دوشنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۵ ربيع الثانى ۱۴۲۸
Mon, Apr 23, 2007
فرهنگ و هنر
۳۶۱۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
هفته عكس (قاب عكس)
به بهانه ماجراى قتل عام دانشگاه ويرجينيا
رويكرد جديد درسينماى جهان
گفت وگو با محمدرضا يوسفى نويسنده كودك و نوجوان
به بهانه ماجراى قتل عام دانشگاه ويرجينيا
قاتلان بالفطره
286650.jpg
مهرزاد دانش

يكى از مهم ترين اخبارى كه در هفته گذشته در صدر مطالب رسانه هاى خبرى قرار داشت ، ماجراى كشتار بيش از ۳۰ نفر و زخمى شدن ۱۵ نفر از اساتيد و دانشجويان دانشگاه ويرجينياى آمريكا به دست يك جوان ۲۳ ساله بود. اين ماجرا از جهات مختلف قابل تأمل بود. قاتل به ظاهر اهل كره جنوبى و با نام سونگ هويى چو بوده و قتل عام را در دو مرحله انجام داده است. مرحله نخست در ساعت ۱۵:۷ به وقت محلى در خوابگاه دانشگاه حضور يافته و شمارى را به قتل رسانده و سپس ۲ ساعت بعد در فاصله نيم مايلى آن به سراغ دانشكده علوم و مهندسى مى رود و مابقى را آن جا مى كشد. اين جوان كه ۱‎/۸۰ سانتى متر قد داشته و لباس مشكى پوشيده بود، پس از اين اقدام، خودش را به قتل مى رساند. اما جالب اين جاست كه قبل از اين برنامه، يك بسته پستى براى مسئولان دانشگاه مى فرستد كه شامل يك متن ۲۳ صفحه اى، ۲۸ كليپ و ۴۳ عكس بوده است و در عكس ها و فيلم ها، به سمت دوربين شكلك درمى آورده است. در متن نيز دانشجويان را آدم هايى مرفه خطاب كرده است و چنين آورده است: «شما صدها ميليون فرصت داشتيد تا از واقعه امروز جلوگيرى كنيد، اما تصميم گرفتيد خون بريزيد. شما مرا به انزوا رانديد و تنها يك راه برايم باقى گذاشتيد. اين تصميم شما بود. حالا شما دست تان به خون من آلوده است... مرسدس بنزهاى شما برايتان كافى نبود. بچه هاى لوس پول هايتان كافى نبود. آدم هاى پرافاده ، فساد و عياشى هايتان كافى نبود تا خوشگذرانى هايتان را ارضا كند. شما قلب مرا ويران كرديد و به روحم تجاوز كرديد. من مثل عيسى مسيح مى ميرم تا الهام بخش نسل هاى فقير و مردم بى پناه شوم».
چنين حادثه اى موجب بروز بسيارى از دغدغه ها نظير وجود بى مسئوليتى در مديران، لزوم توجه دولتمردان آمريكا به تروريسم اجتماعى داخلى به جاى القاى توهم تروريسم جهانى، نابسامانى اقتصادى و روانى در بين پناهندگان و همچنين حضور خشونت گسترده در سطح اجتماعى اين سرزمين شده است. اما اين نخستين بار نيست كه چنين رويدادهايى در اين كشور رخ مى دهد و پيش از اين نيز بارها باعث خشونت زايى در لايه هاى مختلف اجتماعى آمريكا و ارتباط آن با قانون جواز حمل سلاح در عرصه عمومى ايراد شده است. سينما، به عنوان يكى از حوزه هاى بازتاب دغدغه هاى اجتماعى و روانى مردم، در اين امر بارها به انعكاس چنين بحث هايى پرداخته است كه البته در سال هاى پيش بر شدت و دامنه آن نيز افزوده شده است. در اين مجال و به مناسبت واقعه كشتار عمومى در دانشگاه ويرجينيا به چند نمونه شاخص اين آثار سينمايى اشاره مى كنيم.

۱۶ سال پيش جانان دمى از روى داستانى از توماس هريس فيلم سكوت بره ها را ساخت كه در واقع هشدارى عمومى نسبت به خشونت پنهان و آشكار جارى در آمريكا به شمار مى رفت. در اين فيلم، شخصيتى كه خود روان شناسى برجسته است (تا آن جا كه پليس براى رديابى برخى جنايات از آموزه هاى او بهره مى برد)، به دليل انجام قتل هايى جنون آميز (قتل آدميان و خوردن آن ها) در بيمارستانى روانى زيرنظر است. پليس با كمك سرنخ هايى كه او مى دهد و برخى قرائن ديگر، سرانجام عامل جنايات زنجيره اى را پيدا مى كند كه شخصيتى روان نژند است و از تنش هاى انحراف جنسى رنج مى برد. فيلمساز به صراحت خشونت هاى قصه فيلم را با نشانه هايى آشكار به سرزمين آمريكا پيوند مى دهد (مثلاً هرجا كه پليس علامتى از جنايت و خشونت منتهى به قتل پيدا مى كند، پرچم آمريكا نيز به چشم مى خورد و يا اين كه نام مستعار «بوفالوبيل» كه بر قاتل نهاده شده است، به صراحت يادآور يكى از نمادهاى بارز فرهنگ ملى آمريكاست) در فيلم سكوت بره ها، حاكميت پديده مازوخيسم در بسترى از محروميت هاى عاطفى در لايه هاى اجتماعى آمريكا ترسيم شده است. حتى در صحنه اى با يك پوستر از نئوفاشيست ها روبه رو مى شويم كه بر روى آن عبارت «آمريكا چشم هايت را باز كن» نوشته شده است.
