت مى پردازد. كتاب فوق دو فصل دارد كه فصل اول، مراحل تحول شناخت كودك از ديدگاه پياژه بررسى مى شود و فصل دوم ويژگى هاى بازگشت به كودكى.
داستان، رمان
«هيچ» مجموعه اى از هشت داستان كوتاه به قلم سعيد بر دستانى است كه از سوى انتشارات ققنوس چاپ و منتشر شده است. نخستين داستان مجموعه تاريخ سال ۷۹ را دارد و آخرين داستان نيز در سال ۸۳ نوشته شده است. «دود مقدس» نام هفت داستان كوتاه شيوا مقانلو است كه انتشارات ققنوس منتشر كرده است. داستان هاى اين مجموعه كه هيچ كدام تاريخ نوشته شدن آنها مشخص نيست. نشان از توانايى و ذهن قصه پرداز مقانلو مى دهد. شيوا مقانلو به علت ترجمه آثارى از نويسندگان جهان، در ميان اهل قلم و علاقه مندان ادبيات معاصر نام ناآشنايى نيست. «دخترخاله ونگوگ» و داستان هاى ديگر را كه مجموعاً شامل دوازده داستان است، فريده خرمى نوشته و انتشارت ققنوس آن را چاپ و منتشر كرده است. خرمى در اين داستان ها به روابط خانوادگى در محيط هاى شهرى، دغدغه هاى زندگى روزمره و تنهايى انسان مى پردازد.
«سالارى ها» رمانى به قلم بزرگ علوى كه در سال ۵۴ نوشته شده بود و پيش از اين در ايران چاپ و منتشر شد، از سوى مؤسسه انتشارات نگاه به چاپ دوم رسيد. در چاپ دوم اين كتاب، ناشر طرح جلد جديدى انتخاب كرده كه در مقايسه با چاپ هاى قبلى زيباتر و بهتر است. همين مؤسسه انتشاراتى نمايشنامه «مادر» اثر برتولد برشت را با ترجمه جاهد جهانشاهى چاپ كرده است. نمايشنامه مادر زندگى پلاگه آولاسووآ زن انقلابى اهل تور است كه بر اساس رمان مادر اثر ماكسيم گوركى نوشته شده است.
چاپ قبلى اين نمايشنامه در سال ۵۴ توسط انتشارات اميركبير منتشر شده بود. «روزهاى ممنوع ما» رمانى به قلم جامپائولو پاسنا نويسنده ايتاليايى است كه با ترجمه مهرداد سهند از سوى انتشارات دنياى نو چاپ و منتشر شده است. ماجراى اين رمان متأثر از حوادث و رويدادهايى است كه در جريان جنگ جهانى دوم و پس از آن در ايتاليا رخ داده است. در اين رمان كه عنوان فرعى آن «داستان يك دلبستگى در دوران پس از جنگ» است بويژه آثار و عواقب روانشناختى جنگ درمتن يك ماجراى عاطفى و لطيف به تصوير كشيده شده است.
«اسرار» نام رمانى از كنوت هامسون نويسنده انگليسى برنده نوبل ادبيات سال ۱۹۲۰ است كه با برگردان سعيد سعيدپور از سوى انتشارات مرواريد چاپ و منتشر شده است. هنرى ميلر مى گويد، اين رمان را بارها خوانده ام و هر بار بيشتر مسحور آن شده ام. چاپ اول اين رمان در سال ۸۱ منتشر شده بود و چاپ دوم اين رمان پس از مدت ها ناياب بودن تجديد چاپ شده است.
«شنل ارغوانى» مجموعه داستان هاى كوتاه محمد به ايرانوند است كه از سوى نشر افراز چاپ و منتشر شده است. داستان هاى اين مجموعه برخى در يك صفحه و گاه در دو - سه صفحه نوشته شده است و نويسنده سعى كرد بيشتر از زندگى و كار هنرى خود و تجربياتى كه در اين حوزه اندوخته سود ببرد.
«خاندان بدونبروك» يكى از معروف ترين رمان هاى توماس مان است كه با ترجمه مينا سرابى در دو جلد از سوى نشر دنياى نو چاپ و منتشر شده است. توماس مان كه برنده نوبل ادبيات سال ۱۹۲۲ ميلادى شده بود، جريان اين داستان زوال يك خانواده است كه در نيمه دوم قرن نوزدهم زمانى كه نظام سرمايه دارى به سمت رشد و تكامل مى رود، اتفاق مى افتد حوادث رمان چهل سال از ۱۸۳۵ تا ۱۸۷۷ را دربرمى گيرد و مكان داستان در شهر لوبك، شهرى در شمال آلمان مى گذرد. سال گذشته اين رمان، با عنوان خانواده «بودنبروك ها» با ترجمه ديگرى منتشر شده بود. «كريسمس مانوليتو» اثر اولويرا ليندو با ترجمه فرزانه مهرى از سوى نشر آفرينگان براى نوجوانان چاپ و منتشر شده است. اين كتاب هفتمين جلد از ماجراهاى مانوليتو از نويسنده اسپانيولى است كه به وسيله اين انتشاراتى منتشر شده است.
دين و فلسفه، تاريخ و هنر
«تاريخ اديان جهان» عنوان كتابى سه جلدى به قلم استاد عبدالعظيم رضايى است كه چاپ سوم آن از سوى انتشارات علمى چاپ و منتشر شده است.
«گنجينه خواف» مجموعه درس ها و يادداشت هاى روزانه شهيد سيد حسن مدرس در دوران تبعيد است كه به گمان بهار و مورخانى چون مكى، خواجه نورى و رضا استادى مفقود و از بين رفته بود، اما اين يادداشت هاى ارزشمند كه گوشه هاى تاريك تاريخ معاصر ايران را روشن مى كند پس از هفتاد سال پيدا شد و به اهتمام دكتر نصرالله صالحى تدوين و از سوى انتشارات طهورى چاپ و منتشر شده است. نمونه اى از دستخط شهيد مدرس و عكس هايى از دوران مختلف زندگى او ضميمه كتاب حاضر است. «مقدمه اى بر سير تفكر در قرون وسطى» كتابى به قلم محمدرضا فشاهى استاد فلسفه دانشگاه پاريس است كه از سوى انتشارات گوتنبرگ چاپ سوم آن به بازار آمد. چاپ قبلى اين كتاب در سال ۵۴۰ منتشر شده بود كه در بخش اول زمينه هاى فكرى و اجتماعى يونان، سقوط روم، فئوداليسم در اروپا تا پايان اسكولاستيسيزم را بررسى مى كند و در بخش دوم فئوداليسم و نهضت هاى ضدفئودالى در امپراتورى اسلامى و ماجراى عقل در ميان مسلمانان، معتزله و عقل، پيشرفت علوم عقلى و طبيعت گرايى، علم كلام و... مورد بررسى قرار مى گيرد. «فرهنگ معارف» كتابى به قلم فرج الله خداپرستى يك فرهنگ انگليسى - فارسى است كه از سوى مؤسسه نشر فرهنگ معاصر ناشر اختصاصى و معتبر اغلب فرهنگنامه ها چاپ و منتشر شده است. در تدوين و تأليف اين فرهنگ دو اصل وضوح اجزاى تشكيل دهنده فرهنگ و سهولت كاربرد آن منظور شده است. اجزاى اصلى اين فرهنگ را به ترتيب سرواژه يا مدخل، معادل فارسى و مقوله يا حوزه موضوعى تشكيل مى دهد، سرواژه هاى فرهنگ معارف ،تعاريف و اصطلاحاتى اند كه در حيطه موضوع و مباحث علوم مختلف متداول بوده و به منظور افاده مفاهيم خاصى وضع يا نقل شده اند. اين علوم عبارتند از علوم قرآنى، تفسير، تجويد، حديث، فقه و اصول، كلام، فلسفه، فلسفه و حكمت اسلامى، فلسفه جديد و قديم غربى، عرفان و تصوف، اديان مختلف و مذاهب اسلامى، مؤسسه نشر فرهنگ معاصر سال گذشته فرهنگ معارف فارسى - انگليسى را نيز به قلم فرج الله خداپرستى منتشر كرده بود. «اثر لنين تا پوتين» عنوان كتابى است كه محمود طلوعى آن را ترجمه و تأليف كرده و انتشارات تهران آن را چاپ و منتشر كرده است. اين كتاب تاريخ پرماجراى يكصد ساله اخير روسيه را از آغاز قرن بيستم تا اوايل قرن ۲۱ دربرمى گيرد. تاريخ روابط ايران و روسيه نيز كه از چهارصد و بيست سال پيش آغاز شده و اغلب با جنگ ها و حوادث تلخ و ناگوار همراه بوده به صورت پيوست در پايان كتاب آمده است. «كاترين كبير» عنوان كتابى به قلم زويا اولدنبورگ با ترجمه و نگارش محمود طلوعى است كه از سوى انتشارات تهران چاپ دوم آن منتشر شده است. در شرح زندگى كاترين كبير عامل اصلى موفقيت او در طول زندگى پرماجرا و سلطنت سى وچهار ساله اش روايت مى شود. زنى كه با تصميم گيرى هاى درست در حساس ترين لحظات تاريخ كشورش، سرنوشت خود و مسير تاريخ روسيه را تغيير داد. «مكتب اصفهان در شهرسازى» به قلم دكتر زهرا اهرى كه عنوان فرعى كتاب «دستور زبان طراحى شالوده شهرى» است، از سوى انتشارات فرهنگستان هنر و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى چاپ و منتشر شده است.
هاينريش مان و آثارش
285993.jpg
«زيردست» عنوان رمانى به قلم هاينريش مان با ترجمه محمود حدادى است كه به تازگى از سوى نشر ماهى به بازار آمد. «زيردست» اوجى از هنر داستان نويسى واقع گرايانه در آلمان قرن بيستم و سهمى از اين كشور در ادبيات جهانى معاصر است.
هاينريش مان در اين رمان به شكل گيرى شخصيت هاى نوكيسه و فرصت طلبى پرداخته كه در پيدايش صنعت و سرمايه در آلمان نقشى ساختارساز داشتند و با نظامى گرى ابلهانه و سياست عارى از اخلاق خودكار اين كشور را پى درپى به دو جنگ بزرگ و ويرانگر كشانيدند. نگاه نويسنده در كشف عيوب جامعه و پيشگويى اش از آن همه فاجعه ها كه در انتظار جامعه جاهل و جاه طلب بود، از اين رمان طنزآميز، سندى فراموش نشدنى در تاريخ به يادگار نهاده است.
درباره نويسنده و اثرش
هاينريش مان از شخصيت هاى بزرگ فرهنگى و اجتماعى آلمان در نيمه نخست قرن بيستم است.
دوران كودكى او در آستانه افول قرن نوزدهم، مقارن افتاد با تشكيل امپراتورى دوم آلمان، كشورى كه از اتحاد خان نشين هاى پراكنده آلمانى پديد شد و به جرگه كشورهاى بزرگ اروپايى پيوست تا در رقابت خونين آن ها بر سر قدرت و مستعمره، رقيبى تازه باشد.
شكوفايى صنعت و اقتصاد آلمان در فضاى تعصب ملى و نژادى، سال هاى جوانى او و نخستين تجربه هايش را در راه نويسندگى همراهى مى كرد و اين نويسنده انسان دوست در دوران آفرينش ادبى خود زندگى را با آن نسل از هموطنان خويش سهيم بود كه جنگ جهانى اول و دوم را از سر گذراندند.
در چنين دوران تيره اى، وى يكى از روشن بين ترين صورتگران سيماى زمانه و كشور خود بود و در هنگامه بدروزى ملت هاى اروپا، آرمانخواهى كه در آثارش رؤياهاى هميشگى انسان ها با شناخت باريك بينانه زندگى مردم، يكجا آمده است.
مان در سال ۱۸۷۱ در لوبك به دنيا آمد. خانواده اش از اشراف كهن اين شهر بندرى ـ بازرگانى بودند و پدرش مقام نخست سررشته دارى سناى آن را برعهده داشت. در كودكى پاى كتابخوانى هاى مادربزرگ خود مى نشست كه در خانه براى بچه هاى فقير كتابخانه اى ساخته بود و روزهاى يكشنبه برايشان انجيل و افسانه مى خواند.
از آغاز جوانى، علاقه اى به نقاشى و سرايندگى داشت و به هاينريش هاينه شاعر عصر رمانتيك آلمان، عشق مى ورزيد و به سبك او شعر مى گفت.
پدرش، با آن كه به راه و علاقه پسر خوشبينانه نمى نگريست، او را با ادبيات فرانسه آشنا كرد و اين آشنايى تأثيرى ژرف بر انديشه و قلم او گذاشت. متأثر از نويسندگانى چون بالزاك، استاندال و فلوبر، هاينريش مان، در عصر امپراتورى، ميان ديگر نويسندگان همدوره خود با جمهورى خواهى پيگيرش برجستگى مى يابد.
وى در آغاز جوانى پدر خود را از دست داد و به مونيخ كوچ كرد. در همين سال ها، با پركارى بسيار به نويسندگى روى آورد و تا سال ۱۸۹۶ در مقام ناشر مجله اى به نام قرن بيستم فعاليت مطبوعاتى داشت. چند سالى با برادر كوچك تر خود، توماس مان، نويسنده بلندنام آلمانى، در ايتاليا زيست، و سال هاى اقامت در اين كشور تأثيرى مستقيم بر آثار او گذاشت. كوشش در راه آشنا ساختن ملت هاى اروپا با فرهنگ يكديگر از ويژگى هاى ادبى وى است و در اين زمينه مى توان از رمان شهر كوچك او ياد كرد كه مردم دهكده اى در ايتاليا شخصيت هاى آن اند، و نيز از جوانى و فرجام شاه هانرى چهارم رمان سترگ وى، كه به تاريخ عصر نوزايى در فرانسه، بر محور زندگى شاه اصلاح گر اين كشور مى پردازد.
در نخستين اثر موفق او سرزمين تن پروران كه نوكيسگانى چند را در شكار مقام نشان مى دهد، طنزى خاص چهره مى نمايد كه در رمان بعدى وى فرشته آبى، روايت عشق پيرانه سر آموزگارى خشك انديش و محصل آزار، پروردگى تمام مى يابد. از روى اين رمان در سال ۱۹۳۰ فيلمى ساخته شد با نقش پردازى مارلن ديتريش، كه صنعت سينماى آلمان را به توفيقى بزرگ و جهانى رساند.
هاينريش مان آوازه بسزاى خود را با اثر حاضر، رمان استادانه خود، زيردست يافت كه تصويرى صائب و همه جانبه از نظام قيصرى است. طرح هاى نخست آن در سال ۱۹۰۶ بى فاصله پس از انتشار فرشته آبى روى كاغذ آمد، در سال ۱۹۱۴ كار نگارش آن پايان يافت، اما انتشار آن به صورت پاورقى يك روزنامه با بروز جنگ جهانى اول متوقف شد. دو اثر ديگر هاينريش مان سر و بينوايان، زيردست را به صورت رمان سه گانه عصر ويلهلمى در مى آورند. شناخت عميق و روان شناسانه اى كه از اجتماع آلمان قيصرى در هر صفحه اين رمان موج مى زند، آن را چون آينه اى نشانگر آينده، با گذشت زمان تازه تر مى ساخت، گو اين كه پس از جنگ جهانى اول و فروپاشى حكومت قيصرى بود كه براى نخستين بار انتشار آن دست مى داد.
هاينريش مان در اين رمان با قلمى روانكاو قدرت پوچ، و از اين رو چاپلوس پرور دولت ويلهلمى و جاه طلبى آزمندانه آن را با پيگيرى و نكته سنجى قانع كننده اى باز نماياند، و جز اين نيز تمامى توان خود را، به عنوان شخصيتى اجتماعى، به كار گرفت تا مگر جنگ جهانى اول در نگيرد. مى گفت خطاهاى جهان واقع به همان اندازه رنجش مى دهد كه خبط هاى شخصى. با اين حال ، مقدرش بود كه شاهد جنگى گسترده تر از اين باشد. با قدرت يابى هيتلر در سال ۱۹۳۳ از فرهنگستان هنرى پروس كه دو سال پيشترش به رياست بخش ادبى آن انتخاب شده بود، اخراج شد و كتاب هايش در آتش سوخت. مان ابتدا به چكسلواكى و از آن جا به فرانسه گريخت و اين هر دو كشور او را به شهروندى پذيرفتند.
وى تا ديرى از پناهندگى خود به فرانسه به طنز ياد مى كرد ، چرا كه در اين سالها به عنوان برابرنهادى بر خشونت هيتلرى و نمونه اى تاريخى از پيروزى نيكى بر كوردلى، و خرد بر نادانى، حماسه هانرى فرانسوى را مى نوشت و از اين رو اقامتش در اين كشور تنها مى توانست به سود اين رمان باشد.
انسان دوستى و صلح خواهى در سال هاى هجرت نيز چهره اى برجسته از او مى ساخت. هاينريش مان در اين سالها به حكم زمان بيش از پيش به مبارزه اجتماعى و سياسى روى آورد. در پاريس در سال ۱۹۳۵ در «كنگره بين المللى نويسندگان براى دفاع از فرهنگ» سرپرست نويسندگان آلمانى بود. نيز «كتابخانه آزاد آلمان» را بنيان گذاشت كه وظيفه خود را در حفظ كتاب هايى مى ديد كه نازى ها به لهيب آتش مى سپردند. در سال ،۱۹۳۸ به رياست «كميته هاى جبهه ملى ضدفاشيستى» برگزيده شد.
با سقوط فرانسه و اشغال آن به دست ارتش نازى در سال ۱۹۴۰ ، هاينريش مان ناگزير شد به هجرتى دوم دست بزند. پس، از راه پرتقال و اقيانوس اطلس به ديار دور آمريكا رفت و اينك مردى كم و بيش سالخورده بود.
در آمريكا يك ـ دو رمان نوشت كه شهرت چندانى نيافتند. اثر مشهورتر او در اين ديار مجموعه خاطرات اوست به نام بازبينى يك دوران كه ترجمه آن به انگليسى مطرح، ولى با مرگ روزولت و ظهور جنبشى ضددموكراتيك مك كارتيسم رها شد. خود متن آلمانى هم به طبع به خاطر جدايى از وطن، خواننده اى نداشت. بدين ترتيب هاينريش مان در آمريكا به ناگزير تنها و گمنام زيست و هم در آن ديار، پيش از آن كه بتواند آخرين آرزويش را برآورد و به زادگاهش برگردد، مرگ مهاجرت هفده ساله اى او را بى بازگشت ساخت.
وى در ماه مارس ۱۹۵۰ در هفتاد و نه سالگى در سانتامونيكاى لس آنجلس درگذشت. سال هاى پيرى او با بيمارى و رنج فراوان همراه بود، چندان كه برادرش توماس مان مرگ آرام او را كه شبانه، در پى يك خونريزى مغزى رخ داد «گشايشى رحيم» خواند.
هاينريش مان با تكيه بر زمينه اى كه تئودور فونتانه ، نويسنده واقع گراى آلمانى در نيمه دوم سده نوزدهم ايجاد كرد، همراه برادر خود يك بار ديگر پس از غول هايى چون گوته و ويلند، رمان آلمانى را در سطحى جهانى مطرح ساخت. ميراث ادبى وى ۱۹ رمان، و دهها نوول است ، همراه نقدهايى همچون «روح و عمل»، «اميل زولا»، و «نفرت » كه به پيروى از سنت ادبى فرانسه تعهد اجتماعى و آرمان ها روشنگرى رادر ادبيات آلمان از نو زنده ساختند.
نگاهى به «فرانسوا تروفو» و سينمايش، به بهانه
پخش فيلم ۴۰۰ ضربه از سينما يك
روايت
يك عاشق سينما
حسن گوهرپور
صداى ضربات مشت به درخانه، لرزه بر اندامت مى اندازد! فرصت نمى كنى چيزى يا كسى را پنهان كنى، دلهره امانت را بريده، اما بايد حتماً در را بازكنى چون مى دانند تو در خانه هستى. آقاى گاى مونتاگ منتظر است كه داخل خانه بيايد و كتاب هاى تو را بسوزاند!
«فارنهايت ۴۵۱» دوازدهمين اثر فرانسوا تروفو، فيلمساز فرانسوى است و به گمانم در كمتر اثر بصرى مى شود سراغ ستايش كتاب و كتابخوانى را گرفت آن گونه كه در «فارنهايت۴۵۱» مطرح شده است.
286083.jpg
اين فيلم براساس رمانى از رى بردبرى ساخته شده و درواقع جهانى بدون كتاب را ترسيم مى كند، جهانى كه در آن «دانستن» يك ضدارزش است و ابزارهاى اين «دانستن» نيز مورد نكوهش قرار مى گيرد. گاى مونتاگ در اين فيلم شخصيتى است كه در قالب يك آتش نشان متعهد مى بايست كتاب هاى اهالى شهر را بگيرد و بسوزاند. او كه به هيچ وجه از كارى كه انجام مى دهد ناراضى نيست، تلاش مى كند جامعه را از شر عناصرى كه اخلاق را تحت الشعاع قرار مى دهند درامان دارد. اما اتفاقى ذهن او را از اين رويكرد بازمى دارد. كلاريس روزى از وى مى پرسد آيا يكى از كتاب هايى را كه تا به حال سوزانده اى، خوانده اى؟ پس از اين حادثه او چند كتاب همراه خودش به خانه مى آورد و زنش او را لو مى دهد. مونتاگ با كتاب ها از شهر مى گريزد و با دوستش به جايى مى روند كه آدم ها همه كتاب شده اند، كتاب شده اند تا فرهنگ همچنان بماند و آيندگان بدون كتاب نباشند. «فارنهايت ۴۵۱» درواقع نگاه اصيل تروفو به كتاب را نشان مى دهد. او و ژان لوك گدار از فيلمسازان آغازگر موج نوى سينماى فرانسه بودند كه هميشه با كتاب سروكار داشتند. درواقع، «جهان» بى كتاب در اين اثر جهانى است كه آگاهى در هيچ يك از سطوح آن ديده نمى شود. اما نياز انسان به طور فطرى به «دانستن» آن قدر زياد است كه حتى كسى كه قرار است انسان ها را از اين فرآيند محروم كند، خود به سمت نياز فطرى اش مى رود و مى خواهد كه ... بداند. نكته مهمى كه در اين فيلم به آن اشاره شده است اين است كه كتاب فقط در معناى «رمان» آمده و ما عنوان و موضوع ديگرى را در فيلم نمى بينيم. گويا «رمان» به عنوان يك اثر كه مولود زندگى مدرن و شهرنشينى است، بيشترين كاركرد را براى «دانستن» در نظر تروفو داشته است. رمان، جهان «شخصى» را خلق مى كند و آن را به «عموم» مى رساند و دغدغه نوشتن رمان مسأله اى است كه باز هم در سينماى تروفو تكرار مى شود و يا پيش از «فارنهايت ۴۵۱» تكرار شده است.
اما فيلم ۴۰۰ ضربه كه از سينما يك پخش شد، سومين فيلم تروفو است كه در سال ۱۹۵۹ ساخته شده است. اين فيلم به دوران نوجوانى آنتوان دوآنل مى پردازد، نوجوانى كه در چند فيلم ديگر تروفو حضور دارد و قصه كودكى و نوجوانى و جوانى تروفو را روايت مى كند. آنتوان در ۴۰۰ ضربه با مادر و ناپدرى اش زندگى مى كند و به جز رنه همكلاسى اش كسى او را درك نمى كند. پس اين دو از مدرسه فرار مى كنند و ترجيح مى دهند تنها فيلم نگاه كنند. يكى از همين روزها آنتوان مادرش را با يك غريبه در خيابان مى بيند و از آن روز به بعد ترجيح مى دهد مادر را مرده بپندارد و به مدرسه هم همين را مى گويد. فرانسوا تروفو در اين فيلم بخشى از دغدغه هاى دوران كودكى خودش را گنجانده، دغدغه اى كه او را به سمت سينما كشاند. تروفو روزگار كودكى را در يك مركز تربيت گذرانده بود و تنبيه هايى كه در اين فيلم و فيلم هاى ديگر مى بينيم باز نمودى از همان تنبيه هاى دوران كودكى او و يا هم دوره اى هايش است. Love on the run فيلم ديگر او كه در سال ۱۹۷۹ ساخته شد، نيز يكى از همين بازنمودهاست. آنتوان، شخصيت اصلى فيلم، رمانى مى نويسد و در آن از آدم هاى پيرامونش حرف مى زند و چندين بار به كودكى و بخش هايى از حرف هاى ۴۰۰ ضربه بازگشت مى كند. اين فيلم كه روايتى سيال از نوجوانى و جوانى آنتوان است، بخش هايى از انباشت هاى ذهنى تروفو را به مخاطب مى نماياند.
آنتوان، شخصيت اصلى فيلم، در روزنامه كار مى كند و ويراستار است، او رمانى مى نويسد و در آن آدم هايى را كه در زندگى اش بوده اند، به تصوير مى كشد. آنتوان داراى زن و فرزند است ولى پس از مدتى از همسرش جدا مى شود. وى يك روز كه در حال راهى كردن فرزندش به سفر است به طور اتفاقى با زنى مواجه مى شود كه قبلاً او را مى شناخته و او كتاب آنتوان را در دست دارد. آنتوان مى كوشد خودش را به قطارى كه زن در آن حضور دارد، برساند. در اين هنگام، زن هم شروع به خواندن كتاب مى كند. پس از ساعتى يكى از خدمتكارهاى قطار به كوپه زن آمده، به او مى گويد مردى او را به رستوران دعوت كرده است. زن آماده مى شود و به رستوران مى رود و آنجا با آنتوان مواجه مى شود. در اين ميان، زن درمى يابد كه خود او نيز بخشى از رمان آنتوان است، بخشى كه آنتوان به دروغ آن را در كتابش آورده است. پس از ديدن آنتوان، زن به او مى گويد كه اين رمان دروغ و كذب است چون اتفاقاتى كه تو نوشته اى در جهان خارج اتفاق نيفتاده و تو واقعيت را وارونه جلوه داده اى و بخشى از اين وارونگى را توضيح مى دهد. درگير و دار توضيح آنتوان، چندين بار فيلم به گذشته فلاش بك مى خورد و اتفاقاتى كه براى او افتاده مرور مى شود.
اين تصاوير درواقع از يك اتفاق «بينامتنى» يا تصويرى خبر مى دهد كه در چند فيلم تروفو تكرار مى شود، مثلاً در فيلم «روز به جاى شب» كه آن هم درباره همين آنتوان است و بخشى از تصاوير فيلم «عشق درگريز» در آن فيلم هم نشان داده مى شود و ميان شخصيت هاى اين دو فيلم مشتركاتى به لحاظ اتفاق هاى روزمره وجود دارد. اما تروفو در فيلم «Love on the run» سرانجام به جايى مى رسد كه ديگر نمى خواهد آنتوان به دروغ پردازى هايش ادامه دهد. در اين فيلم، سرانجام آنتوان با اقرار به اين كه در دوران كودكى دروغ گفته كه مادرش مرده و ديگر علاقه مند است از فضاى قبلى فاصله بگيرد.» Love on the run اگرچه به تنهايى به عنوان فيلمى مستقل قابل بررسى است، اما همانطور كه ذكر شد مشتركاتى با فيلم ۴۰۰ ضربه و «روز به جاى شب» دارد. يكى از موتيف هايى كه در Love on the run خودش را نشان مى دهد، «تنهايى آدم هاست».
«تنهايى آنتوان» و اين كه او يك «فقدان و نيستى» در خود احساس مى كند و سعى دارد با روابط و دروغگويى اين «فقدان» و «خلأ» را بپوشاند، كه اين كار به شكلى تمام زندگى او را تحت الشعاع قرار مى دهد.
«روز به جاى شب» ديگر فيلم مرتبط با جهان شخصى فرانسوا تروفو است. در اين ۲ فيلم، ۲ دوربين مشغول به كارند. اول دوربين «داناى كل» كه فيلم و قصه اصلى را روايت مى كند و دوم دوربينى كه در حال فيلمبردارى از يك فيلم است. قصه اين فيلم در يك استوديوى فيلمبردارى اتفاق مى افتد. آدم هايى كنار هم جمع شده اند تا به عنوان يك گروه مدتى با هم كار كنند و وقتى فيلم به سرانجام رسيد از هم خداحافظى كرده، هر كسى به سر كار خودش بازگردد. اما اين كل ماجرا نيست، بلكه تروفو كه اتفاقاً در اين اثر نقش كارگردان را هم خودش بازى مى كند، سعى دارد زندگى پشت دوربين را هم نشان دهد و اين زندگى پشت دوربين اتفاق هاى معمول فيلم است. اما رابطه Love on the run با «روز به جاى شب» شخصيت آنتوان است. آنتوان در رمانى كه در فيلم Love on the run از آن سخن به ميان آمد، از خاطرات پشت صحنه فيلم «روز به جاى شب» و درگيرى با منشى يا دستيار صحنه حرف مى زند. وى در اين رمان به يكى از سكانس هاى فيلم كه به جر و بحث با منشى صحنه مى گذرد، اشاره كرده است. در اين فيلم، كودكى تروفو با عصا چندين بار در خواب به سراغش مى آيد و او با وحشت از خواب برمى خيزد، دوران كودكى اى كه در عشق به سينما گذشت.
دوربين داناى كل كه راوى فيلم هم است، به جزئيات روابط آدم ها در فيلم مى پردازد و اتفاقاً در اين جا نيز از «تنهايى آنتوان» نمى گذرد. آنتوان دغدغه اى براى با ديگرى زيستن دارد، اما اين دغدغه به عطشى تبديل شده كه راه درستى را پى نمى گيرد. او دارد دنبال كسى مى گردد كه هم برايش مادر باشد، هم خواهر و هم زن درواقع، او زن ـ مادر ـ خواهرى مى خواهد كه هر روز يكى از كاركردها و رفتارها را دربرابر او از خود نشان دهد. گاه برايش مادرى دلسوز باشد، گاه خواهرى هم سخن و گاه زنى همدل، و همه اين ها بايد در «يك زن» برايش اتفاق بيفتد.
آنتوان تاريخى از همه سختى ها و نيستى هاست، اگرچه به ظاهر خوشگذران بوده است. به اين معنا كه او به دليل فقدان حضور مادرش هميشه به دنبال مأمنى امن براى سرخوردگى ها، اضطراب ها و تنش ها بوده است و اين «نبودها» را در ميان زن هاى ديگر پى مى گيرد. اين اتفاق ها شايد بخشى از ضمير پنهان تروفو باشد كه اين گونه خود را در اين چندفيلم به هم پيوسته و البته مستقل نمايان مى كند. در پايان فيلم «روز به جاى شب» دوربين داخل فيلم قرار است سكانس پايانى فيلمى را بگيرد كه آنتوان نقش اول آن است.
آنتوان در اين سكانس در يك روز برفى اسلحه اش را درمى آورد، به كسى شليك و سپس فرار مى كند و فيلم به پايان مى رسد. پس از پايان فيلم، عوامل با هم خداحافظى كرده، و از يكديگر جدا مى شوند بدون اين كه در چهره آن ها تصويرى از پيوستگى، با هم بودن يا دلبستگى ديده شود. دوربين داناى كل با يك نماى كاملاً باز تمام عوامل را نشان مى دهد كه دارند از هم خداحافظى مى كنند و آنتوان هم ميان آنهاست و او باز هم تنها مى ماند مثل هميشه.
در واقع، خط آشكارى ميان فيلم «۴۰۰ ضربه»، Love on the run و «روزم جاى شب» وجود دارد و آن اين كه شخصيت آنتوان پسرى است كه مثل هر انسان ديگرى خيلى سخت و با مشقت بزرگ مى شود و وقتى قد كشيد و بزرگ شد، از زندگى انتقام مى گيرد. گرچه انتقام او اين گونه نيست كه ما مى پنداريم اما، همين «فقدان هاى تاريخى در او» اتفاق هايى را به بار مى آورد كه شكلى از انتقام را دارد، انتقامى از ديگران و زندگى.
***
«به پيانيست شليك كنيد»، «اتاق سبز»، «گذشت آدل» و «آخرين مترو» ۵ فيلمى است كه تروفو در آن ها به تعامل و روابط ميان انسان ها مى پردازد.
در «به پيانيست شليك كنيد»، مردى با چهره اى استخوانى و كاملاً خونسرد در يك رستوران پيانو مى زند. چارلى در خانه با پسرش فيدو زندگى مى كند و سپس با دختر مورد علاقه اش ازدواج مى كند. به دلايلى همسر با گانگسترها درگير مى شود و چارلى تلاش مى كند او را از گانگسترها دور كند، به همين منظور، او را به كلبه اى ميان جنگل مى برد. گانگستر ها فيدو را مى دزدند و به كلبه مى برند، زن كه اين صحنه را مى بيند فرياد مى زند تا چارلى از كلبه بيرون بيايد. پس از درگيرى، زن كشته مى شود و باز چارلى و فيدو تنها مى مانند. مرد در سكانس پايانى فيلم با صورتى مصمم و غير عاطفى انگشت هايش را محكم روى كلاويه هاى پيانو مى كوبد و خشم خود را فرو مى خورد. او دوباره اين گونه به جهان تنهايى هاى خود باز مى گردد و مغموم مى شود. جهانى كه تروفو به راحتى مى تواند آن را تصوير كند، تنهايى آدم هايى كه ممكن است اطرافشان آدم هاى زيادى باشند.
286080.jpg
«اتاق سبز» فيلم ديگر فرانسوا تروفو كه در سال ۱۹۷۹ ساخته شد، باز حكايت همين ارتباط هاى عاطفى است، ژولين مردى است با ويژگى هاى خاص كه شايد بخشى از شخصيت او همانى باشد كه روزگارى در «به پيانيست شليك كنيد» ديده بوديم، همان طور كم حرف و مصمم. او تمام زندگى اش را وقف كسانى كرده كه در اين هستى نيستند. وى مردگان را بر همه چيز ترجيح مى دهد، عكس آن ها را بر در و ديوار خانه كوبيده و با آنها زندگى مى كند، سيسيليا اما زنى است كه دلش مى خواهد ژولين را از اين فضا خارج كند.
اين فيلم در واقع دغدغه هاى ژولين است. در اتاقى سبز، اتاق سبزى كه خودش ساخته و تنهايى هايش را در آن مى يابد؛ اتاق سبز، اتاق خاطره هايى است كه ژولين با آنها زندگى مى كند و انگار بدون آن نمى تواند گامى به جلو بگذارد. اين آدم ها از همان جنسى هستند كه تروفو سال ها آنها را به تصوير كشيد، مردانى كه در فقدانى ابدى به سر مى برند و تلاش مى كردند اين «فقدان» را به نوعى از ميان بردارند. يكى در مورد آدم هاى مؤنث اطرافش رمان مى نويسد و تلاش مى كند اين گونه از فقدان خلاصى يابد، ديگرى پيانو مى زند، آن يكى زندگى اش را در كتاب ها مى گذراند و ... اين ها بخشى از آدم هاى تروفو هستند.
«آخرين مترو» ديگر ساخته فرانسوا تروفو است كه در ۱۹۸۰ ساخته شده. داستان فيلم به يك گروه تئاتر و فعاليت آن ها مى پردازد كه در زمان جنگ جهانى دوم مى زيسته اند. آنها با فعاليت هاى زير زمينى شان و اجراى نمايش هاى اين چنينى سعى در مبارزه به شكل خودشان با نازى ها دارند. مدير اين مركز كه در فرانسه زندگى مى كند، پس از ورود نازى ها به فرانسه از آنجا مى گريزد و همسرش سعى مى كند فرامين همسر را در نمايش هاى ضد جنگ و ضد نازى به كار ببرد. در واقع، در اين فيلم نيز چون فيلم هاى ديگر تروفو مسأله، مسأله ميان انسان ها با هم است و روابط موجود ميان آنها، اما شكل اين فيلم شايد اين مسأله را به ذهن متبادر كند كه فيلم سياسى است در صورتى كه جان مايه اثر به لحاظ درونى همان روابط انسان هاست.
«سرگذشت آدل اش» يا «آدل ه » فيلم ديگرى از تروفو است كه قبل از «اتاق سبز» و «آخرين مترو» ساخته شده است. شايد بخشى از وفا دارى زن و نگاه تروفو به اين وفادارى در اين فيلم باز نمود داشته باشد. در واقع زنى كه در «اتاق سبز» با فداكارى مى ايستد و مبارزه مى كند در «آدل اش» نوع ديگرى ايستادگى دارد، ايستادگى او در «آدل ...» عاطفى است. او بر پايه نظر اوليه اش در مورد مرد مورد علاقه اش ثابت ماند و به خاطر او از سرزمين خود جدا ماند، اما نگاهش به زندگى او را سرپا نگه مى دارد تا سرانجام فضا به نفع او تغيير مى كند. آدل هوگو از فيلم هاى به شدت تأثير گذار ترفو است كه در آن موقعيت عاطفى زنان مورد توجه قرار گرفته است. همان طور كه مى دانيد تروفو به همراه دوستانش گرار و شابرول از پيشتازان جريان سينماى موج نو فرانسه اند. آنها با نگاه تازه اى كه به موقعيت هاى بصرى داشتند، توانستند تصاويرى خلق كنند كه به پيشينيان خود شباهت نداشت.
يكى از تجربيات فرانسوا تروفو كه پس از حدود ۱۸ فيلم برايش اتفاق افتاد، فيلم «كودك وحشى» بود. اين فيلم ۴ سال پس از «فارنهايت ۴۵۱» و «عروس سياهپوش» ساخته شد. اين فيلم كه برگرفته از اتفاقى واقعى است، كودكى را روايت مى كند كه از ابتدا در جنگل زندگى كرده و توانمندى هايش دقيقاً شبيه حيوانات انسان نماست. او حتى نمى تواند روى پاهايش به درستى راه برود. غذا خوردن، لباس پوشيدن، سخن گفتن و ساير رفتارهاى ابتدايى به شكل انسانى از او بر نمى آيد. در اين فيلم، آموزش اين كودك نشان داده مى شود، آموزشى كه به عقيده بسيارى بر عبث پاييدن است و نتيجه اى نخواهد داشت. تمام زمان فيلم صرف فراز و نشيب هاى آموزش به اين كودك مى شود. در اين فيلم مانند «روز به جاى شب» خود تروفو بازى مى كند و نقش مردى را دارد كه در حال تربيت كودك است.
او مى كوشد به كودك خواندن را ياد بدهد و حرف زدن. اين كودك كه فضاهاى انسانى برايش قابل قبول نيست، چندين بار از دست مرد فرار مى كند. سرانجام يكبار پس از فرار او، مرد در مى يابد كه نمى تواند وى را از جهان خود (جنگل) جدا كند. او بانظر ديگران هم نظر مى شود و كودك را به حال خودش وا مى گذارد و اين جاست كه فضا عوض مى شود و كودك به دنبال آموزش مى آيد و نياز هاى فطرى اش او را دوباره به مرد باز مى گرداند. فضاى اين فيلم با فضاهايى كه از تروفو سراغ داريم كاملاً متفاوت است. فيلم دغدغه آموزش دارد، آموزش انسانى كه اميدى به يادگيرى اش نيست. اين فيلم براساس اتفاقى مستند ساخته شده كه البته «تروفو» توانسته با خط روايى آن را به شكل فيلم سينمايى بلند بسازد.
جهان ترفو، جهان دغدغه آدم ها و رابطه هاست، جهانى كه در آن كوچكترين اتفاق ها گاه بزرگترين حوادث را سبب مى شوند. نگاه تروفو به انسان واقع بينانه است. او تلاشى براى اغراق و مبالغه در شخصيت ها ندارد، انسان وجودى است با تمام وجوه اخلاقى نيك و بد.
***
فرانسوا تروفو در ۱۹۳۲ در پاريس متولد شد و به همراه ژان لوك گدار و شابرول از پايه گذاران جريان موسوم به جنبش موج نو در سينما شد. اين فيلمسازان به كتاب علاقه اى ويژه داشتند و آثار ادبى را در سينما مورد توجه قرار دادند. تروفو مدتى به همراه دوستانش از منتقدان مجله «كاليزو سينما» شد.
۲۱ اكتبر سال ۱۹۸۴ تومور مغزى توانش را كاست و صداى ضربه زدن به در خانه اش آمد.
اين بار ديگر آقاى گاى مونتاگ نبود تا بخواهد كتاب ها را بسوزاند، مرگ بود كه آمده بود و ديگر مجال بى رحمانه اندك بود و واقعه سخت نامنتظر! تروفو لباس هايش را پوشيد و با مرگ رفت.
تروفو از ۱۹۵۷ فيلم ساخت. برخى از آثار او عبارت اند از: ۴۰۰ ضربه محصول سال ،۱۹۵۹ به پيانيست شليك كنيد ،۱۹۶۰ عشق در ۲۰ سالگى ،۱۹۶۲ ژول وجيم ،۱۹۶۲ آنتوان و كلت ،۱۹۶۲ پوست ابريشمى ،۱۹۶۴ فارنهايت ۴۵۱- ،۱۹۶۶ عروس سياه پوش ،۱۹۶۸ كودك وحشى ،۱۹۷۰ روز به جاى شب ۱۹۷۳ ، آدل اش
،۱۹۷۳ اتاق سبز ،۱۹۷۹ آخرين مترو ،۱۹۸۰ زن همسايه ۱۹۸۱ و مطمئناً متعلق به تو ۱۹۸۳.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |