حسن گوهرپور
اگر قدش ۵ سانتى متر بلندتر بود هم اكنون شايد با يك جناب سرهنگ مواجه بوديم تا «محمدرضا يوسفى» نويسنده. خودش مى گويد به دلايل مالى تصميم گرفته بود به استخدام ارتش دربيايد اما قدش ۵ سانتى متر كوتاه بود. براى رسيدن به قد مورد نظر ارتش با زنجير و چوب وسيله اى به شكل «بارفيكس» درست مى كند و در روز چند بار از آن آويزان شده تا اين كه شايد قدش تغيير كند، اما دريغ كه حتى يك سانتى متر اضافه نمى شود.
«محمدرضا يوسفى» نويسنده كودك و نوجوان در مهرماه سال ۱۳۳۲ در همدان متولد مى شود، يوسفى كودكى سختى را گذرانده است و تمام اين سختى ها را مى شود در آثارى كه امروز نوشته ديد. يوسفى دوران ابتدايى (۶ كلاس اول) را در مدرسه «فردوسى» گذرانده و به دليل شلوغ كارى او را به مدرسه «نمونه» تبعيد كردند! مدرسه اى كه خودش مى گويد واقعاً «نمونه» بود.
ساعت ۴ قرار بود منزل آقاى يوسفى باشيم، اتفاقاً رأس ساعت هم رسيديم. شهرك اكباتان
فاز ۳ ورودى..... آدرس را درست آمده بوديم. قبلاً يعنى حدود سه چهار سال پيش او را ديده بودم اما وقتى در را باز كرد چهره اش برايم غريبه به نظر آمد، تغييراتى كه در چهره اش پديدار شده بود او را از چند سال پيش متفاوت كرده بود. پيش از شروع گفت وگو از سفر آلمانش برايم گفت و كنگره اى كه براى آشنايى با ادبيات كودك ديگر ملل برگزار شده بود. مى گفت هر روز مرا به منطقه اى مى بردند تا براى بچه ها حرف بزنم، گاهى هم براى شان قصه مى خواندم، آنها مى گفتند لحن صداى شما (ايرانى ها) ذاتاً شاعرانه است و آدم را درگير مى كند. از سؤالات كودكان آنجا گفت و اين كه آنها فكر مى كردند چون محمدرضا يوسفى در داستان هايش از چوپان زياد نوشته و در بولتن معرفى او به زبان آلمانى اين مشخصه هاى داستانى اش آمده (چوپانى) او به شغل چوپانى مشغول است، برخى از كودكان از او مى پرسيدند آيا شما هنوز گوسفند دارى؟ يا مثلاً او گفته بود من در يك آپارتمان زندگى مى كنم و كودكان با تعجب گفته بودند آيا گوسفندها را تا طبقه چندم يك آپارتمان بالا مى برى؟! يوسفى مى گفت برگزاركنندگان كنگره مى خواهند در كنار اهداف ادبى كه دارند اشغالگرى و چهره مخرب هيتلر را از اذهان عمومى جهان پاك كنند.
...
كودكى هايش با قصه هاى مادر گذشت، همان ادبياتى كه به ادبيات فولكلور مشهور است. اين قصه ها سينه به سينه از نسلى به نسل ديگر انتقال داده شده و بخشى از ادبيات غنى ايران را تشكيل داده است. مادر محمدرضا هم از آن مادرهايى بود كه براى ساكت كردن محمد برايش قصه مى گفت و او روى لباس هاى چركى كه مادرش در حال شستن آنها بود، خوابش مى برد. محمد وارد مدرسه مى شود، اما به دليل سرماى سخت همدان نمى تواند مرتب به مدرسه برود، آن زمان هايى هم كه سر كلاس حاضر مى شود به خاطر «عباس حاتم» شوهر خاله اش بود كه به خانه آنها آمده و او را پتوپيچ كرده و به مدرسه مى برد. اما اين لطف ها اثرى نداشت و يوسفى سال اول مدرسه مردود شد. سرما اين قدر در اين شهر تأثيرگذار بود كه مى توانست حتى زندگى آدم ها را از بين ببرد، همان طور كه برادر كوچك محمدرضا يوسفى بعد از سرماخوردگى جان سپرد. پس مادر ترجيح مى داد فرزندش زنده باشد تا اين كه به مدرسه برود و سر راه احتمالاً سرما بخورد. در هر حال سال اول مدرسه به مردودى گذشت. پدر محمدرضا شغلش با كوچ معنى پيدا مى كرد. او از شهرهاى اطراف همدان دام مى آورد و در همدان مى فروخت و همين شغل چوپانى و تأثير آن در ضمير خودآگاه و ناخودآگاه او موجب مى شود او از «چودار»ها (چوپان ها) زياد بنويسد و كودكان آلمانى فكر كنند او هنوز چوپان است. اين شغل پدر بخشى از كودكى هاى محمدرضا را رقم زد. محمدرضا قبل از رفتن به مدرسه يعنى صبح زود اول به مغازه قصابى پدرش مى رفت و گوشت ها را به گيره ها مى زد و هين مسأله موجب مى شد دستش بوى گوشت بگيرد و همكلاسى هاى مدرسه نمونه نخواهند او در كنار آنها و سر يك ميز بنشيند. او دست هايش را نمى شست چون ماده اى كه با آن دست مى شستند پوست دست هايش را از بين مى برد و همين مسأله موجب ترك خوردن وخون آمدن از دست او مى شد. به همين دليل ترجيح مى داد دست هايش را نشويد. محمدرضا يوسفى وقتى به مدرسه «نمونه» تبعيد مى شود روزگار و آينده او به گونه اى ديگر رقم مى خورد. مدرسه «نمونه» مدرسه اى بود كه فرزندان افراد سرشناس شهر در آنجا تحصيل مى كردند و هيچ كدام از آدم هاى آنها هم مسلك و همبازى، شلوغ كارى هاى محمدرضا نبودند و او كم كم با فضاى آنجا كنار آمد. محمدرضا در مدرسه «نمونه» كمى تغيير مى كند و وقتى به دبيرستان مى رود و ادبيات مى خواند زندگى اش تغيير مى كند. دبيرستان «علويان» او را با آدم هاى جدى روبه رو مى كند، آدم هايى كه دغدغه هاى شان كمى با محمدرضا يوسفى متفاوت است. پس از سيكل اول (كلاس ۹) تصميم مى گيرد به ارتش بپيوندد. اما به دليل كوتاهى قد و اين كه او ۵ سانت از قد مجاز كوتاه تر بود از پذيرشش سرباز مى زنند و به او مى گويند برو هر وقت قدت بلندتر شد بيا تا استخدامت كنيم! او تصميم مى گيرد قدش را افزايش دهد، با زنجير و چوب وسيله اى شبيه «بارفيكس» درست مى كند و هر روز به او آويزان مى شود تا شايد در قد و اندازه اش تغييرى ايجاد شود اما اين اتفاق نمى افتد. به مدرسه برمى گردد و تيم فوتبال تشكيل مى دهد. او در آن دوران فوتباليست خوبى بوده و به همين دليل يك تيم تشكيل مى دهد و بچه هاى پولدار مدرسه را كه علاقه مند به بازى فوتبال هستند دور خودش جمع مى كند و به عوض اين كار آنها را تشويق مى كند كه بروند كتاب بخرند و بخوانند! اين كار كمى تعجب برانگيز است، اما محمدرضا يوسفى مدتى بوده كه به كتاب علاقه مند شده اما پول كافى براى خريد يا كرايه كتاب نداشته است. «نراقى» كتابفروش ابتداى خيابان بوعلى سينا محلى مى شود براى خريد كتاب. محمدرضا دوستانش را تشويق مى كند كه كتاب بخرند و پس از خريد كتاب او هم از خواندنش نصيب مى برد. يوسفى مى گويد آنها چندان علاقه مند به كتاب خواندن نبودند، اما چون مى ترسيدند از تيم اخراج شوند به حرفم گوش مى دادند! محمدرضا در انديشه رفتن به ارتش روزگار مى گذراند و كتاب مى خواند تا اين كه براى نخستين بار در زندگيش به پديده نوظهورى به نام «كنكور»! برمى خورد. «كنكور؟ كنكور ديگر چيست، برو بابا بذار فوتبال مونو بازى كنيم» اين جمله را در حياط مدرسه علويان به محمدرضا صادقيان مى گويد. دوستى كه علاقه مند بود محمدرضا يوسفى كنكور شركت كند. پس از اتمام بازى فوتبال محمدرضا صادقيان با اصرار يوسفى را به دفتر مدرسه مى برد و از او مى خواهد فرم كنكور را پر كند، اولياى مدرسه مى گويند كنكور به درد اين آدم شلوغ نمى خورد اما صادقيان كه از احترام ويژه اى به خاطر پدرش در دفتر مدرسه برخوردار بود، فرم را براى محمدرضا يوسفى پر مى كند و كنكور توفيقى مى شود اجبارى كه محمدرضا يوسفى را وارد مسير تازه اى از زندگى مى كند.
اما پيش از آن كه مرحله تازه زندگى محمدرضا يوسفى را نقل كنيم به دوستان و مشاغل دوران كودكى او اشاره مى كنيم، دوستانى كه هر كدام بخشى از داستان هاى او را ساخته اند و مشاغلى كه هميشه در كارهايش قابل پيگيرى و
نشانه گذارى بوده اند. ممد سوجوق (سوجوق نام نوعى شيرينى تبريزى است)، باقرقره (نامش باقر بود و چون لكنت زبان داشت به او باقر، قره مى گفتند) و كاظم كه بچه محل هاى محمدرضا يوسفى بودند و در رمانى كه او در حال نوشتن آن است تمام اين شخصيت ها به اضافه مادر مرحوم اش، در آن حضور دارند. نام مادر يوسفى در رمان «آرام جان» نام دارد. اين دوستان سال ها بعد (به جز باقرقره كه حلبى ساز شد) به دليل جرايم مختلف دستگير و پس از مدتى تعقيب و گريز كشته شدند و تقريباً عاقبت به خيرترين بچه محل در سن و سال هاى محمدرضا يوسفى خود او بود كه البته از ميان افراد بزرگتر از او و كوچكتر از او افراد صاحبنامى از آن محل بلند شدند، اما دوستان محمدرضا روزگارشان به ناكامى كشيده شد. محمدرضا دوران كودكى اش شغل هاى متعددى را تجربه كرده است، خودش مى گويد: شاگرد قصاب بوده، چوپان، زنجيرباف، شاگرد قهوه چى، ميوه فروش، حلبى ساز و... در واقع او دوران كودكى به «كودكى» نپرداخته گرچه بسيار شلوغ بوده اما بايد كار مى كرده، خودش مى گويد: «احساس مى كنم كودكى نكردم.» تأثيرات اين مشاغل بر داستان هايش مشهود است، خودش مى گويد امروز مى فهمم كه شانس آوردم مشاغل مختلف را امتحان كردم، چون هر وقت مى خواهم درباره شغلى قصه بنويسم زير و روى آن كار را تجربه كرده ام و مشكلى از اين لحاظ ندارم. در شغل شاگرد قهوه چى قصه، «طلسم» را دارد يعنى اين كار مستقيم بر روى قصه «طلسم» تأثير داشته است. يا شاگرد قصابى در رمانى كه مشغول نوشتن آن است تأثير مستقيم دارد. چوپانى هم در بسيارى از آثار او طنين انداخته و حتى تا اندازه اى پيش رفته كه عده اى او را «نويسنده - چوپان) مى پندارند.
محمدرضا يوسفى مى گويد زندگى قشرهاى پائين جامعه را حادثه ها رقم مى زنند و در واقع هر كس بتواند از اتفاقات، خوب استفاده كند موفق خواهد بود. در زندگى محمدرضا يوسفى و در دوران كودكى و نوجوانى اش افراد زيادى حوادث را ايجاد كردند. براى شركت كردن «محمدرضا» در كنكور، «آقاى فرجى» معلم دلسوزى كه او را ترغيب مى كرد قصه هاى مادرش را به شكل انشا دربياورد و بنويسد. آقاى «دهگان» دبير ادبيات دبيرستان علويان كه اين قدر سخت گير بود كه عده اى از درس ادبيات مردود مى شدند و همين سخت گيرى موجب شد يوسفى اين درس را جدى گرفته و در كنكور بتواند از اين نظر رتبه خوبى را كسب كند. اينها به اضافه محبت هاى مادر و خانواده و تجربيات، تلاش و مقاومت هاى خواسته يا ناخواسته اين نويسنده موجب شد امروز و در آستانه ۵۵ سالگى بيش از ۱۶۰ عنوان كتاب داشته و ۲۲ عنوان جايزه داخلى و خارجى را به خود اختصاص داده باشد. در واقع اگرچه يوسفى پس از قبولى در دانشگاه تهران و ورود به رشته تاريخ باز هم تجربيات زيادى كسب كرد اما قطع و يقين تجربيات دوران كودكى او و استفاده بجا از اين تجربيات است كه امروز محمدرضا يوسفى را در جايگاه تثبيت شده اى در حوزه ادبيات كودك و نوجوان قرار داده است.
...
در خلال گفت وگو به دست هاى محمدرضا يوسفى نگاه مى كنم، دست هايى كه در روزگار كودكى بوى گوشت مى داده و همكلاسى هايش به همين دليل از همنشينى با او كناره مى گرفتند، برخى مواقع هم به صداى مهربانش، صدايى كه از اعماق وجودش خبر مى دهد، اعماقى كه كودكان زيادى با آن دغدغه هايشان را براى بزرگترها و يا هم سن و سال هايشان مى گويند، گوش مى دهم يوسفى صداى كودكان آسيب خورده جامعه است، كودكانى كه خيابانى اند، بزهكارند، فقيرندو يا كارگرند. اينها همه در يك چيز مشتركند، آن هم سرشت پاك و معصوم آنهاست، همان سرشتى كه يوسفى از آن مى نويسد و هنوز دغدغه اش نوشتن براى كودكان و نگاه معصوم آنها به «هستى» است. به محمدرضا يوسفى مى گويم چقدر عادت به نوشتن «خودت» دارى؟ با اطمينان كامل مى گويد: من بيشتر از اين كه شخصيت پنهان دوران كودكى خودم را بنويسم، ديگران و موقعيت هاى آن را روايت مى كنم، در واقع شخصيت هايى ذهن مرا متأثر مى كنند كه بيرون از من زندگى مى كنند. اساساً زندگى ديگران بيشتر متأثرم مى كند.» اين را اگر به صراحت نمى گفت باز براى من قابل احساس كردن بود. محمدرضا يوسفى در فضاى ذهنى كودكان زندگى مى كند، محبت كردن هايش صداقتى كودكانه دارد، همان گونه كه لحن كلامش، در واقع شايد اين هنجارى است براى اين كه هيچ وقت از فضاى «با كودكان بودن» جدا نشود. وقتى از احساس شخصى اش درباره نوشتن براى كودكان حرف مى زند، مى گويد: فكر مى كنم براى كودكان نوشتن البته آن گونه كه بر ذهن شان اثر بگذارد خيلى دشوار است و احساس مى كنم از رمان براى بزرگسالان هم كمى دشوارتر باشد (و البته براى اين كه سريع بر او خرده نگيرند كه چرا مقايسه مى كنى بنده خدا سريع مى گويد: البته نظر شخصى من است!) و كماكان من دارم به دست هاى او نگاه مى كنم و مى انديشم.
...
دانشگاه براى محمدرضا يوسفى فضايى بود كه كاملاً ذهن و رفتار او را تحت الشعاع قرار داد. دوستان تازه، استادان بنام، جنب و جوش مرسوم در دانشگاه، همه و همه موجب شد يوسفى هم حركت كند. در دانشگاه تهران آن روزها، سيمين دانشور، شفيعى كدكنى، براهنى، باستانى پاريزى، مصطفى رحيمى، فرشته نورايى، جمال ميرصادقى و... نام هاى بسيار ديگرى تدريس مى كردند و به دليل توانمندى اين استادان بنام و تأثير انكارناپذير آنها بر ذهن دانشجويان، محمدرضا يوسفى به سمت ادبيات به شكلى حرفه اى تر سوق داده شد. محمدرضا كه اين روزها ديگر از شلوغ كارى هاى هميشگى اش خبرى نبود سعى مى كرد از كلاس هاى تمام اين استادان استفاده كند حتى اگر مدرس او نبودند، او حتى از كلاس هاى فلسفه شهيد مطهرى هم غافل نمى شد و سر كلاس ايشان هم مى رفت. اين حادثه در زندگى يوسفى جزو همان حوادثى است كه خودش مى گويد زندگى آدم را تغيير مى دهد. به اين جاى حرف كه مى رسيم خودش كمى مى خندد و مى گويد «اگر قدم ۵ سانت بلندتر بود نمى دانم چه اتفاقى برايم مى افتاد».
در دوران دانشگاه با دوست ديگرى آشنا مى شود با نام «مرتضى خسرونژاد» كه حالا استاد دانشگاه شيراز است، او از محققان ادبيات كودك است و قبل از دوستى با يوسفى در حوزه كودك به نگارش پرداخته بود. اين دوستى موجب مى شود يوسفى به دقت روى ادبيات كودك متمركز شود. او مى گويد: من پيش از دانشگاه عموماً مخاطب ادبيات عامه پسند بودم مانند آثار فولكلوريك، ادبيات پليسى و ادبيات كهن ايران اما پس از قبولى و در جريان قرار گرفتن با اتفاقات ادبى با شكل ديگرى از نگاه به ادبيات هم آشنا شدم. من در دانشگاه با داستان هاى بهرنگى، دولت آبادى، نادرابراهيمى و... روزگار گذراندم. از محمدرضا يوسفى درباره نقاط عطف نويسندگى اش مى پرسم و كتاب هايى كه احساس مى كند در او جريانات تازه اى را ايجاد كرده است و او پاسخ مى دهد: من مكاتب و ژانرهاى مختلفى را ناخودآگاه در آثارم تجربه كردم، فضاهاى رئاليستى يا سمبوليستى، اما در ابتداى نوشتن ام با رمان «ماهان» احساس كردم در من توان نويسنده بودن و نويسنده شدن وجوددارد. اين اثر سمبليك كه زبان، روايت و شكل كلى آن را با علاقه آفريدم به من براى رسيدن به هدف بسيار كمك كرد، پس از رمان «ماهان» داستان «فرزندان خورشيد» و «خندانه» دو اثرى بودند كه اگرچه در يك سال منتشر شدند اما براى من به عنوان نقاط عطفى در نويسندگى ام هميشه مطرحند. من در «ماهان» ادبيات شناخته شده در دوران كودكى ام را به نگارش درآوردم.
|
|
|
اما در «فرزندان خورشيد» اتفاقات تازه اى برايم افتاد به شكلى كه پس از نوشتن اين اثر سمبليك احساس كردم، ذهنم به كشفى تازه دست يافته است. پس از اين آثار و نوشتن در اين فضاها به داستان «يك وجب از آسمان» رسيدم كه درآن قصه بچه هاى كپرنشين و خيابانى را روايت كردم كه احساس اداى دين به آنها داشتم. اگرچه من تجربه اين گونه زيستن را به طور شخصى نداشتم اما به خاطر احساس نياز و همانطور كه گفتم اداى دين به اين بچه ها اين اثر را نداشتم كه برايم يك آرامش درونى به همراه آورد. از نقاط عطف ديگر در نوشته هايم مى توانم به «كشف فانتزى» در ذهنم اشاره كنم. فضايى كه برايم تجربه كردن در آن تازه بود و از اين فضا كتاب «شاهاز، بزجادويى» نوشته شد و تازه ترين نقطه عطفى كه در من ايجاد شد يعنى در كار نويسندگى من «داستانك ها» بودند. اين داستانك ها محصول زندگى ميدانى و حضورى من با بچه هاست. بچه ها به من آموختند كه حوصله آثار بلند را كمتر دارند و زمان را بايد براى آنها چندقسمتى كرد. در تجربه رفت و آمدم به مدارس و رابطه با بچه ها زمانى از من خواسته مى شد درباره رمان يا داستان كوتاه براى بچه ها حرف بزنم، هرچقدر فكر مى كردم مى ديدم بچه ها حوصله «تعريف ها» را ندارند پس به سراغ حكايت هاى ادب كهن پارسى رفتم، سراغ آثارى از مولوى، سعدى و... و هروقت قرار مى شد از ادبيات حرف بزنم اين حكايت هاى كوتاه را مى خواندم و مى گفتم اين ادبيات است يا داستان يا شعر است و به اين صورت مى ديدم بچه ها خيلى مشتاقانه مباحث را پيگيرى مى كنند، همين مسأله موجب شد خودم به سمت داستانك نوشتن سوق پيدا كنم و حالا مدتى است كه داستانك با موضوعات مختلف مى نويسم (همكلاسى ها، ژنرال ها، سياسى ها و...).
اما در زندگى شخصى و اجتماعى ام نقاط عطف ديگرى دارم:
يكى از اين نقاط مادرم است، مادرم براى هركدام از فرزندانش توشه اى داشت تا بتواند آنها را در خانواده پرجمعيت آرام كند، توشه هميشگى او براى من «قصه» بود. قصه هاى او اين قدر بر من اثر داشت كه به جرأت مى توانم بگويم از ۱۶۰ كتابى كه تاكنون چاپ كردم حدود ۱۴۰ اثر محصول همين قصه هاى مادرم است. قصه هايى كه تأثيرشان هميشه در زندگى نويسندگى من در جريان است. پس ازاو خواهرم تأثيرزيادى داشت. او كمك مالى به من كرد تا در دوران كنكور بتوانم درس بخوانم و به چيز ديگر نينديشم.
محمدرضا صادقيان دوست خوبم كه موجب شد من ديگر به ۵سانتى متر كوتاهى قدم و رفتن به ارتش و نيروى هوايى فكر نكنم و به دانشگاه بيايم.
آقاى فرجى معلم كلاس سوم من، دانشگاه و دوستان آن دوره كه توانستند من را با جهانى تازه روبه رو كنند. اما پس از اين كه من به صورت حرفه اى نويسنده شدم مرحوم خانم منصوره راعى خيلى بر آثار من تأثيرگذار بود.
وى به دقت به نقد و بررسى آثارم مى پرداخت و مى توانست به درستى سره را از ناسره در آثار جداكند و همچنين خانم توران ميرهادى، هميشه در نوشتن به من يارى داد. درواقع آن حوادثى كه گفتم بايد اتفاق بيفتد در من با اين آثار و آدم ها اتفاق افتاد. اين آدم ها توانستند تأثيرزيادى بر من بگذارند.
...
نگاه محمدرضا يوسفى به اطرافش اين قدر دقيق و ساده است كه آثارش. او تلاش نمى كند دغدغه هاى كودكى خودش را بنويسد، او يك «ديگرنويس» است. دغدغه هاى كودكان پيرامونش، جهان بزرگ قصه هايش هستند. يوسفى هنوز به معناى امروزى نخواسته كه بزرگ شود، رگه هاى صداقت كودكان، لطافت نگاه و احساس ناب را مى شود پس از پنجاه و چندسال هنوز در چشم ها و رفتارهايش خواند و فهميد.
...
حدود ساعت ۶/۳۰ دقيقه عصر است و حدود دوساعت و نيم است كه دارم با محمدرضا يوسفى در منزلش حرف مى زنم. از او مى پرسم تا به حال فعاليت حرفه اى مطبوعاتى داشته كه مى گويد: خير. البته هميشه با مطبوعات در ارتباط بوده اما شغل او هيچگاه مطبوعاتى نبوده است. از محمدرضا يوسفى و همسرش خداحافظى مى كنم و به اين مسأله فكر مى كنم كه كودكان زيادى هستند كه مى توانند مانند محمدرضا يوسفى نويسنده شوند و دغدغه هاى كودكان ديگر را بنويسند. محمدرضا يوسفى توانست خودش را از يك زندگى سخت و مشقت بار برهاند، كارى كه بسيارى از كودكان مى توانند انجام دهند، البته اگر بتوانند از حوادث زندگى شان به خوبى استفاده كنند يا اصلاً حوادثى در زندگى شان رخ دهد.
محمدرضا يوسفى تا به حال حدود ۲۲جايزه داخلى و خارجى در كارنامه خوددارد از دريافت جايزه كتاب سال جمهورى اسلامى در سال ۱۳۷۹ براى كتاب «افسانه بليناس جادوگر» تا دريافت لوح افتخار IBBY در سال هاى ۹۶ و ۹۸ از كشورهاى هلند و هند.