اما فيلم سكوت بره ها بيشتر به وجوه روان شناسانه اين معضل مى نگرد، در حالى كه آثار سينمايى ديگرى نيز هستند كه اين جريان را از زواياى ديگرى دنبال كرده اند. ۴ سال پس از ساخت فيلم سكوت بره ها، اليور استون فيلمساز كهنه كار آمريكايى كه بيشتر منتقد سياست هاى دست راستى كاخ سفيد است و با تمركز بر مسائلى مثل جنگ ويتنام، فساد مقام هاى دولتى، خشونت طلبى جمهوريخواهان در عرصه سياست خارجى و... وجه سينماگرى معترض از خود ساخته است، دست به كارگردانى فيلم قاتلان بالفطره براساس طرحى از كوئنتين تارانتينو زد. اين فيلم ماجراى زوج قاتل آمريكايى به نام هاى ميكى و مالورى است كه پس از ارتكاب به قتل چند نفر از جمله دو پليس در يك كافه محلى، جنايات زنجيره اى خود را آغاز مى كنند و به صورتى كه خشونت برايشان شكل تفريح پيداكرده است ۵۲ قتل انجام مى دهند و اين درحالى است كه محبوب مردم نيز هستند و عامل محبوبيت اين جانيان نيز بيش از هر چيز رسانه ها هستند. اليوراستون در قاتلان بالفطره، انگشت تأكيد خود را بر خشونت آمريكايى گذاشته است. خود او درباره اين موضوع گفته است: «خشونت واقعى در آمريكا از حاكميت فرهنگ اسلحه مى آيد. ما امروز در آمريكا بيش ترين ميزان فروش اسلحه به خارج از مرزهاى خود را داريم... اگر جامعه آمريكايى دهه ۹۰ را تحليل كنيد با جامعه اى به شدت مصنوعى روبه رو مى شويد. با جامعه اى كه رخدادهاى مصنوعى در هر لحظه آن براى تحصيل پول درحال خلق شدن است. اگر به بچه هاى امروز نگاه كنيد مى فهميد چگونه بيش از والدين خود به قدرت و نفوذ رسانه ها آلوده شده اند. خشن هستند و به صراحت برابر شما مى ايستند و مى گويند: هى... مى خواهم پدرم را بكشم!
اما شايد يكى از گزنده ترين آثار سينمايى درباره خشونت در جامعه آمريكايى، مستند بولينگ براى كلمباين باشد كه مايكل مور آن را در سال ۲۰۰۲ ساخت و با آن شهرتى جهانى براى خود برپاكرد. مايكل مور كه براى اين فيلم نامزد اسكار شده بود، هنگام دريافت جايزه به جاى صحبت هاى متداول و تشكرهاى كليشه اى، برضد بوش صحبت كرد و چنين گفت: «ما در عصرى زندگى مى كنيم كه آدمى ما را به دلايل واهى به جنگ مى فرستد. آقاى بوش ما ضد اين جنگ هستيم. شرم بر تو باد!» بولينگ براى كلمباين به خشونت مسلحانه در آمريكا اختصاص دارد و از همين رو ماجراى تيراندازى وحشتناك ۱۹۹۹ در دبيرستان كلمباين واقع در شهر ليتل تن ايالت كلرادو آمريكا به عنوان محور مركزى كار در آن انتخاب شده است. در اين ماجرا دو جوان، دانش آموزان اين دبيرستان را به گلوله مى بندند و سپس خود را مى كشند. مور در اين فيلم با انتقاد از قانون جواز حمل سلاح گرم درآمريكا و شركت هاى تسليحاتى، به تدريج نيش گزنده اثر خود را متوجه سياست خارجى آمريكا مى كند و با ارائه شواهدى درباره براندازى حكومت هاى ملى و فروش اسلحه و كمك به ديكتاتورها و راه اندازى جنگ و كشتارهاى دسته جمعى، بحث حادثه ۱۱ سپتامبر را پيش مى كشد. مايكل مور در جايى گفته است: «فيلم من فيلمى درباره اسلحه نيست. درباره وضع آمريكاست، آمارهايى كه مور در اين فيلم عرضه مى دارد قابل توجه است: شمار كشته شدگان ناشى از استفاده از اسلحه در سال ۲۰۰۱ در آلمان ۳۸۱ نفر، در كانادا ۱۶۵ نفر، در انگليس ۶۸ نفر، در ژاپن ۳۹ نفر، ولى در آمريكا ۱۱۱۲۷ نفر بوده است!
بحث خشونت و ارتباط آن با مايه هايى ازقبيل رسانه و اسلحه در جامعه آمريكا را مى توان با فيلم هاى متعدد ديگرى از قبيل هيأت منصفه فرارى، فيل (گاس ون سنت) و... پى گرفت كه خود مى تواند به صورتى مستقل تحقيقى گسترده باشد، اما در اين مجال مختصر، حادثه دانشگاه ويرجينيا را نيز مى توان به مثابه ده ها واقعه مشابهى درنظر گرفت كه قابليت درام پردازى فراوان دارد (به ويژه با توجه به وضع قاتل آسيايى اش) و از پس آن دغدغه هاى اجتماعى جامعه آمريكا را براى آمريكاييان و مهاجران آن مطرح ساخت. شايد روزى اين رويداد نيز به يك فيلم سينمايى تبديل شود و البته پيش بينى اين كه تا آن زمان، اتفاق هاى متعدد و مشابه ديگرى در اين سرزمين رخ خواهدداد، دور از ذهن نيست.
رويكرد جديد درسينماى جهان
كوچك ها اوج مى گيرند
286665.jpg
مرحوم اپيك گنگسترى اخير مارتين اسكورسيسى جوايز اصلى اسكار امسال و بويژه برترين فيلم و بهترين كارگردانى را تصاحب كرد، اما چند سالى است كه سهم فيلم هاى كوچك و مستقل و كم هزينه و آن چه در فرهنگ سينما Indie films خوانده مى شوند و ضد كليشه «Block busters» (آثار پرهزينه و بسيار پرفروش) هستند، در ميان آثار برتر سال و نامزدها و فاتحان اسكار بيشتر و بيشتر مى شود و اوجگيرى آنها فزون تر و به حدى مى رسد كه تا همين ۱۰ سال پيش قابل باور نبود.
امسال فيلم ظاهراً كوچك و واقعاً مستقل و كم هزينه «خانم كوچولوى آفتاب» شگفتى ساز بزرگ اسكار و حتى كانديداى اسكار برترين فيلم سال هم بود و سرانجام آلن آركين كهنه كار به خاطر بازى در اين فيلم اسكار نقش دوم مرد را برد و هيچ كس از ياد نبرده است كه «سايدويز» و «درباره اشميد» دو كار جذاب ۵ سال اخير الكساندر پين و يا «كاپوتى» فيلم خبرساز ۲۰۰۵ به گونه اى از همين قبيل فيلم ها تلقى مى شوند. حتى اگر اصولاً به فيلم هاى مستقل و Indie معتقد نباشيم و يا بگوييم تحولى در ارتباط با آنها روى نداده است. اين را نمى توانيم منكر شويم كه از اواسط و حتى اوايل دهه ۱۹۹۰ به بعد تعداد فيلم هاى كم هزينه و كوچكى كه بدون توقعى خاص ساخته شده، اما فراتر از آن درخشيده و پولساز شده و جايزه برده اند. به شدت روبه افزايش داشته است و حتى نگاهى به اسامى كانديداهاى جوايز اسكار و گولدن گلاب (كره طلايى) و يا جوايز ساير سازمان هاى ناظر بر صنعت سينما طى سال هاى اخير اين حقيقت را به روشنى به ما گوشزد مى كند و رقم مربوطه در برخى سال ها خيره كننده بوده است. مارتى گروو نويسنده نشريه هاليود ريپورتر مى گويد : «در ميان ۱۰ فيلمى كه در دو سال اخير نامزد اسكار برترين فيلم سال شده اند، حداقل ۷ فيلم از كارهاى كم هزينه بود و جزو پروژه هاى عظيم استوديوهاى بزرگ تلقى نمى شده اند و اين يك چيز بى سابقه است. پيشتر كار برعكس بود و از ۵ فيلم كانديداى اسكار در هر سال حداقل ۴ تا كار استوديوهاى بزرگ بوده اند. حالا انگار كار به گونه اى ديگر شده است. قبول دارم كه برخى از آن ها واقعاً كارهاى مستقل و به فراخور اين نام و محصول استوديوهاى كوچك نيستند، ولى زيرمجموعه ها و سازمان هاى كوچك وابسته به استوديوهاى بزرگ آن ها را توليد كرده اند. از سوى ديگر بودجه آنها در قياس با ارقام كارهاى مطرح روز بسيار كم و سوژه آنها نيز موضوع هاى رايج در كارهاى Indie هستند.»
از ۵ فيلمى كه سال پيش كانديداى اسكار شدند، فقط استيون اسپيلبرگ و فيلم ۷۵ ميليون دلارى استوديوى يونيورسال در تعريف يك فيلم بزرگ مى گنجيد و ۴ تاى ديگر كارهايى بودند كه مصداق فيلم هاى كوچك هستند و چنان عنوان و تعريفى برايشان مناسبت بيشترى دارد. از جمله اين فيلم ها مى توان به «شب به خير و موفق باشى» كار جورج كلونى، «كاپوتى» كه پيشتر هم نامش آمد و البته «تصادف» ساخته پل هگيس كانادايى اشاره كرد كه سرانجام اسكار را برد.
فيلم هاى فوق در قياس با مخارج جارى در هاليوود با ارقام كمى ساخته شدند و قسمتى از بودجه آن ها را سازمان هاى خارجى دادند. درست است كه فروش ركورد شكن و چشمگير سال گذشته را باز كارهاى بزرگ استوديوها و فيلم هاى عظيم و پرهزينه هاليوود موجب شدند، اما آن جا كه به اعتبار و غنا و محتوا مربوط مى شد،فيلم هاى كوچك پيشتاز و سبب ساز اصلى و موجد امواج خبرى بودند. «شب به خير و موفق باشى» فيلم سياه و سفيد و سياسى و افشاگر جورج كلونى بهترين نمونه است. كلونى از بزرگ ترين محصولات و پيامدهاى سيستم كار استوديوهاى بزرگ در هاليوود و روند ستاره سازى در آن است و سال ها از نمادهاى مستقيم و آشكار آن محسوب مى شد، اما چنين بازيگرى فيلم فوق را با هزينه اى كم، تم ضدآمريكايى و ضد كليشه هاليوود و با مضمونى قابل اعتبار و در خط و روال فيلم هاى Indie و مستقل ساخته و فيلمى را تحويل داده كه از مظاهر بزرگ كارهاى كوچك موفق سينما طى سال هاى اخير به حساب مى آيد.
«شب به خير و موفق باشى» داستان جولان سناتور جوزف مك كارتى در دهه ۱۹۵۰ و تلاش او براى برچيدن به اصطلاح تمايلات سوسياليستى از ميان اعضاى جامعه هنرى آمريكا و ايستادن يك گزارشگر حقيقى تلويزيونى اين كشور به نام ادوارد. آر. مورو مقابل وى و رسواشدن اين سناتور بدطينت و به واقع تشريح يك ماجراى حقيقى است. اگر آمار دقيق ترى بخواهيد، بايد متذكر شويم كه اين فيلم بيشتر از ۸ ميليون دلار آب نخورد كه براى سيستم هاى مالى رايج در هاليوود چيزى در حد مفت و رايگان است. قسمتى از بودجه اين فيلم را شركت «پروداكشن فيلمز» كه متعلق به مالكان باشگاه بسكتبال دالاس ماوريكز آمريكا و همچنين جف اسكول كه يكى از بنيانگذاران شبكه اينترنتى آن لاين Ebay است، فراهم آورده است و بقيه را نيز كلونى و همكارانش تأمين كرد ه اند.
«تصادف» نيز با موضوعى مبتنى بر تبعيض هاى تندنژادى و ظلم هاى گسترده به سياهپوستان در آمريكا و برخورد طيف هاى مختلف با يكديگر كه سرانجام فيلم كلونى، «مونيخ» و سايرين را در كورس تصاحب اسكارپشت سرنهاد، بيشتر از «شب به خير و موفق باشى» در قالب ها و تعريف يك كار مستقل قرار مى گيرد و بودجه ساخت آن از ۷ ميليون دلار فراتر نمى رود و اين پول را يك زمين دار و فروشنده بزرگ در اختيار هگيس و همراهانش قرار داد. «كاپوتى» نيز كه داستان فعاليت هاى ترومن كاپوتى نويسنده مشهور است، دقيقاً همين ميزان خرج برداشته و از قضا مثل «تصادف» كانديداى ۶ جايزه اسكار شده بود و هر چند به اندازه آن جايزه نبرد، اما اسكار برترين بازيگر مرد سال را در پست هاى فيليپ سيمور هافمن ديد كه در اين فيلم رل كاپوتى را بازى كرده است. نيمى از پول تهيه اين فيلم را يك شركت كانادايى به نام اينفى نيتى مديا پرداخته كه اصولاً يك استوديوى ويژه ساخت كارهاى مستقل در سينماى دنيا است.
اگر بخواهيم ساير فيلم هاى كوچك و نيمه مستقل سال هاى اخير را نام ببريم، بايد «سيريانا» (كه اسكار نقش دوم مرد سال پيش را به كلونى سپرد)، «Hustle and flow» «آخرين پادشاه اسكاتلند» كه اسكار نقش اول مرد امسال را به فارست ويتى كر بخشيد و همچنين «نيم نلسون» كه رايان گاسلينگ براى بازى در آن امسال كانديداى همين جايزه شده بود، را مثال بزنيم. به اين نام ها بيفزاييد فيلم هاى «يادداشت هايى درباره يك جنجال» كه جودى دنچ برايش نامزد اسكار نقش اول زن امسال شده بود، «بچه هاى كوچك» كه كيت وينسلت به خاطر آن «كانديداى همين جايزه گشته بود» و «هزارتوى پن» كار خيالى و عجيب گى يرمو دل توروى مكزيكى را تا دريابيد كه ابعاد تأثيرگذارى و ميزان توفيق فيلم هاى به اصطلاح كوچك در سال گذشته چقدر بوده است.
هر چند محدودى از اين فيلم ها در تعريف هاى سنتى و مشخص و موجود از آثار كوچك سينما نمى گنجد و صددرصد مستقل نيستند اما بايد متذكر شد كه لااقل بسيار كمتر از فيلم هاى بزرگ هاليوود خرج برداشته اند و موضوع هاى آنها نيز كم و بيش در قالب فيلم هاى مستقل و Indie ما گنجيده اند و به هيچ روى اهداف موجود در فيلم هاى بزرگ و پرهزينه هاليوودى برايشان در نظر گرفته نشده بود و اگر كانديدا يا برنده جوايز اسكار شدند. اين نشان مى دهد كه در چارچوب محدود خود چه پروازهاى بلندى داشته اند.
سال پيش «كينگ كنگ» بازسازى جديد يك كار كلاسيك هاليوود كه پيتر جكسون نيوزيلندى آن را فراهم آورده بود كانديداى ۴ جايزه اسكار شد و «خاطرات گيشا» هم در ۶ شاخه نامزد اين جايزه شد.
اما اولى ۲۰۰ ميليون و دومى ۸۵ ميليون دلار هزينه ساخت شان بوده است و بنابراين قابل قياس با كارهاى كوچك تر فوق الذكر نيستند كه حداكثر بودجه توليدشان ۱۵ ميليون دلار بوده است. حتى «بابل» كار آخر آله خاندرو گونزالز ايناريتو ديگر فيلمساز نوجوى مكزيكى كه نامزد ۷ جايزه اسكار شده بود، بيشتر در تعريف يك فيلم كوچك و مستقل مى انديشد، زيرا هم بودجه ساخت اش از ۱۵ ميليون دلار فراتر نمى رفته و هم سلايق و رويكردهاى ايناريتو در چنين مسير و اهدافى است. به حرف هاى مارتى گروو «نويسنده هاليوود ريپورتر بازمى گرديم كه مى گويد: «از دير باز سازمان هاى متفاوت و تقريباً مستقلى مثل مجمع منتقدان لس آنجلس، نيويورك و شيكاگو و همچنين بورد ملى منتقدان عادت داشته اند كه جوايز سالانه خود را به جاى اهدا به كارهاى بزرگ به فيلم هاى كوچك و هنرمندان آنها بدهند و از آن جا كه تعداد اين سازمان ها در سال هاى اخير چند برابر شده، ميل و رويكرد فوق نيز مضاعف گشته و بنابراين ميزان تأييد و تحسينى كه اينك شامل حال آثار كوچك و كم هزينه و مستقل مى شود بسيار زياد است و همين مسأله نيز تعداد افرادى را كه به سمت ساخت اين گونه فيلم ها مى روند بيشتر از گذشته كرده و دلگرمى شان را نيز فزون تر ازپيش ساخته است.
در سال هاى اخير بسيارى از فيلمسازان و بازيگران مشهور هم تغيير روش داده و علاقه مند به ساخت كارهاى كوچك شده اند. آنها از اين كه فيلم هاى بزرگ پيشنهاد شده به آنان چيزهاى چشمگيرى نيستند و پروژه هاى استوديوهاى معروف جذابيت لازم را ندارند، خودشان را تا حدى از اين قضايا كنار كشيده و در عوض رأساً استوديوهاى كوچك فيلمسازى تشكيل داده اند و چون به خاطر نام و ارتباط شان قادر به جذب بودجه لازم براى ساخت كارهاى مستقل مورد نظرشان هستند، به اين امر همت مى گمارند.
كافى است به آنها پروژه هايى پيشنهاد شود كه پرخرج نيستند اما با ارزش اند و احتمال توفيق و سروصداكردن شان وجود دارد و از ساخت آن خوددارى نمى كنند.
اگر قرار باشد يك ايراد براى فيلم هاى كوچك و كم هزينه قايل شويم، اين است كه با وجود محسنات پرشمار هنوز هم تعداد تماشاگران اين گونه آثار به وضوح كمتر از تماشاگران فيلم هاى پرهزينه استوديوهاى بزرگ و به تبع آن ميزان پولسازى شان هم نازل تر است. اين درحالى است كه موضوع هاى مطرح در كارهاى كوچك عموماً انسانى تر و عميق تر و با ارزش تر است و بيشتر با مردم دنيا در ارتباط است تا تم هاى عنوان شده در «Block buster» هاى هاليوود كه مسأله مردم نيستند و بيشتر به درد رؤياپردازى مى خورند. با اين حال در اين زمينه نيز كارهاى مستقل و موسوم به Indie در حال پيشرفت و بالا بردن آمار فروش خود هستند و اين هم حسن تازه اى براى اين گونه فيلم ها است.
گفت وگو با محمدرضا يوسفى نويسنده كودك و نوجوان
مردى آرام با لحنى سبز
حسن گوهرپور

اگر قدش ۵ سانتى متر بلندتر بود هم اكنون شايد با يك جناب سرهنگ مواجه بوديم تا «محمدرضا يوسفى» نويسنده. خودش مى گويد به دلايل مالى تصميم گرفته بود به استخدام ارتش دربيايد اما قدش ۵ سانتى متر كوتاه بود. براى رسيدن به قد مورد نظر ارتش با زنجير و چوب وسيله اى به شكل «بارفيكس» درست مى كند و در روز چند بار از آن آويزان شده تا اين كه شايد قدش تغيير كند، اما دريغ كه حتى يك سانتى متر اضافه نمى شود.
«محمدرضا يوسفى» نويسنده كودك و نوجوان در مهرماه سال ۱۳۳۲ در همدان متولد مى شود، يوسفى كودكى سختى را گذرانده است و تمام اين سختى ها را مى شود در آثارى كه امروز نوشته ديد. يوسفى دوران ابتدايى (۶ كلاس اول) را در مدرسه «فردوسى» گذرانده و به دليل شلوغ كارى او را به مدرسه «نمونه» تبعيد كردند! مدرسه اى كه خودش مى گويد واقعاً «نمونه» بود.
286677.jpg
ساعت ۴ قرار بود منزل آقاى يوسفى باشيم، اتفاقاً رأس ساعت هم رسيديم. شهرك اكباتان
فاز ۳ ورودى..... آدرس را درست آمده بوديم. قبلاً يعنى حدود سه چهار سال پيش او را ديده بودم اما وقتى در را باز كرد چهره اش برايم غريبه به نظر آمد، تغييراتى كه در چهره اش پديدار شده بود او را از چند سال پيش متفاوت كرده بود. پيش از شروع گفت وگو از سفر آلمانش برايم گفت و كنگره اى كه براى آشنايى با ادبيات كودك ديگر ملل برگزار شده بود. مى گفت هر روز مرا به منطقه اى مى بردند تا براى بچه ها حرف بزنم، گاهى هم براى شان قصه مى خواندم، آنها مى گفتند لحن صداى شما (ايرانى ها) ذاتاً شاعرانه است و آدم را درگير مى كند. از سؤالات كودكان آنجا گفت و اين كه آنها فكر مى كردند چون محمدرضا يوسفى در داستان هايش از چوپان زياد نوشته و در بولتن معرفى او به زبان آلمانى اين مشخصه هاى داستانى اش آمده (چوپانى) او به شغل چوپانى مشغول است، برخى از كودكان از او مى پرسيدند آيا شما هنوز گوسفند دارى؟ يا مثلاً او گفته بود من در يك آپارتمان زندگى مى كنم و كودكان با تعجب گفته بودند آيا گوسفندها را تا طبقه چندم يك آپارتمان بالا مى برى؟! يوسفى مى گفت برگزاركنندگان كنگره مى خواهند در كنار اهداف ادبى كه دارند اشغالگرى و چهره مخرب هيتلر را از اذهان عمومى جهان پاك كنند.
...
كودكى هايش با قصه هاى مادر گذشت، همان ادبياتى كه به ادبيات فولكلور مشهور است. اين قصه ها سينه به سينه از نسلى به نسل ديگر انتقال داده شده و بخشى از ادبيات غنى ايران را تشكيل داده است. مادر محمدرضا هم از آن مادرهايى بود كه براى ساكت كردن محمد برايش قصه مى گفت و او روى لباس هاى چركى كه مادرش در حال شستن آنها بود، خوابش مى برد. محمد وارد مدرسه مى شود، اما به دليل سرماى سخت همدان نمى تواند مرتب به مدرسه برود، آن زمان هايى هم كه سر كلاس حاضر مى شود به خاطر «عباس حاتم» شوهر خاله اش بود كه به خانه آنها آمده و او را پتوپيچ كرده و به مدرسه مى برد. اما اين لطف ها اثرى نداشت و يوسفى سال اول مدرسه مردود شد. سرما اين قدر در اين شهر تأثيرگذار بود كه مى توانست حتى زندگى آدم ها را از بين ببرد، همان طور كه برادر كوچك محمدرضا يوسفى بعد از سرماخوردگى جان سپرد. پس مادر ترجيح مى داد فرزندش زنده باشد تا اين كه به مدرسه برود و سر راه احتمالاً سرما بخورد. در هر حال سال اول مدرسه به مردودى گذشت. پدر محمدرضا شغلش با كوچ معنى پيدا مى كرد. او از شهرهاى اطراف همدان دام مى آورد و در همدان مى فروخت و همين شغل چوپانى و تأثير آن در ضمير خودآگاه و ناخودآگاه او موجب مى شود او از «چودار»ها (چوپان ها) زياد بنويسد و كودكان آلمانى فكر كنند او هنوز چوپان است. اين شغل پدر بخشى از كودكى هاى محمدرضا را رقم زد. محمدرضا قبل از رفتن به مدرسه يعنى صبح زود اول به مغازه قصابى پدرش مى رفت و گوشت ها را به گيره ها مى زد و هين مسأله موجب مى شد دستش بوى گوشت بگيرد و همكلاسى هاى مدرسه نمونه نخواهند او در كنار آنها و سر يك ميز بنشيند. او دست هايش را نمى شست چون ماده اى كه با آن دست مى شستند پوست دست هايش را از بين مى برد و همين مسأله موجب ترك خوردن وخون آمدن از دست او مى شد. به همين دليل ترجيح مى داد دست هايش را نشويد. محمدرضا يوسفى وقتى به مدرسه «نمونه» تبعيد مى شود روزگار و آينده او به گونه اى ديگر رقم مى خورد. مدرسه «نمونه» مدرسه اى بود كه فرزندان افراد سرشناس شهر در آنجا تحصيل مى كردند و هيچ كدام از آدم هاى آنها هم مسلك و همبازى، شلوغ كارى هاى محمدرضا نبودند و او كم كم با فضاى آنجا كنار آمد. محمدرضا در مدرسه «نمونه» كمى تغيير مى كند و وقتى به دبيرستان مى رود و ادبيات مى خواند زندگى اش تغيير مى كند. دبيرستان «علويان» او را با آدم هاى جدى روبه رو مى كند، آدم هايى كه دغدغه هاى شان كمى با محمدرضا يوسفى متفاوت است. پس از سيكل اول (كلاس ۹) تصميم مى گيرد به ارتش بپيوندد. اما به دليل كوتاهى قد و اين كه او ۵ سانت از قد مجاز كوتاه تر بود از پذيرشش سرباز مى زنند و به او مى گويند برو هر وقت قدت بلندتر شد بيا تا استخدامت كنيم! او تصميم مى گيرد قدش را افزايش دهد، با زنجير و چوب وسيله اى شبيه «بارفيكس» درست مى كند و هر روز به او آويزان مى شود تا شايد در قد و اندازه اش تغييرى ايجاد شود اما اين اتفاق نمى افتد. به مدرسه برمى گردد و تيم فوتبال تشكيل مى دهد. او در آن دوران فوتباليست خوبى بوده و به همين دليل يك تيم تشكيل مى دهد و بچه هاى پولدار مدرسه را كه علاقه مند به بازى فوتبال هستند دور خودش جمع مى كند و به عوض اين كار آنها را تشويق مى كند كه بروند كتاب بخرند و بخوانند! اين كار كمى تعجب برانگيز است، اما محمدرضا يوسفى مدتى بوده كه به كتاب علاقه مند شده اما پول كافى براى خريد يا كرايه كتاب نداشته است. «نراقى» كتابفروش ابتداى خيابان بوعلى سينا محلى مى شود براى خريد كتاب. محمدرضا دوستانش را تشويق مى كند كه كتاب بخرند و پس از خريد كتاب او هم از خواندنش نصيب مى برد. يوسفى مى گويد آنها چندان علاقه مند به كتاب خواندن نبودند، اما چون مى ترسيدند از تيم اخراج شوند به حرفم گوش مى دادند! محمدرضا در انديشه رفتن به ارتش روزگار مى گذراند و كتاب مى خواند تا اين كه براى نخستين بار در زندگيش به پديده نوظهورى به نام «كنكور»! برمى خورد. «كنكور؟ كنكور ديگر چيست، برو بابا بذار فوتبال مونو بازى كنيم» اين جمله را در حياط مدرسه علويان به محمدرضا صادقيان مى گويد. دوستى كه علاقه مند بود محمدرضا يوسفى كنكور شركت كند. پس از اتمام بازى فوتبال محمدرضا صادقيان با اصرار يوسفى را به دفتر مدرسه مى برد و از او مى خواهد فرم كنكور را پر كند، اولياى مدرسه مى گويند كنكور به درد اين آدم شلوغ نمى خورد اما صادقيان كه از احترام ويژه اى به خاطر پدرش در دفتر مدرسه برخوردار بود، فرم را براى محمدرضا يوسفى پر مى كند و كنكور توفيقى مى شود اجبارى كه محمدرضا يوسفى را وارد مسير تازه اى از زندگى مى كند.
اما پيش از آن كه مرحله تازه زندگى محمدرضا يوسفى را نقل كنيم به دوستان و مشاغل دوران كودكى او اشاره مى كنيم، دوستانى كه هر كدام بخشى از داستان هاى او را ساخته اند و مشاغلى كه هميشه در كارهايش قابل پيگيرى و
نشانه گذارى بوده اند. ممد سوجوق (سوجوق نام نوعى شيرينى تبريزى است)، باقرقره (نامش باقر بود و چون لكنت زبان داشت به او باقر، قره مى گفتند) و كاظم كه بچه محل هاى محمدرضا يوسفى بودند و در رمانى كه او در حال نوشتن آن است تمام اين شخصيت ها به اضافه مادر مرحوم اش، در آن حضور دارند. نام مادر يوسفى در رمان «آرام جان» نام دارد. اين دوستان سال ها بعد (به جز باقرقره كه حلبى ساز شد) به دليل جرايم مختلف دستگير و پس از مدتى تعقيب و گريز كشته شدند و تقريباً عاقبت به خيرترين بچه محل در سن و سال هاى محمدرضا يوسفى خود او بود كه البته از ميان افراد بزرگتر از او و كوچكتر از او افراد صاحبنامى از آن محل بلند شدند، اما دوستان محمدرضا روزگارشان به ناكامى كشيده شد. محمدرضا دوران كودكى اش شغل هاى متعددى را تجربه كرده است، خودش مى گويد: شاگرد قصاب بوده، چوپان، زنجيرباف، شاگرد قهوه چى، ميوه فروش، حلبى ساز و... در واقع او دوران كودكى به «كودكى» نپرداخته گرچه بسيار شلوغ بوده اما بايد كار مى كرده، خودش مى گويد: «احساس مى كنم كودكى نكردم.» تأثيرات اين مشاغل بر داستان هايش مشهود است، خودش مى گويد امروز مى فهمم كه شانس آوردم مشاغل مختلف را امتحان كردم، چون هر وقت مى خواهم درباره شغلى قصه بنويسم زير و روى آن كار را تجربه كرده ام و مشكلى از اين لحاظ ندارم. در شغل شاگرد قهوه چى قصه، «طلسم» را دارد يعنى اين كار مستقيم بر روى قصه «طلسم» تأثير داشته است. يا شاگرد قصابى در رمانى كه مشغول نوشتن آن است تأثير مستقيم دارد. چوپانى هم در بسيارى از آثار او طنين انداخته و حتى تا اندازه اى پيش رفته كه عده اى او را «نويسنده - چوپان) مى پندارند.
محمدرضا يوسفى مى گويد زندگى قشرهاى پائين جامعه را حادثه ها رقم مى زنند و در واقع هر كس بتواند از اتفاقات، خوب استفاده كند موفق خواهد بود. در زندگى محمدرضا يوسفى و در دوران كودكى و نوجوانى اش افراد زيادى حوادث را ايجاد كردند. براى شركت كردن «محمدرضا» در كنكور، «آقاى فرجى» معلم دلسوزى كه او را ترغيب مى كرد قصه هاى مادرش را به شكل انشا دربياورد و بنويسد. آقاى «دهگان» دبير ادبيات دبيرستان علويان كه اين قدر سخت گير بود كه عده اى از درس ادبيات مردود مى شدند و همين سخت گيرى موجب شد يوسفى اين درس را جدى گرفته و در كنكور بتواند از اين نظر رتبه خوبى را كسب كند. اينها به اضافه محبت هاى مادر و خانواده و تجربيات، تلاش و مقاومت هاى خواسته يا ناخواسته اين نويسنده موجب شد امروز و در آستانه ۵۵ سالگى بيش از ۱۶۰ عنوان كتاب داشته و ۲۲ عنوان جايزه داخلى و خارجى را به خود اختصاص داده باشد. در واقع اگرچه يوسفى پس از قبولى در دانشگاه تهران و ورود به رشته تاريخ باز هم تجربيات زيادى كسب كرد اما قطع و يقين تجربيات دوران كودكى او و استفاده بجا از اين تجربيات است كه امروز محمدرضا يوسفى را در جايگاه تثبيت شده اى در حوزه ادبيات كودك و نوجوان قرار داده است.
...
در خلال گفت وگو به دست هاى محمدرضا يوسفى نگاه مى كنم، دست هايى كه در روزگار كودكى بوى گوشت مى داده و همكلاسى هايش به همين دليل از همنشينى با او كناره مى گرفتند، برخى مواقع هم به صداى مهربانش، صدايى كه از اعماق وجودش خبر مى دهد، اعماقى كه كودكان زيادى با آن دغدغه هايشان را براى بزرگترها و يا هم سن و سال هايشان مى گويند، گوش مى دهم يوسفى صداى كودكان آسيب خورده جامعه است، كودكانى كه خيابانى اند، بزهكارند، فقيرندو يا كارگرند. اينها همه در يك چيز مشتركند، آن هم سرشت پاك و معصوم آنهاست، همان سرشتى كه يوسفى از آن مى نويسد و هنوز دغدغه اش نوشتن براى كودكان و نگاه معصوم آنها به «هستى» است. به محمدرضا يوسفى مى گويم چقدر عادت به نوشتن «خودت» دارى؟ با اطمينان كامل مى گويد: من بيشتر از اين كه شخصيت پنهان دوران كودكى خودم را بنويسم، ديگران و موقعيت هاى آن را روايت مى كنم، در واقع شخصيت هايى ذهن مرا متأثر مى كنند كه بيرون از من زندگى مى كنند. اساساً زندگى ديگران بيشتر متأثرم مى كند.» اين را اگر به صراحت نمى گفت باز براى من قابل احساس كردن بود. محمدرضا يوسفى در فضاى ذهنى كودكان زندگى مى كند، محبت كردن هايش صداقتى كودكانه دارد، همان گونه كه لحن كلامش، در واقع شايد اين هنجارى است براى اين كه هيچ وقت از فضاى «با كودكان بودن» جدا نشود. وقتى از احساس شخصى اش درباره نوشتن براى كودكان حرف مى زند، مى گويد: فكر مى كنم براى كودكان نوشتن البته آن گونه كه بر ذهن شان اثر بگذارد خيلى دشوار است و احساس مى كنم از رمان براى بزرگسالان هم كمى دشوارتر باشد (و البته براى اين كه سريع بر او خرده نگيرند كه چرا مقايسه مى كنى بنده خدا سريع مى گويد: البته نظر شخصى من است!) و كماكان من دارم به دست هاى او نگاه مى كنم و مى انديشم.
...
دانشگاه براى محمدرضا يوسفى فضايى بود كه كاملاً ذهن و رفتار او را تحت الشعاع قرار داد. دوستان تازه، استادان بنام، جنب و جوش مرسوم در دانشگاه، همه و همه موجب شد يوسفى هم حركت كند. در دانشگاه تهران آن روزها، سيمين دانشور، شفيعى كدكنى، براهنى، باستانى پاريزى، مصطفى رحيمى، فرشته نورايى، جمال ميرصادقى و... نام هاى بسيار ديگرى تدريس مى كردند و به دليل توانمندى اين استادان بنام و تأثير انكارناپذير آنها بر ذهن دانشجويان، محمدرضا يوسفى به سمت ادبيات به شكلى حرفه اى تر سوق داده شد. محمدرضا كه اين روزها ديگر از شلوغ كارى هاى هميشگى اش خبرى نبود سعى مى كرد از كلاس هاى تمام اين استادان استفاده كند حتى اگر مدرس او نبودند، او حتى از كلاس هاى فلسفه شهيد مطهرى هم غافل نمى شد و سر كلاس ايشان هم مى رفت. اين حادثه در زندگى يوسفى جزو همان حوادثى است كه خودش مى گويد زندگى آدم را تغيير مى دهد. به اين جاى حرف كه مى رسيم خودش كمى مى خندد و مى گويد «اگر قدم ۵ سانت بلندتر بود نمى دانم چه اتفاقى برايم مى افتاد».
در دوران دانشگاه با دوست ديگرى آشنا مى شود با نام «مرتضى خسرونژاد» كه حالا استاد دانشگاه شيراز است، او از محققان ادبيات كودك است و قبل از دوستى با يوسفى در حوزه كودك به نگارش پرداخته بود. اين دوستى موجب مى شود يوسفى به دقت روى ادبيات كودك متمركز شود. او مى گويد: من پيش از دانشگاه عموماً مخاطب ادبيات عامه پسند بودم مانند آثار فولكلوريك، ادبيات پليسى و ادبيات كهن ايران اما پس از قبولى و در جريان قرار گرفتن با اتفاقات ادبى با شكل ديگرى از نگاه به ادبيات هم آشنا شدم. من در دانشگاه با داستان هاى بهرنگى، دولت آبادى، نادرابراهيمى و... روزگار گذراندم. از محمدرضا يوسفى درباره نقاط عطف نويسندگى اش مى پرسم و كتاب هايى كه احساس مى كند در او جريانات تازه اى را ايجاد كرده است و او پاسخ مى دهد: من مكاتب و ژانرهاى مختلفى را ناخودآگاه در آثارم تجربه كردم، فضاهاى رئاليستى يا سمبوليستى، اما در ابتداى نوشتن ام با رمان «ماهان» احساس كردم در من توان نويسنده بودن و نويسنده شدن وجوددارد. اين اثر سمبليك كه زبان، روايت و شكل كلى آن را با علاقه آفريدم به من براى رسيدن به هدف بسيار كمك كرد، پس از رمان «ماهان» داستان «فرزندان خورشيد» و «خندانه» دو اثرى بودند كه اگرچه در يك سال منتشر شدند اما براى من به عنوان نقاط عطفى در نويسندگى ام هميشه مطرحند. من در «ماهان» ادبيات شناخته شده در دوران كودكى ام را به نگارش درآوردم.
286695.jpg
اما در «فرزندان خورشيد» اتفاقات تازه اى برايم افتاد به شكلى كه پس از نوشتن اين اثر سمبليك احساس كردم، ذهنم به كشفى تازه دست يافته است. پس از اين آثار و نوشتن در اين فضاها به داستان «يك وجب از آسمان» رسيدم كه درآن قصه بچه هاى كپرنشين و خيابانى را روايت كردم كه احساس اداى دين به آنها داشتم. اگرچه من تجربه اين گونه زيستن را به طور شخصى نداشتم اما به خاطر احساس نياز و همانطور كه گفتم اداى دين به اين بچه ها اين اثر را نداشتم كه برايم يك آرامش درونى به همراه آورد. از نقاط عطف ديگر در نوشته هايم مى توانم به «كشف فانتزى» در ذهنم اشاره كنم. فضايى كه برايم تجربه كردن در آن تازه بود و از اين فضا كتاب «شاهاز، بزجادويى» نوشته شد و تازه ترين نقطه عطفى كه در من ايجاد شد يعنى در كار نويسندگى من «داستانك ها» بودند. اين داستانك ها محصول زندگى ميدانى و حضورى من با بچه هاست. بچه ها به من آموختند كه حوصله آثار بلند را كمتر دارند و زمان را بايد براى آنها چندقسمتى كرد. در تجربه رفت و آمدم به مدارس و رابطه با بچه ها زمانى از من خواسته مى شد درباره رمان يا داستان كوتاه براى بچه ها حرف بزنم، هرچقدر فكر مى كردم مى ديدم بچه ها حوصله «تعريف ها» را ندارند پس به سراغ حكايت هاى ادب كهن پارسى رفتم، سراغ آثارى از مولوى، سعدى و... و هروقت قرار مى شد از ادبيات حرف بزنم اين حكايت هاى كوتاه را مى خواندم و مى گفتم اين ادبيات است يا داستان يا شعر است و به اين صورت مى ديدم بچه ها خيلى مشتاقانه مباحث را پيگيرى مى كنند، همين مسأله موجب شد خودم به سمت داستانك نوشتن سوق پيدا كنم و حالا مدتى است كه داستانك با موضوعات مختلف مى نويسم (همكلاسى ها، ژنرال ها، سياسى ها و...).
اما در زندگى شخصى و اجتماعى ام نقاط عطف ديگرى دارم:
يكى از اين نقاط مادرم است، مادرم براى هركدام از فرزندانش توشه اى داشت تا بتواند آنها را در خانواده پرجمعيت آرام كند، توشه هميشگى او براى من «قصه» بود. قصه هاى او اين قدر بر من اثر داشت كه به جرأت مى توانم بگويم از ۱۶۰ كتابى كه تاكنون چاپ كردم حدود ۱۴۰ اثر محصول همين قصه هاى مادرم است. قصه هايى كه تأثيرشان هميشه در زندگى نويسندگى من در جريان است. پس ازاو خواهرم تأثيرزيادى داشت. او كمك مالى به من كرد تا در دوران كنكور بتوانم درس بخوانم و به چيز ديگر نينديشم.
محمدرضا صادقيان دوست خوبم كه موجب شد من ديگر به ۵سانتى متر كوتاهى قدم و رفتن به ارتش و نيروى هوايى فكر نكنم و به دانشگاه بيايم.
آقاى فرجى معلم كلاس سوم من، دانشگاه و دوستان آن دوره كه توانستند من را با جهانى تازه روبه رو كنند. اما پس از اين كه من به صورت حرفه اى نويسنده شدم مرحوم خانم منصوره راعى خيلى بر آثار من تأثيرگذار بود.
وى به دقت به نقد و بررسى آثارم مى پرداخت و مى توانست به درستى سره را از ناسره در آثار جداكند و همچنين خانم توران ميرهادى، هميشه در نوشتن به من يارى داد. درواقع آن حوادثى كه گفتم بايد اتفاق بيفتد در من با اين آثار و آدم ها اتفاق افتاد. اين آدم ها توانستند تأثيرزيادى بر من بگذارند.
...
نگاه محمدرضا يوسفى به اطرافش اين قدر دقيق و ساده است كه آثارش. او تلاش نمى كند دغدغه هاى كودكى خودش را بنويسد، او يك «ديگرنويس» است. دغدغه هاى كودكان پيرامونش، جهان بزرگ قصه هايش هستند. يوسفى هنوز به معناى امروزى نخواسته كه بزرگ شود، رگه هاى صداقت كودكان، لطافت نگاه و احساس ناب را مى شود پس از پنجاه و چندسال هنوز در چشم ها و رفتارهايش خواند و فهميد.
...
حدود ساعت ۶‎/۳۰ دقيقه عصر است و حدود دوساعت و نيم است كه دارم با محمدرضا يوسفى در منزلش حرف مى زنم. از او مى پرسم تا به حال فعاليت حرفه اى مطبوعاتى داشته كه مى گويد: خير. البته هميشه با مطبوعات در ارتباط بوده اما شغل او هيچگاه مطبوعاتى نبوده است. از محمدرضا يوسفى و همسرش خداحافظى مى كنم و به اين مسأله فكر مى كنم كه كودكان زيادى هستند كه مى توانند مانند محمدرضا يوسفى نويسنده شوند و دغدغه هاى كودكان ديگر را بنويسند. محمدرضا يوسفى توانست خودش را از يك زندگى سخت و مشقت بار برهاند، كارى كه بسيارى از كودكان مى توانند انجام دهند، البته اگر بتوانند از حوادث زندگى شان به خوبى استفاده كنند يا اصلاً حوادثى در زندگى شان رخ دهد.
محمدرضا يوسفى تا به حال حدود ۲۲جايزه داخلى و خارجى در كارنامه خوددارد از دريافت جايزه كتاب سال جمهورى اسلامى در سال ۱۳۷۹ براى كتاب «افسانه بليناس جادوگر» تا دريافت لوح افتخار IBBY در سال هاى ۹۶ و ۹۸ از كشورهاى هلند و هند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |