چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۱۴ ربيع الثانى ۱۴۲۸
Wed, May 2, 2007
ماجرا
۳۶۲۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
ماجرا
رودررو
گزارش «ايران» از دادگاه خانواده
كودكان در آتش اختلاف والدين
براساس پرونده اى از دكتر مهدى صابرى ـ روانپزشك قانونى
گزارش «ايران» از دادگاه خانواده
كودكان در آتش اختلاف والدين
من مادرم
را مى خواهم
288270.jpg
خسرو مبشر

در راهروى دادگاه خانواده تهران گروهى از مراجعه كنندگان جمع شده بودند تا شاهد جدايى مادرى از دختر ۸ ساله اش باشند.
زن و شوهر ۷ سال پيش با حكم دادگاه خانواده از هم جدا شدند و آن زمان فاطمه كه شيرخواره اى ۹ ماهه بود به مادر سپرده شد.
براساس ماده ۱۱۶۸ قانون مدنى در صورت جدايى والدين، نگهدارى كودك هم حق پدر است و هم حق مادر. اما اولويت حضانت كودك تا سن ۷ سالگى با مادر است و در پايان اين مدت پدر مى تواند فرزندش را تحويل بگيرد. اما هنگام جدايى مادر از فرزند همواره صحنه هاى غم انگيز و تأسف بارى كليد مى خورد.
چند روز قبل در طبقه دوم مجتمع قضايى خانواده تهران مراجعه كنندگان شاهد چنين صحنه اى بودند.
زن ۲۸ ساله با چشمان گريان، دختر ۸ ساله اش را كه روپوش مدرسه به تن داشت، به دادگاه آورده است.
قاضى اجراى احكام مجتمع قضايى خانواده حكم صادره دادگاه را براى زن قرائت مى كند. به استناد رأى صادره حضانت دختر كوچولو به پدرش سپرده شده است. قاضى به زن يادآور مى شود كه براساس رأى صادره هر ماه مى تواند پس از انجام هماهنگى هاى لازم با دخترش ملاقات داشته باشد و كسى هم نمى تواند مانع اين كار شود.
زن با اعلام رأى قطعى دادگاه دخترش را در آغوش مى كشد و در آخرين لحظه ها صورتش را غرق بوسه كرده و موهايش را با شوق و حسرت مى بويد. زن ناباورانه در چهره غمزده دختر كوچولويش خيره شده و كودك نيز بهت زده و با همان نگاه هاى معصومانه به چشمان اشكبار مادر مى نگرد.
زن جوان در حالى كه دخترش را در آغوش كشيده به آرامى مى گويد: - دخترم مواظب خودت باش - به درس و مدرسه ات برس و حرف بابا را هميشه گوش بده و دلتنگى نكن.
زن قطرات اشك خود را از گونه هايش پاك مى كند. مرد كه برافروخته و خشمگين نظاره گر وداع مادر و فرزند بود، دخترك را از آغوش زن بيرون كشيد، تا از هم جدايشان كند و با تندى به او مى گويد:
- بيا بريم دخترم. ديگه مامان بى مامان!
اين مرد پدر فاطمه كوچولو است كه پس از ۷ سال دورى مى خواهد فرزندش را تحويل بگيرد.
هنگام جدايى در چشم هاى غمگين و پراشك دخترك سايه ترس و نگرانى موج مى زند.
دختر به سوى مادر سر برمى گرداند و با صداى بغض آلود مى گويد:
- مامان تو رو خدا منو با خودت ببر.
پدر با عصبانيت دخترك را بغل كرده و بى توجه به التماس هاى كودكانه اش از حلقه جمعيت بيرون مى رود.
در حالى كه مادر با نگاه حسرت آلود همچنان تعقيب شان مى كند.
پرونده اين زوج جوان و صدها زوج ديگر همواره حكايت تلخى را بازگو مى كند. آن ۲ حدود ۱۰ سال قبل در يك سفر سياحتى با هم آشنا شده بودند. رضا حسابدار يك شركت تجارى است. پس از چند ماه به خواستگارى مژگان رفت. مژگان هم به تصور اين كه همسر مورد علاقه اش را يافته با مهريه ۱۱۴ سكه طلا پاى سفره عقد نشست و پيمان زناشويى بست.
اما چند صباحى نگذشت كه مژگان متوجه شد همسرش مرد خوشگذران و هوسبازى است. او اغلب شب ها به بهانه هاى واهى از جمله اين كه كارش در شركت زياد است، با دوستانش به خوشگذرانى مى رفت. هر بار كه همسرش در اين زمينه از او توضيح مى خواست، شوهر با كج خلقى و عصبانيت زن بيچاره را به باد كتك مى گرفت.
حدود يك سال به همين ترتيب گذشت تا اين كه صاحب دخترى به نام فاطمه شدند. اما لذت و شيرينى زندگى رضا و مژگان فقط ۶ ماه دوام داشت. بعد از اين مدت غيبت هاى «رضا» شروع شد. تا اين كه مژگان دريافت شوهرش با زن ديگرى رابطه پنهانى دارد.
سرانجام دختر جوان به دادگاه خانواده رفت و پس از دوندگى بسيار با بخشيدن همه حق و حقوقش از جمله مهريه ۱۱۴ سكه طلا، به طور توافقى از رضا جدا شد و دادگاه حكم داد كه فاطمه كوچولو تا سن ۷ سالگى نزد مادرش باقى بماند و بعد از آن پدر حق دارد دخترش را از مادر تحويل بگيرد. پدر فاطمه نيز ۸ سال از دخترش خبرى نداشت و حتى براى ديدن او هيچ اقدامى نكرده بود و در اين مدت در كشورهاى حوزه خليج فارس زندگى مى كرد. او پس از ۸ سال به ايران بازگشت و فاطمه را از مادرش جدا كرد. دخترى كه با پدرش بيگانه بود و نمى خواست با او زندگى كند، اما اكنون مجبور است با پدرى كه هرگز او را نديده همراه و همسفر شود.
البته دادگاه اين حق را به مادر داده است كه هر ۱۵ روز يكبار چند ساعتى با فاطمه كوچولو ديدار داشته باشد.
فرزندان بر سر دو راهى
جواد صادقى سرپرست دادگاه خانواده درباره حضانت كودك به خبرنگار «ايران» گفت: حضانت در قانون هم حق است و هم تكليف چرا كه يكى از ويژگى هاى حضانت برطرف كردن نيازهاى عاطفى به محبت و علاقه است. در عين حال پدر و مادر نيز حق دارند كه فرزندشان را در اختيار داشته باشند. لذا، از اين جهت حضانت، حق و تكليف است كه جنبه اى معنوى و عاطفى است كه با بودن در كنار پدر و مادر به طور متقابل برطرف مى شود.
وى در ادامه گفت: نيازهاى مادى افراد جامعه كه از لحظه تولد ايجاد مى شود، در قانون به صورت نفقه برطرف مى شود. در حضانت نيز نيازهاى مادى فرزند بايد برطرف شود و در قانون اين مسأله برعهده پدر است اما مسأله مهم در حضانت مراقبت هاى بهداشتى ـ آموزشى و تربيتى است. اين مسأله نشان مى دهد كه پدر و مادر علاوه بر تكليف قانونى و مراقبت مادى مكلفند تمام تلاش شان را در زمينه تعليم و تربيت و آموزش فرزندانشان به كار گيرند.
سرپرست دادگاه خانواده ۲ تهران افزود: مشكل و موضوع پرونده بسيارى از مراجعان به دادگاه خانواده، حضانت فرزند است كه صدور هر حكمى نارضايتى اعضاى خانواده هاى از هم پاشيده را در پى دارد. يكى از ناراضيان پرونده هاى اين چنينى، فرزندانى هستند كه نمى توانند ميان پدر و مادر يكى را انتخاب كنند. اما قانون به آنها حكم مى كند كه قبل از ۷ سالگى در كنار مادر و پس از آن با پدر زندگى كنند. طبق ماده واحده قانون مربوط به حق حضانت مصوب ۲۲ تير سال ،۱۳۶۵ چنانچه به حكم دادگاه مدنى خاص يا قائم مقام آن دادگاه، حضانت طفل به عهده كسى قرار گيرد و پدر و مادر و يا شخص ديگرى مانع اجراى حكم شوند و يا از استرداد طفل امتناع ورزند، دادگاه صادركننده حكم وى را ملزم به عدم ممانعت يا استرداد طفل مى كند و در صورت مخالفت به حبس يا اجراى حكم محكوم خواهد شد. معصومه اكرمى فر حقوقدان و كارشناس مسائل خانواده نيز درباره مشكلات موجود در قوانين مربوط به حضانت فرزندان مى گويد: متأسفانه در كشور ما تكليفى براى حاكميت درباره برعهده گرفتن وظايف ناشى از حضانت، مقرر نشده است. اما به فرموده امام صادق(ع)، اگر كسى قادر به انجام وظايف قانونى يا شرعى نباشد، اين عمل برعهده حاكميت است.
وى افزود: اگر پدرى صاحب فرزندى شد و نخواست از حق ولايت خود استفاده كند يا اين كه توانايى آن را نداشت كه از عهده مخارجش برآيد در اين حالت پرورش طفل بايد برعهده حاكميت باشد. حال آن كه بايد بپذيريم كه درباره پدر، اعمال ولايت و حضانت در حقيقت يك حق است نه تكليف، چرا كه حق حضانت برعهده پدر است.
وى در ادامه گفت: اما اين حقيقت وجود دارد كه گاهى ديده شده است پدرى كودك شيرخواره اش را تا سن ۷ سالگى به مادر سپرده است و در اين مدت حتى يك بار نيز به ملاقات فرزندش نرفته است و فرزند از ديدن و يا داشتن پدر محروم بوده است. و پدرى كه ۷ سال فرزند خود را ترك كرده است بعد از اين مدت براى گرفتن فرزند خود از طريق قانونى اقدام مى كند، دادگاه نيز به استناد مواد قانونى فرزند را پس از ۷ سالگى به پدر مى سپارد. در حالى كه فرزند با پدرش احساس غريبى، دلتنگى و بيگانگى مى كند. چرا كه پس از چند سال از آغوش گرم و مهربان مادر جدا مى شود، اين اتفاق بسيار سخت و رنج آور است. حال آن كه او ضربه روحى سختى متحمل خواهد شد و افسردگى و مشكلات روحى، روانى نيز به سراغش مى آيند. بنابراين به وضوح در اين جا خلأ قانونى احساس مى شود كه قانونگذار بايد با در نظر گرفتن شرايط روانى و روانى و سلامتى كودك موادى از قانون را تنظيم كند، تا سلامت كودك در شرايط بحرانى حفظ شود.
بهروز رضوانى آبكنارى دبير حوزه رياست و بازرسى مجتمع شماره ۲ حل اختلاف تهران نيز درباره مشكلات حضانت و ملاقات فرزندان با والدين مى گويد: يكى از آثار طلاق در خانواده ايجاد خلأ عاطفى و اخلاقى و كمبود محبت براى فرزندان است. آنها براى رشد و تكامل نيازمند سيراب شدن از محبت پدر و مادر هستند. اما متأسفانه معمولاً زمانى كه جدايى ميان والدين ايجاد مى شود فردى كه حضانت فرزندان را برعهده دارد به طور ناخودآگاه آثار اختلاف هاى خود با همسرش را به فرزندان منتقل مى كند و آنها نيز با احساس كمبود عاطفى و عقده هاى روانى مواجه مى شوند. در چنين حالتى ميان والدين و فرزندان رابطه دوستى برقرار نمى شود و فرزندان حس اعتماد خود را نسبت به پدر و مادر از دست مى دهند، در اين هنگام فرزندان معمولاً نگاه مثبتى به والدين خود ندارند كه همين احساس لطمه هاى زيادى به مادران وارد مى كند كه آثار آن را در پرونده هاى اختلاف هاى خانوادگى مى توان به روشنى يافت.
وى افزود: در اين پرونده ها برخى مواقع نيز شاهد پديده فرار دختران كم سن و سال از خانه هستيم كه اصطلاحاً به آن، دختران گريزپا مى گويند. انگيزه فرار اين دختران نيز به موضوع حضانت والدين بازمى گردد. او با اشاره به يك نمونه عينى مى گويد: در پرونده اى مادرى با بخشيدن همه حق و حقوق خود از شوهرش جدا شد. كودك كه دخترى ۴ ساله بود به مادر سپرده شد. پدر نيز بعد از طلاق همسرش و سپردن دخترش به همسر سابقش به ژاپن رفت اما بعد از ۹ سال به ايران بازگشت. در حالى كه در اين مدت حتى يك ديدار هم با دخترش نداشت و يك ريال هم به عنوان نفقه به او پرداخت نكرده بود ولى او توانست با مراجعه به دادگاه حكم حضانت و تحويل گرفتن دخترش را دريافت كند. اين پدر پس از جست وجوى بسيار محل سكونت دختر و مادرش را شناسايى كرد. سپس به همراه مأمور اجراى احكام دادگاه خانواده براى تحويل گرفتن دخترش به خانه آنان مراجعه كرد. دختر وقتى با پدرش مواجه شد او را نشناخت و احساس غريبى و بيگانگى كرد. در حالى كه زن همسر سابقش را شناخت و دانست كابوس جدايى از دخترش نيز به حقيقت پيوسته است. اما ياسمن ۱۳ ساله وقتى فهميد كه با پدرش روبه رو شده شوكه شده بود. او تا مدتى با هيچ كس حرفى نمى زد تا اين كه در اثر ابتلا به افسردگى شديد يك روز از خانه بيرون رفت و ديگر بازنگشت. اين دختر چند ماه بعد در يكى از بوستان هاى شهر از سوى پليس شناسايى و دستگير شد.
به گفته رضوانى آبكنار قانون مدنى درباره تمايل كودك به زندگى با مادر به صورت انتخابى سكوت اختيار كرده است.
حلقه زهرآلود
براساس پرونده اى از دكتر مهدى صابرى ـ روانپزشك قانونى
288273.jpg
الهام آرمان

همين كه قاضى چند ضربه به ميز كوبيد يكى از مأموران در دادگاه غير علنى را بست.
زن و شوهر با فاصله چهار صندلى در يك رديف نشستند. هشت صندلى هفت تايى پشت سر شوهر شاكى و زن متهم، مستطيل خوفناكى تشكيل مى داد، خوفى از جنس خيانت!
قاضى به زن نگاهى انداخت و گفت: «شما تا به حال به چند مورد روابط نامشروع اقرار كرده ايد و ...
زن بدون اين كه نگاه قاضى را پاسخ دهد، با كلامى كوتاه چشم بر موزائيك هاى كف سالن دوخت و گفت: بله، مجازاتم كنيد!
مرد مثل اسپند روى آتش مدام روى صندلى دادگاه جا به جا مى شد و با ناخن صندلى را خراش مى داد.
با شنيدن حرف زن، شوهر بى قرارش دادو فرياد راه انداخت. زن دندان هايش را به هم مى فشرد، گاه و بيگاه هم پاهاى لرزانش را بر زمين مى كوبيد. بالاخره پس از مدتى سؤال و جواب هاى قاضى، متهم و شاكى پايان يافت. در دادگاه را باز كردند، دادگاه تمام شد و زن و شوهر رفتند. در اين ميان قاضى ماند و يك دنيا سؤال بى جواب!
قاضى تا آن روز پرونده هاى مشابه زيادى را رسيدگى كرده بود اما انگار اين يكى با بقيه تفاوت هاى زيادى داشت.
صندلى هاى خالى دادگاه و نقطه اى كه نگاه زن از ابتدا تا پايان جلسه بر آن خيره بود، علامت سؤال بزرگى در ذهن قاضى ايجاد مى كرد. گويى معصوميت عجيبى بر صندلى خالى زن حك شده بود... از همين رو پرونده براى بررسى بيشتر به بخش روانپزشكى قانونى فرستاده شد.
وقتى زن روبه روى روانپزشك قرار گرفت با نگاهى صامت و خشك فقط جواب هاى كوتاه مى داد، همين!
زير جواب هاى بى روح زن اما ترس آزار دهنده اى موج مى زد. هاله اى از وحشت و ترديد زير چشمانش نقش بسته بود.
شادابى و طراوت جوانى از چشم هايش محو شده بود، از خيلى وقت پيش، نخستين روزى كه قدم در خانه سياه بختى اش گذاشت...
هرچه سؤال هاى روانپزشك بيشتر پيش مى رفت، ابعاد تاريك زندگى زن روشن تر مى شد.
حالا ديگر صداى زنى كه مادر چهار فرزند هم بود از زير دندان هاى شكسته و از پيچ و خم بينى ورم كرده اش بلندتر به گوش مى رسيد.
زن بغض چند ساله اش را شكست و از نخستين روزهاى ازدواجش گفت: «به اصرار پدرم ۱۴ سالگى زن اين مرد شدم. آن موقع خواستگارهاى ديگرى هم داشتم كه از هر نظر بهتر از اين مرد بودند، اما پدر حرف اول و آخر را در خانه مى زد.
خواستگارهايى كه با مشاهده لجبازى پدرم براى هميشه از زندگى ام رفتند و زندگى ام با مردى كه حالا پدر بچه هايم است، آغاز شد.
شوهرم از همان روز هاى اول بناى ناسازگارى را گذاشت. فكر مى كرد دلم جاى ديگرى است.
شك و شبهه هاى او تمامى نداشت. هرچه بيشتر توضيح مى دادم كمتر قانع مى شد. غذاهايم را با اين ترديد كه در آن زهر ريخته ام نمى خورد و دور مى ريخت.
پسر اولمان كه به دنيا آمد فكر مى كرد بچه او نيست. وصله هاى ناجور، تهمت هاى گزنده و بى اعتمادى هاى شوهرم كارد را به استخوانم مى رساند. بدون اين كه فكر كنم فقط بچه دار مى شدم، شايد جوان بودم و خام. تصور به دنيا آمدن بچه و محكم تر شدن پايه هاى زندگى بزرگترين اشتباهم بود.
اما كارى نمى شد انجام داد.
حال شوهرم روز به روز بدتر مى شد. سوءظن هايش تمامى نداشت.
بچه هايم گوشه گير و افسرده شده بودند، دلم به حالشان مى سوخت. وضع مالى خوبى نداشتيم، اما با نان بخور و نميرى هم كه شوهرم مى آورد مى ساختيم. حسرت يك شب و روز بدون دعوا به دل من و بچه هايم مانده بود.
اين آخرى ها ديگر از زندگى سير شده بودم. انگيزه اى براى ادامه نداشتم. او فكر مى كرد من با مردهاى بيگانه رابطه دارم. وقتى ديدم التماس هايم بى نتيجه است با خودم گفتم بهتر است تهمت هاى نارواى او را چون حلقه هاى زهرآلودى به گردن بگيرم شايد در آن صورت كشته شوم و خلاص!
وقتى حرف هاى زن به اينجا رسيد ناگهان برخود لرزيد. گويى از سال ها پيش با هيچ موجود زنده اى از درددل هايش سخنى نگفته بود. اما آن روز دست هايش را به نشانه دعا بالا برد و گفت: خدايا كمكم كن!
و اين گونه بود كه خداوند صداى عميق خواهش هاى زن را شنيد.
تحقيقات محسوس و غيرمحسوسى از همسايه هاى اين زن نشان دهنده پاكى او بود.
روانپزشك پس از چند جلسه صحبت و مشاوره با زن و مرد به رفتار بيمارگونه مرد پى برد.
تا آن روز مرد بيمار حدود ۱۲ بار از همسرش شكايت كرده و هر بار موضوعى با ريشه بدبينى را مطرح كرده بود.
اما اين مرد بدون اين كه از بيمارى خود مطلع باشد به رفتارهاى بيمارگونه اش ادامه مى داد.
سوءظن در روح و جانش ريشه داشت. اما هيچ وقت نمى خواست بيمارى اش را باور كند. اقوام و آشنايان او هميشه سعى داشتند با نصيحت و ريش سفيدى مشكل را حل كنند. حال آن كه نمى دانستند آنها با راهكارهاى سنتى و غيرعلمى فقط درمان بيمار را به تأخير انداخته بودند. دوستان اين مرد غافل از اين كه بدبينى هايش دل زن و بچه هايش را به درد آورده، رفتارهاى او را به خنده و شوخى مى گرفتند.
اما بالاخره با حادثه وحشتناك و شكننده اى كه در زندگى اين زن و شوهر به وجود آمد، مرد مورد معالجه قرار گرفت و پس از ۶ ماه حالش خيلى بهتر شد.
حالا ديگر زن محاكمه نمى شود، بوى خيانت نمى آيد و همه آنهايى كه داستان پرهياهوى زندگى آنان را مى شنوند يادشان مى ماند كه سوءظن هم نوعى بيمارى است كه بايد همچون ديگر بيمارى ها و مشكلات روانى ديگر با نظر متخصصان درمان شود.

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   سياست   |   اقتصاد   | 
|   اجتماعى   |   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   آيينه   |   ماجرا   |   رودررو   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |