|
بخشش ۱۳۶۰سكه طلا براى طلاق
مرد فرياد مى زند و زن در ميان هياهوى جمعيت خود را گيج و سردرگم مى بيند. بى آنكه حرفى بزند آرام آرام اشك مى ريزد. گاهى يكى از رهگذران از سر كنجكاوى به زن و مرد جوان كه ميان شلوغى پياده رو مشغول مشاجره هستند، خيره مى ماند. بعد هم نيم نگاهى به سردر دادگاه خانواده مى اندازد. دراين ميان مرد همچنان فرياد مى زند و به زنش مى گويد: «تو هيچ وقت نمى توانى مهريه ات را بگيرى». مرد ناآرام اينها را مدام تكرار مى كند و دراين ميان زن جوان فقط سكوت مى كند و راهى خيابان شلوغ مى شود دستم را كه روى شانه اش مى گذارم با چشمان به اشك نشسته نگاهش را به پشت سرش برمى گرداند. مى گويد: «اغلب مردها در چنين مواقعى همين طورى مى شوند. » چه اتفاقى افتاده؟ غمگين تر از قبل مى گويد: قانون بايد در برخى موارد اصلاح شود. رغبتى براى حرف زدن بيشتر ندارد، با قدم هاى لرزان از خط كشى عابر پياده رد مى شود. دختر جوان ديگرى آن سوتر غرق تماشاست. در عمق چشم هاى او نيز رد غمى پيداست. سر و وضعش نشان مى دهد خانواده مرفهى دارد. گلرخ ۲۵ ساله ۶ ماه قبل پاى سفره عقد نشسته بود. اما خيلى زود خود را در آخر خط زندگى مشتركش ديد. نگرانى در نگاهش موج مى زند. اوعروس يك خانواده ثروتمند است. ۱۳۶۰ سكه طلا مهريه اش است. اما از بخت بدش تازه فهميده كه همسرش به شدت معتاد است. گلرخ مى گويد: ۲ سال قبل به طور اتفاقى باهمسرم آشنا شدم. اما در طول اين مدت متوجه نشدم كه معتاد است . پس از ازدواج به تدريج متوجه شدم كه او اسناد خانه، ماشين و مغازه اش را هم به نام پدر و مادرش انتقال داده است. با اين وجود هنگامى كه در جست وجوى لباس هايش با مواد مخدر خطرناك مواجه شدم ميان ما مشاجره در گرفت. وقتى بحث مان بالا گرفت مرا با عصبانيت از خانه بيرون كرد. وقتى به خانه پدر و مادرم برگشتم آنها گفتند كه بهتر است از همسرم جدا شوم. بنابراين براى بردن جهيزيه ام به دادگاه مراجعه كرده و حكم گرفتم . بالاخره هم با هزار زحمت توانستم جهيزيه ۲۰ ميليون تومانى ام را پس بگيرم. چهره عروس جوان پس از اين اظهارات در هم مى رود. غمگين شده و ادامه مى دهد: در خانواده ما طلاق گرفتن رسم نيست. متأسفانه من نخستين عضو خانواده ام كه پايم به دادگاه باز شده است. پدر و مادرم فرهنگى اند و به شدت نگران آينده ام هستند. حتى چند روز قبل خواستگارى خواهر كوچكترم به خاطر مشكلات من به هم خورد، چرا كه پدر و مادرم با ديدن زندگى ام حوصله اى براى پذيرش داماد جديد ندارند. نگاهش روى آدم هايى كه در تب و تاب رفت وآمد هستند خيره مانده و مى گويد: دلم براى دخترهايى مى سوزد كه وضعيت مالى خوب و يك حامى ندارند كه از آنها پشتيبانى كند. امروز آمده ام درخواست طلاق بدهم، نمى توانم با مردى كه معتاد است زندگى كنم، مى دانم كه اگر مهريه ام را بخواهم بايد زمان زيادى را در راهروهاى دادگاه بگذرانم. اما من ديگر توان تحمل مشكلات بعدى را ندارم. به همين خاطر مى خواهم مهريه ام را ببخشم و طلاق بگيرم. اما اين بار شوهرم اذيت مى كند و مى گويد: مهريه ات را مى دهم ولى طلاقت نمى دهم. مى گويد: دوستم دارد. اما من باور نمى كنم . زن جوان در ادامه با افسوس مى گويد: كاش قبل از ازدواج بيشتر تحقيق مى كردم تا در جوانى اين گونه گرفتار نشوم. جمعيت لحظه به لحظه بيشتر و بيشتر مى شود. سرم را كه بر مى گردانم گلرخ را مى بينم كه عينك سياهى بر چشم زده و درميان انبوه جمعيت از مقابل چشمانم دور مى شود.
|