شنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۱۰ ربيع الثانى ۱۴۲۸
Sat, Apr 28, 2007
فرهنگ و هنر
۳۶۲۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
رودررو
به مناسبت سالمرگ سهراب سپهرى
كنكاشى در همزيستى خشن سينما و مردم در آمريكا
به مناسبت سالمرگ سهراب سپهرى
بد نگوييم
به مهتاب
اگر تب داريم
287643.jpg
حسن گوهرپور
قصه اين است كه نمى خواست كتابى را بخواند كه در آن باد نمى آيد.
سهراب سپهرى محصول پديده هاى بكر پيرامونش بود، پديده هايى كه او به خوبى آن ها را احساس مى كرد. «جهت تازه اشيا»، «آغاز زمين»، «حوضچه اكنون» و هزاران اتفاق تازه كه آن ها را جور ديگر بايد ديد.
گاهى شاهديم هنرمندان بسيارى تا پايان عمر خود به دنبال كنكاش و تجربه اند و بارها مسير شناخت خود را تغيير داده، از جايگاه هاى مختلف به پديده ها و اتفاق هاى پيرامونشان مى نگرند و حتى تا پايان عمر مسير قابل قبولى را از نظر خودشان طى نمى كنند. اگرچه اين كنكاش قابل ستايش است، اما چنين كنكاشى براى سهراب به اين شكل و شمايل رخ نداد. سهراب تلاش داشت به عمق پديده ها راه پيدا كند و مسير كشف اين عمق با مسيرهاى تجربيات متفاوت جدا بود، به اين معنا كه سهراب سپهرى تا نقطه قابل نشانه گذارى اى به كشف و شهود پرداخت و از آنجا به بعد اين فضاى پيرامونى بود كه به سهراب سپهرى دريچه هاى تازه اى را هديه مى كرد. در واقع، اساساً سپهرى در نقاط عطف شاعرى اش جست وجوگر و كاشف پديده اى نيست بلكه تازگى و بكر بودن به ذهن او سرازير مى شود. در اين حالت، شاعر به آينه اى تبديل مى شود كه بازتاب دهنده پيرامون است، پيرامونى كه «هستى» اش را آفريده و عناصرش به همان صداقت فطرى به نمايش درمى آيد. سهراب سپهرى ذهنى از اين گونه دارد، ذهنى كه عناصر پيرامونى همان گونه كه هستند خودشان را به او نشان مى دهند.
با نگاهى به آثار سپهرى درمى يابيم كه او در ابتدا شكلى از همان كنكاش مرسوم هنرمندان و شاعران را در خود داشته و تلاش كرده دغدغه هاى درونى اش را با شعر معرفى يا التيام بخشد،
در «مرگ رنگ» با شاعرى از اين دست روبه روييم.
«ديرگاهى ست در اين تنهايى ‎/ رنگ خاموشى در طرح لب است» يا «نيست رنگى كه بگويد با من ‎/ اندكى صبر سحر نزديك است».
در اين فضاها، شاعر از موقعيت خودش در «هستى» و پيرامونش سخن مى گويد و از اين كه چقدر دلگير، خسته و افسرده است.
در «مرگ رنگ»، رابطه سهراب با اطراف به گونه اى است كه همه چيز عليه اوست و به خواب فرورفته است. به اين سطرها توجه كنيد: «فرسود پاى خود را چشمم به راه دور ‎/ تا حرف من پذيرد آخر كه زندگى: ‎/ رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود‎/»، «سرگذشت من به زهر لحظه هاى تلخ آلوده ست»، «ديرى ست مانده يك جسد سرد، در خلوت كبود اتاقم»، «جهان آلوده خواب است ‎/ فروبسته است وحشت، در به روى هر تپش هر بانگ»، «او نمى داند كه روييده ست ‎/ هستى پربار من در منجلاب زهر»، «در زمين زهر مى رويد گياه تلخ شعر من».
287469.jpg
در واقع، اين سطرها كه از شعرهاى مختلف سهراب سپهرى در مجموعه «مرگ رنگ» انتخاب شده، همه حكايت از فضاهايى دارد كه اگرچه رگه هايش تا پايان زندگى سهراب در او قابل پيگيرى ست ،اما اين گونه سرودن از آن ها را ديگر در آثار او نمى بينيم. سهراب در «مرگ رنگ»، نيمايى به تكامل رسيده و احساساتى است كه موزون مى سرايد و وزن را مى شكند، اما درتركيب واژگانى و غرور آن ويژگى هايى كه ما سهراب را با آن ها مى شناسيم، حرف قابل توجهى ندارد. اما در «زندگى خواب ها» سال ۱۳۳۲ اتفاقات تازه اى رخ مى دهد، اتفاقى مثل «زندگى» در «خواب ها». براى شناخت فضاى اين مجموعه كه در واقع سهرابى كه ما مى شناسيم از اين جا قابل نشانه گذارى است، نيازمند دانستن و شناخت دو فضاييم، اول «زندگى» سپس «خواب». در واقع، شايد دليل اين مسأله كه عده اى شعر سهراب را نمى فهمند اين باشد كه از «زندگى» و «خواب» شروع نكرده اند و تلفيق اين دو در يك فضاى شعر برايشان قابل ادراك نيست. سهراب با «زندگى خواب ها» وارد جهانى مى شود كه در آن جهان تا ابد خواهد زيست. به اين سطرها توجه كنيد:
«در تابوت پنجره ام پيكر مشرق مى لولد ‎/ مغرب جان مى كند، مى ميرد»، «شب را نوشيده ام»، «زمزمه هاى شب در رگ هايم مى رويد»، «به استخوان هاى سرد علف چسبيده ام»، «اتاقى به آستانه خود مى رسيد كه مرغى بيراهه ى فضا را مى پيمود ‎/ و پنجره اى در مرز شب و روز گم شده بود».
اين سطرها خبر از كشف ها و راه هاى تازه اى مى دهد كه سهراب در حال طى طريق در آن هاست. تركيب هاى واژگانى تازه، نگاه باريك بين و دقيق و در عين حال حساس و از همه مهم تر يافتن ارتباطات تازه ميان اشيا، طبيعت و انسان از مشخصه هاى اين كشف است. شايد اين نوع نگاه سهراب سپهرى از همين مجموعه شروع شده باشد. در اين مجموعه، سهراب از نيما فاصله گرفت و اگرچه هنوز (و تا پايان البته) پيرو او بود، اما راهى را براى خودش يافت كه پايانش «حمله واژه به فك شاعر بود».
در واقع برخى از مخاطبان نمى توانند با اين تركيب واژگانى سپهرى و فضاهايى كه ميان خواب و بيدارى است ارتباط برقرار كنند، اين است كه كليد آن ها متعلق به دروازه شعر سهراب نيست. شعر سهراب در «زندگى» و «خواب» شكل مى گيرد. به اين معنى كه زندگى عادى در شعر او جريان دارد، اما مناسبات ميان عناصر و اجزاى تشكيل دهنده شعر شبيه مناسبات «خواب» مى ماند كه هر پديده اى ممكن است بدون منطق زمانى ـ مكانى در كنار هر پديده ديگرى قرار بگيرد. به بيانى ديگر، تركيبات واژگانى سپهرى در عرفانى ملايم و قابل حس ريشه دارد كه سادگى و مناسباتش مانند «خواب» است كه هيچ محدوديتى در آن يافت نمى شود و راه نمى يابد. به اين سطر توجه كنيد: «بزى از خزر نقشه جغرافى آب مى خورد». اين بخشى از همان زندگى و خواب است كه سهراب در «صداى پاى آب» مى آورد.
مى توان گفت سهراب سپهرى در «زندگى خواب ها» در تلاش بود خود را به فضاى تازه اى پرتاب كند. در شعر «مرز گمشده» سطرى دارد كه احساس مى كنم به تجربه خودش از «مرگ رنگ» و رسيدن به «زندگى خواب ها» بسيار نزديك است. اين سطر را بخوانيد:
«از مرزى گذشته بود ‎/ در پى مرزى گمشده مى گشت». در واقع، اين سطر را شايد به نوعى بشود به ذهن سهراب از مجموعه اول به مجموعه دوم تعميم داد.
در مجموعه سوم سهراب سپهرى «آوار آفتاب» كه در سال ۱۳۴۰ منتشر مى شود، اتفاقات ديگرى مى افتد. اين اتفاقات از طرفى به «مرگ رنگ» شباهت دارد و از سويى به «زندگى خواب ها». از آن جايى كه تنهايى خودش و غمزدگى اش را بيان مى كند، رگه هاى «مرگ رنگ» را دوباره به شكل ديگرى تكرار مى كندو از آنجايى كه باز دنبال نوجويى است، شبيه «زندگى خواب ها» است. به اين سطرها توجه كنيد:
«تنها در بى چراغى شب ها مى رفتم ‎/ دست هايم از ياد مشعل ها تهى شده بود»، «كنار مشتى خاك ‎/ در دوردست خودم، تنها نشسته ام»، «ريشه ات را بياويز من از صداها گذشته ام ‎/ ... رؤياى كليد از دستم افتاد ‎/ كنار راه زمان دراز كشيدم ‎/ ستارها در سردى رگ هايم لرزيدند»، «از شب ريشه سرچشمه گرفتم»، «پنجره اى را به پهناى جهان مى گشايم»، «اندوه مرا بچين كه رسيده است»، «بى تابى انگشتانم شور ربايش نيست، عطش آشنايى ست»، «در نهفته ترين باغ ها دستم ميوه چيد». اين ها نمونه هايى است كه تلفيق دو فضاى در حال تجربه كردن سهراب سپهرى را نشان مى دهد. او باز از غمگينى خودش حرف مى زند و از اين كه هنوز زنجيرى غم است «ماهى زنجيرى آب است، من زنجيرى غم». اما همين «غم» او را وارد دريچه اى از جهان ديگر مى كند كه آنجا سراسر كشف و شهود است و اين كشف ديگر او را از شاعرى كه در پى تجربه كردن براى نوشتن است تبديل به شاعر پر از كشف و سرشار از برون ريزى مى كند. سپهرى در حال استحاله است و اين استحاله متغيرهاى زيادى دارد، عواطف و زندگى شخصى اش، سفرهايش، تأثير عرفان بر ديدگاه هاى جهان شناختى اش و... از جمله آن ها است. اكنون او «چيزى شبيه بى خودى و كشف است». كشف جهان جديد و بى خودى از گذشته و دغدغه هاى آن، البته به جز «غم» كه رگه پنهان سهراب سپهرى است و جاى خودش را پس از مدت ها به «شادى» شناخت مى دهد.
سپهرى حدود همين سال هاست (۴۰-۳۹) كه به توكيو مى رود و به حكاكى روى چوب مى پردازد. سپس به هند سفر مى كند و از آن جا هم تجربياتى به دست مى آورد. سال ۱۳۴۰ سهراب تدريس در هنركده هنرهاى تزئينى تهران را آغاز و پس از مدتى در همان سال «شرق اندوه» را منتشر مى كند.
«شرق اندوه» تجربه عرفانى سپهرى است. شايد بيراه نباشد اگر اين مجموعه را از جهاتى با نگاه پر از شور و دلدادگى مولانا كه همراه با هلهله و شعف است، مقايسه كنيم. البته اين مقايسه به طور قطع فقط در نوع توجه به وزن و ريتم شعر و تا حدودى نگاهى است كه هر دو شاعر از يك جنس به «هستى» دارند وگرنه ممكن است به قول منطقيون قياس مع الفارق باشد.
در «شرق اندوه» سپهرى پيش از آن كه به فكر شعر نوشتن باشد به شور و شعف خود مى بالد كه نوع جديدش را به تازگى دريافته است. نوعى سرخوشى كه از سَرِ عشق دست داده است و بالندگى و آزادى روح را به دنبال دارد. به اين سطرها دقت كنيد: «سرچشمه رويش هايى، دريايى، پايان تماشايى ‎/ تو تراويدى، باغ جهان تر شد، ديگر شد»، «خوابى از چشمى بالا رفت»، «در جوى زمان در خواب تماشاى تو مى رويم»، «بادآمد، در بگشا اندوه خدا آورد»، «آنى بود، درها وا شده بود ‎/ برگى نه، شاخى نه باغ فنا پيدا شده بود»، «من رفته، او رفته، ما بى ما شده بود ‎/ زيبايى تنها شده بود، هر رودى دريا شده بود ‎/ هر بودى بودا شده بود»، «من سازم: بندى آوازم، برگيرم، بنوازم، برتارم زخمه «لا» مى زن، راه فنا مى زن».
سپهرى انگار در اين مجموعه ديگر نمى خواهد شعر بنويسد. «شرق اندوه» در واقع طلوع و مشرق «اندوهى» جديد است كه غم «مرگ رنگ» را مى زدايد، اين اندوه، اندوه عشقى است كه شعف انگيز است و «مرز پريدن ها و ديدن هاست». كسى كه كليد دروازه اشعار سپهرى را در اختيار دارد از اين پس هم مى تواند وارد جهان سپهرى شود، اما چون اثر بعدى سپهرى در واقع يكى از نقاط تكامل شعرى اوست تكاملى كه در آرايه هاى شعرى و جهان بينى شاعر رخ مى دهد، اگر كليد به دست نيابى، جهان او مكان غريبى مى شود كه ساكنانش با واژه هاى سردرگمى حرف مى زنند. سپهرى حدود سال هاى ۴۰ از تمام مشاغل دولتى كناره گيرى مى كند و به نقاشى و شعر مى پردازد. او گالرى هاى متعددى در ايران و خارج از كشور براى نمايش آثارش ترتيب مى دهد و به سفر هم مى رود.
وى در همين دوره است (يعنى حدود سال هاى ۴۲ و ۴۳) كه به هند و پاكستان و افغانستان سفر مى كند و فرانسه و برزيل را هم براى شركت در جشنواره ها و نشست ها مى بيند. با اين تجربيات و پس از ۴ سال از مجموعه قبلى اش، سپهرى ۲ شعر بلند «صداى پاى آب» و «مسافر» را مى سرايد، شعرى كه شايد اوج سهراب و سطرهاى به ياد ماندنى او را كه امروز روى پوسترها، دفترها و كارت پستال ها ديده مى شود مى توان در آن ديد. به اين سطرها نگاه كنيد: «حجرالاسود من روشنى باغچه است»، «خوب مى دانم حوض نقاشى من بى ماهى است»، «نسيم شايد برسد، به گياهى در هند»، «هركجا هستم باشم آسمان مال من است»، «چه اهميت دارد گاه اگر مى رويد قارچ هاى غربت»، «من به آغاز زمين نزديكم»، «فتح يك قرن به دست يك شعر»، «چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد»، «چرا گرفته دلت مثل آن كه تنهايى»، «دچار يعنى عاشق»، «قشنگ يعنى تعبير عاشقانه اشكال»، «هميشه عاشق تنهاست»، «دلم عجيب گرفته است خيال خواب ندارم»، «اهل كاشانم روزگارم بد نيست»، «و خدايى كه در اين نزديكى است»، «من وضو با تپش پنجره ها مى گيرم»، «روح من در جهت تازه اشيا جارى است».
287514.jpg
سهراب سپهرى در اين ۲ شعر بلند تجربيات متعدد خود در عرصه تركيبات واژگانى و نگاه به «هستى» را به تلفيقى بسيار ساده و سهل ممتنع مى رساند و بيان مى كند. برخى از سطرهاى اين دو شعر زيباترين و تأثيرگذارترين سطرهاى شعر معاصر ايران را تشكيل مى دهند. جهان ساده و بى آلايش سهراب و دغدغه هاى او به وضوح در اين دو شعر قابل پيگيرى و نشانه گذارى اند. در واقع، روح سپهرى در جهت تازه اى از اشيا قرار گرفته است، همان طور كه خودش در سطرى از اين شعر مى نويسد.
او موقعيت خود در هستى، نگاهش به عرفان، زندگى روزمره، ارتباط با عناصر و اجزاى پيرامونى و عشق را در اين دو شعر بلند به شكلى آشكار بيان مى كند. شايد بيراه نباشد اگر اوج پختگى سپهرى را در اين دو اثر بدانيم و همين گونه است كه اقبال عمومى از اين شعرها نسبت به آثار ديگر سپهرى بيشتر بوده است. شناختى كه در اوايل متن از آن سخن به ميان آمد و جست وجويى كه شاعر براى شناخت دارد، اين جا ديگر از سپهرى سلب مى شود. او اينجا ديگر «فاعل شناسا» نيست، بلكه كسى است كه شعر از دريچه نگاه او و به شكلى كاملاً جوششى بيرون مى جهد. اين دو شعر بلند اگرچه بسيار مقطع نوشته شده اند، اما وحدت ارگانيك و ساختارى كه ميان اجزا و عناصر تشكيل دهنده آن وجود دارد نشان از ذهن و ضمير ناخودآگاه توانمند شاعر دارد. شاعرى كه ديگر «واژه ها به فكش حمله مى كنند» و او فقط يك نويسنده صرف است، نويسنده اى كه تجربيات و سختى هايش را كشيده و ضرورت ها و نيازهاى ذهنى اش را براى نوشتن سيراب كرده و حالا با يك انفجار ذهنى به اين حجم اثر قابل تأمل آفريده است. كلماتى كه سپهرى فقط آن ها را روى كاغذ مى آورد وگرنه خلق آن ها در فضاى ديگرى رخ داده است.
در بهمن ،۱۳۴۶ سپهرى مجموعه «حجم سبز» را منتشر مى كند. «حجم سبز» در واقع ادامه نگاه «مسافر و صداى پاى آب» است، نگاهى كه از يك «بصيرت» و «دانايى» خبر مى دهد. «حجم سبز» همان «حجم دانايى و بصيرتى» است كه سهراب در آن سير مى كند. او ديگر از فضاهاى قبلى اش فاصله گرفته است، «مرگ رنگ»، «زندگى خواب ها»، «شرق اندوه» كه به نوعى از غمزدگى ها و افسردگى هايش نشأت گرفته بود، حالا تبديل به «اتاق» ديگرى شده است، اتاقى كه «آبى» ست و در آن شادى هست. ديگر براى سهراب سپهرى «زندگى خالى نيست، مهربانى هست، سيب هست، ايمان هست، آرى تا شقايق هست، زندگى بايد كرد» اين نگاه در برابر نگاه «مرگ رنگ» است، همان نگاهى كه در آن سهراب «سربه سر افسرده بود». در «حجم سبز» سهراب از شعف هايش مى نويسد: «در دل من چيزى هست، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح ‎/ و چنان بى تابم، كه دلم مى خواهد ‎/ بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه، دورها آوايى ست كه مرا مى خواند».
به اين سطرها توجه كنيد:
«قايقى خواهم ساخت»، «پشت درياها شهرى است»، «گوش كن دورترين مرغ جهان مى خواند»، «بهتر آن است كه برخيزم، رنگ را بردارم، روى تنهايى خود نقشه مرغى بكشم»، «چرا مردم نمى دانند ‎/ كه لادن اتفاقى نيست»، «بيا زندگى را بدزديم آن وقت ‎/ ميان دو ديدار قسمت كنيم»، «من در اين تاريكى ‎/ فكر يك بره روشن هستم».
در تمام اين سطرها، اميد به زندگى و فضاهاى تازه «بودن» ديده مى شود. سپهرى در «حجم سبز» زندگى اصيل خودش را درمى يابد و اينجاست كه شادى او از بصيرت شاعرانه و كشف و شهود مشخص مى شود.
اين مجموعه در واقع نقطه برترى سپهرى است در آثارش و ديگر نمى توان نقطه نهايى ديگرى براى اثرش فرض كرد. در مجموعه «ما هيچ، ما نگاه» اگرچه اين اميد و ايجاد فضاهاى تازه دوباره اتفاق مى افتد اما به اندازه «حجم سبز» قابل بررسى و قبول نيست و اين مسأله البته در مقايسه سهراب سپهرى با خودش قابل بررسى است وگرنه «ما هيچ، ما نگاه» از مجموعه شعرهاى كم نظير در ۱۰۰ سال گذشته شعر ايران است.
سپهرى در «ما هيچ، ما نگاه» به آسانى همه چيز را در حد نگاهى دقيق به «هستى» و پيرامون و به بيانى ديگر ايجاد بصيرتى شاعرانه مى داند، شما بايد تجربيات «هستى شناختى» خود را پس از مدتى از راه نگريستن ادامه دهى، البته نه اين كه به پيرامون فقط نگاه كنى بلكه منظور توجه و فعال كردن شهود و كشف در درون آدمى است و تأثير آن در نوع اتفاقاتى كه در زندگى روزمره مى افتد. اين سطرها را بخوانيد:
داخل واژه صبح ‎/ صبح خواهد شد»، «راه معراج اشيا چه صاف است»، «يك نفر بايد از اين حضور شكيبا ‎/ با سفرهاى تدريجى باغ چيزى بگويد»، «دست هايم نهايت ندارند ‎/ امشب از شاخه هاى اساطيرى ‎/ ميوه مى چينند»، «آدمى زاد طومار طولانى انتظار است»، «بايد كتاب را بست، بايد بلند شد، در امتداد وقت قدم زد، گل را نگاه كرد، ابهام را شنيد»، «بايد نشست ‎/ نزديك انبساط ‎/ جايى ميان بى خودى و كشف».
شايد نگاه سهراب در «ما هيچ، ما نگاه» به شكلى انتزاعى بازگو شده است اما دريچه هاى دانايى و شهود او آن قدر لطيف و انسانى اند كه اين شاعر را در انتزاعى ترين حالات هم قابل درك مى كند.
...
روزگارى از دريچه هاى ديگران به سهراب نگريستيم، دريچه هايى كه گاه او را نكوهش مى كردند و شعر او را پس مى زدند و گاه او را تمام كمال مى پذيرفتند. در هر حال، سپهرى از سرمايه هاى فرهنگى سرزمين ماست و موقعيت تأثيرگذار او را در ادبيات معاصر ايران هيچ گروه يا گرايش فرهنگى ناديده نمى گيرد. سهراب سپهرى زياد نزيست. او ۱۵ مهرماه ۱۳۰۷ متولد شد و يكم ارديبهشت ماه سال ۱۳۵۹ به «حجم سبز» رفت. روزگارى برايش نوشتم «آدم اين جا تنهاست» و نوشتم آدم در شعرهاى سپهرى تنها مى ماند، اما بايد گفت: بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم.
كنكاشى در همزيستى خشن سينما و مردم در آمريكا
سرريز خشونت
از سينما به دانشگاه
شيلا ساسانى نيا
287571.jpg
«فلش بك»
ساعت ۷ و۱۵ دقيقه صبح روز دوشنبه، شانزدهم آوريل ۲۰۰۷ميلادى، يك جوان مسلح ۲۳ ساله، ۳ دانشجوى آمريكايى را در خوابگاه دانشجويان كشت و ساعاتى بعد بيش از سى نفر دانشجوى بى گناه ديگر را در يك كلاس دانشگاه فنى ويرجينيا به گلوله بست. عامل اين كشتارها كه پس از به هلاكت رساندن ده ها نفر اقدام به خودكشى با اسلحه كرده بود «جوسونگ هوى» تبعه كره جنوبى و داراى مدرك اقامت دائم در آمريكا بوده است. گفته مى شود دانشجويانى كه در معرض شليك گلوله بودند خود را هراسان از پنجره هاى ساختمان دانشگاه بيرون پرتاب مى كنند. اساتيد و دانشجويان نيز با ديدن كشتارها، منتظر آمبولانس نشده و خود زخمى شدگان را به بيمارستان منتقل كردند. يكى از دانشجويان كه با تظاهر به مردن در كلاس نجات پيدا كرده بود گفت: آدمكش مسلح لباس پيشاهنگى به تن داشت. او به محض ورود از در به تيراندازى پرداخت. به گفته اين شاهد، فرد تيرانداز جوانى بود كه پيراهن آستين كوتاه قهوه اى و جليقه مهمات پوشيده بود. او افزود: «به نظر مى رسيد كه آدمكش تصميم داشت همه را به قتل برساند. من هم تظاهر به مردن كردم. مرد مسلح پس از تيراندازى رفت اما ۳۰ ثانيه بعد برگشت. او شنيده بود كه ما هنوز حرف مى زنيم. ما خود را به در فشار داديم. بنابراين او ديگر نمى توانست داخل شود.» اين دانشجو يكى از ۴ دانشجوى زنده مانده از جمع ۲۵ دانشجوى كلاسش است. جورج بوش رئيس جمهورى آمريكا از شنيدن خبر تيراندازى در دانشگاه فنى ويرجينيا، وحشت زده شده است.
سكانس اول:
نوشته هولناك و اسفبارى كه خوانديد يك فيلمنامه برنده اسكارنيست، اما خيلى راحت مى توان تا يك سال ديگر با سرمايه گذارى هاى چند ميليون دلارى كمپانى هاى بزرگ فيلمسازى هاليوود، تبديل به يك فيلم شود و نام فيلمسازانى همچون كونتين تارانتينو، اوليور استون، مل گيبسون، مارتين اسكورسيزى، اسپايك لى و خيلى هاى ديگر را در مقام كارگردان به يدك بكشد و چندى بعد سراز فهرست نامزدهاى اسكار بهترين فيلم سال، بهترين كارگردانى و يا شايد بهتر باشد بگوييم «بهترين عوام فريبى» درآورد. تلويزيون، سينما در كل رسانه نه تنها براى اطلاع رسانى بلكه به عنوان ابزارى براى به كنترل درآوردن انديشه و تفكر جوامع مى تواند مورد استفاده قرار گيرد و كار كردهاى «فيلم» در اين حيطه به لحاظ روان شناسى، جامعه شناسى و حتى فلسفه، درخور تأمل است. اين نخستين بارى نيست كه با وقوع فاجعه اى اين چنين تكان دهنده، انگشت اتهام جوامع بين المللى به سوى هاليوود كه يكى از چند قطب اصلى اقتصادى آمريكاست و شريان حيات فرهنگى اين كشور بزرگ ۵۰ ايالتى به شمار مى آيد نشانه مى رود. نام هاليوود اشاره به چوپ جادويى خاصى دارد كه كاهنان جادوگر مذهب بستى براى امور جادويى خود از آن استفاده مى كردند. هاليوود در كاليفرنياست و كالى نام يك الهه هندو است كه ريختن خون قربانى را جايز مى شمارد. در اين ميان تلويزيون نيز به جعبه جادو معروف است واين جادو مى تواند رخنه به انديشه و اراده ميليون ها انسانى باشد كه آنچه بر روى صفحه مى بينند را به واقعيت هولناك براى جوامع بشرى تبديل مى كنند. خشونت بخشى از اين واقعيت هولناك است و خشونتى كه تلويزيون و سينما به نمايش مى گذارند و با ترفندهاى بصرى خاص همچون جلوه هاى تصويرى كامپيوترى و استفاده از بدل كاران مختلف باشكوه و تحسين برانگيز جلوه مى دهند، اين روزها بخشى اجتناب ناپذير از ابتذال فرهنگى و اخلاقى اين كشور شده است. تاريخ آمريكا به خون دانشجويان و دانش آموزان بى گناهى كه در جريان اين گونه كشتارهاى فاجعه بار به قتل مى رسند آلوده است و تلاش قانونگذاران و حتى رؤساى جمهورى همچون بيل كلينتون كه خود خواستار محدود كردن خشونت موجود در فيلم ها و تلويزيون شده بود بى حاصل بوده است. او در يكى از سخنرانى هاى راديويى خود در سال ۱۹۹۹ ميلادى كه فاجعه كشتار دوازده دانش آموز و يك معلم در دبيرستان كلمباين در كلرادو به وقوع پيوسته بود گفت: «هر روز به كودكان ما دوز بالايى از خشونت از طريق رسانه هاى مختلف تصويرى خورانده مى شود. كودكانى كه در فرهنگ خشونت گم مى شوند دير يازود حساسيت خود را نسبت به آن از دست مى دهند و روز به روز بيشتر مستعد انجام آن مى شوند. من به جد از افرادى كه در صنعت سرگرمى كار مى كنند، خواسته ام به تبعات آنچه كه مى آفرينند و اين كه چطور آن را تبليغ مى كنند فكر كنند. همه ما در ارزانى داشتن يك آينده امن و مطمئن به كودكانمان سهمى داريم و آنهايى كه تأثير گذارترند نقش بيشترى دارند.» تلاش رهبران آمريكا براى متوقف كردن و يا كاستن از بار خشونت فيلم هاى هاليوودى در حالى انجام گرفته است كه آنها مصداق «چوپان دروغگو» را براى نسل جوان اين كشور يافته اند. جورج بوش رئيس جمهورى كنونى اين كشور در حالى از كشتارهاى اخير دانشگاه فنى ويرجينيا حيرت زده شده بود و ملت آمريكا را سوگوارخوانده بود كه هر روز به دستور او بسيارى ها در عراق كشته مى شوند و اين سربازان آمريكايى هستند كه تاوان هزاران دروغ رئيس جمهورى كشورشان را به دنيا مى دهند. سايت اينترنتى ياهو داراى يك تريبون پرسش و پاسخ آزاد است كه در آن سؤالاتى با محوريت اين كشتارها و اين كه آيا دولت آمريكا نبايد هرچه زودتر در قوانين حمل اسلحه تجديد نظر كند و يا به فكر خشونت زدايى از صنعت فيلمسازى خود باشد، مطرح شده بود و بسيارى از پاسخ دهندگان به اين سؤال ها خاطرنشان ساختند كه آمريكا در وهله نخست بايد پاسخى براى هزاران هزار كشتارى كه در گوشه و كنار جهان در آن دست دارد بيابد و بعد از آن براى قانونگذارى و يا پاكسازى اخلاقى آستين بالا بزند.
در همان سالى كه كلينتون خواستار كاهش خشونت در هاليوود و اعمال تدابيرى براى كاستن از تأثير منفى اين گونه خشونت هاى بصرى بر نسل جوان اين كشور شده بود؛ او و معاونش به دورويى و محكوم كردن هاليوود در حالى كه از آن و پول صنعت فيلمسازى اين كشور براى مبارزات انتخاباتى خود استفاده مى كردند، متهم شدند. رهبر آن زمان جمهوريخواهان در سنا گفته بود: «آنها از كسانى پول طلب مى كنند كه به گفته خودشان مسئول سقوط اخلاقى ملت آمريكا هستند. اين چه پيامى براى كودكان ما دارد؟ دموكرات ها به آتيه و امنيت شما فكر مى كنند البته تازمانى كه در كار شركايشان در هاليوود خللى وار نكنند!».
سكانس دوم:
 * در سال ۱۹۶۶ ميلادى، مرد مسلحى يك روز پس از كشتن همسر و مادرش از فراز برجى به صحن دانشگاه تگزاس تيراندازى مى كند و ۱۴ نفر كشته و ۳۱ نفر مجروح به جا مى گذارد.
درسال ۱۹۹۱ ميلادى باز هم در ايالت تگزاس مردى به نام جورج هنارد ۲۳ نفر را با اسلحه در يك كافه مى كشد و سپس اقدام به خودكشى مى كند.
* در سال ۱۹۹۹ميلادى دو دانش آموز نوجوان در دبيرستان كلمباين در كلرادو، ۱۲ همشاگردى خود و همچنين يك معلم را مى كشند و سپس در اقدامى جنون آميز خود را تيرباران مى كنند.
 * در شانزدهم آوريل ۲۰۰۷ ميلادى يك دانشجوى مسلح تبعه كره جنوبى بيش از ۳۰ نفر را در يك كلاس در دانشگاه فنى ويرجينيا به گلوله مى بندد. اين مرگبارترين حادثه تيراندازى در يك محوطه دانشگاهى در آمريكاست. قاتل، دانشجويى منزوى و افسرده بود و در يادداشتى كه از خود به جا گذاشته بود نوشته بود: «شما مرا وادار به اين كار كرديد.»
سكانس سوم:
287577.jpg
كارگردانان بزرگ هاليوود در ساختن فيلم هاى خشونت محور و يا به گفته خودشان انعكاس خشونت موجود در جامعه از يكديگر پيشى مى گيرند. «سكوت بره ها» درباره يك قاتل زنجيره اى روان پريش به نام هانيبال لكتر است. «تابستان سم» از اسپايك لى به ماجراى قتل هاى معروف زنجيره اى فردى كه خود را «پسر سم» معرفى كرده بود و در سال ۱۹۷۷ميلادى نيويورك را در هاله اى از وحشت فرو برد مى پردازد. «جاده آرلينگتون» تروريسم داخلى را به تصوير مى كشد. «قاتلين بالفطره» از اوليور استون يكى از فيلم هاى درخشان دهه ۸۰ در منعكس ساختن خشونت فزاينده در ميان نسل جوان آمريكا و خشونت پرورى اين كشور برشمرده شد. فيلمى كه الهام بخش دو جوان در ارتكاب كشتارهايى مشابه كشتارهاى انجام گرفته در اين فيلم بود جزو افتخارات سينمايى آمريكاست كه تماشاى آن براى افراد زير ۱۸سال ممنوع است و هنوز هم بهترين ساخته سينمايى اوليور استون تلقى مى شود. «پرتقال كوكى» استنلى كوبريك نخستين فيلمى بود كه به خشونت نگاهى هنرى و زيبايى شناسانه داشت. در صحنه هاى مختلف اين فيلم از خشونت آنچنان بازى زيبا و اغواگرى گرفته شد كه عوام و خواص سينمايى شيفته ومبهوت آن شدند. وقتى لوئيس بونوئل و سالوادور دالى در سال ۱۹۲۹ميلادى فيلم تجربى و خشن «يك سگ اندلسى» را ساختند بونوئل با كمال تأسف گفت: «يك مشت آدم احمق زيبايى و شعر را در آن چيزى يافتند كه در حقيقت ندايى پرشور و از سرنياز به آدم كشى بود.» در همان زمان كه فيلم «پرتقال كوكى» كوبريك ساخته شد منتقد سينمايى معروفى به نام «پائولين كائل» اخطارى به جامعه سينمايى، بويژه هاليوود داد و آن از دست رفتن حساسيت مردم به خشونت از طريق سينماى معاصر بود. اين هشدار مربوط به سال ۱۹۷۲ ميلادى بود، اما اين صدا و صداى ده ها منتقد دلسوز ديگر همچون كائل كافى نبود تا جلوى ۳ دهه فيلمسازى اى را بگيرد كه در آن ۳ فيلم «جان سخت»، ۴ فيلم «هانيبال لكتر»، ۱۴ فيلم جيمزباند و شمار زيادى فيلم خشن كه نام كارگردانان معروفى همچون تارانتينو را بر دوش مى كشيدند ساخته شدند.
وقتى فرهنگ كشورى حساسيت و آسيب پذيرى خود را نسبت به «خشونت» از دست دهد، براى شوكه كردن افراد در عالم سينما و دنيايى كه حقايق را وارونه جلوه مى دهد به دوز بالاترى از خشونت نياز هست. آيا جامعه آمريكا به نقطه اى رسيده است كه در برابر سرنوشتى بد تر از مرگ لمس و بى حس شده است. اين چيزى است كه ناظران درباره آن به توافق نظر رسيده اند، اما هاليوود كه به سرمايه هاى بازيگرى و گردش پول خود مى انديشد چندان با آن موافق نيست. اسپايك لى كارگردان، مى گويد: «از صنعت فيلمسازى به عنوان سپر بلا براى آنچه كه اتفاق افتاده استفاده مى شود.» استيون اى دسوزا، فيلمنامه نويس معتقد است: « همه فيلم ها و در كل هرگونه سرگرمى اى مى تواند بر اذهان مستعد تأثير گذار باشد.» و تيم رابينز بازيگر فيلم «جاده آرلينگتون» اظهار مى دارد: «ساختن فيلم هايى در باره خشونت به طور لزوم تجليل از خشونت نيست. اين كار ماست. اگر شما دولتى هستيد كه از خشونت براى حل مشكلات تان استفاده مى كنيد نبايد از ديدن دختران نوجوانى كه در جامعه شما همين كار را مى كنند حيرت كنيد.»
سكانس چهارم:
در اخبار و گزارش هاى تحقيقاتى و همچنين آمارهاى پراكنده آمده است:
* شواهد بسيارى وجود دارند كه نشان مى دهند هاليوود قشر جوان آمريكا را هدف قرار داده است. در يك مورد يافت شده از سازندگان يك تبليغ سينمايى براى يك فيلم خشن خواسته شده بود آن را براى طيف سنى
۱۸-۱۲ سال جذاب تر جلوه دهند.
* معضل خشونت ريشه در جامعه ما (آمريكا) دارد. خشونت انعكاس بخش نحوه تفكر ماست چون آمريكايى ها با ديدن وسترن هاى بى شمارى بزرگ شده اند و در فيلم هاى اكشن خوب ها از خشونت براى پايان دادن به درگيرى خود با بدها استفاده مى كنند.
* صنعت تلويزيون، سينما و موسيقى در آمريكا چهارمين منبع بزرگ مالى براى حزب دموكرات در جريان انتخابات سال ۲۰۰۰ بوده اند. آنها
۵‎/۹ ميليون دلار در اختيار اين حزب و فعاليت هاى تبليغاتى آن قرار دادند كه از اين رقم ۹۲۸ هزار دلار به ال گور اختصاص داده شد.
* در يك نظرسنجى ۶۲ درصد از آمريكايى ها اعلام كردند كه ميزان خشونتى كه بچه ها از طريق فيلم ها دريافت مى كردند و شاهد آن بودند «بشدت» يا «بسيار» زياد و جدى بود.
*سالانه ۲۸ هزار نفر در آمريكا به وسيله اسلحه كشته مى شوند.
سكانس پنجم و نهايى:
287574.jpg
در سال ۲۰۰۲ ميلادى مستند سازى به نام مايكل مور با ساختن فيلمى به نام «بولينگ براى كلمباين» معروف مى شود. مستند او اثرى تكان دهنده درباره گسترش فرهنگ استفاده از اسلحه در آمريكا و خشونت در هاليوود است. نام فيلم او اشاره به كشتار دانش آموزان در دبيرستان كلمباين در كلرادو دارد. فيلم مايكل مور در كن جايزه مى گيرد و شهرت او را به عنوان يك فيلمساز انتقادى و يكى از مخالفان سرسخت جنگ عراق بيشتر مى كند. هر سال بر شمار مستند سازانى كه خشونت در آمريكا و هاليوود را در آثار خود به تصوير مى كشند در جشنواره فيلم ساندنس افزوده مى شود. اين يك زنگ خطر فرهنگى است. هاليوود چه ميراثى براى نسل آينده به جا خواهد گذاشت؟ فيلم هايى كه چيزى جز يك كلاژ تصويرى از صحنه هاى خشن و مشمئز كننده نيستند؟ فيلمنامه هايى درباره حوادث تكان دهنده اى همچون كشتار دانشجويان دانشگاه ويرجينيا به دست يك كره اى منزوى؟ اگر گفتيد فيلم بعدى تارانتينو درباره چيست؟
بى شك داوران كن بايد به اين سؤال جواب دهند!

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   شهرى   |   اقتصاد   | 
|   اجتماعى   |   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   ماجرا   |   رودررو   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |