سه شنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۶ ربيع الثانى ۱۴۲۸
Tue, Apr 24, 2007
فرهنگ و هنر
۳۶۲۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
رسانه
محيط زيست
ماجرا
كودك (بادبادك )
نگاهى به زندگى و آثار دافنه دوموريه، به انگيزه صدمين سالگرد تولد او
بررسى آثار نقاشى هومن نصيرى
نگاهى به نقاشى هاى شيدا قلى پور
چون غرض آمد هنر پوشيده شد...
اشاره: در تاريخ ۱۷ بهمن ماه گذشته در صفحه ،۱۸ نقدى بر نمايشگاه تصويرگرى هنرمند پرويز اقبالى، به قلم احمدرضا دالوند چاپ شده بود كه از نظر اقبالى اين نقد نارسا بوده و لازم بود كه توضيحات زير چاپ شود. ذكر اين نكته ضرورى است در اين مطلب، هر جا كه با ... روبه رو مى شويد به خاطر رعايت اخلاق و عرف مطبوعاتى مطلبى حذف شده است. و نكته ديگر خطاب اين نامه، منتقدين نامه بوده است كه آن نيز حذف و عمومى فرض شده است تا خواننده خود، به كشف توضيحات اين هنرمند برسد.
سال ها پيش شعرى زيبا از مولانا جلال الدين بلخى خواندم كه برايم بسيار جالب بود:
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوى ديده شد
در آن سال ها سؤالى كه برايم مطرح بود اين بود كه هنر چيست؟ و هنرمند كيست؟ ملاى روم جوابم داد: هنرمند كسى است كه بى غرض و...، آينه دل خويش را صاف كند و ديده خويش را از حجاب هاى ... و غرض ورزى هاى نفسانى پاك كند.
ديده و ديدار، شرط اول هنرمندى است كه در حقيقت شرط اول تصويرگرى و نقاشى است. برهمين اساس «نقد تصويرگرى» بايد همان نقد ديده هاى «تصويرگر» باشد و نه برداشت هاى ظاهرى يك منتقد بر يك مجموعه كار هنرى. ديده هاى من، با حماسه عاشورا گره خورده است و كبوتر روح من به دنبال كاروان
امام حسين(ع) است و در اين راه ديده ديدار من چيزى جز عشق و شور و مستى نديده است و حكايت تصويرى من در اين نمايشگاه گواه صادقانه همين امر است.
اما شما مى توانيد چشم خود را ببنديد و هيچ كدام از اين چيزها را نبينيد. شما مى توانيد به ظاهر اثر توجه كنيد و نگران «ديجيتالى شدن» تصويرگرى باشيد و به دنياى پررونق «مولتى مديا» فحش و ناسزا بگوييد[ ...]
در نقد نمايشگاه، اين طور استنباط مى شد كه شما فراوانى آثار (۶۰ صفحه تصوير) و يك دستى كار (در طراحى، تكنيك و رنگ آميزى) را ايراد گرفته بوديد. العجب كه اين همه همت و دقت و اين همه نقطه مثبت. چرا بايد نقطه ضعف بنده قلمداد شود؟! مگر شما چند نفر تصويرگر استريپ (Strip) در ايران سراغ داريد كه بتوانند در يك موضوع و با اين تعداد كار، كتابى تصويرسازى كنند كه خواص و عوام، كوچك و بزرگ به واسطه ديدن آن پى به داستان عاشورا ببرند. نمى خواهم از تعاريف ديگران حرفى زده باشم. زيرا تصاوير خود گوياى مطلبند. اما براساس همان نقد ناقص شما مى گويم، كه در دوره زوال تصويرگرى در جامعه ما، پرداختن به چنين موضوعى و وقت گذاشتن بر چنين آثارى، دل شير مى خواهد. بر همين مبنا، بنده خداوند كريم را شاكرم، كه توانستم دين خود را نسبت به امام عاشقان و سرور آزادگان جهان ادا كنم.
من تحصيلكرده همين رشته ام و به كم و كيف كار كاملاً مسلطم. اما نه در مقام يك دانشجوى دوره دكترى شما را نصيحت مى كنم و نه در مقام يك متخصص سخت گير از نقد شما ايراد مى گيرم. اما يك تذكر دوستانه به شما مى دهم و آن اين كه، دوره چنين نقدهايى گذشته است. نقدى كه در آن از خط و احساس سخن به ميان آورد و به اكسپرسيونيسم دستمالى شده دهه ۱۹۳۰ م متوسل شود، نقد و نظر محكمى نيست.*
به طور مثال درك شما از طراحى و خط در آثار بنده كاملاً متناقض و نامفهوم است. در يك جاسخن از حضور طراحانه من به ميان مى آوريد و از طرف ديگر، بيان خط در آثارم را «نارسا» تشخيص مى دهيد. اين نوع اظهار نظر، نتيجه درك نكردن «مضمون» در طراحى و تصويرسازى است. در مصور سازى يك متن، لحن نوشته بيان كننده نوع طراحى و بيان تصويرى يك داستان است. در داستان هاى تصويرى دنباله دار (Strip) نوع بيان طراحى، آن وقت ارزش دارد كه ميان كارها، فضاها و پرسوناژ ها هماهنگى وجود داشته باشد. پس قبول مى كنيد كه نسبت نارواى «رج زدن» به اين آثار به دور از انصاف است. زيرا شما نه ريتم هماهنگ و متغير كادرها را ديده ايد و نه بيان سنت گراى تصاوير را. پس به همين دليل است كه ما مى پرسيم، به كار بردن افت و خيز هاى تكنيكى در اين گونه آثار چه معنى دارد؟
اصولاً شما در نقد خويش به «متن داستان عاشورا» توجهى نداريد و به همين دليل با نگاه خسته خويش سخن از «خط توليد تصوير» و يا «توليد انبوه تصوير» به ميان مى آوريد. پس براى آگاهى شما مى گويم كه متن مورد نظر اين تصاوير در حدود ۱۶۰ صفحه را در بر مى گرفت كه من با توجه به محدوديت زمانى و مكانى در چاپ و نشر اين آثار، سعى كردم كه تصاوير كلاً در ۶۰ صفحه جمع و جور شوند. پس با اين حساب توجه به متن و حفظ منطق داستان در تصوير و درك تركيب بندى هر قسمت و نيز هماهنگى در نوع طراحى و تكنيك و رنگ آميزى آن كارى نبود كه به همين راحتى انجام شود. عشق و ايمان مى خواست كه خداوند در اين كار به ما عطا كرد.
تعجب من در آن است كه چرا شما در نقد تصويرى خود تنها به خط و طراحى توجه كرده ايد و از پرداختن به بافت ها و سايه روشن ها و حتى مهم تر از آن به نوع به كارگيرى رنگ ها و تركيب بندى آنها باز مانده ايد!!!؟
بى ترديد نوشتن نقدى بر نقدى و محك زدن عيار نقد هر منتقدى، حال و حوصله زياد و عمر فراوان مى طلبد. اما در نهايت بايد پرسيد كه چاره چيست؟ چاره در آن است كه ما بايد در زندگى كار را به كاردان بسپاريم....
با تشكر پرويز اقبالى
* بر همين اساس مى توانيد نگاه كنيد به مقاله «سبك در محتوى» در كتاب «مفاهيم و رويكردها در آخرين جنبش هاى هنرى قرن بيستم» اثر ادوارد لوسى اسميت- ترجمه: دكتر عليرضا سميع آذر- ناشر نشر نظر و يا نگاه كنيد به كتاب «تنوع تجارب تجسمى» اثر بروك فيلد من- ترجمه پرويز مرزبان- از انتشارات سروش
نگاهى به زندگى و آثار دافنه دوموريه، به انگيزه صدمين سالگرد تولد او
با تو از رازها مى گويم!
مترجم: شيلا ساسانى نيا
286917.jpg
ديشب خواب ديدم دوباره به ماندرلى رفته ام...
اين سطر آغازين رمان افسونگر «ربه كا» بى شك تكرارى ترين نقل قولى است كه از دافنه دوموريه، خالق اين اثر جاودانه بر سر زبان هاست. دهم ماه مه امسال مصادف با صدمين سالگرد تولد اين رمان نويس محبوب است و دوستداران او به همين بهانه از هم اكنون در تدارك برپايى جشنواره اى هستند كه با برگزارى مجموعه اى از كنسرت ها و جلسات نقد ادبى به بررسى تأثير گذارى رمان هاى دوموريه و ابعاد نويسندگى او خواهد پرداخت. اما براستى راز ماندگارى نام دوموريه و معروف ترين رمان او «ربه كا» چيست و چرا نويسندگان بسيارى دوست دارند فضايى مشابه آثار او را در رمان هاى خود خلق كنند؟ بى شك اگر دوموريه تنها يك رمان يعنى همان رمان «ربه كا» را مى نوشت باز هم به عنوان يكى از تأثير گذاران و شكل دهندگان فرهنگ عامه پسند و تخيل آفرينى مدرن شناخته مى شد. تنها نويسندگان معدودى موفق به خلق فضاهايى پر رمز و راز و جادويى همچون ميهمانسراى جامائيكا يا ماندرلى شده اند و اين نويسندگان چنان شخصيت مستقل و تأثير گذارى به اين گونه فضاها و در برخى موارد اماكن و ساختمان ها داده اند كه گويى همچون جانداران يك زندگى سرشار از خاطره دارند. دوموريه استاد نوشته هاى پراز دلهره و ترديد بود. او هيچگاه نمى خواست آرامش خاطر را به خوانندگانش تسليم كند. او دوست داشت رمز و راز را جاودانه نگه دارد و مى خواست رمان هايش همچنان پس از پايان ذهن خوانندگان را به خود مشغول نگه دارد كه البته در اين كار موفق هم بود. به گفته «مارگارت فارستر» كه شرح حالى را درباره او نوشته است دوموريه عادت داشت فهرستى از آرمان هاى خود و آنچه را كه دوست داشت بدانها برسد، بنويسد. اولويت نخست در رمان نويسى براى او فضا سازى بود و اين راز ماندگارى اوست. دوموريه استاد فضاسازى بود. البته بايد درباره اين فضاسازى در آثار دوموريه بويژه رمان «ربه كا»ى او به شرح بيشترى از زبان «مارگارت فارستر» پرداخت. به گفته او «دوموريه» در خلق فضاى خانه اى كه همچون سايه اى بر زندگى خود او همچنين قهرمان كتابش «ربه كا» سنگينى مى كرد از مهارت خاصى برخوردار بود. ماندرلى همان قدر تأثير گذار است كه هرشخصيت ديگرى كه دوموريه در آثارش خلق كرده. اين خانه مايه دلبستگى است اما دليلى براى نفرت و انزجار از آن وجود دارد. اين خانه آكنده از عطر خاطرات ربه كا و روح سرگردان اوست. تمام متعلقات ربه كا در اين خانه نگهدارى شده است و همچون شيوه روايى اين داستان «ماندرلى» پر از راه هاى پر پيچ و خمى است كه فرد را گمراه مى كند و سرانجام او را با توطئه ماكسيم دونيتر جنايتكار رو دررو مى كند.
ماندرلى برگرفته از تصوير واقعى خانه اى در كورن وال بود؛ خانه اى به نام «منابيلى» كه دوموريه حتى پيش از آن كه در آنجا ساكن شود عاشقش شد و درباره آن نوشت. او اين خانه بى سكنه كه گل هاى پيچك ديد پنجره هايش را گرفته بودند غنوده بر بسترى از خيال و در انتظار خود مى ديد. تصويرى كه از اين خانه موجود است آن را استراحتگاهى بسيار ساده و بى پيرايه با سردرى كه نوشته هايش را نمى توان به درستى خواند نشان مى دهد. همچون ماندرلى «منابيلى» نيز در لابلاى درختان گم بود و نمى شد آن را از ساحل ديد البته خوشبختانه دوموريه توانست از فروش كتاب «ربه كا» اين خانه را اجاره كند. ماندرلى سرانجام آرزوى منابيلى را براى دوموريه محقق كرد اما دوموريه هيچ وقت مالك آن نشد. به گفته مارگارت فارستر «منابيلى» پر رمز وراز بود و دافنه عاشق اين گونه رازها. زندگى شخصى دافنه دوموريه به گونه اى يادآور افسانه پريان و يك سيندرلاى واقعى بود. او در خانواده اى فرهيخته به لحاظ هنرى و همچنين آبا و اجدادى متولد شد و به عنوان دختر يك بازيگر و مدير برنامه سرشناس آزادى كاملى در كودكى خود چه به لحاظ مالى و چه به لحاظ تربيتى داشت. او جوانى خود را به قايق سوارى، سفر به دور دنيا با دوستان و نوشتن داستان هاى كوتاه سپرى كرد و سرانجام در سن ۲۰ سالگى بود كه يك ناشر حاضر به چاپ نخستين رمان او شد. اين اثر نه تنها شهرت بلكه ازدواجى براى او به ارمغان آورد كه حاصل آن ۲ دختر و يك پسر به نام هاى تسا، فلاويا و كريستان بود. رمان هاى بعدى دوموريه براى او شهرت و ثروت هنگفتى به همراه آوردند و ساخت فيلمى توسط آلفرد هيچكاك به نام «ربه كا» كه در حقيقت اقتباس سينمايى رمان معروف او بود او را بيش از بيش به يك نويسنده سرشناس و جهانى تبديل كرد. براى نوشتن اين رمان «دوموريه» بجز الهام پذيرى از خانه «منابيلى» در خلق فضاى ماندرلى، از رمان معروف «جين اير» از شارلوت برونته نيز تأثير بسيارى پذيرفت. شيفتگى او در برابر خانواده برونته همچنين در يكى ديگر از آثار او به نام «دنياى جهنمى بران ول برونته» كه شرح حال زندگى آشفته برادر دو دختر معروف خانواده برونته است مشهود است. مطمئناً اهليت مادر آنها كه از كارن وال - جايى كه برونته بيشتر دوران زندگى خود را در آنجا سپرى كرد- بوده در اين شيفتگى بى تأثير نبود.
منتقدان ادبى اغلب از نوشته هاى دوموريه بخاطر نداشتن يك وزنه روشنفكرانه مشابه آثار جورج اليوت يا آيريس مردخ انتقاد كرده اند با اين حال او همچنان توسط بسيارى استاد دلهره و تعليق شمرده مى شود.
با مرگ دوموريه نوشته هاى او گويى به يك عصر منسوخ ادبى پيوستند اما با وجود گذشت همه اين سال ها او كماكان يك قصه گوى ماهر و نمونه شناخته مى شود. دوموريه براى خوانندگانش يك دنياى مجازى خلق مى كرد كه آكنده از ماجرا و رمز و راز بود و همين موجب شده بود تا دهه ها آثار او جزو پر امانت گيرنده ترين كتاب هاى كتابخانه ها باشد.
دوموريه شيفته گذشته و تورق برگ هاى تاريخ بود. او بر روى زندگى فرانسيس و آنتونى بيكن ، تاريخچه كورن وال و دو كشور فرانسه و انگليس در قرن نوزدهم تحقيقات گسترده اى انجام داد و از همه مهم تر اين كه كتاب هاى مختلفى درباره تاريخچه خانوادگى اش نوشت. «جرالد: يك پرتره» شرح حالى از پدرش بود، «دوموريه ها» درباره كل خانواده اش بويژه پدر بزرگش جورج دوموريه كه خود يك رمان نويس و تصوير گر بود نوشته شد و «دردهاى فزاينده» يك اثر اتوبيوگرافى است كه در آن بر ۵۰ سال از زندگيش براى آشنايى بيشتر دوستدارانش با آن مقطع شاد و رمانتيك از جوانى اش چشم مى بندد. براى دوموريه ارواح سرگردان خانواده معماگونه اش بود كه همچون سايه اى برفضاى زندگى و داستان هايش سنگينى مى كرد. در حالى كه نويسندگان معاصر، رمان نويسى را با موضوعاتى همچون جنگ، مذهب، محروميت، ماركسيسم، روان شناسى و هنر تجربه مى كردند و در اين راه به سبك هاى جديد داستان نويسى آلوده مى شوند دوموريه رمان هاى خود را به همان سبك قديمى و با روايتى يك خطى مى نوشت كه سرشار از تعليق، ماجرا و رمز و راز بودند او از همان جوانى پى برد كه اغلب مخاطبانش را زنان تشكيل مى دهند و از همين رو وفادارى خود را به آنان در طول چند دهه و با نوشته هايى كه انعكاس بخش آمال و آرزوهاى آنان بود ثابت كرد. با اين حال او در برخى آثارش از پاى بندى به فرمول هاى كليشه اى رمان هاى عاشقانه سرباز زده است تا به يك رئاليسم روان شناختى پر قدرت دست يابد كه انعكاس بخش احساسات او به پدرش و تا حدى كم به مادرش بود. اين بينش كه در رمان هاى «جوليوس» ، «ربه كا» و «مفت خورها» نموديافته است، به نويسنده اى متعلق است كه ذهنش آكنده از خاطرات حضور چيره گر پدرش و دستورات آمرانه اوست. در ربه كا «دوموريه» رئاليسم روان شناختى را با يك فضاى تخيلى و نوستالژى كودكانه داستان سيندرلا در هم مى آميزد. ساختار اين رمان در يك قالب فانتزى به خواننده عرضه شده است و همين فرم آن را به يكى از بهترين رومانس هاى گوتيك قرن بيستم تبديل كرده است. «ربه كا» اغلب عناصر سنتى رومانس هاى گوتيك را در خود دارد. يك عمارت ويلايى پر رمز و راز، خشونت، قتل، خيانت، عشق كور و چشم اندازهاى زيبا از طبيعت بكر با اين حال «ربه كا» چيزى فراتر از يك تريلر ساده يا يك روايت پليسى- جنايى صرف است. اين كتاب دريچه اى به دنياى يك شخصيت پيچيده، برترى جنسى و هويت بشرى مى گشايد و خواننده خود را به تأمل وا مى دارد.
ربه كا و دو داستان كوتاه «پرندگان» و «حالا نگاه نكن» از دوموريه جزو آثار شاخص هستند كه دو سير تحول داستان هاى مدرن گوتيك به عنوان نقاط عطف برشمرده مى شوند. دوموريه فرم كلاسيك رمان هاى گوتيك را متحول كرد در رمان هاى او بويژه داستان هاى كوتاهش همچون پرندگان و «حالا نگاه نكن» ترتيب منطقى رويدادها به دلايل نامشخص به هم مى ريزد و زنجيره هستى از هم مى پاشد: انسان ها براى نجات زندگى خود به مبارزه با موجوداتى كه همواره ناتوان تر از خود مى شمردند يعنى پرندگان و بچه ها محكوم مى شوند و در داستان «حالا نگاه نكن» پيوستگى زمان بارخنه كردن آينده در حال به پرسش گذاشته مى شود.
با درگذشت دوموريه بيشتر كتاب هايى كه درباره او نوشته شدند همه توجه خود را معطوف درخشان ترين اثر او يعنى «ربه كا» كردند در حالى كه به اعتقاد برخى نويسندگان چيره دست همچون «سارا دونانت» كه آثار تريلر مى نويسد «ميهمانسراى جامائيكا» (۱۹۳۶) همانقدر شايسته تحسين و توجه است كه «ربه كا». اين رمان اثرى باشكوه با اشاراتى ظريف در سرتاسر داستان است. شكارگاه هاى كورن وال فضاى تيره و تار داستان را شكل مى دهند و هواى توفانى آن به گونه اى تداعى گر مالك خشن ميهمانسراى جامائيكا است. اين ميهمانسرا تصويرى كامل از بيم، توطئه و شرم است. به گفته دونانت «دوموريه» در به تصوير كشيدن آن تلاقى مرگبار شيفتگى و سوء ظن ميان مردان و زنان استاد بود. با اين حال فضاى تيره اى بر تمامى آثارش غالب بود كه حتى «پايان هاى خوش» را تصنعى و عوام فريب جلوه مى داد.
دوموريه در زمره نويسندگانى نبود كه براى تبليغ كتاب ها و رمان هايشان به طور مرتب در برنامه هاى مختلف تلويزيونى حاضر مى شدند. او كه شهرتش به واسطه رمان ها و فيلم هايى كه از روى آنها ساخته مى شوند روزبه روز بيشتر مى شد بيش از پيش انزوا پيشه مى كرد. دوموريه «موفقيت» را امرى بسيار شخصى و خصوصى مى ديد درست مثل عبادت. بزرگترين ضربه زندگى اش مرگ شوهرش بود و او اين درد را آنچنان جان گداز يافت كه براى تسكين خود و احساس نزديكى بيشتر به روح او به اشيا و متعلقات به جامانده از او پناه برد. دوموريه از خودكار او براى پاسخ دادن به نامه هاى تسليت آميزى كه براى او ارسال مى شدند استفاده مى كرد. بر روى ميز تحرير او مى نشست و تا مدت ها پيراهن هاى او را به تن مى كرد. او پس از مرگ همسرش از منابيلى به كيل مارت نقل مكان كرد و تا پايان عمرش در آنجا مقيم بود. كيل مارت خانه اى است كه آن را در يكى ديگر از رمان هاى خود به نام «خانه اى در شن زار» جاودانه ساخت.
286926.jpg
دوموريه شخصيتى رمانتيك اما در عين حال انزواطلب داشت و همين انزوا و تنهايى بود كه نبض تپنده آثار و قهرمانانش بودند و او در سال هاى پايانى عمرش، ريزنقش تر از هميشه ساعت ها بر روى يك صندلى مى نشست و خود را با خواندن انبوهى از روزنامه مشغول مى كرد. او در سن ۸۰ سالگى و با چشم هاى كم سويى كه همان هيبت پررمز و راز را تداعى مى كردند ترجيح مى داد با خاطرات، عكس ها، تابلوها و يادگارهايى زندگى كند كه روزهاى شهرت «ربه كا» را براى او زنده مى كردند. همسر و پدرش همواره دو تن از بزرگترين قهرمانان زندگى و داستان هايش بودند، ارواحى از گذشته كه عشق و ماجراجويى را به او آموختند و او نيز آنها را با سخاوت تمام در اختيار علاقه مندانش گذاشت.
دافنه دوموريه (۱۹۸۹-۱۹۰۷)
«نويسندگان بايد خوانده شوند و نه ديده يا شنيده»
محل تولد: لندن، انگليس
تحصيلات: او كه در خانواده اى خلاق و متمول متولد شده بود تحصيلات ابتدايى اش را در منزل فراگرفت و سپس به مدرسه اى در پاريس رفت.
ديگر مشاغل: از همان سنين پائين به آرمان هاى ادبى دوموريه توسط پدرش كه بازيگر و مدير برنامه اى به نام سرجرالد دوموريه بود بال و پر داده شد. نخستين داستان او در دوران نوجوانى اش به چاپ رسيد و هيچ وقت شغل ديگرى را بجز نويسندگى پيشه نكرد.
آيا مى دانستيد؟ ماندرلى، عمارت معروف با سبك گوتيكى كه رمان ربه كا در آنجا اتفاق مى افتد الهام گرفته از منابيلى، خانه اين نويسنده در سواحل كورن وال بود كه او ۲۶ سال در آنجا زندگى كرد.
آثار پيشنهادى: بيشتر خوانندگان، او را با «ربه كا» (۱۹۳۸) كه موفق ترين رمان اوست، مى شناسند.
مجموعه داستان هاى كوتاه او، نقطه شكست (۱۹۵۹) و «نه پس از نيمه شب» (۱۹۷۱) او را نيز به عنوان استاد اين ژانر معرفى مى كنند.
تأثيرات: كورن وال، محلى كه اين نويسنده به آن ارادت و علاقه فراوانى داشت به عنوان لوكيشن بسيارى از رمان هاى او مورد استفاده قرار مى گيرد. او در جايى نوشته است «كورن وال» به او آزادى نوشتن، پرسه زدن، راه رفتن و... تنها بودن را داده است. دوموريه از خواهران برونته به عنوان دو تن از نزديكترين الهام دهندگان ادبى خود ياد مى كند و بهترين كار او يعنى «ربه كا» نيز با رمانتيسيسم گوتيك مشابهى همچون آثار آنها نوشته شده است. او در سال ۱۹۶۱ يك اثر بيوگرافى از «بران ول» برادر خواهران برونته نوشت».
دنباله ربه كا: براى آنان كه از خواندن اين رمان لذت برده اند نويسنده اى به نام سالى بومن دنباله اى بر آن نوشته كه به نام «داستان ربه كا» در سال ۲۰۰۱ به چاپ رسيده است.
اقتباس هاى سينمايى: بيشتر آثار دوموريه در تئاتر و سينما مورد اقتباس قرار گرفته اند. اورسون ولز با نمايشنامه راديويى خود از ربه كا در سال ۱۹۳۸ كه به نوبه خود الهام بخش نسخه سينمايى برنده اسكار هيچكاك از اين رمان در سال ۱۹۴۰ بود اين جريان را باب كرد. در سال ۱۹۷۳ «نيكولاس روگ» يكى از آخرين داستان هاى كوتاه اين نويسنده را به تريلرى متافيزيكى به نام «حالا نگاه نكن» تبديل كرد در حالى كه از يكى ديگر از داستان هاى كوتاه او به نام «پرندگان» توسط يكى از استادان برجسته سينما «آلفرد هيچكاك» فيلم معروف و تأثيرگذارى به همين نام در سال ۱۹۶۳ ساخته شد.
بيوگرافى پيشنهادى: نويسنده اى به نام نينا آورباچ شرح حالى از اين نويسنده در كتابى با عنوان «Daphne. Du Maurier: Haunted Heiress» ارائه داده است كه به آثار و زندگى او نگاهى جامع دارد. در اين اثر رابطه دشوار دافنه با پدرش كه هميشه از اين كه او پسر به دنيا نيامده بود اظهار تأسف مى كرد به تفصيل شرح داده شده است. همچنين دوموريه مجموعه يادداشت ها و خاطرات خود در فاصله ۱۹۳۲-۱۹۲۰ در كتابى را به نام «دردهاى فزاينده (كه همچنين به نام خود او در جوانى معروف است) منتشر كرد كه تكامل حرفه اى اين نويسنده را منعكس مى كند».
كتاب در انتخابات رياست جمهورى فرانسه
برگردان: مهرى حقانى
اگرچه انتخابات رياست جمهورى در نفس امر رويدادى سياسى است، با اين حال چگونگى پرداختن به آن و همچنين بستر اجتماعى - فرهنگى كه اين رخداد در آن اتفاق مى افتد در چگونگى اين رويداد مهم اثر تعيين كننده اى دارد؛ گزارش پيش رو نگاهى به بازار نشر و كتاب فرانسه در آستانه انتخابات رياست جمهورى اين كشور دارد؛ اين كه چگونه فرهنگ كتاب و كتابخوانى مى تواند بر دايره تصميم گيرى هاى اساسى و كلان يك جامعه باز تأثير بگذارد.
تقريباً چاپ كتاب هاى سياسى در فرانسه، در هر فصلى رونق دارد. به همين خاطر از ۲ هفته مانده به نخستين روز انتخابات رياست جمهورى، قفسه هاى كتابفروشى ها و حتى فهرست پرفروش ترين ها مملو از آثار سياسى بود كه حتى از متون و مقالاتى كه درباره رقباى انتخاباتى چاپ مى شد، پربارتر بودند. اما نكته اينجاست كه آنها درباره شخصيتى كه پشت چهره نامزدهاى انتخاباتى وجوددارد، چه گفتند؛ رقبايى كه به شدت براى فتح كرسى رياست جمهورى اميدوار به نظر مى رسيدند.
كاترين نى، مجرى و نويسنده فرانسوى، يكى از بهترين آثار تحقيقاتى را درباره نامزدهاى راستگراى اين دور انتخاباتى نوشته؛ نيكلاس ساركوزى. مصاحبه هايى كه با اعضاى خانواده شلوغ او انجام شده توانسته در اين اثر، تصويرى جذاب از سال هاى جوانى ساركوزى ارائه دهد؛ پسربچه اى كه متأثر از يك پدر غايب اما خودسر است. او نشان طبقه اى را بر پيشانى دارد كه درآن فرزند يك مادر مطلقه از طبقه متوسط در حومه پاريس از سال ۱۹۶۸ بود.
گويا دوران كودكى تحقيرآميزى كه داشته، شخصيت آهنين او را تحت تأثير قرار داده است.
پدر آقاى ساركوزى يك مجار اشرافى بود كه از شر كمونيست ها در اواخر دهه ۱۹۴۰ به فرانسه پناه آورد. يك بار هم گفته بود: «فاميلى تو و نمره هايى كه در مدرسه گرفته اى، هيچ گاه اسباب موفقيت تو را در فرانسه فراهم نخواهدكرد.»
ساركوزى در يك خانه محروم از پدر رشد كرد - دانشجويى كه ۳ بار ازدواج كرد - نيكلاس جوان ۲ نقطه عطف مهم را در زندگى اش تجربه كرد. يكى از آنها مادرش «وارو» بود، وكيلى كه پس از طلاق، براى حمايت از خانواده به كار برگشت و ديگرى پدربزرگش بود كه اگرچه سختگير بود اما خود را وقف خانواده كرده بود. نيكلاس و دو برادر و مادرش در خانه اين پزشك زندگى مى كردند. همه اين افراد، الهام بخش و تثبيت كننده ارزش هايى چون كار، خانواده، مسئوليت، اقتدار و لياقت در ساركوزى بودند. ساركوزى در كتاب ديگرى به نام «يگانگى» كه به تازگى منتشر كرده بود، دانش سياسى اش را مديون پدربزرگش مى داند. «كسى كه براى ارتقاى كشورش جنگيد و در روز ارتش من را به روى شانه هايش بالا مى برد تا ژنرال دوگل را ببينم.»
خانواده ساركوزى از ثروت بهره اى نبرده بود. او بايد در يك طاقچه بستنى فروشى تا ۲سال كار مى كرد تا بتواند هزينه دانشكده حقوق را بپردازد و از سويى هم پسر گلفروشى بود كه براى كمك به خانواده كار مى كرد.
خانم «نى» در كتاب قبلى هرچند مواضع كارگرى ندارد، اما آشكارا، از گذشته مالى و اخلاقى ساركوزى به عنوان نيرويى در پشت آرزوها و بلندپروازى هاى او تقدير مى كند؛ چيزى كه چه بسا شهردار ۲۸ ساله شهر نلى را پيش رو داشت و هم اكنون به نامزدى رياست جمهورى حزب گليست ها رسيد. آنچه آموزه دوران بچگى اوست، اين است كه «هرآن كس كه خواهان موفقيت است، مى تواند فقط به خودش تكيه كند.»
اما «سگولن رويال» نامزد سوسياليست رياست جمهورى فرانسه با الگوهاى آزادترى رشد كرده و طبق همان الگوها هم پيش آمده است.
رويال برخلاف ساركوزى با حضور پدرش و در ميان ۷ خواهر و برادر در شرق فرانسه رشد كرده بود. اقتدار و تسلط پدرش اعتقادات خاصى را به همراه داشت. كلنل ارتشى كه عقيده داشت دخترها براى آموزش هاى عالى مناسب نيستند و چه بسا همين عقايد سگولن جوان را مستعد جست وجوى برخى راه حل هاى سياسى كرده بود. هنگامى كه او تنها ۱۹ سال داشت پدرش را به دادگاه مى برد تا او را وادار به پرداخت هزينه زندگى مادرش كند. مادر سگولن قبلاً همسرش را ترك كرده بود.
بنا به گفته دو روزنامه نگار با سابقه، همه اينها خبر از يك روحيه مبارز مى دهد. دختر جوانى كه عليه اقتدار پدرش سربه شورش مى گذارد و نسبت به بى عدالتى كه بر مادرش رفته بود سر به طغيان مى گذارد و شايد همين بود كه وى را قادر به حفظ نامزدى حزبش در سال گذشته كرد. حالا او بايد عليه بدبينى كه در ميان كفه سنگين سوسياليست ها وجود داشت، پيكارمى كرد، همانطور كه ۳دهه پيش عليه بى احترامى و بى توجهى پدر خود جنگيده بود. اين قضيه، حساسيت برانگيز به نظر مى رسد اما متأسفانه نويسنده بيشتر از آن كه به پرسش و پاسخ هاى مربوط بپردازد، درگير شرح جزئيات اين واقعه شده است.
فرد ديگرى كه گمان مى كند مى تواند تصوير موشكافانه اى از خانم رويال ارائه بدهد، «اريك بسون» مشاور و رئيس مالى پيشين خانم رويال است؛ كسى كه در رقابت اخير او را ترك كرد. در كتابى كه حاوى مشاجرات و رنجش هاى شخصى است، پرتره اى كه از اين نامزد سوسياليست ترسيم مى شود، فردى علاج ناپذير، بدون ظرفيت و گنجايش مشاوره و داراى وابستگى محفلى است، كسى كه سياست را جعل مى كند و نقش يك قربانى را به منظور خلع سلاح منتقدانش (بيشتر آقايان) بازى مى كند. «من وجداناً فكر مى كنم كه سگولن رويال نبايد رئيس اين جمهورى شود. من او را براى كشورم آرزو نمى كنم، چون من نگران فرزندانم هستم.»
جدا كردن احساسات تلخ از نقدهاى هوشيارانه در متن آقاى «بسون» مشكل است. در پايان، خواننده با اين حس قوى درگيرمى شود كه خانم رويال شخصيت مشكل دارى، دارد.
اما درعوض، درباره اين كه چه چيزهايى موجب اين سطح واكنش در او شده، اطلاعات كمى مى دهد. در پايان كتاب، هم واكنش مشابهى ديده مى شود. نويسنده به شكل غريبى پرسش هايى را مرتب مى كند كه در پاسخ آنها به طور بى ربطى، بزرگترين مشخصه خانم رويال تلاش براى كسب قدرت است كه در همين حال، متمايل به عضويت تركيه در اتحاديه اروپاست و فكر مى كند كه ۳۵ساعت كار هفتگى شرايط كارى در فرانسه را بدتر كرده است.
اگرچه ديدگاههاى سياسى آقاى ساركوزى و خانم رويال هردومديون وقايع دوران سخت بچگى آنها به نظر مى رسد، فرانسوابايرو نامزد ميانى رياست جمهورى تشابه كمترى دارد. پسرى از يك منطقه كشاورزنشين در جنوب غربى فرانسه. آقاى بايرو در يك منطقه روستايى و دهكده كاملاً كاتوليك رشد كرد، زمانى كه همرديفانش در خانه هايى با آخرين متد روز آشپزخانه زندگى مى كردند و به ترانه هاى بتيل ها گوش مى كردند. بچگى آقاى بايرو، چوب، تراكتور و شومينه هاى سنگى بود. چهره اى كه از او ترسيم شده نشان مى دهد او هنوز زراعت مى كند و كوشيده تا خودش را به صورت پادزهر معتبرى در برابر ۲ رقيب ديگر در پاريس حفظ كند.
اين كه اين داستان هاى پس زمينه تا چه حد انتخابات را تحت تأثير قرار داده سخت است. در لواى جمهورى پنجم، رياست جمهورى كنترل ساختار شبه سلطنتى بوده اما نامزدهاى رياست جمهورى براساس داستانسرايى يا رمزخوانى هايشان به دوئل نپرداخته اند و حتى از خصوصيات شخصى خود نيز شرمنده نيستند. اما رأى دهندگان هنوز خواهان رئيس جمهورى اى هستند كه آينده فرانسه را تضمين كند. حال با ۳ نامزد متفاوت، هنوز پرسش اين است كه «كدام فرانسه؟»
بررسى آثار نقاشى هومن نصيرى
پنجره گشوده
روح بر بوم
286935.jpg
احمدرضا دالوند

تعدادى از آثار نقاشى اكسپرسيونيستى هومن نصيرى بر ديوارهاى نگارخانه مميز در خانه هنرمندان ايران، در معرض تماشاى عموم قرار گرفته است.
هومن نصيرى نقاشى است كه قالب تصويرى نقاشى هايش سخت متأثر از تخليه جريان هاى روحى است.
او، در اين مسير هر چه بتواند بدون تكلف، درون اش را بر صفحه منعكس سازد، تأثير خالصانه ترى نيز از خود به جا مى گذارد.
شايد به همين دليل باشد كه عنوان «خلوص» را براى اين مجموعه از آثارش انتخاب كرده است.
اغلب آثار هومن نصيرى را ـ دست كم تا اين تاريخ ـ نمى توان صرفاً از ديد فنى و تجسمى مورد ارزيابى قرار داد. چرا كه تاكنون او سوداى كشف آفاق نوين بيان پلاستيك (تجسمى) را در سر نداشته و بيشتر به خود و دنياى شخصى اش متمركز بوده است.
اما، آثار اين نقاش را مى توان در تطابق «حسى» و «تكنيكى» و در رويدادى تجسمى كه توانسته است اين تطابق را در يك قالب متناسب سازماندهى كند ، مورد دقت قرار داد.
زبان تصويرى، وقتى كه با چنين رويكردى به جهان مى نگرد، در پى جست وجوهاى «زبانى» و كشف و گسترش امكانات تجسمى نيست، اين ژانر از نقاشى مى خواهد كه روح را عريان سازد يا شايد اندوه را مرئى كند و يا جان را از رنجى كه مى برد لمحه اى آزاد كند.
در چنين فرآيند ملتهبى، نقاش با هر خراش و هر لكه و بافت و پردازشى مى خواهد قفس تنگ وجود را نفى كند تا در افقى ديگر و چشم اندازى فراتر استقرار پيدا كند. هومن نصيرى در ميان آثارش چهار تابلو با عنوان «چهار فصل» دارد كه اوج توانايى اكسپرسيونيستى او رافاش مى سازند. او با انتقال احساسات بشرى به تنه لخت درختان، بيانى نافذ و تأثيرگذار بدون استفاده از فيگور انسانى را ارائه كرده است.
دسترسى هومن نصيرى به اين طرز بيان موسوم به «آنترو پومورفيزم Anthro pomorphism يا «انسان انگارى»، بى شك مى تواند افق ديگرى از بيان تجسمى را به روى او بگشايد.
پردازش هنرمندانه نصيرى در اين چهار تابلو (۴ گانه)، او را در مرز نوعى بيان ناب و خالص تجسمى قرار داده است. بيانى كه براى توضيح خود نيازى به ايجاد اعوجاج در فيگورهاى انسانى ندارد.
هومن نصيرى در آستانه شرايطى قرار گرفته است كه «عامل بيان» را نه صرفاً در دفرماسيون چهره و اندام، كه در نحوه حركت قلم و نوع بافت و ضرباهنگى كه سطح را مرتعش مى سازد، به كار مى گيرد.
مى خواهم بگويم، هومن نصيرى در
۴ گانه اش با نام چهار فصل مى تواند با تمركز بر گوشه هايى از تابلو و درشت كردن آن گوشه (Detail) به نوعى فضاسازى از جنس «آبستراكسيون» يا هنر انتزاعى دست يابد. او در ادامه جست وجوهايش مى تواند خود را در آستانه يك گستره لايتناهى ببيند كه از قفس تن رهاست.
تجريد پردازى، از چنين منظرى قبل از هر چيز يك سلامت نوين روانى و حتى جسمى است. تجريدپردازى، ثبات و تزكيه نفس ماست دربرابر راه پيش پا افتاده قديم.
هومن نصيرى از جمله نقاشانى است كه با استناد به عامل شهود (intuition) و مهار منطق سرد (Coldlogic) كارش را سروسامان مى بخشد.
جدل ميان «عقل» و «احساس» و چالش در برابر بوم سفيد و عبور از تجربه ها ى مختلف و رسيدن به آنتروپومورفيز ، كارنامه جالب توجهى در سير آثارش به جا گذاشته است. عبور از اين مسير براى يك نقاش جوان ستودنى و قابل تأمل است.
هومن نصيرى دل به درياى درون زده است و در گام هاى نخست با به كارگيرى ناشناخته هاى كوچك، به تدريج به مرزهاى ناشناخته هايى بزرگ تر مثل مرگ و زندگى نزديك شده است. كاوش هاى اوليه هومن نصيرى در اعماق ضميرش غالباً از طريق بيان اكسپرسيونيستى منجر به اعوجاج در «شكل» و تغييرات بسيارى در چهره و اندام انسان مى شد؛ تغييراتى كه نه صرفاً به خاطر «تغيير» كه بيشتر براى يافتن راهى كه گوهر درون و تأثيرات مختلف از هر سو برانسان را به نمايش بگذارد. هومن نصيرى با عبور از آب هاى عميق اكسپرسيونيسم با امواجى برخاسته از افق هاى دور آشنا شده و به ۴ گانه اش رسيده تا تولد نقاشى جديد را نويد دهد. بى درنگ بايد افزود تا رسيدن به چنين پايگاهى، راه درازى براى هومن باقى است.
نصيرى با فاصله گرفتن از تأثيرات اوليه اى كه او را به «عمل نقاشانه» وامى داشت، و با رسيدن به ۴ گانه اش، ضروريات نوينى را بايد مورد شناسايى قرار دهد، ضرورياتى كه از بطن تكنيك برمى خيزد. به عبارت ديگر، او هم اكنون براى تسكين تأثرات و آلام خود دست به قلم مى برد، اما در ادامه راه بايد براى استقرار و برپايى كشفيات خود و اين كه چگونه بر كل شخصيت و روان خود نظارت داشته باشد و به آن نظم دهد به «عمل نقاشانه» مبادرت ورزد. در نتيجه، آثار او در سطحى متفاوت ارائه خواهند شد. سطحى كه در آن الزاماً تخليه روحى عامل نقاشى نيست، بلكه سازماندهى تصويرى همچون رويدادى شگفت بر صفحه پديدار خواهد شد. آثار اكسپرسيونيستى با ارتقا به چنين سطحى است كه ظرفيت ماندگارى و قابليت «ديدار مجدد» را به دست مى آورند. زيرا، اساساً اكسپرسيونيسم مفرى است كه تلاطم هاى روحى و نوسان هاى روانى و تلخى هاى انسان را منعكس مى سازد و اثر پديد آمده ممكن است در لحظه هم براى هنرمند و هم مخاطب قانع كننده باشد. اما در درازمدت هنگامى مى تواند همچنان قانع كننده باقى بماند كه با ديدار مجدد اثر بتوان نشانه هاى يك ساختار تجسمى چند لايه را در پس و پشت آن ديد.
گفته اند كه هنر اكسپرسيونيستى مثل يك عطسه يا پرخاش است كه در لحظه، نوعى عمل تخليه را به عهده مى گيرد، اما در ادامه اصلاً قابل تكرار و تحمل نيست. عبور هومن نصيرى از اعوجاج و دفرماسيون شكل و دستيابى او به امكانات لايتناهى «آنتروپومورفيزم» مى تواند فصل تاز ه اى از بيان تجسمى را به روى او بگشايد.
آنتروپومورفيزم در ادبيات كهن همه ملل در طول تاريخ وجود داشته و منشأ خلق آثار ماندگارى نيز شده است.
انسان انگارى (آنتروپومورفيزم) استعاره اى بسيار نيرومند در رابطه ميان انسان و جهان هستى است. اين رويكرد، آثار هومن نصيرى را كه تاكنون با تشنگى و ولع ستايشگر نوعى «زوال» بوده اند را به سطحى از بيان تجسمى ارتقا داده كه حالا ديگر مفاهيمى چون «زوال»،«مرگ»، «تلخى» و ... براى او به دستمايه هايى جذاب براى خلاقيتى اثربخش تبديل شده اند. حالا ديگر، «درد» و «اندوه» در كالبد چهره اى از ريخت افتاده يا اندامى مچاله شده محدود نمى شود.
هومن نصيرى به درستى دريافته است كه هيچ چشمى تاب تحمل اندامى مچاله شده يا چهره اى از ريخت افتاده را ندارد.
او در ۴ گانه اش، همه رنج، درد، اندوه و فرياد را در كالبدى متفاوت عرضه كرده است. با خيره شدن در ۴ گانه او، مى توان در احساسى مشترك، گوشه هايى از رنج خود را نيز در فرايندى آنتروپومورفيك مشاهده كرد. هومن نصيرى راه خروج هوشمندانه اى را طرح ريزى كرده است تا در بيانى انسان شمول، همان حرف هاى گذشته اش را در قالبى ديدنى و صدالبته ماندنى عرضه كند.
از آنجا كه ضمير ناخودآگاه، از معيارهاى زيبايى شناسى به دور است و ممكن است شخصى يا غيرشخصى باشد و سلسله مراتب منطقى نيز در كار آن نيست؛ غالباً تأثيرى دگرگون كننده بر «فرم» گذاشته و قالب نقاشى را به تغييرات هيستريك فيزيكى وامى دارد. با عنايت به چنين نكته اى است كه ۴ گانه هومن نصيرى در دايره توجه قرار گرفته و
با اهميت جلوه مى كند.
آنچه در زير اين سطح از ناخودآگاه در نوسان است، يك جهان رؤيايى نيست كه حدودى قابل سنجش داشته باشد، بلكه به قول زيگموند فرويد بيشتر ديگى جوشان است و آنچه در سطح اين ديگ درغليان است، الزاماً با آنچه به زير مى رود يكى نيست. مانند دوزخ دانسته است با مارپيچ هايى كه به اعماق آن فرو مى رود تا آن كه در ظلمت كامل ناپديد شود. آنچه از اين دوزخ بيرون مى آيد ممكن است خوب يا بد باشد.
ضمير ناخودآگاه، از معيارهاى اخلاقى بيگانه است؛ ممكن است زيبا يا زشت باشد. ضمير ناخودآگاه از معيارهاى زيبايى شناسى نيز بى خبر است. اين ضمير و آنچه در آن است نه شكلى دارد و نه سازمانى عاطفى بر آن حاكم است؛ و فقط هنگامى موجب عكس العمل هاى مطلوب مى شود كه بتواند در سطح ضمير آگاه ظاهر شود. دسترسى هومن نصيرى به استعاره قدرتمند آنتروپومورفيسم در
۴ گانه اش، مى تواند اراده اى مجبوركننده را در او بيدار سازد تا ضروريات درون را در بيانى خالصانه تر نقش كند. بيانى كه مى تواند آرامش درونى و تعادل روانى را براى هر بيننده اى نيز فراهم سازد.
هومن نصيرى به بلوغى نزديك مى شود كه تنها با عشق به شكفتگى مى رسد. آلفا و بتاى اين عشق تازه يافته را در ۴ گانه اش مى توان ديد... بايد در انتظار شعرهاى تصويرى اش باشيم.
نگاهى به نقاشى هاى شيدا قلى پور
در آستانه بينشى درونى
286884.jpg
گالرى سيحون تعدادى از آخرين نقاشى هاى شيدا قلى پور را درمعرض تماشاى عموم قرار داده است.
شيدا قلى پور با نقاشى هايى كه از امتزاج نوعى ميل تزئينى و گونه اى فيگوراتيزم شبه سنتى ساخته شده اند، حضورى آرام، اما ديدنى و قابل تأمل از خود نشان مى دهد.
او در دو جهت به جلو حركت مى كند، يكى همراه با ترنم موجى رنگين و موسيقايى و ديگرى در تصويرگرى پرتره هاى غمزده اش.
قلى پور در پرتره هايش، هرچقدر سعى كرده خطوط آشناى نگارگرى ايرانى را بازسازى كند؛ بيشتر دچار دوگانگى شده و كمتر توانسته است زيبايى نمادين پرتره هاى فريبنده نقاشى هاى ايرانى را به نمايش بگذارد.
با كمترين دقتى مى توان پى برد كه در پشت اين پرتره هاى مغموم، جهانى از نقش و رنگ و كرشمه و شعر نهفته است.
اما گويى نيازى روان شناسانه اجازه تجلى اين دنياى پرنقش و نگار را از او دريغ مى دارد.
شايد به اين دليل كه شيدا قلى پور در سايه روشن نوسان هاى هنرمندانه اش گاه به نقش پردازى هاى غيرقابل مهار سوق پيداكرده و گاه در محدوده چهره پردازى هاى نه چندان مؤثرش دست به كار مى شود، كه البته با هيچ ترفندى نتوانسته است زيبايى نگارگرى ايرانى را يادآورى كند.
شيدا قلى پور راه دشوارى را پشت سرگذاشته است. براى يك نقاش هيچ چيز دشوارتر از آن نيست كه در دوگانگى و تناقض فنى بخواهد حضور يكپارچه خود را عرضه كند.
قلى پور با عبور از اين تناقض مى تواند چشم اندازى گسترده از پردازش تجريدى را ترسيم كند.
چشم اندازى كه به شكوفايى غيرمنتظره جريان نقاشى او منجر خواهدشد. تجريدپردازى با حذف نمود «طبيعى» همراه است. اما، حذف نمود «طبيعى»، نفى جنبه «انسانى» نيست. زيرا هرچيزى كه انسان بيافريند و دريابد، الزاماً انسانى است. اما جنبه انسانى عصر باستان و عصر اتم الزاماً متفاوت هستند.
شيدا قلى پور در تار و پود آثارش، پتانسيل يك هنرمند مدرن را كمابيش از خود به نمايش گذاشته است. او براى رسيدن به قابليت هاى برتر در آثارش مى تواند به عناصر خالص تصويرى بهاى بيشترى دهد، در نتيجه بينش برونى او به سوى بينش درونى جهت پيدا مى كند، رسيدن به چنين بصيرتى درواقع نخستين مرحله از ورود به هنر ناب است.
شيدا قلى پور با حذف نگاره پردازى، حذف علايم آشنا و طبيعى، گام بزرگترى در پالايش عناصر تصويرى موجود در نقاشى هايش برمى دارد. او هم اكنون از اين قابليت درحد استفاده از پس زمينه (Background) استفاده مى كند، به طورى كه پس زمينه هاى آثارش از اصل كارها بسيار قوى تر از آب درآمده اند.
زينت گرى و رقص خطوط ازجمله قابليت ها و ويژگى هاى اصلى هنر ايرانى است كه در عمق فرهنگ تصويرى ما ريشه دارد.
پروفسور پوپ، هنر ايران را هنر تزئين و آرايش مى دانست، چرا كه هنرمند ايرانى تصاوير و اشكال طبيعى اشياء، جانوران و گياهان را انتزاعى كرده، يعنى از صورت طبيعى بيرون آورده و به آن قدرت انتزاع مى بخشيد.
اين قدرت انتزاع يعنى انديشيدن و آفرينش، يعنى يك مرحله بالاتر از حد مرسوم، يعنى هنر ناب و خالص. انتزاع كردن مرحله والاى تفكر است.
از پنج هزار سال پيش، اين هنر تبديل كردن اشيا به حالت هاى هندسى و انحناها و سپس تزئين و آرايش، ويژگى اصلى هنر ايرانى بوده است.
شيدا قلى پور مى تواند بدون درغلتيدن به كليشه هاى نخ نما، گوهر آميخته با روح زينت گرى فرهنگ ايرانى را در آثار خود امتداد بخشد، به طورى كه نه دچار تكرار و تقليدهاى رايج شود و نه راه را گم كند.
عبور از چنين منظرى، مايه هاى غنى و پايان ناپذير يك هنر ناب وآبستره را برروى پالت او مهيا مى سازد.
هنر مدرن، ريشه ها و تبارشناسى بسيار مطمئنى را درهنر ايرانى براى خود تاكنون كشف كرده است.
تاريخ معاصر نشان مى دهد كه پيشوايان هنر مدرن ناگزير بوده اند به حوزه هاى فرهنگى و تمدنى غير از فرهنگ و تمدن غرب مراجعه كنند. مثلاً هانرماتيس، نقاش بزرگ فرانسوى متأثر از هنر ايرانى بود. امپرسيونيست ها نقاشى ژاپنى را به عنوان يكى از منابع الهام خود مى دانستند، پل گوگن به شدت از زندگى و فرهنگ ساكنان تاهيتى متأثر بود. پابلوپيكاسو از نقاب ها و مجسمه هاى آفريقايى و هنر بدويان تأثير بسيارى گرفت.
درواقع اين مدرنيست ها بودند كه اروپاييان را به ارزش هاى هنرى و فرهنگى اقوام غيراروپايى واقف ساختند.
در لابه لاى آثار شيدا قلى پور، رگه هايى از نوعى مدرنيسم درحال شكفتن با روحيه شرقى موج مى زند كه با مواد و مصالح دلخواه او قابل ارائه است.
او، ايستاده در آستانه پرنقش و نگار سطوحى كه نبض موسيقى و روحيه شرقى را بازمى تابانند، به سوى بصيرتى درحركت است كه به تناقض موجود در آثارش پايان داده و در وحدتى استه تيك، بالندگى و خلاقيتى بكر و ديدنى را به ارمغان آورد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |