سه شنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۶ ربيع الثانى ۱۴۲۸
Tue, Apr 24, 2007
ماجرا
۳۶۲۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
رسانه
محيط زيست
ماجرا
كودك (بادبادك )
• مردى كه ۴ نفر را در منجيل به قتل رسانده بود اعدام شد
• معماى سقوط مرگبار زن جوان با ارائه دومين اظهارنظر پزشكان قانونى تهران پيچيده تر شد
• قاتل فرارى پس از۳۸ سال مجازات مى شود
• جوان ايرانى به طرز مشكوكى در كويت كشته شد
مزاحم عاشق روانه زندان شد
مرگ غم انگيز زن باردار هنگام سقط جنين
يك پزشك متخصص و يك «ماما» به اتهام مرگ يك زن و جنين ۳ ماهه اش و سقط جنين غيرقانونى در دادگاه مجرم شناخته شدند.
به گزارش خبرنگار ما رسيدگى به اين پرونده در شعبه ۳۹ دادگاه تجديدنظر استان تهران به رياست قاضى على اصغر تشكرى در جريان است.
در جريان اين حادثه تلخ زن جوان پس از تزريق دارو، براثر نارسايى تنفسى جان باخت.
به گزارش پرونده ساعت ۱۹ و ۲۰ دقيقه شب ۱۳ مرداد سال ۸۳ امدادگران اورژانس تهران در جريان ايست تنفسى زن ۳۰ ساله اى در يك مطب خصوصى قرار گرفتند. معاينات اوليه پزشكى حاكى از آن بود كه اين زن براى سقط جنين به همراه شوهرش در مطب حاضر شده اند اما نيم ساعت پس از ترزيق دارو او دچار شوك شده و جان سپرده است. با گزارش ماجراى مرگ اين زن به بازپرس ويژه كشيك قتل دادسراى امور جنايى تهران، مأموران كلانترى ۱۰۳ گاندى در محل حادثه حاضر شدند. از آنجا كه پزشك متخصص و ماما پس از اين حادثه از محل گريخته بودند، مأموران به تحقيق از خانواده قربانى پرداختند. شوهر ۴۴ ساله اين زن در تحقيقات پليسى گفت: ۸ ماه قبل ازدواج كردم و وقتى همسرم پى برد باردار است تصميم به از بين بردن جنين ناخواسته گرفتيم. به همين دليل با پرداخت ۶۰۰ هزارتومان به يك جراح عمومى مقدمات كار فراهم شد اما با گذشت ۲۰ دقيقه پرستار با در دست داشتن يك سينى سراسيمه از اتاق خارج شد. همان موقع متوجه شدم كه همسرم به كما فرورفته و پزشك جراح و ماما به او تنفس مصنوعى مى دهند. دقايقى بعد هم به دنبال قطع تنفس همسرم آنها پا به فرار گذاشتند. در ادامه تحقيقات پدر ومادر اين زن با طرح شكايت از گروه پزشكى خواستار بازداشت داماد خود نيز شدند. پدر قربانى حادثه در حالى كه به شدت متأثر بود گفت: دخترم هنرمند و تحصيلكرده بود و به اميد خوشبختى با يك سكه طلا به عقد شوهر ثروتمندش درآمد. اما اختلافات آنها روز به روز شديدتر شد. او كه فكر مى كرد تولد فرزندشان در روحيه شوهرش تأثير مى گذارد، تصميم گرفت تا مادرشدن را تجربه كند اما در شبى سياه او گريان به خانه آمد و در حالى كه شوهرش جلوى در انتظارش را مى كشيد از ما خواست در برابر خواسته شوهرش رضايت دهيم تا او فرزندش را سقط كند. دخترم در پى آن بود كه با تن دادن به خواسته شوهرش زندگى خود را از بن بست و جدايى نجات دهد.
به همين خاطر پس از مرگ دخترم با يادآورى اصرارهاى شوهرش به سقط جنين، از او شكايت داريم.
چند روز بعد مأموران آگاهى به دستور قاضى پرونده پزشك متخلف و زن ماما را شناسايى و بازداشت كردند و درحالى كه جراح عمومى سعى داشت تا نقش خود را در مرگ بيمارش انكار كند كارآگاهان به نسخه اى دست يافتند كه روز حادثه مرد پزشك در آن داروهايى را براى بيمار تجويز كرده و آن را مهر زده بود.
با كشف اين سرنخ متهم كه چاره اى جز اعتراف نديد لب به سخن گشود و گفت: من در مطب خود بيمار را به خاطر درد آپانديست معاينه كردم اما از آنجا كه علائمى از اين بيمارى نداشت پرستار او را به اتاق ديگرى برد و چند دقيقه بعد متوجه شدم به او تنفس مصنوعى مى دهند.
زن ماما نيز در تحقيقات گفت: مطب شخصى دارم و هيچ نقشى در اين حادثه نداشته ام. به خاطر اين كه پيش از اين مدتى در مطب پزشك جراح شاهد انجام عمل هاى جراحى زيبايى بودم، بيمار را با احتمال وجود مشكلات روده اى به او معرفى كردم و با اصرار همراه او راهى مطب پزشك جراح شديم اما به دنبال مرگ زن جوان به دليل اين كه در آنجا مسئوليت خاصى نداشتم و پزشك جراح ۲ دستيار داشت، از آن جا خارج شدم.
بدين ترتيب با صدور قرار عدم صلاحيت پرونده مرگ خاموش براى ادامه رسيدگى به شعبه دوم بازپرسى دادسراى ويژه جرايم پزشكى ارجاع شد. گزارش معاينه جسد حاكى از آن بود كه بيمار داراى جنين پسر سالم ۳ ماهه بوده و در اثر شوك ناشى از سقط و تزريق سريع داروى ديازپام دچار مرگ شده است.
با اين نظريه كارشناسى جراح ۶۵ ساله و ماماى ۳۷ ساله به اتهام عدم رعايت نظامات دولتى و شروع به سقط جنين مجرم شناخته شدند.
اين قرار قانونى در حالى صادر شده كه هيأت بررسى انتظامى نظام پزشكى نيز با گزارش اين حادثه پزشك جراح را به دليل دارابودن ۴ سابقه تخلف پزشكى در گذشته به يك سال محروميت از خدمات پزشكى در سراسر كشور محكوم كرده بود.
پس از صدور كيفرخواست و مقصر شناخته شدن جراح و ماما در مرگ بيمار پرونده براى صدور رأى به شعبه ۱۰۲۴ دادگاه جزايى تهران فرستاده شد. قاضى دادگاه پس از بررسى پرونده هر يك از متهمان را به ميزان ۵۰ درصد در اين حادثه مقصر شناخت و آنها را به پرداخت ديه زن و جنين ۳ ماهه اش محكوم كرد. دادگاه همچنين پزشك جراح را به تحمل ۶ ماه حبس و زن ماما را نيز به پرداخت ۱۰ ميليون ريال جزاى نقدى محكوم كرد.
پس از صدور اين حكم و اعتراض متهمان به رأى دادگاه پرونده براى رسيدگى نهايى در اختيار هيأت قضايى شعبه ۳۹دادگاه تجديدنظر استان تهران به رياست قاضى على اصغر تشكرى قرار گرفت.
به گزارش خبرنگار ما بزودى حكم قطعى پرونده مرگ زن جوان از سوى قضات اين دادگاه صادر خواهد شد.
اعدام جنايتكار باغ هاى زيتون
• مردى كه ۴ نفر را در منجيل به قتل رسانده بود اعدام شد
• معماى سقوط مرگبار زن جوان با ارائه دومين اظهارنظر پزشكان قانونى تهران پيچيده تر شد
• قاتل فرارى پس از۳۸ سال مجازات مى شود
• جوان ايرانى به طرز مشكوكى در كويت كشته شد
عامل جنايت در باغ هاى زيتون منجيل كه ۴ زن و مرد را به قتل رسانده بود در محل ارتكاب جنايت ها اعدام شد.
پيمان محمدى مسئول روابط عمومى دادگسترى استان گيلان در گفت وگوى اختصاصى با خبرنگار «ايران» با اعلام اين خبر افزود: قاتل ۳۷ ساله عباسعلى سحابى نام داشت كه در سال هاى۸۱ و ۸۲ دختر ۱۲ ساله اى به نام الهام و زوج جوانى به نام مريم و غلامرضا را با شليك گلوله به قتل رسانده بود.
قاتل مسلح پس از دستگيرى ضمن اعتراف به اين ۳ جنايت به قتل مرد جوانى به نام مجيد در شهرستان شهريار هم اعتراف كرد. عباسعلى همچنين سناريوى قتل همسر سابقش را نيز طراحى كرده بود كه قبل از اجراى نقشه شومش دستگير شد.
286848.jpg
محمدى اظهار داشت: پس از اعتراف هاى قاتل و تحقيقات تكميلى جلسات محاكمه وى آبان سال۸۲ در شعبه سوم دادگاه عمومى رودبار برگزار شد. قاضى دادگاه نيز عامل اين جنايت ها را به چهار بار قصاص محكوم كرد، حكم صادره ۱۹ شهريور سال۸۵ از سوى قضات ديوان عالى كشور تأييد و براى اجرا به دادگسترى رودبار ارسال شد.
جسدى كناردرياچه
ساعت ۱۲ و ۴۰ دقيقه دوشنبه ۲۷ مرداد سال،۸۲ مأموران كلانترى ۱۳ منجيل، در جريان كشف جسد مردى داخل باغ هاى زيتون كنار درياچه سفيدرود قرار گرفتند. بلافاصله گروهى از مأموران همراه قاضى نوروزيان رئيس شعبه سوم دادگسترى رودبار خود را به قتلگاه مرد جوان رساندند. در نخستين بررسى ها مشخص شد جسد متعلق به مرد جوانى به نام غلامرضا كشاورز است كه در اثر شليك گلوله به سرش به قتل رسيده است.
غلامرضا عصر روز ۲۶ مردادماه همراه نامزد جوانش به نام مريم رضا عليپور براى تفريح به بوستان ساحلى سفيدرود رفته بود اما او و نامزدش همان روز به طرز مشكوكى ناپديد شدند.
كارآگاهان پليس كه احتمال مى دادند نامزد جوان وى نيز قربانى توطئه شومى شده باشد تجسس هاى گسترده اى را در اين باره آغاز كرده و تمامى راه هاى ورودى و خروجى شهرستان را تحت كنترل درآوردند.
دستگيرى قاتل مسلح
تحقيقات در اين باره ادامه داشت تا اين كه صبح روز سه شنبه ۲۸ مرداد يكى از كشاورزان روستاى «جوبين» در تماس تلفنى با پليس۱۱۰ اعلام كرد دقايقى قبل مرد ناشناس مسلحى را هنگام حمل ساك دستى مشكوكى در مزرعه اش ديده است.
پس از اين تماس مأموران كلانترى ۱۶ رستم آباد به محل اعزام شده و با كمك اهالى مرد مسلح را شناسايى كردند.
مظنون وقتى خود را در محاصره پليس ديد اسلحه اش را به سوى مأموران نشانه گرفت اما همان موقع با شليك گلوله اى مجروح و دستگير شد. متهم پس از بهبودى به اداره آگاهى منتقل شد. بررسى هاى پليسى و قضايى هم نشان مى داد كه او يك قاتل فرارى تحت تعقيب به نام عباسعلى است كه ۲۱ دى سال۸۱ در جنايتى فجيع پس از گروگان گرفتن مرد جوانى به نام سيروس، دختر ۱۲ ساله اش به نام الهام را در برابر ديدگان او و همسرش به گلوله بست. متهم وقتى دريافت، پليس به اسرار جنايت هايش پى برده است لب به اعتراف گشود و به مأموران گفت: عصر روز حادثه براى عزيمت به زنجان در تهران سوار اتوبوس شدم. اما وقتى اتوبوس به منجيل رسيد پياده شدم. ساعاتى بعد براى سرقت وارد خانه اى شدم. زمانى كه مرد صاحبخانه وارد خانه شد، با تهديد اسلحه از او خواستم پول ها و جواهرات موجود در خانه را به من بدهد. او ابتدا پذيرفت اما هنگام ورود به ساختمان با من گلاويز شد. بنابراين با شليك ۴ گلوله مجروحش كردم. در اين هنگام متوجه تكان خوردن پرده يكى از اتاق ها شدم. به تصور اين كه مأمورى در آنجا مخفى شده گلوله اى به طرف پنجره شليك كردم.
مأموران پس از اعتراف هاى عباسعلى در بررسى پرونده متوجه شدند، وقتى متهم قصد ورود به خانه را داشته دختر ۱۲ ساله خانواده با مخفى شدن پشت پرده يكى از اتاق ها در حال مشاهده صحنه درگيرى سارق مسلح با پدرش بوده است.
همان لحظه قاتل با شليك گلوله اى به پنجره و اصابت آن به سر دختر نوجوان وى را به قتل مى رساند.
كشف جسد زن جوان در قبرستان
در حالى كه بازجويى ها از متهم ادامه داشت به پليس اطلاع داده شد جسد زن جوانى درقبرستان كشف شده است. مأموران پس از حضور در محل قتل و بررسى هاى دقيق دريافتند جسد متعلق به مريم رضا عليپور است كه بر اثر اصابت گلوله اى به سرش به قتل رسيده است.
با كشف جسد زن جوان، كارآگاهان احتمال دادند قتل او و نامزدش به وسيله قاتل دستگير شده صورت گرفته باشد. به همين خاطر بازجويى از او در اين زمينه متمركز شد. عباسعلى ابتدا منكر ارتكاب اين دوجنايت شد اما سرانجام لب به اعتراف گشود و پرده از قتل زوج جوان برداشت.
وى گفت: غروب روز حادثه در حالى كه اسلحه ام را لابه لاى پارچه اى پيچيده بودم هنگام قدم زدن در باغ هاى زيتون صداى زن و مرد جوانى را شنيدم . به خاطر خلوت بودن محل تصميم گرفتم از آنها سرقت كنم. به همين خاطر به سوى مرد جوان رفته و با تهديد اسلحه از او خواستم پول و طلاهايشان را به من بدهد. اما او در برابرم مقاومت كرد. من هم در مقابل چشمان همسرش با شليك گلوله اى او را به قتل رساندم. پس از آن نامزدش را به قبرستان بردم. مى خواستم او را به درخت ببندم و همان جا رهايش كنم. اما او مرا شناخت و گفت من قاتل الهام هستم، زيرا پدر الهام زنده مانده و مشخصات مرا به پليس داده است.
عباسعلى در ادامه گفت: از آنجا كه نمى خواستم شناسايى شوم با شليك گلوله اى دختر جوان را نيز به قتل رساندم.
اعتراف به چهارمين قتل
پس از اعتراف هاى هولناك قاتل مسلح و بازسازى صحنه هاى جنايت، با توجه به اين كه احتمال مى رفت وى مرتكب قتل هاى ديگرى شده باشد بازجويى هاى تخصصى از او ادامه يافت تا اين كه او به قتل مرد جوانى به نام مجيد ملكى در شهريار كرج اقرار كرد. او در ادامه اعتراف هايش جزئيات ۸ فقره سرقت مسلحانه را نيز بازگو كرد.
قاتل درباره چهارمين قتل نيز گفت: سال گذشته قصد داشتم تا از يك خانه ويلايى در شهريار سرقت كنم. نيمه شب در حالى كه نقاب به صورتم داشتم وارد آنجا شدم. پسر جوانى داخل ويلا بود. وقتى مرا ديد به سويش شليك كرده و از آنجا فرار كردم. مدتى بعد متوجه شدم او نيز كشته شده است.
مزاحم عاشق روانه زندان شد
۱۰۰ سال انتظار
براى ازدواج
گروه حوادث: جوان عاشق پيشه كه با شنيدن پاسخ هاى منفى دختر مورد علاقه اش براى ازدواج براى او و خانواده اش مزاحمت ايجاد مى كرد، راهى زندان شد.
اين جوان براى ازدواج با اين دختر از شيوه هاى مختلفى استفاده كرد، اما هيچ كدام كارساز نشد.
به گزارش خبرنگار ما، روز چهارشنبه ۲۹ فروردين، مأموران انتظامى پسر ۲۵ ساله اى را به بازپرسى مجتمع قضايى الهيه انتقال دادند.
پشت در اتاق بازپرسى پسر از دختر ۱۹ ساله خواست كه درباره درگيرى شان مطلبى به بازپرس نگويد. اما دختر بدون توجه به حرف هاى پسر جوان وارد اتاق شد و به بازپرس پرونده گفت: من را از دست اين جوان مزاحم و شرور نجات دهيد. او از يك سال پيش تاكنون مزاحم من و خانواده ام مى شود . او كارى كرده كه من از محل كارم اخراج شوم.
وى ادامه داد: آقاى بازپرس من نمى خواهم با اين پسر ازدواج كنم. اما او اصرار مى كند كه حتماً زنش بشوم خواهش مى كنم من را از دست اين جوان مزاحم نجات دهيد.
او در ادامه گفت: چند ماه پيش آرش (متهم) به خواستگارى ام آمد. اما من و خانواده ام او را مرد مناسبى براى زندگى نديديم. به همين دليل به او جواب منفى داديم. اما او دست بردار نبود و ۴ بار ديگر نيز به خواستگارى ام آمد. هر بار هم با پاسخ منفى برمى گشت. تا اين كه متوجه مزاحمت هايش شديم. او به وسيله تلفن يا نامه و حتى مراجعه به محل كارم با بيان اين كه به من علاقه مند است با آبروى من و خانواده ام بازى كرد.
آخرين بار هم چند شب پيش با بالا آمدن از ديوار خانه ما، با صداى بلند از من خواستگارى كرد و گفت تا با او ازدواج نكنم، دست از سرم برنمى دارد. همان موقع پليس ۱۱۰ را در جريان قرار داديم و مأموران نيروى انتظامى او را دستگير كردند.
متهم در پاسخ به شكايت دختر جوان به بازپرس پرونده گفت: آقاى بازپرس، من عاشقم و آدم عاشق هم كور و كر است و هيچ چيز به جز عشق خود را نمى بيند و نمى شنود. من مريم را دوست دارم و مى خواهم با او ازدواج كنم.
متهم گفت: به خدا قسم اگر ۱۰۰ سال هم طول بكشد، منتظر مى مانم تا با او ازدواج كنم.
در اين هنگام دختر در پاسخ سؤال بازپرس پرونده مبنى بر اين كه آيا حاضر به انصراف از شكايت خود و اعلام رضايت است، گفت: به شرطى رضايت مى دهم كه او ديگر مزاحم من و خانواده ام نشود.
اما پسر در پاسخ به اين خواسته دختر گفت: من مزاحم شما نيستم و فقط قصد ازدواج دارم.
بازپرس پرونده پس از تحقيق و بازجويى هاى بعدى متهم را به دليل تكرار مزاحمت هايش با قرار تأمين به زندان فرستاد تا بزودى در اين باره تصميم بگيرد.
داستان عشق مرجانه
286788.jpg
الهام آرمان
وقتى پيرمرد به دفتر وكالت رسيد پنج انگشتش را روى دايره كوچك عصاى بلندش گذاشت. ضربه اى به زمين زد و روى صندلى نشست.
«مى دونى چيه، آدم به اين سن وسال كه مى رسه دلش نازك مى شه.» بعد هم در حالى كه قطره اشكى آرام از پستى و بلندى گونه هايش روى كاغذ زير دستش مى چكيد ادامه داد: سالها پيش به اصرار مادرم با دخترى كه اصلاً دوستش نداشتم ازدواج كردم.
بهانه هاى زندگى بدون عشق بالاخره بعد از به دنيا آمدن سه پسر سر باز كرد تا اين كه بالاخره يك روز تاول غصه هاى زندگى سردمان در دفتر طلاق، سر باز كرد.
زنم رفت. همه دار و ندارم را گرفت و گفت: حالا بنشين و بچه هايت را بزرگ كن.
آن روزها دستم خيلى خالى بود. كارمند ساده اى كه بدون پول وملك و اموال بايد بچه هاى قد و نيم قدش را بزرگ مى كرد و به ثمر مى رساند.
صبح ها قبل از طلوع آفتاب به اداره مى رفتم و شب خسته و كوفته به خانه برمى گشتم.
بچه ها هم دائم بهانه مادرشان را مى گرفتند. اما زنم گفته بود اصلاً دلش نمى خواهد خاطره اى از زندگى بى رمق گذشته داشته باشد.
روزها از پى هم مى گذشتند. با هر زحمتى بود بچه ها را تر و خشك مى كردم. تا اين كه يك روز دختر جوانى به اداره آمد، با ورود همكار جديد ناخودآگاه شوق جديدى براى ادامه زندگى در روحم جارى شد.
دخترك سر به زير بود. پشت ميز كارش مى نشست. با مهربانى جواب مردم را مى داد و با لبخندى شيرين محل كار را ترك مى كرد. انگار با آمدن «مرجانه» گم شده ام را يافته بودم. اما او تنها ۱۹ سال داشت، دلم نمى آمد زندگى زيباى دخترك به پاى مردى ۳۶ ساله با سه پسر قد و نيم قد تيره شود. اما يك روز دلم را به دريا زدم و صادقانه همه دلبستگى هايم را برايش گفتم.
انتظار داشتم «مرجانه» وقتى خواسته خودخواهانه خواستگارى ام را مى شنود براى هميشه من و اداره را ترك كند. اما «مرجانه» قصه غصه هايم را شنيد و بى آلايش گفت: تو هم نيمه گم شده زندگى من هستى.
آن روز از ذوق شنيدن اين حرف ها زبانم بند آمده بود آنقدر خوشحال بودم كه دلم مى خواست فرياد بزنم. «مرجانه» گفت: پدر و مادر پيرش سخت گيرى مى كنند و مى خواهند او با مرد پولدارى ازدواج كند. اما او معتقد بود: زندگى بدون عشق برايش مفهومى ندارد. خلاصه «مرجانه» حرف دلش را گوش كرد و بعد از گرفتن رضايت پدر و مادر با مهريه ۱۵ هزار تومانى به عقدم درآمد.
از روزى كه دخترك پا به زندگى محقرانه ام گذاشت پسرها بناى ناسازگارى گذاشتند.
آنها فكر مى كردند «مرجانه» من و مادرشان را از هم جدا كرده است، شيطنت ها و لجبازى بچه ها از همان روز اول شروع شد. زن جوانم بچه ها را تر و خشك مى كرد و برايشان مادر بود. با اين كه پسرها خيلى او را آزار مى دادند اما اصلاً به رويم نمى آورد. صبح ها با هم به اداره مى رفتيم. عصرها او زودتر به خانه مى آمد و كارها را رديف مى كرد. «مرجانه» به درس و مشق و همه كارهاى بچه ها مى رسيد اما بچه ها دايم بهانه مادرشان را مى گرفتند.
يك روز وقتى از خواب بيدار شدم ديدم «مرجانه» روى پله ها افتاده. وقتى ماجرا را پرسيدم گفت: «جلال جان حواسم نبود سرخوردم، فكركنم هر دو پايم شكسته!»
اما من مى دانستم كه ماجرا از جاى ديگرى آب مى خورد. بچه ها را صدا زدم. پسر بزرگم با تمسخر گفت: «ببين حواس زنت كجاست، حتماً سرش جايى گرمه و حواسش نيست كه از روى پله افتاده!...»
آن روز كارد به استخوانم رسيد، اما با اصرار همسرم دست روى پسرم بلند نكردم. بعد فهميدم كه پسرها دست به يكى كرده اند و «مرجانه» را از پشت پرتاب كرده اند.
در طول درمان «مرجانه» و دوره خانه نشينى اش اداره برايم حكم قبرستانى تنگ و تاريك را داشت.
اما بالاخره روزهاى سخت تمام شد و همسر عزيزم پا به پاى من به اداره مى آمد و زندگى با تمام سختى هايش پيش مى رفت.
«مرجانه»ام تصميم داشت همه دارايى مان را پس انداز كنيم تا خانه اى خوب بخريم و آينده بچه ها را بسازيم. آن روزها وقتى عشق بر سر سفره آمد، خداوند بركتش را هم پيش پيش برايمان فرستاد.
كار و بارمان رونق گرفت. خوشبختى داشت روى خود را نشانمان مى داد.
از طرف ديگر بچه ها بدون اطلاع من بامادرشان تماس داشتند، مرجانه اين را مى دانست و به من نمى گفت. بعدها فهميدم «مرجانه» ارتباط مادر و فرزند را حق بچه ها مى دانست. متأسفانه او به دليل بيمارى هيچ گاه نمى توانست مادر شود اما رفتار مادرانه را بهتر از هر مادرى بلد بود.
از سوى ديگر همسر سابقم مدام بچه ها را عليه زن جوانم تحريك مى كرد، مرجانه روز به روز از درون مى شكست؛ اما با اين حال پا به پاى من كار مى كرد.
سرانجام دست زمانه ما را از شهرستان كوچكى كه در آن زندگى مى كرديم راهى تهران كرد.
سالها گذشت. بچه ها با تلاش «مرجانه» از آب و گل درآمدند اما انگار آتش كينه در جان هر سه زبانه مى كشيد. پسرها هم به تحريك مادرشان مدتى ناپديد شدند.
پس از مدتى با حمايت هاى همسرم خانه اى در تهران خريدم. همه دارايى مان همان آپارتمان ۱۲۰ مترى بود.
بااين كه دوره بازنشستگى را مى گذرانديم اما روزهايمان هنوز رنگ و بوى نوعروس و دامادهاى جوان را داشت.
اما انگار دنيا تاب ديدن خوشبختى مان را نداشت، اين را از صداى مزاحمت هاى گاه و بى گاه تلفنى و تهديدهاى افراد ناشناس مى شد فهميد.
يك روز وقتى «مرجانه» براى نخستين بار تنهايى به نانوايى رفته بود يكى سعى كرد او را با ماشين زير بگيرد. مرجانه يك لحظه راننده را نگاه كرده و پسر كوچكم را شناخته بود.
همسرم آن روز جان سالم به در برد. اما آزارهاى بچه ها تمامى نداشت.
پسرها تصميم دارند ما را با مرگ تدريجى از ميان بردارند.
نشانى خانه مان را پيدا كرده و روزگارمان را به تباهى كشانده اند. هدف آنها غارت «خانه» واندك پس اندازمان است.
مى ترسم بميرم و«مرجانه» جايى براى زندگى نداشته باشد. حالا آمده ام تا «مرجانه» را نجات دهم و راحت بميرم.
وقتى پيرمرد ماجراى زندگى اش را تعريف مى كرد مدام نگران زنش بود.
به او گفتم: «حتى اگر در وصيت نامه ات خانه را به «مرجانه»، ببخشى باز هم پسرها از آن سهم مى برند. اما راه بهترى هم وجود دارد. بدين ترتيب جلال با حضور در دفترخانه مهريه ۱۵ هزار تومانى همسرش را به ۲ هزار سكه طلا افزايش داد.
پيرمرد كار نيمه تمامش را تمام كرد و مدتى بعد هم از دنيا رفت. حالا او با آرامش خاطر رفته و «مرجانه» صاحب آپارتمانى در شمال شهر تهران است.
پسرها هم با اطلاع از ماجرا دست از سرش برداشته اند دورى و مرگ جلال براى مرجانه سخت است اما يادگار ماندگار عشق جاودان آن دو در تمام لحظه هاى خانه عاشقانه جاريست.
برگرفته از: پرونده اى از «فرشته عقيقى»
كارشناس ارشد رشته حقوق



|   شناسنامه   |   آرشيو   |