يكشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۴ ربيع الثانى ۱۴۲۸
Sun, Apr 22, 2007
فرهنگ و انديشه
۳۶۱۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
دانش
ماجرا
گفت وگو با محمدحسين ساكت به مناسبت سالروز درگذشت اقبال
ميناگرعرفان
ليدا فخرى
بخش دوم و پايانى

محمدحسين ساكت، قاضى ديوان عالى كشور، بيش از ۱۸جلد كتاب در دو حوزه اسلام شناسى و حقوق تأليف و ترجمه كرده است. «تاريخ آموزش در اسلام»، «نگرش تاريخى به فلسفه حقوق»، «شايست و ناشايست» و «نهاد آموزش اسلامى» از جمله كارهاى برجسته اين پژوهشگر عميق و ظريف انديش است. تازه ترين اثرى كه از اين استاد دانشگاه منتشر شده است، كتاب «ماهتاب شام شرق» است كه به انديشه شناسى اقبال اختصاص دارد به اين اعتبار براى سالروز درگذشت اقبال با او گفت وگويى انجام داديم كه بخش نخست آن روز گذشته منتشر شد و اكنون بخش دوم آن را پيش رو داريد.
گروه انديشه

286503.jpg
رسالت شاعر از ديدگاه اقبال چيست؟
متيو آرنولد (Mathew Arnold) انگليسى، شعر را «نقد زندگى»
مى نامد. بدين سان، شاعر بايد آينه تمام نماى فرهنگ و جامعه خويش باشد. البته، شاعر نمى تواند تنها در اين تنگنا بماند و از اين چارچوب پا را فراتر نگذارد. شاعر، از يك سو تابشگر وضع و كار و كنش زندگانى جامعه خويش است و از سوى ديگر پل پيوند احساسى، فكرى، نگرشى، اجتماعى و فرهنگى ديگر جامعه هاى بشرى است. سوز و ساز شاعر راستين، جهانى است نه اقليمى و سرزمينى. در نگاه اقبال، رسالت شاعر مانند رسالت پيامبر سهمگين و سرنوشت ساز است و شاعر، وارث پيامبر است.
«فطرت شاعر، سراسر جست وجوست
خالق و پروردگار آرزوست
شعر را مقصود اگر آدمگرى است
شاعرى قلم وارث پيغمبرى است»
اگر به نگاشته هاى سده بيستم درباره نقد ادبى و رسالت شاعر بنگريم، كه بيشتر در گونه گون مقاله ها، كتاب ها و سخنرانى ها و نقدهاى اديبان و منتقدان غربى نشر يافته است، گذشته از رنگ روغن هاى روشنفكرى و پاره اى از پرداخت هاى جامعه شناسانه، اقبال درباره رسالت شاعر چيزى فروتر از آنان نگفته است. او هم مانند پير و مرشد خويش، مولانا، شعر را بهانه و رسانه اى براى بيان انديشه هايش مى داند:
«شاعرى زين مثنوى مقصود نيست
بت پرستى، بتگرى مقصود نيست
خرده بر مينا مگير اى هوشمند
دل به ذوق خرده مينا ببند!»
و مولانا، همچون قديس والايى كه هميشه دست اقبال را مى گيرد، هميشه راهنماى اوست. اقبال خود را با مولانا مقايسه مى كند و مى سرايد:
چو «رومى» در حرم دادم اذان : من
ازو آموختم اسرار جان: من
به دور فتنه عصر كهن: او
به دور فتنه عصر دوان: من
در يك سخن، رسالت شاعر از ديدگاه اقبال بيدارى انسان ها، پيكار با نادرستى و ستم پيشگى، دميدن روح آزادى و آزادگى، يادآورى ارزش هاى اخلاقى جهان، نزديك ساختن فرهنگ سازش و آشتى و هم انديشى ميان بشر و پيشاهنگ پاكى و پارسايى و شرافت بشرى بودن است. نغمه، از نگاه اقبال بايد همچون سيل، تندرو باشد نه افسرده و افسونگر. او به اندازه اى به رسالت شعر و شاعر باور داشت كه ناب ترين و ژرف ترين انديشه هايش را در قالب شعر فارسى ريخت و به جهان انديشه پيشكش داد.
منتقدان اقبال اغلب چه نقاطى از فكر و كار او را زير علامت سؤال مى برند؟
خرده گيران اقبال چند دسته اند. يكى اديبان و منتقدان ادبى كه بيشتر بر شعر او از نگاه ادبى و آرايه هاى سخن خرده مى گيرند. البته، پاره اى از آن ايرادها بجاست. همين ايرادها را نه بدين گستردگى، بر مولانا هم مى توان گرفت. به اندازه اى فضاى انديشه اين دو شاعر گسترده و فراخناك است و چنان قالب شعر و واژگان براى بيان انديشه هاى شاعرانى از اين دست تنگ ومحدود است كه پيدا شدن چنين كاستى هايى بخشودنى است. از سوى ديگر، فراموش نكنيم كه شاعر در محيط فارسى زبان يا خانواده اى پارسى گو زندگى نمى كرد. اين همه روانى و آفرينندگى در شعر فارسى و دلبستگى اش به شاعران ايرانى و گزينش شعر پارسى به جاى اردو حتى انگليسى ، هم شاهكار است و هم شايسته ستايش. با آن كه شيوه زبان فارسى شبه قاره (هند) با ايران،
تفاوت هايى دارد و برخى از واژگان و تعبيرهاى به كار رفته در آن سامان در زبان فارسى امروز ايران فراموش شده اند، ولى ريختن انديشه هاى نو در قالب كهن كارى است كارستان كه اقبال به خوبى از پس آن برآمده است.
روزى كه اقبال بر ضد پاره اى از انديشه هاى تخديرى حافظ به پاخاست، نيش زبان تند اديبان و شاعران سنتى شبه قاره را متوجه خود ساخت. حافظ براى آنان يك قديس بود. دسته اى ديگر از هنديان معاصر، بر تفكر جدايى طلبانه او خرده گرفته اند. از نگاه اينان، اقبال با طرح فكرى - مكتبى با جدايى مسلمانان از هندوان و سرانجام پيدايش پاكستان در ۱۹۴۸ به هند يكپارچه آسيب زد.
دسته سوم، نوانديشى دينى اقبال را به خرده گيرى و نقد و بررسى نشسته اند. بيشترين جنجال وكشمكش از اين بخش برخاسته است. البته هنوز در ايران كارى جدى و پژوهشگرانه در اين باره انجام نگرفته است. استاد شهيد مطهرى بر انديشه كلامى - فلسفى اقبال خرده هايى گرفته است كه به پاره اى از آنها پاسخ داده ام. (ماهتاب شام شرق، صص ۴۰۹ - ۴۱۰) شايان ذكر است كه استاد شهيد مطهرى به اقبال و انديشه هاى او احترام ويژه اى مى گذاشت. مسأله اينجاست كه هنوز سيماى تكاملى از انديشه هاى اقبال به زبان فارسى به نمايش درنيامده است. بسيارى از چامه ها و منظومه هاى اقبال به اردو و به فارسى ترجمه نشده است و ما از خميرمايه آنها آگاهى نداريم. پيداست كه داورى پژوهشگرانه و همه جانبه جز از راه خواندن و بررسى همگى انديشه هاى يك انديشمند يا نويسنده و شاعر شدنى نيست؛ آن هم شاعر و متفكر برجسته اى مانند اقبال كه به زبان هاى انگليسى، فارسى و اردو سروده و نگاشته است. نگفته پيداست كه به هيچ رو نبايد نسبت به انديشمند يا نويسنده يا نوانديش دينى تعصب ورزيد. تعصب بيجا و هوادارى بدون آگاهى، زيانبار و فاجعه آفرين است.
وجه اشتراك و وجه مميز عرفان اقبال با عرفان شاعران ايرانى در چيست؟ و چه ميزان از هم تأثير گرفته اند؟
286506.jpg
اقبال با سستى و فرومايگى و دريوزگى و نوميدى و بى اعتنايى به جهان از كنار همه چيز با سهل انگارى گذشت، او سر ستيز داشت و بر آن بود كه عرفان پلى است براى رسيدن به والايى و پالايش و زندگانى درست و بهنجار. هر شعر و بينشى عرفانى كه با اين نگره ها درنياميزد و با آنها به مخالفت برخيزد، از نگاه اقبال نپذيرفتنى و شكستنى و گسستنى است. پيكار با ستم و زشتى، شور و شوق به زندگى، پويايى و خيزش، نوآورى و آفرينشگرى، همدردى و انسان دوستى سياسى و اجتماعى بودن، به معناى درست واژه، دانش اندوزى و فراگيرى و ايمان استوار و احترام به شكوه و ديرينه مسلمانان و فرهنگ اسلامى جان مايه تفكر اقبال لاهورى وبينش عرفانى ـ صوفيانه اوست.
همان گونه كه گفتم، اقبال در عرفان سازنده ايرانى ـ اسلامى ، مولانا را الگوى خويش قرار داد. هرگونه ويژگى و اشتراك و يا جدايى كه ميان عرفان مولانا و ديگر شاعران ايرانى سراغ داريد، درست به همان اندازه و گستره ميان عرفان اقبال و ديگر شاعران ايرانى و شبه قاره (چه فارسى گو و چه اردوسرا) ديده مى شود. از نگاه اقبال، انسانى كه عرفان سازنده ندارد، انسان نيست و داراى فصل مميز ميان حيوان و انسان نيست. تأثير مولانا از جامى، عطار و سنايى، شايسته نگرش است.
برخى معتقدند كه ردپاى نوعى سوسياليسم عرفانى در شعر اقبال ديده مى شود. آيا شما هم به چنين داورى دست يافته ايد؟
اگر منظور از «سوسياليسم عرفانى» نگرش روح جمعى به عرفان است، آرى. اقبال با «خودگرايى»، «تك انديشى»، «در خود فرورفتن»، «انزواطلبى»، «سر در جيب فرو بردن»، «بارى به هر جهت از كنار قضايا و رويدادها گذشتن» سخت در ستيز بود.
بينش سياسى اقبال، اگرچه با بى دينى و بى خدايى كمونيسم سر ستيز داشت، ولى بر نگرش جمعى گرايى اسلام تأكيد مى ورزيد. البته، احترام به فرد و حقوق فردى هيچ گاه از انديشه و شعر اقبال دور
نمى شد. اقبال به سرمايه دارى، به معناى گزافه اش، در غرب، اعتقادى نداشت. با اين مقدمه، بايد گفت كه سوسياليسم عرفانى يعنى پرهيز از فردگرايى و با جامعه و اجتماع راه افتادن و روان شدن، خميرمايه تفكر عرفانى اقبال است. در اين چارچوب برداشت مهم از انديشه عرفانى اقبال همين است.
گويا اين اصطلاح را براى نخستين بار دكتر اسلامى ندوشن به كار برده است. (ماهتاب شام شرق، ص ۲۹) و من در جاى ديگرى نديدم. ولى اين تعبير ايشان كه «چون انديشه اقبال تلفيقى است و يك مقدار تقليدى، پس يك نوع سوسياليسم عرفانى در شعر اقبال ديده مى شود» درست نيست. هر چند كه اقبال از آبشخور انديشه هاى بزرگان شرق و غرب سيراب شده است .
ولى كار اقبال تقليدى نيست. اقبال خود دشمن تقليد بود. كسى كه مى سرايد:
«فروغ آدم خاكى ز تازه كارى هاست
مه و ستاره كنند آنچه پيش از اين كردند»
چگونه مقلد خواهد بود؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |