|
كاردستى
|
|
|
|
|
|
شعر
|
|
|
|
آداب اتوبوس سوارى
|
|
|
|
چه خبرا؟!
|
|
|
|
معلمى كه راستگويى را ياد داد
|
|
|
|
|
|
|
كاردستى
كارت گل مقوايى
مواد لازم كاغذ رنگى در رنگهاى متنوع چسب مخصوص كاردستى مقوايى با رنگ متضاد و كاغذهاى رنگى براى زمينه قيچى، خط كش، مداد نوارهاى يك اندازه باريك و بلند از كاغذهاى رنگى ببريد. با كشيدن لبه كند قيچى برروى يكى از سرهاى نوارها آن را به صورت حلقه و فر در آوريد. از همان سر تمام نوار را به صورت كلاف يا نوار روى هم بپيچيد. انتهاى نوار را روى بقيه چسب بزنيد، بعد از خشك شدن چسب، حلقه را ميان انگشتانتان قرار دهيد و آن را بافشار دست به شكل هاى مختلفى نظير گلابى يا طومار يا چشم درآوريد. با مقوا يك مستطيل درست كنيد و آن را از وسط تا بزنيد، حالا حلقه هاى نوارهاى رنگى را كه قبلاً آماده كرده ايد روى مقوا طورى قرار دهيد تا شكلى درست شود. حالا مى توانيد حلقه ها را سرجاى خودشان روى مقوا بچسبانيد، براى اين كار كافى است زير حلقه ها را چسب بزنيد و در محل خودش بچسبانيد.
|
|
|
|
|
قارچ برگر
براى دونفر ـ زمان پخت ۱۰ دقيقه مواد لازم
پياز كوچك ۱ عدد قارچ دكمه اى ۲۵ گرم گوشت چرخ كرده بدون چربى ۱۱۵ گرم چيپس خلالى ۱ بسته نان همبرگر ۲ عدد سس كچاپ (گوجه فرنگى) ۲ قاشق غذاخورى گوجه فرنگى ۱ عدد نمك و فلفل به ميزان لازم
طرز تهيه پياز را خرد كنيد. قارچ را داخل خردكن ريخته و پس از خرد شدن فشار بدهيد تا آب آن گرفته شود. پياز و قارچ خرد شده را با گوشت چرخ كرده مخلوط كرده، كمى نمك و فلفل روى آن بريزيد و همه مواد را داخل مخلوط كن بريزيد. دست هاى خود را آردى كنيد. مخلوط را نصف كنيد و با استفاده از قالب برگر يا يك ظرف با لبه باريك، دو عدد برگر قالب بزنيد. گريل را روشن كنيد. سينى فر را با فويل بپوشانيد و برگرها را يك طرف و چيپس ها را طرف ديگر فويل بچينيد. برگرها را ۱۰ دقيقه داخل فر بگذاريد، سپس چيپس ها را بيرون آورده و برگرها را داخل فر بگذاريد تا گرم بماند. براى سرو، برگرها را روى نان ها بگذاريد. سس كچاپ را روى آنها بماليد و برش هاى گوجه فرنگى را روى آنها بگذاريد و با چيپس ها ظرف غذا را تزئين كنيد.
|
|
|
|
|
شعر
لاك پشت
شل سيلور استاين
لاك پشت ما امروز غذا نخورده به طرز عجيبى به پشت دراز كشيده اصلاً هم تكون نمى خورده قلقلكش دادم تكون تكونش دادم يه طناب جلوش گرفتم و تكون دادم اما اون همونجا دراز كشيده خشك و بى حركت و سرد در حالى كه به يه نقطه خيره شده جيم مى گه: «لاك پشت مرده» ولى من مى گم: «نه لاك پشت چوبى كه نمى ميره!»
|
|
|
|
|
آداب اتوبوس سوارى
چگونه لاى در اتوبوس گير نكنيم
|
|
|
* در محل امن و دور از ترافيك مثل پياده رو در انتظار اتوبوس بمانيد. تا زمانى كه اتوبوس كاملاً توقف نكرده است، از آن پياده نشويد. * صبر كنيد در كاملاً باز شود، بعد از اتوبوس پياده شويد وگرنه لاى در گير مى كنيد. *موقع سواريا پياده شدن از اتوبوس حتماً ميله جلوى در را بگيريد. *هيچ وقت پشت اتوبوس نرويد. هميشه در جايى بايستيد كه آقاى راننده شما را ببيند. البته منظورم جلوى اتوبوس نيست. * وقتى سوار اتوبوس مى شويد اگر جاى خالى پيدا نكرديد حتماً جايى بايستيد كه دستگيره اى براى گرفتن داشته باشد تا ترمز ناگهانى اتوبوس شما را به جلو يا عقب پرتاب نكند. * دست يا سر خود را از پنجره بيرون نبريد. * وقتى داخل اتوبوس هستيد آدامس نجويد، چون ممكن است زمانى كه اتوبوس ترمز ناگهانى مى زند حواستان به آدامس نباشد و آن را قورت بدهيد يا مشكل ديگرى ايجاد شود. * در اتوبوس سر و صدا نكنيد. چون حواس راننده پرت مى شود. در ضمن كسانى كه سوار اتوبوس هستند شايد حوصله داد و بيداد شما را نداشته باشند و اين موضوع، در صورت ادامه داد و بيداد و سر و صداى شما منجر به درگيرى مى شود. بقيه ماجرا را خودتان حدس بزنيد.
|
|
|
|
|
چه خبرا؟!
۳ نشان و ۶ ديپلم افتخار براى كودكان نقاش ايرانى
۶ كودك نقاش ايرانى در سيزدهمين نمايشگاه بين المللى نقاشى كودكان هايوينكا در فنلاند، ۳ نشان و ۶ ديپلم افتخار اين رقابت هنرى را به دست آوردند.به گزارش كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان، سه نشان به همراه ديپلم افتخار اين مسابقه به حامد توسلى ۶ ساله از تهران، فاطمه خاورى ۱۱ ساله و الهام محمدزاده ۱۳ ساله از خراسان تعلق گرفت و مليكا جامعى و ماه منير هوايى هر دو ۱۰ ساله از تهران و لطيفه زبرجد ۱۲ ساله از گلستان ديپلم افتخار مسابقه نقاشى هايوينكا را از آن خود ساختند.اين رقابت كه هر سه سال يك بار در كشور فنلاند برگزار مى شود، از بچه هاى جهان خواسته بود محيط پيرامون خود را نقاشى كنند. بچه هاى ۵۸ كشور جهان ۷ هزار و ۵۰۰ اثر نقاشى خود را براى شركت در مسابقه ارسال كرده بودند.
|
|
|
|
|
معلمى كه راستگويى را ياد داد
بسه ديگه دروغ نگو!
|
|
|
برخى خاطرات هيچ وقت از ذهن آدم پاك نمى شود. سارا جزو همان خاطراتى است كه بدجورى در ذهن من مانده، او همكلاسى دوران ابتدايى من بود. سارا دروغگو بود. آن هم چه دروغ هايى! يكى از يكى شاخدارتر. دروغگويى سارا در مدرسه معروف بود و معلم ها به دليل اين رفتارش به شدت با او برخورد مى كردند، اما او كه در دروغگويى مهارت خاصى داشت، همچنان به كارش ادامه مى داد و دريغ از يك حرف راست! يادم هست سال سوم ابتدايى كه بوديم، معلم مان نيمه هاى سال منتقل شد و يك معلم جديد برايمان آمد. آن روز هم طبق معمول سارا دير آمد و طبق معمول هم كتك مفصلى از پدرش خورده بود. چون وقتى وارد كلاس شد پاى چشمش كبود بود و لبش هم بدجورى ورم كرده بود. در حالى كه انگشت اشاره اش را به علامت اجازه بلند كرد نگاه پرسؤالى به معلم جديد انداخت. خانم معلم كه هنوز افتخار آشنايى با سارا را نداشت، با مهربانى پرسيد: «سلام عزيزم، چرا دير كردى؟ صورتت چى شده؟» سارا كه توقع نداشت خانم معلم با مهربانى از او استقبال كند، هيجان زده شد و گفت: «اجازه خانم رفتيم زير قطار!» دروغش به حدى شاخدار بود كه بچه ها زدند زير خنده. اما خانم معلم صميمى تازه وارد بدون اين كه كوچكترين واكنشى نشان دهد، بچه ها را ساكت كرد و دوباره با همان لبخند مليح گفت: «برو بشين عزيزم!» آن روز انشا داشتيم. خانم صميمى از بچه ها خواست انشايى درباره دروغگويى بنويسند. آن روز سارا زيباترين انشاى كلاس را نوشت و اين اتفاق ساده رابطه عاطفى بسيار پررنگى ميان خانم صميمى و سارا برقرار كرد. اين را همين جا داشته باشيد تا اتفاق جالبى برايتان تعريف كنم. ديروز كه در تاكسى نشسته بودم، دختر خانم جوانى كنارم نشسته بود و با اشتياق مشغول ورق زدن يك كتاب بود. به قدرى مشتاقانه كتاب را مى خواند كه من هم كنجكاو شدم. عنوان كتاب اين بود «بسه ديگه دروغ نگو» وقتى دقيق تر شدم نام نويسنده كتاب را ديدم. نزديك بود از تعجب غش كنم. نويسنده كتاب سارا بود. با خوشحالى به آن خانم گفتم: خانم اين كتاب را از كجا خريده ايد؟ آن خانم، همان طور كه لبخند رضايت بر لب داشت گفت: «اين كتاب را خودم نوشته ام.» با خوشحالى گفتم: «يعنى تو سارا هستى؟» با تعجب گفت: «بله چطور مگه؟» با هزار زور و زحمت توانستم خودم را به او معرفى كنم. بعد از اين همه سال، مشكل بود همكلاسى دوران ابتدايى اش را به خاطر بياورد. خلاصه كلى از ديدن هم خوشحال شديم و به ياد خاطرات مان افتاديم. از سارا خواستم كتابش را به من امانت بدهد تا نخستين كسى باشم كه آن را مى خوانم اما سارا اصرار داشت كه دلش مى خواهد يك نفر ديگر نخستين خواننده كتابش باشد. خلاصه از من اصرار و از او انكار. در نهايت بدپيلگى من پيروز شدم و كتاب را از او قرض گرفتم. اما قرار شد فردا اول وقت كتاب را برايش ببرم. با عجله خودم را به خانه رساندم و شروع به خواندن كتاب سارا كردم. برايم خيلى جالب بود. سارا كه يك روده راست در شكمش نبود، چه اتفاقى برايش افتاد كه كتابى درباره دروغگويى نوشت؟سارا در كتابش نوشته بود: دروغگويى بين خود آدم و آنچه كه مى خواهد باشد ، فاصله مى اندازد. با دروغ گفتن، حال روانى ما بد مى شود و وقتى حال روانى مان بد شد، موجب تباهى مان مى شود. به همين دليل از خودمان بدمان مى آيد. همين روحيه خراب موجب مى شود ثبات شخصيتى خود را از دست بدهيم و معايب ديگر از جمله آزمندى در ما رشد كند. بى خود نيست از قديم گفته اند: «دروغ ريشه هر فسادى است.» سارا همچنين نوشته بود: يكى از علت هاى دروغگويى جلب منفعت است. گاهى هم از مجازات مى ترسيم و دروغ مى گوييم. عادت هم يكى از علل دروغگويى است. يعنى از الگوهاى منفى كه دور و بر خود داشته ايم، دروغگويى را آموخته ايم و به آن عادت كرده ايم. سارا نوشته بود بدترين نوع دروغگويى، دروغ گفتن به خود است و اين بزرگترين كلاهى است كه تاكنون بشر سر خود گذاشته است. با اين وجود بيشتر ما اين كار را مى كنيم. به نظر مى رسد ترك دروغ گفتن به ديگران خيلى آسان تر از ترك دروغ گفتن به خود است. يك قسمت از كتاب بسيار برايم جالب بود و آن اعتراف سارا به دروغگويى اش بود. او اقرار كرده بود كه فرد دروغگويى بوده و كم كم توانسته اين رفتار را كنار بگذارد، اما دروغ گفتن به خودش را خيلى سخت ترك كرده است. بسيار پيش آمده كه از خودش مچ گيرى مى كرده و متوجه مى شده دارد به خودش دروغ مى گويد. او به همه پيشنهاد كرده بود كه درباره ترك دروغگويى به خود بهترين راه مچ گيرى دائمى از خود است و اين كه به خودمان هشدار دهيم كه دروغگويى قبل از همه، به خود ما لطمه مى زند.سارا در كتابش نوشته بود يكى از راه هايى كه در ترك دروغگويى به كار برده مجازات بود. يعنى هر وقت دروغ مى گفته، چه به خود و چه به ديگران خود را تنبيه مى كرده است. براى مثال آن روز ناهار نمى خورده يا خودش را از يكى از برنامه هاى مورد علاقه اش محروم مى كرده است. مجازات خود يكى از بهترين راه ها در ترك دروغگويى است. در اين كتاب آمده بود: يكى از راه هاى ديگر كه ما را تشويق مى كند تا دروغ نگوييم، پاداش دادن به خود است. من هر وقت ميان راستگويى و دروغگويى، اولى را انتخاب مى كنم، هرچند به ضررم باشد، به خودم پاداش مى دهم. اين كار، جالب است چون هر بار با ديدن هديه اى كه به خودمان داده ايم ياد راستگويى مان مى افتيم و آن هديه ما را شرطى مى كند تا از آن پس حواس مان باشد كه دروغ نگوييم. سارا چند بار در كتابش به اين جمله اشاره كرده بود كه «بزرگترين سياست، صداقت است». كتاب سارا به قدرى جذاب بود كه با اشتياق تمام، آن را خواندم. وقتى به پايان كتاب رسيدم، با تعجب ديدم نوشته شده: «تقديم به بهترين راهنماى زندگى ام، خانم صميمى. معلم عزيزم روزت مبارك» تازه فهميدم كه سارا دلش مى خواست نخستين خواننده كتابش چه كسى باشد. برايم خيلى جالب بود كه هنوز هم با خانم صميمى در ارتباط است و جالب تر اين كه من فراموش كرده بودم فردا روز معلم است. ديدن سارا بهانه اى شد تا من هم فردا همراه او به ديدن معلم دوران ابتدايى ام بروم و روز معلم را به او تبريك بگويم.
|
|
|
|
|
واى همه چراغ هاى ۲۰ واحد مجتمع روشن شد
|
|
|
حسن فرامرزى
فردا امتحان داريم. چقدر از رياضى بدم مى آيد. كاش زنگ اول مدرسه نقاشى بود، زنگ دوم نقاشى، زنگ سوم نقاشى،... كاش همه اش نقاشى بود. هروقت دفتر نقاشى ام را بو مى كنم، احساس مى كنم مى خواهم پرواز كنم. درنقاشى كسى از آدم نمى پرسد: اگر ۶ سيب داشته باشيم و بخواهيم بين ۳ نفر تقسيم كنيم... در نقاشى مى توانى هرچقدر دوست داشتى سيب بكشى و اگر سيب دوست نداشتى يك چيز ديگر. اما در رياضى بايد حتماً حتماً حتماً به چيزى كه براى ديگران سؤال است و شايد اصلاً براى تو سؤال نباشد، فكر كنى و جواب بدهى. من نمى خواهم حتى يك سيب داشته باشم، نمى خواهم بدانم به هر نفر چند سيب مى رسد. ازكجا معلوم همه آن ۶ نفر، سيب دوست داشته باشند. از كجا معلوم وقتى سيب ها را تقسيم كرديم كسى كه زورش از همه بيشتر بود و شايد خيلى هم سيب دوست داشت، سيب هاى دوستانش را از دستشان نگيرد؟ دوست دارم وقتى ورقه سؤالات رياضى را مى دهند و باز سؤال سيب مى آيد بلند داد بزنم ب... كى... بـ... گم.... من سيب نـ... مى... خوام. فردا امتحان داريم و من امروز مريض شده ام. وقتى بوى جاهاى نقطه چين و ضرب و تقسيم و اعداد را در ذهنم مجسم مى كنم، حالم بد مى شود. مادرم مثل هميشه مرا برده پيش دكتر. همه حرف ها و حركات دكتر را از حفظ بلدم. دكتر امروز باز همان سؤالاتى را خواهد پرسيد كه دفعه هاى قبل پرسيده بود. او هيچ تلاشى براى عوض كردن سؤالاتش نمى كند. اين بار جواب سؤال هاى دكتر را از يك تا پانزده مى گويم، بدون اين كه سؤالى از من پرسيده باشد. دكتر تلاش مى كند وانمود كند، غافلگير نشده است. بعد از اين كه از مطب دكتر مى آييم بيرون، صاف مى رويم داروخانه. مسئول داروخانه مرا مى شناسد و پيش ازاين كه نسخه را ببيند داروهايم را آماده كرده است. به مادرم مى گويد: نيازى نيست به نسخه نگاه كنم و چشم بسته مى توانم داروها را پيدا كنم. داروخانه شلوغ است اما او چشم بند مى زند و از قفسه هاى مختلف، داروها را جمع مى كند و در يك سبد كوچك مى گذارد. انگار مادرم راضى شده است. مسئول داروخانه يواشكى به من چشمك مى زند و مى گويد تازه مى توانى آمپول هم نزنى من قرص مشابهش را دارم. خيلى خوشحال مى شوم. بعد از اين كه از داروخانه مى آييم بيرون موضوع را به مادرم مى گويم، همه چيز خراب مى شود. مادرم مى گويد: توصيه هاى مسئول داروخانه مشكوك است، دوباره بايد پيش دكتر برويم. از آمپول مى ترسم. يك هفته مى گذرد و مادرم مريض مى شود. لابد دكتر، داروهايى كه براى من نوشته بود اين بار براى مادرم مى نويسد. امروز هم همسايه واحد روبه رويى مان به مادرم مى گفت، پيش دكتر رفته، لابد دكتر همان داروهايى را براى او نوشته كه براى من و مادرم نوشته بود. همسايه مان مى گفت: دكتر با همسر او دوست است و خودش گفته است ۳۰ سال است هيچ كتابى نخوانده است از بس كه سرش شلوغ است و مريض دارد. امروز بعد از اين كه داروها را گرفتيم و آمديم خانه به خودم گفتم، باز مى خواهى آمپول بزنى؟ نخستين كارى كه كردم رفتم از يخچال، يك سيب سرخ گنده را برداشتم، تا جايى كه ممكن بود فكم را باز كردم. فكر مى كنم قيافه ام مثل تمساح شده بود، يك گاز درست و حسابى زدم. طعم خيلى شيرينى داشت. چرا تا آن روز اين قدر از سيب بدم مى آمد؟ سيب را تا آخر خوردم حتى هسته هاى قهوه اى رنگش را. مادرم با قيافه متعجب داشت نگاهم مى كرد. بعد از اين كه سيب تمام شد رفتم كتاب رياضى ام را برداشتم. من سيب را خورده بودم پس مى توانستم بفهمم وقتى ۶ سيب قرار است بين ۳ نفر... تا شب نشستم و كتاب رياضى ام را ورق زدم، بعد رفتم سراغ يخچال و ۶ سيب برداشتم، به جاى آن ۳ نفر هم ۳ هويج، بعد سعى كردم ۶ سيب را بين ۳ هويج تقسيم كنم. وقتى توانستم اين كار را به درستى انجام دهم و با چشم هاى خودم ديدم براى هر هويج، ۲ سيب وجوددارد و هيچ سيب و هويج اضافه اى نمانده است. يك جيغ خيلى بلند كشيدم. واى تمام چراغ هاى ۲۰ واحد مجتمعمان روشن شد!
|
|
|
|