محمد تقى چاوشى
بخش دوم وپايانى
گروه انديشه: هايدگر در رساله «آموزه افلاطون در باب حقيقت» سعى دارد كه نشان دهد با تغيير حقيقت چگونه فلسفه به عنوان آثار اومانيته غربى پا مى گيرد.
مؤلف در بخش نخست اين مقاله ضمن اشاره به مطلب فوق مى آورد: اين كه فلسفه غربى و خاستگاه آن يونان است، مطلب قابل تأملى است اما روى ديگر سكه آن است كه ذات غرب، فلسفه است.
آنچه در پى مى آيد بخش دوم و پايانى اين مقاله است و در طى آن نگارنده كوشيده است، «تاريخ بسط متافيزيك» را از لابه لاى جريان روشنفكرى و روشنگرى آلمان و فرانسه روايت كند.
تنها «نور عقل طبيعى» - Lumieres de la raison- مى تواند انسان را به تكامل معرفتى و آزادى بشر رهنمون باشد.
اين پيامى است كه از فرانسه آن زمان به گوش مى رسد. واژه Lumieres كه به صورت اصطلاحى خاص در فرهنگ منورالفكرى درآمد، همزمان۳ معنا را در خود جاى داده است؛ اين واژه هم به معناى شناخت است، هم فهم و هم شفافيت و وضوح. پس نور عقل طبيعى جنبه روشنگرانه خردى است كه در اين دوره به شكل انتقادى ظهور يافته بود. انتقادات خرد، همان نورى است كه در اين عصر بر مسير آزادى بشر و رهايى او از يوغ استبداد جزميت فرتوت و ايمان كوركورانه پرتو افكند.
اكنون براى پيوند منورالفكرى حوزه فرانسه با گونه آلمانى آن، به پاره اى رويكردها اشاره مى كنيم. اگر اصالت طبيعت خاص اين دوره كه از «حقيقت اصيل و مستقل» سرچشمه مى گرفت، سرانجام به اصالت ماده امثال هولباخ و هيلوزوئيسم موپرتويى انجاميد، خرده گيرى هاى خرد، منشأ اصالت ايده شكاكانه كسانى مانند هيوم شد. اين دو (اصالت ماده و شكاكيت) ثمرات و دستاوردهاى منورالفكرى حوزه فرانسه بود.
اصول بنيادين منورالفكرى، نقادى عقلى و طبيعت گرايى علمى است... اصالت ايده آلمانى، در صور مختلف خود، از اين بحران منورالفكرى ناشى مى شود.
بنابراين منورالفكرى حوزه آلمان و اصالت ايده آن پاسخى بود به همين بحران و سعى داشت به گونه اى اصالت طبيعت و خرد انتقادى را جمع و اصالت ماده و شكاكيت را طرد كند.
با توجه به اين تفسير از اصالت ايده، گفتنى است كه: منورالفكرى حوزه آلمان، در طول گونه فرانسوى قرار مى گيرد و مى كوشد تا مفرى براى دستاوردهاى به ظاهر متعارض منورالفكرى بينديشد؛ دستاوردهايى كه هيچ كدام نمى توانستند مقبول بانيان منورالفكرى قرار گيرند. زيرا شكاكيت، باورهاى عقلانى ما را، در باب جهان خارج، اذهان ديگر وحتى اذهان خودمان، سست مى كرد و اصالت ماده، در باب آزادى، اخلاق و حالات خود ذهن.
از اين رو هستند كسانى كه اصالت ايده آلمان را جنبشى بر ضد منورالفكرى فرانسه مى دانند، به طورى كه «هردر» و «كانت»، نماينده دو جريان به طور كامل متفاوت، اما مشترك در مخالفت با منورالفكرى معرفى مى شوند؛ هردر با تلقى جديدش از انسان به عنوان موجودى بيانگر و كانت با طرح آزادى اخلاقى. اين دست كم دو رهيافت عمده در باب منورالفكرى آلمان است.
هگل در تاريخ فلسفه خود، در شأن فلسفه دكارت چنين آورده است:
«رنه دكارت، روح متهورى است كه همه تحقيق خود را از آغازگاهى راستين آغازيد و زمينه اى تازه فراهم آورد كه بر آن، فلسفه بنا شده است و پس از هزار سال به موطن خود برگشت.»
بى شك اين بزرگترين تجليلى است كه تا به حال از فلسفه دكارت به عمل آمده است. هگل، عظمت تفكر دكارتى را در «كوگتيوى» آن مى داند. با كوگتيوى دكارت، فلسفه به مسير تكامل خود بازمى گردد؛ تكامل در مسير خودآگاهى و رسيدن به آزادى مطلق.
در دكارت، حقيقت به صورت يقين جلوه گر مى شود كه قائم به انسان و نفسانيات اوست. بنابراين وقتى هگل از «زمينه تازه» سخن مى گويد، يقينى را اداره مى كند كه ريشه در سوبژكتيويته دارد و از همين رو «بناى فلسفه» را بر آن مى داند.
منورالفكرى درست براى پايان همين طرح دكارتى ظهور يافت. چه دانش نيوتنى و چه دانش بشر هيوم؛ فلاسفه فرانسه يا ايده آليست هاى آلمان، همه و همه از پى كوگتيوى دكارت و گسترش آن روان گرديدند.
از اين رو، هگل با به هم آميختن منورالفكرى فرانسه و آلمان، در آن ۳ جنبه را قابل تشخيص مى داند:
«در آنچه كه به اصطلاح فلسفه فرانسوى نام گرفته (كه با ولتر، منتسكيو، روسو، دالامبر و ديدرو تداعى مى شود) و اين كه در آلمان به عنوان منورالفكرى هويدا گشت و برچسب الحاد خورد، اكنون مى توانيم ۳ جنبه را از هم جدا سازيم؛ الف - جنبه سلبى كه بيشتر همين موردمسأله ساز است. ب- جنبه ايجابى. ج- جنبه فلسفى (متافيزيكى)
در وهله نخست ذات معقول براى خودآگاهى به صورت «حركت سلبى» ظاهر مى شود و ذات معقول، بدون هرگونه محتواى متعينى بر جا مى ماند:
اين وجود تهى، به طور كلى براى ما انديشه ناب است (چيزى كه فرانسويان وجود اعلا مى گويند) و يا اگر به نحوى عينى تمثل يابد به صورت موجود و در مقابل آگاهى، ماده است.
در اينجا اصالت ماده و الحاد به صورت نتيجه ادراك ناب خودآگاهى سر بر آورد. به تعبيرى ديگر جنبش سلبى، همه تعينات روح را به عنوان موجودى وراى خودآگاهى، از بين مى برد.
البته شكل ديگر منورالفكرى، درست وقتى ظاهر شد كه وجود مطلق را وراى خودآگاهى گرفتند. موجودى كه به خاطر وجود كاملش قابل شناخت نيست. اين همان نام تهى خداست. زيرا اگرچه خداوند مى تواند تعيناتى داشته باشد اما همه آنها ناپديدند و مجهول. بنابراين بايد توجه داشته باشيم كه اين هر دو ولو در جنبه سلبى عصر تنوير افكار لحاظ مى شوند اما يك چيز اراده نمى كنند. در اين مورد اخير، گرچه هنوز در جنبه سلبى قرار داريم اما الحاد ديده نمى شود، زيرا به هر روى از نسبت و ارتباط با امرى گزارش مى دهد كه البته مجهول است و نامعلوم. شايد بتوان گفت به نحوى با «الهيات لاادرى» مواجهيم. به هر حال اصالت ماده و الهيات لاادرى، زاييده همان جنبش سلبى است و برآمده از فرماليسمى كه از همين جنبش به ظهور آمد. از اين رو هگل، فرماليسم را آبشخور اصالت ماده و الهيات لاادرى مى داند و به عنوان بارزه مهم منورالفكرى از آن ياد مى كند.
|
|
|
در مقابل اين محتواى عقيم و نازا، هگل از جنبه بارور و حاصلخيز، سخن مى گويد. او معتقد است كه جنبه ايجابى اين عصر همان حقايقى است كه «فهم طبيعى انسان» روشنايى يافته، مطلق را به عنوان امرى حاضر و در دسترس در نظر گرفته (= به عنوان متعلق انديشه) مى كوشد تا منكر تلويحى صانع شود؛ چه در طبيعت و چه فضاى روحى؛ كه اولى معطى ايده حيات است و ديگرى ايده آزادى.
هگل اين دو ثمره را گرفتار آفاتى نظير مكانيسم و اصالت فايده مى داند. او مى افزايد كه اين فهم طبيعى انسان، اين خرد بى نقص، با محتوايش از آغوش انسان؛ از احساس طبيعى، توان گرفته و بر جنبه مذهبى امور ـ در برهه هاى مختلف ـ تاخته است: به عنوان فلسفه فرانسوى بر ضد غل و زنجير خرافات مذهب كاتوليك و به عنوان تنوير افكار آلمانى بر ضد پروتستان.
۴ـ اين كه دكارت مى گفت «به طور حتم بايد از انديشه آغازيد»، مبتنى بر شك دستورى او بود و از همين رو ازاله همه تعينات را شرط آغازين فلسفه مى دانست. اين ديدگاه دكارت، نظريه اى شكاكانه نبود كه ذهن را در ترديد و بلاتكليفى رها كند، بلكه سعى داشت همه فرضياتى را كنار بگذارد كه به دليل بى درنگ بودن، صحيح و معتبر لحاظ شده بودند. برهمين اساس سعى داشت از «انديشه» شروع كند؛ انديشه اى كه بايد مبنا قرار گيرد. براى دكارت، شك محوريت ندارد، بلكه گرانيگاه تفكر او، آزادى است به ماهو.
به جزاگويى Ego كه انتزاع گر است، همه چيز ناپايدار است زيرا انديشه محض در گرو انتزاع است. اما براى آگاهى، عمده پايان كار است يعنى ايصال به امر ثابت ابژكتيو و نه برهه اى از سوبژكتيويته. ولى به هر حال آنچه در اينجا قابل تشخيص است آن كه «انگيزه آزادى» به شكل «بن و بنياد» ظاهر مى شود.
دقت كنيم كه درست با همين يقين، تمايز نفس و بدن، پديدار مى شود. «من» اهميت اش را به عنوان انديشه داراست و نه انديويدناليته خودآگاهى. در اينجا به يقين بى درنگ دكارتى برمى خوريم. يقين تنها شناخت به ماهو است به صورت ناب خود و به عنوان «ارتباط داشتن با خود» و اين همانا انديشه است. «مى انديشيم»، به طور حتم مستلزم هستى من است و مبناى مطلق همه فلسفه. يقين هستى در وجود «من» است و اين مقام خاصى است كه انسان پيدا مى كند. با كوگتيو، انديشه و هستى به گونه اى تفكيك ناپذير ظهور مى يابند.