سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۱۳ ربيع الثانى ۱۴۲۸
Tue, May 1, 2007
آيينه
۳۶۲۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
كودك (بادبادك )
به مناسبت سالروز عروج شهيد مطهرى
نگرش شهيد مطهرى به علم مدرن
شهيد مطهرى را غالباً نماينده نسلى از متفكران مسلمان مى دانند كه در مواجهه با مدرنيته بيشتر به نقادى نتايج آن برخاسته اند و نه ماهيت آن. نوشته پيش رو از آن جهت مورد توجه است كه نشان مى دهد چگونه علامه شهيد به نقادى يكى از مقومات ظاهراً زيباى مدرنيته يعنى «علم (Science)» پرداخته است.
گروه انديشه
288258.jpg
مى دانيد كه در حدود ۴ قرن پيش يعنى در قرن شانزدهم، در علم و منطق تحولى پيدا شد و ۲ نفر از فيلسوفان بزرگ جهان كه يكى انگليسى (بيكن) و ديگرى فرانسوى (دكارت) است، پيشرو علم جديد خوانده شدند. بويژه بيكن نظرى درباره علم دارد كه اين نظر، همه نظريات گذشته را دگرگون كرد. اين نظر كه منشأ ترقى علوم و تسلط زياد و فوق العاده انسان بر طبيعت بود، عيناً منشأ فاسد شدن انسان ها شد؛ يعنى اين نظريه هم طبيعت را به دست انسان آباد كرد و هم انسان را به دست خود انسان خراب و فاسد كرد. اين نظريه چيست؟
قبل از بيكن، اكابر بشر اعم از فلاسفه - بويژه اديان - علم را در خدمت حقيقت گرفته بودند نه در خدمت قدرت و توانايى؛ يعنى وقتى انسان را تشويق به فراگيرى علم مى كردند، تكيه گاه اين تشويق اين بود كه اى انسان، عالم باش! آگاه باش! كه علم، تو را به حقيقت مى رساند؛ علم وسيله رسيدن انسان به حقيقت است، و به همين دليل علم، قداست داشت؛ يعنى حقيقتى مقدس و مافوق منافع انسان و امور مادى بود. هميشه علم را در مقابل مال و ثروت قرار مى دادند: آيا علم بهتر است يا مال و ثروت؟ مى بينيد در ادبيات ما - چه فارسى و چه عربى - ميان علم و ثروت مقايسه مى كنند و آن وقت علم را بر ثروت ترجيح مى دهند.
علم دادند به ادريس و به قارون زر و سيم
آن يكى زير زمين و دگرى فوق فلك
اميرالمؤمنين على (ع) در جمله هايى كه در نهج البلاغه است ميان علم و مال و ثروت مقايسه مى كند و علم را بر مال و ثروت ترجيح مى دهد. هميشه (در اديان) به علم به عنوان امرى مقدس و مافوق امور و منافع مادى نگاه مى كردند و معلم يك مقام قدسى داشت. على (ع) مى فرمايد: من علمنى حرفاً فقد صيرنى عبداً.(۱) ببينيد قرآن كريم مقام علم و قداست علم را تا كجا بالا برده كه در داستان خلقت آدم و تعليم اسما و سجده ملائكه مى فرمايد: اى ملائكه! اى فرشتگان من! به آدم سجده كنيد به دليل اين كه آدم مى داند چيزى را كه شما نمى دانيد.
288138.jpg
بيكن نظر جديدى ابراز كرد و گفت: اينها براى انسان سرگرمى است كه دنبال علم برود براى اين كه مى خواهد حقيقت را كشف كند، (با اين توجيه كه) خود كشف حقيقت، مقدس است؛ نه، انسان علم را بايد در خدمت زندگى قرار دهد؛ آن علمى خوب است كه بيشتر به كار زندگى انسان بخورد، آن علمى خوب است كه انسان را بر طبيعت مسلط كند، آن علمى خوب است كه به انسان توانايى بدهد. اين بود كه علم، جنبه آسمانى خودش را به جنبه زمينى و مادى داد؛ يعنى مسير علم و تحقيق عوض شد و علم در مسير كشف اسرار و رموز طبيعت افتاد براى اين كه انسان بيشتر بر طبيعت مسلط شود و بهتر بتواند زندگى كند و به عبارت ديگر، رفاهش را بهتر و بيشتر فراهم كند.
البته اين نظريه، از يك نظر به بشريت خدمت بسيار بزرگى كرد، چرا كه علم در مسير كشف طبيعت، براى تسلط انسان بر طبيعت و بهره مند شدن او از طبيعت افتاد و از اين نظر بسيار خوب بود. اما در كنار اين، علم ديگر آن قداست و والايى و مقام قدس و طهارت خود را از دست داد. الآن هم اگر توجه كنيد براى دانشجويان و طلاب علوم دينيه اى كه در حوزه ها و با معيارهاى قديم تحصيل مى كنند، علم همان ارزش را دارد، همان ارزشى كه مثلاً كتاب «آداب المتعلمين» و يا كتاب «منيه المريد» شهيد (ثانى) بيان كرده است و آن كتاب ها پر از روايت و حديث (در فضيلت علم) است. اين است كه براى آنها علم، يك قداست و طهارتى دارد. مثلاً وقتى مى خواهيم در يك حوزه علم، درس بخوانيم (بهتر است) وضو بگيريم و با طهارت براى تحصيل برويم. براى يك طلبه، استاد و معلم يك احترام و جلالت و قداست خاصى دارد. يك طلبه واقعاً در عمق روحش نسبت به استادش خضوع دارد. اگر بخواهد علم را براى مال تحصيل كند، در خودش احساس شرم مى كند كه من علم را تحصيل كنم براى اين كه در عاقبت پولى گير من بيايد! يا يك معلم اگر بخواهد تعليم دهد و تعليمش را در ازاى پول و مزد و اجر قرار دهد، اين را تنزل مقام علم مى داند.
ولى در تحصيلات جديد كه ادامه همان روش بيكن است، اصلاً مسأله تعليم و تعلم آن قداست خود را به كلى از دست داده است. يك دانشجو وقتى تحصيل مى كند، تحصيل براى او يك عمل مقدماتى براى زندگى است. [طبق اين روش] ديگر فرقى نيست ميان اين كه يك انسان در مدرسه و دانشگاه درس بخواند براى اين كه فردا دكتر و مهندس شود و يك زندگى خوب فراهم كند و يا اين كه در بازار، شاگرد يك تاجر و يا يك عطار و بقال شود. اودنبال پول مى دود و آن ديگرى هم دنبال پول مى دود. درباره معلم خودش هم فكر مى كند كه اين فرد، در ماه چند هزار تومان حقوق مى گيرد و در ازاى حقوقش بايد اين حرف ها را در اينجا بزند. عملاً هم ما مى بينيم كه شاگرد پشت سر استاد، ده تا فحش هم ممكن است بدهد و هيچ در وجدان خود احساس شرم نمى كند و براى او مسأله اى نيست.
بيكن گفت: علم براى قدرت و در خدمت قدرت؛ دانايى براى توانايى نه براى چيز ديگر. اين نظريه در ابتدا اثر بد خودش را ظاهر نكرد ولى تدريجاً كه بشر از علم، فقط توانايى و قدرت مى خواست، به جايى رسيد كه همه چيز در خدمت قدرت و توانايى قرار گرفت.
الان چرخ دنيا بر اين اساس مى گردد كه علم به طور كلى در خدمت قدرت هاست. هيچ وقت در دنيا علم به اندازه امروز اسير و در خدمت زورمندان و قدرتمندان نبوده است و علماى تراز اول عالم، اسيرترين و زندانى ترين مردم دنيا هستند. عالم ترين فرد، مثلاً آقاى اينشتين است ولى علم اينشتين در خدمت كيست؟ در خدمت روزولت. اينشتين نوكر آقاى روزولت است و نمى تواند نباشد. چه در اردوگاه امپرياليزم و چه در اردوگاه سوسياليزم همينطور است، فرق نمى كند؛ در همه جا علم درخدمت قدرت است. الان دنيا را قدرت مى چرخاند نه علم. اين جمله را كه مى گوييم: «دنياى ما دنياى علم است.» بايد اندكى تصحيح كنيم؛ دنياى ما دنياى قدرت است نه دنياى علم، به اين معنا كه علم هست ولى نه علم آزاد، بلكه علم در خدمت قدرت و زور و توانايى. علم امروز اسير است و آزاد نيست و لهذا هر اختراع و اكتشافى كه در دنيا رخ مى دهد، اگر بشود آن را در خدمت زور قرار داد و از آن يك سلاح مهيب خطرناك و وحشتناكى براى كشتن انسان ها ساخت، اول آنجا از آن استفاده مى شود، [وقتى كاملاً در آن جهت استفاده شد] آن وقت در خدمت كارهاى ديگر بشر قرار مى گيرد؛ يعنى اول درخدمت زور قرار مى گيرد، مگر اين كه اكتشافى باشد كه به درد زور نخورد. احياناً در ابتدا اكتشاف را بروز نمى دهند و تا وقتى كه لازم باشد، اين سر را حفظ مى كنند براى اين كه «زور» به آن احتياج دارد.
راهى كه بيكن طى كرد خواه ناخواه به آنچه كه ماكياول و بويژه نيچه گفته است، منتهى مى شود.
۱. كسى كه يك حرف به من بياموزد، مرا بنده خودش ساخته است.
* مكتوب حاضر، گزيده اى از كتاب «انسان كامل» استاد شهيد مطهرى است كه تحت عنوان بحث «نظريه بيكن و تأثيرات آن» آورده شده است.
به مناسبت سالروز عروج شهيد مطهرى
معجزه مطهرى!
288141.jpg
دكتر عليرضا مخبر دزفولى
تاريخ تكرار مى شود... و مرتضايى ديگر بر سر ِ عدالت خويش سر مى بازد.
صحنه ، همان صحنه است،
و ضربت ،همان ضربت،
و قاتل همان قاتل.
ديروز خوارج نهروان و امروز كج انديشان فرقان،
ديروز شمشير زهر اندود و امروز كلت كمرى،
ديروز فرق قرآن ناطق على(ع) و امروز جمجمه فقيه مكتب صادق مطهّرى(ره)
فقط تكنولوژى موجب تغيير آلت قتّاله است! مطهّرى همو كه خمينى كبير او را «پاره تن» و همه آثارش را بى استثنا خوب و انسان ساز ناميد. مطهرى همو كه خامنه اى بزرگ كتاب هاى فاخر او را چارچوب فكرى نظام دانست با همه بزرگى اش مظلوم بود . نه از آن رو كه او را غريبانه شهيد كردند كه پيروان حسين را شرافت از اين است، و نه به آن دليل كه عمرش كوتاه بودكه به قول ابوعلى سينا عرض زندگى مهم تر از طول آن است و نه از آن جهت كه محاسنش را به خون سرش خضاب كرد كه شيعيان ابوتراب را اين سنّت ديرين است، بلكه از آن جهت كه قاتلش فرقان بود. با خود مى انديشم كه با همه حماقت و رذالت ، فرقان، چقدر هوشمندانه براى فلج كردن سلسله اعصاب مركزى پيكره نه چندان تنومند انقلاب نوپاى خمينى، هدفگذارى كرده بود. مطهرى را هنوز دوستان، به درستى و شايستگى نمى شناختند كه دشمن به شايستگى شناخته بود!
آرى، قلم مطهّرى ذوالفقارى دو دم بود كه قلب كفر و سينه التقاط را توأمان مى شكافت وكلام مطهّرى به بركت پارسايى او، چشمه جوشان معارف الهى بود كه از قلب مطهّرش بر زبان گويايش جارى مى شد و مگر نه اين است كه به تضمين معصوم(ع)، هر كه ۴۰ روز عملش را براى خداى بزرگ خالص گرداند چشمه هاى حكمت و معرفت از قلبش بر زبانش مى جوشد؟ و مگر مطهرى، نه ۴۰ روز، كه همه عمرش را جز درراه خدا و براى او صرف كرده بود؟ فرو افتادن سرو قامت بلند او براى همه دشوار بود امّا جانگزارتر براى باغبان پير آن درخت تناور جانگدازتر.....
بشكند دست آنكس كه بركند زين چمن آن درخت تناور
اشك خمينى(ره) را جز در رثاى اهل بيت پيامبر (ص) كسى نديده بود امّا او براى مطهرّى گريست، ولرزش صدا و دست علامه عارف، طباطبائى (ره) را، احدى به نظاره ننشسته بود جز در فراق مطهّرى. آن گاه كه در جمله اى رمز آميز ولى پر شور كه خود او تنها مى تواند تفسيرش كند نقل به مضمون فرمودند:«وقتى آقاى مطهّرى در درس من حاضر بود شايد درست نباشد بگويم ولى احساس خوبى داشتم چرا كه مى دانستم هر چه مى گويم هدر نمى رود.» آرى هنر بزرگ مطهرى اين بود كه با چشمان نافذش مى توانست عمق هر واقعه را تا رؤيت واقعيت بشكافد و حق را بشناسد و به ديگران با منطق و حكمت بشناساند. بگذاريد پايان اين نوشته ام نكته اى لطيف باشد از مرحوم پدرم آيت الله حاج شيخ عباس مخبر (ره) كه فرمودند:«معجزه بزرگ مطهرى اين بود كه توانست با نوشته ها و گفته هايش دربرابر هجوم بيرحمانه «ايسم»ها و افكار التقاطى به مرزهاى فكرى نسل جوان ما در مقاطعى يك تنه بايستد و از جوانان ما «شهيد» بسازد.» به روان تابناك او و همه عالمان عامل تاريخ كهن اين مرزوبوم صلواتى به تكريم مى فرستيم.
اسلام و تمدن ايرانى
288051.jpg
حسن احمدى زاده

تاريخ و تمدن ۲۵۰۰ ساله ايران حكايت از مردمى مى كند كه از عصر باستان و حضور اديان گوناگون باستانى تاكنون هميشه نشان ارزشمند مهرورزى به ميهن و وطن پرستى را با خود به همراه داشته اند و از سوى ديگر حاكى از تنش ها؛ كنش ها و روابط اجتماعى گوناگونى است كه مليت ايرانى پس از حضور دين اسلام در اين سرزمين كهن با اين دين حيات بخش داشته است.
كتاب ارزشمند خدمات متقابل اسلام و ايران اثر استاد شهيد مطهرى با تأملى عميق در آنچه ذكر شد به طرح مباحث گسترده و روشنگرانه اى دست مى زند كه هدف اصلى آن بيان مسائل مشترك ايران و اسلام است كه به گفته ايشان هم براى اسلام افتخارآميز است و هم براى ايران. براى اسلام به عنوان يك دين كه به حكم محتواى غنى خود ملتى باهوش و متمدن و صاحب فرهنگ را شيفته خود مى سازد و براى ايران به عنوان يك ملت كه به حكم روح حقيقت خواه و بى تعصب و فرهنگ دوست خود بيش از هر ملت ديگر در برابر حقيقت خضوع مى كند و در راهش فداكارى مى نمايد.
هويت ايرانى از بيست و پنج قرن تمدن كهن خود، چهارده قرن آن را در كنشى عميق با دين اسلام به سر برده است به گونه اى كه تمام شئون فرهنگى، اجتماعى، سياسى و غيره آن توأم با احكام و آداب و سنن اسلامى گره خورده است. استاد مطهرى با توجه به اين كه از ميان ملل مختلفى كه بخش هاى كم و بيش از آنها را اسلام فراگرفته است، هيچ ملتى به اندازه ملت ايران در نشر و اشاعه اين دين فعاليت نداشته است، ضرورت پرداختن به روابط اسلام و ايران را از جهات مختلف مطرح كرده و به بررسى سهم ايرانيان در نشر معارف اسلامى و نيز سهم اسلام در ترقى مادى و معنوى ايرانيان مى پردازد. بنابراين در كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران، با تجزيه و تحليل گسترده به اين سه مسائل اساسى مى پردازد: ۱- اسلام و مسأله مليت
۲- خدمات اسلام به ايران ۳- خدمات ايران به اسلام.
هر يك از اين سه مسأله عنوان فصلى از اين كتاب است كه شامل مسائل جزيى تر و تحقيقى ترى در زمينه روابط اسلام و ايران است.
استاد مطهرى مسأله دعوت همگانى و جهانشمول اسلام را به عنوان نمونه اى از آنچه محدود به سرزمين خاصى نمى شود ذكر مى كند و در دو بخش، بحث خود را دنبال مى كند: اول آنكه مقياس هاى اسلامى مقياس هاى جهانى است نه ملى و قومى و نادى. ايشان در تأييد هر يك از اين دو مدعا به آيات و رواياتى از منابع دينى استناد مى كند.
سپس به بحث از نحوه پذيرش دين اسلام توسط ايرانيان مى پردازد و اين كه آيا پيشرفت اسلام در ايران به خاطر خصيصه جهانى بودنش است و يا اسلام به ايرانيان تحميل شده است؟
استاد مطهرى در پاسخ به اين پرسش به بررسى اجمالى تاريخ اسلام و ايران پرداخته و حقيقت امر را با استناد مدارك صحيح تاريخى روشن مى كند. سابقه آشنايى ايرانيان با دين اسلام به زمان حيات پيغمبر برمى گردد. كسانى مانند سلمان فارسى و گروهى از ايرانيان كه در يمن و بحرين به دين اسلام گرويده بودند مقدمات آشنايى هرچه بيشتر ايرانيان با اسلام را فراهم مى كردند و با تبليغات و روشن گرى هايى كه در ميان ايرانيان داشتند مردم ناراضى از اوضاع حكومتى و داخلى ايران را بيش از پيش مشتاق دين اسلام مى كردند.
نكته اى كه استاد مطهرى بدان اشاره مى كنند همين نارضايتى مردم و عدم اشتياق آنها براى همكارى با حكومت وقت ايران در جنگ با مسلمانان بود و همين امر باعث شكست ايرانيان از مسلمانان شد و اين مسأله در حالى بود كه سپاه ايرانيان چندين برابر سپاه مسلمانان بود و از قدرت و امكانات بيشترى برخوردار بودند.
اما در ادامه بحث از تحميلى و يا عدم تحميلى بودن اسلام به ايرانيان، استاد مطهرى از زبان ملى ايرانيان يعنى زبان فارسى سخن به ميان مى آورد؛ زبان فارسى كه دستاويز برخى از مخالفان شده بود تا آن را از علل تحميلى بودن اسلام به ايران بدانند، چرا كه به عقيده استاد ، هرچند اسلام تمام سرزمين ايران را فراگرفت ولى ايرانيان هرگز زبان عربى را بر زبان فارسى ترجيح نداده و در طول قرن ها حاكميت اسلام بر ايران، زبان فارسى خود را حفظ كردند. از سوى ديگر، اين گروه از مخالفان نظريه عدم تحميلى بودن اسلام به ايرانيان، مسأله علاقه و ارادت ايرانيان به مكتب تشيع و خاندان اهل بيت را مطرح مى كنند و آن را غيرصادقانه جلوه مى دهند و نوعى عكس العمل زيركانه در مقابل اسلام و اعراب، براى احياى آداب و رسوم كهن ايرانى مى دانند. به عقيده استاد مطهرى، ديدگاه اين افراد درخصوص زبان فارسى و مسأله تشيع، از يك سو براى اهل تسنن بهانه اى شد تا در خلوص ايرانيان به اسلام ترديد كنند و از سوى ديگر تجليل ناسيوناليست هاى ايرانى را به دنبال داشت تا به تجليل از مردم ايران به خاطر حفظ آداب و رسوم كهن خود بپردازند.
اما نه حفظ زبان فارسى از سوى ايرانيان و نه علاقه آنها نسبت به خانواده پيامبر (ص) هيچ يك نمى تواند دليلى بر تحميلى بودن اسلام به ايرانيان باشد. توجه ايرانيان به زبان فارسى به عنوان ضديت با اسلام يا اعراب نبوده است. آنها زبان عربى را زبان اسلام مى دانستند نه زبان قوم عرب و چون اسلام را متعلق به همه و جهانشمول مى دانستند، زبان عربى را نيز متعلق به همه مسلمانان اعم از اعراب و غيراعراب مى دانستند. با نگاهى به اشعار شاعران فارسى زبان برجسته اى همچون مولوى، حافظ، سعدى و ديگران، با ابياتى با زبان عربى مواجه شديم كه خود، حاكى از اهميت والايى است كه زبان عربى به عنوان زبان دين و نه زبان قومى خاص، براى ايشان داشته است.
بخش دوم كتاب، اختصاص پيدا مى كند به خدمات اسلام به ايران. به عقيده استاد مطهرى، اساساً خدمتى كه يك آئين و مذهب مى تواند به يك قوم بكند، از نوع برآوردن نياز مقطعى نيست كه فرضاً در يك خشكسالى، آذوقه وارد كند و نيازهايى امثال اين، بلكه بسيار اساسى تر و عميق تر از اينهاست، خدمتى محول كننده، مفيد و ثمربخش است كه در انديشه و روح افراد آن قوم مؤثر واقع مى شود. استاد مطهرى با طرح اين معيار، به بررسى نحوه خدمات اسلام بر ايران مى پردازد.
اسلام با ظهور خود، تمدن عظيمى را پايه ريزى مى كند كه ايرانيان نيز در كنار ديگر ملل اسلامى، در اين تمدن شريك هستند و سهم عمده اين تمدن از آن ايرانيان است. استاد مطهرى براى اين كه به اين سؤال پاسخ دهد كه آيا به غير از خود اسلام، عوامل ديگرى هم در ايجاد گسترش اين تمدن دخيل بوده اند يا نه، به بررسى تاريخ ايران مقارن ظهور اسلام و مقايسه نظامات فكرى اعتقادى، اجتماعى و فرهنگى موجود در ايران آن عصر با آنچه كه اسلام در اين زمينه ها براى ايران آورده است، مى پردازد. ايشان پس از نقل نظريات گوناگون صاحبنظران مسائل ايران باستان در اين خصوص، به بررسى اديان و مذاهب مختلفى مى پردازد كه قبل و بعد از ورود اسلام به ايران، كم و بيش در نواحى مختلف ايران حاكميت داشتند. از اين رو آئين هايى كه ايشان مطرح مى كنند عبارتند از آئين زرتشتى، مسيحى، مانوى، مزدكى، بودايى و عقايد آريايى. درواقع، استاد مطهرى بيشتر به نقل آراى ديگران و تحقيقات صاحبنظران در مورد اين اديان و تفكرات آنها مى پردازد و نظر قطعى و تحقيقى اى نمى دهد. همچنين در ادامه، در مورد ثنويت زرتشتى مقارن ظهور اسلام در ايران بحث مى كند و مهمترين پاسخ درباره نظام فكرى و اعتقادى ايرانيان را پاسخ به اين پرسش مى داند كه آيا ايران مقارن ظهور اسلام، ثنوى بوده است يا نه؟
استاد مطهرى براى اين كه تأثير اسلام در ايران را بررسى كند لازم مى داند كه علاوه بر آئين ها و اديان زرتشتى اى كه در آن دوران حاكم بودند، نظام اجتماعى ايران باستان را نيز بررسى كند. ايشان بررسى نظامات طبقاتى و صنفى ساسانيان و حكومت استبدادى آنها را با آوردن مداركى از منابع موجود تاريخى دنبال مى كند و سپس به بحث از نظام خانوادگى آن عصر و وضعيت ناگوار تعليم و تعلم زنان و نظام اخلاقى موجود مى پردازد و ايرانيان را از نظر اخلاق طبيعى، يعنى اخلاقى كه عبارت است از خصائص نادى و اقليمى اقوام، در مقام و موقعيتى شايسته و داراى صفاتى عالى و ستوده مى داند.
استاد مطهرى پس از ذكر اوضاع و احوال تاريخى، اجتماعى، فرهنگى و سياسى ايران مقارن ظهور اسلام، در آخرين فصل از بخش دوم كتاب، به بحث از كارنامه درخشان اسلام در ايران مى پردازد. نخستين چيزى كه اسلام از ايران گرفت، تشتت افكار و عقايد مذهبى بود و به جاى آن وحدت عقيده را برقرار كرد. اسلام با گشودن دروازه هاى سرزمين هاى ديگر به روى ايران و نيز گشودن دروازه ايران به روى ملل و اقوام ديگر، دو پيامد مثبت را براى ايران به دنبال داشت: اول ، ايرانيان توانستند هوش و لياقت و استعداد خود را عملاً به ديگران ثابت كنند و دوم ، با آشنا شدن به فرهنگ ها و تمدن هاى ديگر توانستند سهم عظيمى در تكميل و توسعه يك تمدن عظيم جهانى به خود اختصاص دهند.
اسلام، ايرانى را هم به خود شناسانيد و هم به جهان و نبوغ و استعداد ايرانى را نه تنها در جنبه هاى نظامى بلكه در ساير جنبه هاى فكرى و فرهنگى و سياسى نمايان كرد. اسلام ، توحيد را با تمامى اقسام و شقوق آن، در ذات ايرانى قرار داد.
بخش سوم كتاب، پيرامون خدمات ايران به اسلام بحث مى كند. به عقيده استاد مطهرى، ايرانيان در دو جهت سرآمد مللى هستند كه اسلام در آنها ظهور و بروز يافت. از جهت اول، ايرانيان، بيش از هر ملت ديگر نيروهاى خود را دراختيار اسلام قرار دادند و از جهت دوم، بيش از هر ملت ديگر در اين راه صميميت و اخلاص نشان دادند. نخستين خدمتى كه از آن نام برده مى شود، خدمت تمدن كهن ايرانى به تمدن جوان اسلامى است. از اين گذشته، استاد به ذكر خدمات ايرانيان مسلمان مى پردازد كه در موارد مختلف و به طرق گوناگون صورت گرفته است: به صورت نشر و تبليغ و دعوت ملل ديگر، در قالب سربازى و خدمت نظامى، در صنعت و هنر و غيره.
در اين بخش، استاد ابتدا براى توضيح و تشريح نخستين خدمتى كه از آن نام مى برد يعنى خدمت تمدن كهن ايرانى به تمدن جوان اسلامى، به شرحى مختصر از تمدن ايرانى و ويژگى هاى آن مى پردازد؛ يكى اين كه ايران قبل از اسلام از تمدنى برخوردار بوده است و اين تمدن، يكى از مايه هاى تمدن اسلامى است و ديگر اين كه اسلام به ايران حياتى تازه بخشيد و تمدن در حال انحطاط ايران به واسطه اسلام، جانى تازه گرفت و شكلى تازه يافت.
اما به عقيده استاد مطهرى، نشر و توسعه اسلام به طور طبيعى و عادى صورت گرفته است. فطرى بودن و منطقى بودن اسلام و هماهنگى آن با نواميس زندگى بشرى، عامل اساسى انتشار اين دين بوده است. مسأله مهمى كه استاد، در ترويج و توسعه اسلام متذكر مى شود، يعنى عاملى كه اسلام را از ساير اديان جدا مى سازد، اين است كه عوامل تبليغ اسلام، توده مردم بوده اند نه يك دستگاه حكومتى يا قومى خاص.
سپس به تحليل و بررسى آنچه بعد ها دو قرن سكوت ناميده شد مى پردازد، يعنى دو قرن اول ايران اسلامى كه از حدود نيمه هاى قرن اول هجرى كه ايران فتح شد تا حدود نيمه هاى قرن سوم هجرى كه كم و بيش حكومت مستقل در ايران تشكيل شد. اين دو قرن را به اعتبار اين كه ايران جزء قلمرو كلى خلافت بوده و از خود حكومت مستقلى نداشته است، برخى از مستشرقين و در رأس آنها سر جان ملكم، دوره سكوت ايرانيان ناميده اند. استاد مطهرى با نگاهى انتقادى به اين مسأله، معتقد است كه اگر از منظر اين مستشرقان به اوضاع ايران نگاه كنيم و تنها طبقه حاكمه ايران را در نظر بگيريم، مى توان دوره اى را كه ايران جزء قلمرو خلافت بوده، دوره سكوت بناميم. اما اگر توده ملت ايران را در نظر بگيريم، اين دو قرن را بايد دوره خروش و نشاط و تحرك فوق العاده ايرانيان ناميد. در اين دو قرن، ايرانيان با يك ايدئولوژى جهانى و انسانى و فوق نادى آشنا شدند، يعنى ايدئولوژى اسلامى كه حقايقش، آسمانى و فوق زمان و مكان است و متعلق به هيچ قوم خاصى نيست.
استاد مطهرى با انتقاد از اين ديدگاه كه زبان ايرانى در طى اين دو قرن، خاموش بوده و ايرانى سخن خود را جز با زبان شمشير بيان نمى كرد، از نمونه ها و شاهكارهاى ادبى و هنرى اى نام مى برد كه در اين دو قرن، بر عظمت روح ايرانى تأكيد مى كنند.
ايشان در انتقاد از كسانى كه عربى بودن بسيارى از اين شاهكارهاى ادبى ايرانيان را دليل خاموشى زبان فارسى در اين دو قرن مى دانند، مى گويد: «آيا اين عيب است بر ايرانيان كه پس از آشنايى با زبانى كه اعجاز الهى را در آن يافتند و آن را متعلق به هيچ قومى نمى دانستند و تنها آن را زبان يك كتاب مى دانستند، به آن گرويدند و آن را تقويت كردند و پس از دو سه قرن، از آميختن لغات و معانى آن با زبان قديم ايرانى، زبان شيرين و لطيف امروز فارسى را ساختند؟»
استاد مطهرى با بيان گوشه اى از ديدگاه دكتر زرين كوب در كتاب دو قرن سكوت، سكوت ايرانيان در مقابل زبان اسلام را به خاطر سادگى و عظمت «پيام تازه»اى مى داند كه جز قرآن نبود؛ قرآنى كه حتى سخنوران عرب را نيز به خاطر اعجاز بيان و عمق معنى خويش، به سكوت افكنده بود.
استاد مطهرى از مشخصات ديگر اين دو قرن، شخصيت هاى ايرانى را ذكر مى كند كه علاوه بر شكفتگى استعداد علمى و فرهنگى و كسب افتخاراتى از اين نظر، از جنبه مذهبى و دينى، خود را به مقام قداست رساندند، به حدى كه مورد احترام فوق العاده مذهبى ملل ديگر قرار گرفتند و هنوز هم از آنها در كتب مختلف ايرانى و غيرايرانى ياد مى شود. در اين ميان مى توان از ايرانيانى نام برد كه در تفسير، حديث، فقه، كلام، فلسفه، نجوم و رياضيات و ديگر علوم عقلى و نقلى در اين دو قرن به مقامات بالايى دست پيدا كردند. بنابراين، اين دوره نه دو قرن سكوت، بلكه دو قرن خروش و جنبش بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |