|
|
|
|
|
تمام دانه هاى مهربانى ام
|
|
|
|
خاطرات يك دوچرخه سوار كه براى حقوق كودكان، دور ايران ركاب مى زند
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چه خبرا؟
|
|
|
|
|
تقصير
شل سيلوراستاين برات يه كتاب خيلى قشنگ نوشتم توش از رنگين كمان و آفتاب گفتم و رؤياهايى كه تحقق خواهند يافت اما يه بز اومد و اونو خورد (مى دونى كه بز مى تونه اين كارو بكنه) پس برات يه كتاب ديگه نوشتم البته اون به خوبى كتاب قبلى كه بز خوردش درنيومد پس اگه از اين كتاب كه تازه نوشتم خوشت نيومد بز مقصره!
|
|
|
|
|
ژله سرخوش
اشرف پورمند براى ۴ نفر - زمان تهيه: ۳ دقيقه مواد لازم ژله توت فرنگى، يك بسته ۱۵۰ گرمى آلوى رسيده، ۲ عدد ماست شيرين، ۱۷۵ گرم بيسكويت دو رنگ، ۴ عدد (براى چشم) ترافل، مقدارى براى تزئين طرز تهيه ژله را خرد كرده و در يك كاسه بريزيد. روى آن يك فنجان سرخالى آب جوش بريزيد و بگذاريد تا خنك شود. چهار برش نازك از آلوها بريده و بقيه را به صورت نگينى خرد كنيد و در ۴ ظرف كوچك بريزيد. ماست را با ژله سرد شده مخلوط كنيد و روى آلوها بريزيد. كاسه ها را داخل يخچال بگذاريد تا خودش را بگيرد. از برش هاى نازك آلو براى دهان و از بيسكويت دو رنگ براى چشم ها و از ترافل ها براى موهاى آدمك ها استفاده كنيد.
|
|
|
|
|
تمام دانه هاى مهربانى ام
تقديم تو
|
|
|
آفاق ملكى ديروز، روز خوبى برايم نبود. از همان روزهايى بود كه به قول مامان از دنده چپ بلند شده بودم. اصولاً روزهايى كه امتحان دارم همين طور عصبى و بدعنق هستم، درست مثل ديروز! حال و روزم مثل اين ضرب المثل بود كه مى گويد: «سيل آيد و زن زايد و ميهمان عزيزم ز در آيد» صبح كه با قيافه دمق، كنار سفره صبحانه نشستم، نخستين بدشانسى به سراغم آمد و دستم به استكان چاى خورد و چاى داغ روى پاى برادرم ريخت اما از آنجا كه روزهاى امتحان، من از همه طلبكارم حتى يك معذرت خواهى كوچك هم از او نكردم و در نتيجه يك دعواى خونى و خاكى بين ما در گرفت! دلم مى خواست وقت داشتم و مى توانستم حسابى حالش را جا بياورم، اما ديرم شده بود و بايد زود حاضر مى شدم اما بدشانسى بعدى اين بود كه هر چقدر دور خودم گشتم لنگه جورابم را پيدا نكردم. با عصبانيت تمام كمد را به هم ريختم، اما لنگه جوراب، آب شده بود و رفته بود توى زمين. از شدت عصبانيت مغزم كار نمى كرد تا فكر كنم ببينم ديشب جوراب را كجا گذاشته ام. خلاصه يك جفت جوراب لنگه به لنگه پوشيدم و رفتم مدرسه! چه رفتنى! موقع رفتن در را محكم كوبيدم و خواستم با عجله بروم كه گوشه لباسم به دستگيره در گير كرد و پاره شد و خودتان مى توانيد تصور كنيد كه با چه روحيه اى سركلاس رفتم. به قدرى عصبى و در هم بودم كه دلم مى خواست با زمين و زمان دعوا كنم. طبق قرار، معلم امتحان گرفت و من به خاطر حوادث آن روز تنها با اخم ورقه ام را نگاه مى كردم. احساسم اين بود كه سؤال هاى امتحان هم با من سر جنگ دارند. با اين كه تمام آنها را خوانده بودم اما به نظرم ناآشنا مى آمدند. خلاصه امتحان را با بدبختى پشت سر گذاشتم و افتضاح ترين نمره كلاس را گرفتم. بعد از امتحان هم با يكى دو تا از بچه ها بگومگو كردم و ساعت كلاس با خوبى و خوشى به پايان رسيد! موقع برگشتن در شلوغى مترو توى اين فكر بودم كه خدا آخر و عاقبت امروز را ختم به خير كند. چه روزى بود! همانطور كه مسافران را نگاه مى كردم، نگاهم با نگاه پيرزنى تلاقى كرد. پيرزن لبخند زيبايى به من هديه داد و من هم بى اختيار با لبخندى پاسخش را دادم. احساس كردم لبخندش كلى انرژى مثبت به من داد و تمام خستگى آن روز كذايى را از تنم بيرون كرد. كمى به آن روز فكر كردم و به اين كه اگر كمى مهربانتر بودم، روز اين طور خراب نمى شد. تنها اگر با يك عذرخواهى كوچك دل برادرم را به دست مى آوردم، اول صبح آن دعوا اتفاق نمى افتاد و تا پايان روز اعصابم خرد نمى شد. ياد جمله بايزيد بسطامى افتادم كه مى گويد: «دلم را به آسمان بردند، گرد همه ملكوت بگشت و باز آمد. گفتم: چه آوردى؟ گفت محبت و رضا كه پادشاه هر دو سرا بودند.» همان لحظه متوجه شدم مهر و محبت يكى از كليدهايى است كه مى تواند هر در بسته اى را باز كند. كسى كه مهربان است، بدون واردآوردن هيچ فشارى به خود، قدرت دارد به ديگران مهر بورزد و انتظار پاداش نداشته باشد. در اصطلاح به اين مى گويند «مهر اصيل». برايم تجربه خوبى بود. هيچ وقت خاطره ديروز را فراموش نخواهم كرد. فهميدم خوبى از روى صفا و صميميت و حسن نيت و بدون چشمداشت و به خاطر نفس خوبى معجزه مى كند. همان كارى كه لبخند آن پيرزن كرد. آن لبخند زيبا كه من را به زانو درآورد. همان لحظه به خودم يك قول ديگر هم دادم و آن اين بود كه هميشه قدر محبت ديگران را بدانم ولو اين كه آن محبت اندك باشد. جايى خوانده بودم كه آغامحمدخان صرع داشت. روزى به شكار رفت و از جمع فاصله گرفت و گم شد. از اتفاق غش كرد و از اسب به زمين افتاد. آنجا لجنزار بود و در اثر دست و پا زدن حسابى كثيف شد و وضع بدى پيدا كرد. يكى از دربارى ها دنبالش مى گشت، پيدايش كرد. او را شست و با لباس تميز به دربار آورد. دو روز بعد آغامحمدخان دستور داد چشم هاى اين مرد را دربياورند! شخصى گفت اين مرد جانت را نجات داد. چرا اين رفتار ناعادلانه را با او مى كنى؟ آغامحمدخان پاسخ داد: چشمى كه سلطان را به آن خوارى و خفت ديد ديگر نبايد ببيند! به اين نتيجه رسيدم كه اگر به محبت هر كسى هر چند اندك بى توجهى كنم رفتارم با رفتار آغامحمد خان فرقى نخواهد داشت. بنابراين تمام بعدازظهر ديروز را مديون لبخند آن پيرزن بودم و براى سلامتى اش دعا كردم.
|
|
|
|
|
خاطرات يك دوچرخه سوار كه براى حقوق كودكان، دور ايران ركاب مى زند
چندبار به خاطر بچه ها گريه كردم
|
|
|
يك دوچرخه سوار كه در عرض ۴ ماه، با دوچرخه اش به همه استان هاى كشور سفر مى كند تا حقوق كودكان و حمايت از آنها را به مسئولان، مردم و بچه ها يادآور شود، خاطرات جالبى براى گفتن خواهد داشت. كرامت عزيززاده همين دوچرخه سوارى است كه از پانزدهم فروردين ماه امسال با هدف ترويج پيمان نامه حقوق كودك و حمايت از حقوق كودكان، ركاب زدن دور كشور را شروع كرده است. عزيززاده، اهل شهر «آستارا» است. او ۲۰ روز پيش سفرش را از همين شهر آغاز كرده و فكرمى كنم، امروز حوالى شهر مقدس مشهد باشد. عزيززاده، درنخستين روزهاى سفرش يكى- دوساعت ميهمان روزنامه «ايران» شد. او مى گفت كه هدفش شاد كردن دل بچه ها، دادن پيام دوستى به آنان، همدلى با آن ها ويادآورى حقوق شان به آنان و به بزرگترهاست. دو- سه روز پيش، تلفنى درباره سفرش و ديده ها و شنيده هايش صحبت كردم. گفتنى زياد داشت. تعريف مى كرد كه يك شب بين لوشان و كوئين، وسط بيابان مانده بود. نيروهاى هلال احمر به او كمك كردند و جاى خوابى به او دادند. ولى اين جاى خواب داخل يك سوله بسيار بزرگ بوده. او نيمه شب از خواب پريده، ترسيده وتا صبح خوابش نبرده! اما مى گفت كه حالا به خاطر راهى كه در پيش گرفته، ديگراز هيچ چيز نمى ترسد. مى گفت يك بار هم پس از عبور از يك روستا، سگ ها دنبالش كرده اند. وقتى ديده سگ ها ول كن نيستند، رفته آن طرف بلوار. راننده هاى خودروهايى كه از آن عبور مى كردند، بوق زده اند و سگ ها را فرارى داده اند. او مى گفت يك بار از فرط تشنگى داشتم مى مردم. خجالت مى كشيدم از راننده ها و مردم آب بگيرم. ۶۰-۵۰ كيلومتر ركاب زدم تا به يك پمپ بنزين برسم وآب بگيرم. مى گفت توى راه، گاه به بچه هايى برمى خورم كه تنگدست اند و چيزى ندارند. آن وقت نمى توانم چيزى بخورم. به خانواده هايى برخوردم كه مشكلات خيلى زيادى داشتند. بچه هايشان به خاطر فقر و اين مشكلات، خيلى سختى مى كشيدند. آن وقت، وقتى تنها مى شدم نمى توانستم جلوى گريه ام را بگيرم. آنها گاهى نان خالى مى خورند. عزيززاده مى گفت بايد براى اين بچه ها كارى كرد. آنها سرمايه هاى كشورند اگر ما خواهان آينده خوبى براى جامعه مان هستيم، بايد روى همه بچه ها سرمايه گذارى كنيم. بچه ها مثل گل هايى هستند كه بدون آب و رسيدگى، پژمرده مى شوند. او مى گفت در برخى از روستاها، مى پرسيدند آقا، حقوق كودكان يعنى چه؟ يعنى به آنان پول مى دهند؟ مى گفتم نه. مثال مى آوردم كه بازى، تحصيل، داشتن امكانات خوب براى زندگى آرام، اذيت نكردن كودكان و كار نكردن آنان از حقوق بچه هاست. در مناطق محروم، اغلب، نه بچه ها و نه خانواده ها چيزى درباره حقوق كودكان نمى دانستند. خيلى از خانواده ها هم به بچه هايشان خوب مى رسند. البته آنها بايد به فكر خانواده هاى محروم هم باشند و به آن كودكان هم كمك كنند. در يك روستا مادر ۳ بچه كه به تنهايى بار زندگى را بر دوش مى كشيد، مى گفت كه براى اداره زندگى بچه هايش كار مى كند. اما اگر در كنار آن كمك مردم نبود، گرداندن چرخ زندگى برايش از اين هم، سخت تر مى شد. عزيززاده روى يك موضوع تأكيد مى كرد، اين كه مردم ايران خيلى مهربانند. او مى گفت: همه جا تشويقم مى كنند، دعوتم مى كنند به خانه شان، آب و غذا به من مى دهند، اين مردم آنقدر مهربانند كه نمى دانم چطور آن را توصيف كنم. هر جا مى روم، استقبال مى كنند و به من روحيه مى دهند. شادى آنها موجب شادى من مى شود. عزيززاده مى گفت: پيمان نامه هاى حقوق كودك را به مسئولان در شهرها وروستاهاى مختلف مى دهم تا درباره آن اطلاع رسانى كنند. آنان ازاين برنامه استقبال مى كنند. البته از برخى دستگاه ها هم گله داشت. مى گفت به جز سازمان گردشگرى كه در شهرهاى مختلف به من جا مى دهد، بقيه سازمان ها هيچ حمايتى از من نكردند. اين دوچرخه سوار مى خواهد بعد از پايان سفرش به دور ايران، سفر به دور دنيا را با پيام دوستى ميان كودكان جهان و ترويج پيمان نامه حقوق كودك آغاز كند. عزيززاده اميدوار است اين حركت ها به آشنايى بچه ها و بزرگترها با حقوق كودكان، توجه به اين حقوق و رعايت آن كمك كند و موجب شود مسئولان و مردم، بيش از پيش به كودكان محروم توجه كنند. زيرا فقر عامل اصلى محروميت از اين حقوق است.
|
|
|
|
|
از من بپرس
|
|
|
چرا سر كلاس شكم غار و غور مى كند؟
معمولاً وقتى گرسنه هستيد معده تان غار و غور مى كند. دليلش هم اين است كه با شروع گرسنگى معده تان مثل دستگاه سيمان مخلوط كن به حركت درمى آيد. به اين حالت اصطلاحاً واكنش شرطى مى گويند. اين نكته را نخستين بار يك نفر دانشمند روسى به نام «پاولف» كشف كرد. پاولف در آزمايشگاهش چند سگ داشت كه ظهرها به خانه مى آمد و به آنها غذا مى داد و درست در موقع غذا زنگ هايى هم در كنار سگ ها به صدا درمى آمد. پاولف فهميد وقتى ظهر زنگ ها به صدا درمى آيد چه غذا جلوى سگ ها باشد چه نباشد دهان شان آب مى افتد. او اسم اين عكس العمل سگ ها را واكنش شرطى گذاشت. و اما غار و غور كردن شكم تان سر كلاس. شايد چون كلاس ساكت است و شايد به اين خاطر كه سر كلاس كمى عصبى هستيد يا به هر دو دليل شكم تان به غار و غور مى افتد. بعضى وقت ها هم كه در كلاس به درس فكر مى كنيد يا حتى فكر مى كنيد ديگران صداى غار و غور شكم شما را مى شنوند ممكن است نفسى بكشيد و مقدار زيادى هوا را ببلعيد، آن وقت معده تان به حركت درمى آيد و شما در كلاس ساكت صداى غار و غور شكم تان را مى شنويد. ممكن است سر ميز غذا هم چنين اتفاقى بيفتد. مثلاً ممكن است صداى غار و غور معده كسى را كه تازه غذا خورده بشنويد چون غذا به زور به قسمت بعدى شكم او رانده مى شود البته در اين مواقع چون شكم پر است صداى غار و غور آن بلند نيست. به علاوه مى توانيد صداهاى مختلفى را از برخى قسمت هاى بدن بشنويد مثل صداى ضربان قلب كه بايد با گوشى آن را شنيد.
|
|
|
|
|
مثل دگمه پدرمان را به لباسمان مى دوختيم
|
|
|
شكوفه شيبانى
پدر و مادر بعضى از بچه ها صبح ها خيلى زود سركار مى روند؛ پدر من هم خيلى زود وقتى آسمان هنوز تاريك بود سركار مى رفت. من و خواهرانم هميشه دوست داشتيم پدرمان كنارمان باشد و با ما بازى كند. يك روز براى اين كه بتوانيم صبح ها با پدرمان از خواب بيدار شويم و نگذاريم كه سركارش برود نقشه اى كشيديم. ما كلى نشستيم و فكر كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه با چند سنجاق مى توانيم به راحتى به هدفمان برسيم. نقشه مان از اين قرار بود كه يواشكى چند سنجاق را برداشتيم و منتظر شديم پدرمان بخوابد. وقتى مطمئن شديم او خوابيده است پاورچين پاورچين رفتيم و كنار او خوابيديم، بعد سنجاق ها را از لباس او و خودمان رد كرديم، البته بدى نقشه اى كه كشيده بوديم اين بود كه خودمان هم زياد نمى توانستيم تكان بخوريم. اما خوشحال بوديم كه صبح مى توانيم با پدرمان بيدار شويم. صبح وقتى از خواب بيدار شديم اتاق، روشن روشن بود، از طرفى يك طرف سنجاق كه بايد به لباس ما وصل مى شد (ما) بوديم اما طرف ديگرش (پدرمان) سرجايش نبود. روزهاى بعد هم نقشه مان را تكرار كرديم اما فايده اى نداشت، براى اين كه پدرمان صبح ها خيلى آرام، سنجاق ها را باز مى كرد. آن روزها فكر مى كرديم با اين سنجاق ها پدرمان را در يك گاوصندوق برده ايم و مى توانيم او را ساعت ها براى خودمان نگه داريم يا مثل دگمه اى او را به لباس خودمان بدوزيم. بعدها كه كمى بزرگ شديم فهميديم آدم ها را با سنجاق نمى توانيم به خودمان بدوزيم. شما چه فكر مى كنيد؟ شما تا حالا پدر يا مادرتان را با سنجاق به خودتان وصل كرده ايد؟ سنجاق ها وسيله هاى خوبى هستند براى اين كه ما كنار پدر يا مادرمان باشيم؟ ما آن روز بايد به اين موضوع فكر مى كرديم كه پدرمان براى هميشه نمى تواند كنار ما بماند، براى اين كه اگر آن سنجاق ها باز نمى شد پدرمان با ما بايد به مهدكودك مى آمد. ما سرسره اى كه به اندازه او باشد نداشتيم، صندلى هاى مهدكودك هم براى او كوچك بود و شايد هم صندلى مى شكست و پدرمان مى افتاد كف كلاس، بعد هم كه خيلى از شعرهايى كه ما مى خوانديم بلد نبود و بين بچه هاى كلاس، آبرويش مى رفت. اگر ما هم سركار بابا مى رفتيم وسيله بازى آن جا نبود و به جاى خانم معلم هايى كه هميشه به ما لبخند مى زدند، آدم هاى عبوس و خيلى جدى در صندلى هاى گنده شان نشسته بودند، درحالى كه سرشان پايين بود و اصلاً به ما نگاه نمى كردند. من فكر مى كنم سنجاق هاى بهترى مى توان پيداكرد. اگر خوب دور و برمان را نگاه كنيم مى توانيم خيلى از اين سنجاق ها را پيداكنيم. معرفى يك سنجاق ابرها هميشه مى توانند سنجاق هاى خوبى باشند. هروقت احساس كرديد دلتان براى پدر يا مادرتان تنگ شده مى توانيد به ابرها نگاه كنيد؛ ابرها از خيلى جهات شبيه ما آدم ها هستند. هيچ ابرى را نمى توانيد پيداكنيد كه كاملاً شبيه ابر ديگر باشد. ازطرفى ابرها هر لحظه تغيير شكل مى دهند؛ مثلاً ابرى كه اكنون شبيه يك سبد پر از ميوه است يك دقيقه بعد شبيه يك خرگوش مى شود و خيلى چيزهاى ديگر. ابرها مى توانند ساعت ها فكرها را مشغول كنند. حالا ممكن است بپرسى من در جايى زندگى مى كنم كه ابر ندارد، يا وقتى من دلتنگ مى شوم و دلم مى خواهد مادر يا پدرم كنارم باشند، اتفاقاً هوا آفتابى است و هيچ ابرى در آسمان وجودندارد. هيچ اشكالى ندارد. دفتر نقاشى و مدادهايت را بردار و ابرهايى را كه دوست دارى بكش. اگر دوست دارى حتى مى توانى باران هم بكشى. باران را مى توانى با خط هاى عمود كوچك و بزرگ پايين ابرهايت بكشى. وقتى باران را تمام مى كنى، صداى زنگ در مى آيد. لازم نيست چترت را بردارى، برو در را باز كن.
|
|
|
|
|
مدال هاى خميرى
مواد لازم براى ساخت خمير ۳فنجان آرد الك شده ۲ فنجان + ۲ قاشق سوپخورى نمك قاشق چوبى براى هم زدن ۲ قاشق سوپخورى روغن يك فنجان آب دو فنجان نمك و تمام آرد را مخلوط كنيد (با قاشق چوبى هم بزنيد) و به مقدار مشخص شده داخل آن روغن بريزيد. بقيه نمك را هم بريزيد و هم بزنيد. حالا آب را كم كم اضافه كنيد. مواظب باشيد آرد گلوله نشود و حالا خمير را با دست ورز دهيد و به اشكال موردنظر خودمثل گلوله، استوانه، مستطيل، مربع يا اشكال مسطح درآوريد، يا فرم مورد نظرتان را روى خمير ايجاد كنيد. حالا دانه هاى موردنظرتان آماده است. دانه ها را داخل فر يا داخل يك قابلمه روحى كه كف آن به اندازه يك بند انگشت نمك ريخته ايد بگذاريد تا سفت شود. دماى فر بايد ۱۰۰ درجه سانتيگراد باشد. بعد صبر كنيد تا كاملاً سرد شود. اشكال را رنگ كنيد و صبر كنيد تا خشك شود. سپس براى بار دوم رنگ بزنيد. با استفاده از چسب، چوب، سنجاق قفلى كوچك را به پشت مدال بچسبانيد. اگر دوست داشتيد مى توانيد يك تكه آهن ربا را پشت مدال بچسبانيد تا بتوانيد آن را روى در يخچال يا كابينت نصب كنيد.
|
|
|
|
|
چه خبرا؟
كودكان چينى، داستان هاى ايرانى مى خوانند
يك ناشر چينى، سه داستان «طوطى و بازرگان»، «حكايت نامه» و «رستم وسهراب» را در قالب دو كتاب باعنوان «قصه هاى ايرانى ۱ و ۲» ترجمه و منتشر كرده است. اين دو كتاب از سوى انتشارات كودك و نوجوان شانگهاى در ۸ هزار نسخه شمارگان، با هدف اشاعه فرهنگ و ادب ايران در ميان مردم چين و با حمايت سركنسولگرى جمهورى اسلامى ايران در شانگهاى منتشر شده است. مترجم اين دو كتاب، امينه ليولى است او اين كتاب ها را از روى نسخه فارسى ۳ كتاب «طوطى و بازرگان» براساس داستان «مثنوى مولوى»، «حكايت نامه» و «رستم و سهراب» كه از سوى كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان ايران چاپ و منتشر شده، ترجمه كرده است. اين ناشر چينى در پايان اين كتاب نيز مطلبى نوشته كه در آن ضمن اشاره به سابقه تاريخى ايران و قدمت آن و توضيحاتى درباره ويژگى هاى تهران پايتخت ايران، از سابقه ايرانيان در زمينه هاى فرهنگى، علوم، نجوم و رياضيات تجليل شده است.
|
|
|
|