ازاستاد عمر...
پروين قائمى
سال گذشته گفت وگوى مبسوطى با سركار خانم عاليه روحانى، همسر گرامى شهيد مطهرى داشتم و ايشان با نهايت لطف، چندين ساعت درباره خاطرات خويش از استاد سخن گفتند. اينك فرصتى دست داده است تا اين گفت وگو را براى نخستين بار به شكل كامل به خوانندگان روزنامه ايران تقديم كنم، باشد كه از اين رهگذر، گوشه هاى پنهانى از شخصيت و زندگى آن شهيد بزرگوار باز نمايانده شود.
|
|
|
مصاحبه كردن مانند هر كار ديگرى، براى خودش سبكى و سياقى پيدا كرده كه چندان هم چارچوب مشخص و معينى ندارد. منظورم اين است كه خيلى هم نمى شود برايش مبتدا و باقى قضايا را چيد و آموخت. يك چيزى است مانند رانندگى. راننده بد داريم و راننده خوب و اين خوبى و بدى هم به خلق و خوى فرد و تجربه هاى خود آموخته او برمى گردد. وقتى قرار شد براى مصاحبه با سركار خانم عاليه روحانى همسر گرامى شهيد بزرگوار استاد مطهرى (ره) بروم، طبق معمول ذهنم «دچار» مجموعه اى از سؤالاتى شد كه ربطى به مصاحبه هاى عادى نداشت. توى ذهنم گفتم مى روم تا ببينم هوشيارى بى بديل استاد، در محيط خانه، زندگى فردى، انتخاب همسر و همه عناصرى كه ما را با روزمرگى هاى استاد آشنا مى سازند، چقدر كاربرد داشته است. استاد را فقط يك بار ديده بودم و آن چه كه در همه طول اين سال ها در ذهنم ترسيم مى كردم و از ايشان به يادم مى آمد در يك كلمه خلاصه مى شد: «وقار»! چيزى كه متأسفانه در بسيارى از كسانى كه خود را روشنفكر و حتى روشنفكر دينى مى دانند، تا بدان پايه، كمتر يافت مى شود. استاد در همه چيز «موقر» بود: در سخن گفتن، در راه رفتن و از همه بنيادى تر و انسانى تر، در انديشيدن. تعجيل و تفاخر و بى انصافى و آفت هايى از اين دست را به ساحت انديشه و عمل ايشان، راهى نبود و با تربيتى پيگير و ممارستى بى بديل، به تقوايى دلنشين، كارساز و يگانه دست يافته بود؛ از همين رو، هر حرفى كه مى زد و هر عقيده اى كه بيان مى كرد، حتى از سوى مخالفان نيز با ديده ادب و احترام، روبه رو مى شد.
همه اين طمأنينه ها، وسواس هاى تحقيقى، هوشمند ى ها، جسارت و شهامت علمى، در ذهن من از ايشان تصويرى را ساخته بودكه تصور مى كردم با خانه اى روبه رو خواهم شد به غايت مرتب، منظم و منطقى! وقتى مى گويم منطق، منظورم اين است كه باكسى يا جايى روبه رو هستى كه نمى توانى در كنج ديوارش، يا در حضورش، لم بدهى. بايد مؤدب و صاف بنشينى و ششدانگ حواست جمع باشد كه يك «واو» را هم جا نيندازى. با چنين تصورى، زنگ در خانه آقاى مطهرى را زدم. پس از لحظاتى، صدايى خودمانى، با ته لهجه بسيار كم رنگ خراسانى، تعارفم كرد كه داخل شوم. كفش هايم را كنار كفش هاى پاكيزه و مرتب راهروى ورودى گذاشتم. عاليه خانم داشت با تلفن حرف مى زد. ساده و بى ريا. با دست اشاره كرد به طرف يك در و عذر خواست كه مشغول صحبت با تلفن است. لبخندش آن قدر با صفا بود كه احساس كردم انگار چندان هم لازم نيست شق و رق بنشينم و شايد بخت يارى كرد و از آنچه كه نگفته اند و نشنيده ايم بشنوم.
در را كه باز كردم، نور سرد مهتابى ها و انعكاس شير مانند آنها روى موكت آبى و پرده هاى سفيد مانند اتاق، مانند خنكارى نسيم بهار، روى صورتم ريخت. حس كردم پوستم و قلبم از التهاب افتادند. روى پتويى كه با ملافه پاك و پاكيزه سفيد، روكش شده بود، نشستم. همه چيز بوى تميزى و عيد مى داد. پيش دستى هاى گلسرخى قديمى، ظرف خوش سليقه با ميوه هاى متوسط، ظرف كوچك پسته، همه و همه، نشان از حضور زنى داشت كه ذره اى تفرعن و تكبر در ذاتش نيست و نمى خواهد با ظرف هاى عجيب و غريب و ميوه هاى درشت از آب گذشته، ميهمانش را «مرعوب» كند، اما از چنان سليقه اصيل و درست و بجايى برخوردار است كه يك مرتبه احساس مى كنى «چه خوب! هنوز توى اين شهر هستند كسانى كه تناسب و سادگى را از ياد نبرده اند». عادت ندارم وسايل خانه كسى يا لباس هاى تن كسى را «وارسى» كنم و يادم نمى ماند كه ديگران چه دارند يا چه پوشيده اند. اما آن «خلوتى دل انگيز» و بخصوص تلاش براى درك جنبه اى از شخصيت استاد كه كسى زحمت ديدنش را به خود نداده است، موجب مى شود كه آن نظم و پاكيزگى و سادگى و سليقه را چندين بار مرور كنم. ميز تحرير فلزى و ساده استاد و يك روميزى سفيد گلدوزى شده، نشانه اى از سليقه زنى شايسته؛ و كتاب هاى استاد كه موضوع بندى شده و مرتب، در كتابخانه ساده اى چيده شده اند و پنجره روبه حياط خلوت با آن گلدان ها و برگ هاى بزرگ پشت آن كه همه جا را گرفته، ذره اى از ديوار پشت آن پيدا نيست و سبز است: سبز سبز و يك باريكه ظريف روبان آبى وسط پرده تور، درست همرنگ موكت كف اتاق، نشانه ديگرى از تيزبينى و هوشيارى و سليقه و يك قاليچه صدبار شسته شده وسط اتاق كه از تميزى برق مى زند و من چه دوست دارم جاهايى را كه يك جور خلوتى درست و بسامان دارند، يك جور فرار از «هرچه» كه دست و پاگير است و هزار سال به هزار سال هم به كار نمى آيند. هرچه در اين اتاق هست، «به كار آمده است» و همچنان هم.
صداى عاليه خانم را از اتاق ديگر مى شنوم. مخاطبش هركه هست، «دل نمى كند». كمى دلواپسى را در صداى عاليه خانم تشخيص مى دهم؛ شايد از اين كه مرا تنها گذاشته و مشغول تلفن است،معذب شده است. بالاخره مى آيد، عذرخواه و مهربان. پاهايش درد مى كنند و نمى تواند مانند من چهارزانو بنشيند. اصرار مى كند كه صندلى بياورد و من روى آن بنشينم. مى گويم «به خدا اين جور راحت ترم». سرانجام با هزار زحمت ، راضى اش مى كنم كه روى چهارپايه اش بنشيند. اصرار مى كند چاى را كه در استكان هاى كوچك قديمى ريخته و آورده، بخورم. لحظه اى از تعارف ميوه و پسته خسته نمى شود. عمدى حواسش را پرت مى كنم، اشاره مى كنم به پرده تور و مى گويم، «عاليه خانم ! چقدر اين راه آبى باريك پرده با اين موكت، جور است.» امانم نمى دهد و لبخندى مى زند و مى گويد، «سليقه آقاست!» نگاهش مى كنم. همه چيز در وجود اين زن، نشانه اصالت و برازندگى است. پوشش، درست اداكردن كلمات، حالت تواضعى كه در چهره و لحن و طرزنگهداشتن سرش دارد. معلوم است كه مادرى با ششدانگ حواس جمع، همه چيز را يادش داده و بعدها در كنار مرد مردستانى چون مرتضى مطهرى، باقى را هم آموخته است. غم شريف و عميقى در نگاهش موج مى زند، اما در عين حال برق هوشمندى، از آن برق هايى كه نشان مى دهد صاحبش «هنوز » در پى يافتن و كشف كردن و پرسيدن است، چشم هاى به غايت سياه و مهربانش را آذين مى بندد. بدجنسى ام گل مى كند و مى گويم، «به من نگوييد كه هرچه حسن است ، سليقه «آقاست» و اگر ضعفى باشد ، سليقه شما!» باهوش تر از اين حرف هاست كه توى اين «بازيها» بيفتد. لبخند مهربانى مى زند و مى گويد، «اين را نگفتم . گفتيد هماهنگى پرده و موكت، گفتم سليقه آقاست!» گفتم : « آخر آقا با آن همه مشغله و گرفتارى و فكر و دردسر، چطور به اين كارها مى رسيدند؟ گفت، «به خاطر نظم. اين كه چيزى نيست ، هزار نكته باريك تر از مو بود كه كسى نمى ديد و آقا حواسشان بود.» گفتم، «عاليه خانم! مانند اين كه شعر زياد مى خوانيد.» لبخند مى زند و مى گويد:«هم مى خوانم هم مى گويم.» مى پرسم، «مى شود براى من يكى دوتايش را بخوانيد؟ » مى گويد:« اگر قول مى دهى يادداشت يا ضبط نكنى، باشد.» به زحمت از جا بلند مى شود و مى رود و دفترچه شعرش را مى آورد. آن قدر شعر دارد كه مى تواند «ديوانش را چاپ كند. مى پرسم ، چطور چاپ نكرده ايد؟» مى گويد:«خيلى به من گفته اند، ولى دلم نمى خواهددست كم تا وقتى كه زنده هستم،چاپ شوند.» و يكى دوتايش را برايم مى خواند. آن شعرى را كه براى تولد يكى از نوه هايش گفته است، با اشتياق و عشق عجيبى مى خواند. شعر خواندنش كه به آخر مى رسد اشاره اى به ميز فلزى خاكسترى استاد مى كنم و مى گويم، «عجب ميز خاتمكارى عظيمى!» چيزى نمى گويدو لبخند مى زند. اندكى به سكوت مى گذرد. مى پرسم، «از كجا شروع كنيم؟» مى گويد:«نمى دانم. خودتان دلتان مى خواهد از كجا شروع كنيد؟» مى گويم:«اگر با من باشد، دوست دارم از باغچه شروع كنم!» با تعجب نگاهم مى كند! لابد دارد به خودش مى گويد: «اين چه جور خبرنگارى است؟ مى پرسد:«چه چيز باغچه برايتان جالب است؟» مى گويم:«انس استاد با خاك و گل و درخت! آدم عاقل و روشن و مؤمنى رانمى شناسم كه با طبيعت مأنوس نباشد.» احساس مى كنم حرف زدن از اين چيزها را بر حرف هاى ديگر ترجيح مى دهد. مى گويد:«آقا عاشق گل و گياه بودند، هر وقت فرصتى پيدا مى كردند به گياهان باغچه رسيدگى مى كردند. باغبانى هم بود كه گاهى مى آمد و سروسامان كلى به درختان و گلها و باغچه مى داد. مى پرسم:«حالا چه؟ حالا چه كسى به باغچه ها مى رسد؟» مى گويد:«بعد از آقا، كسى حوصله اين كار را نداشت و چند تا درختش خشكيد.» آه از نهادم بلند مى شود، فقط مى توانم بگويم: «اى داد بيداد!» مى گويد:«آن قدر با تلفن هاى تهديدآميز و كارهاى عجيب و غريب، اذيت مان كردند كه آسايش را از ما گرفتند. طول كشيد تاتوانستيم با فقدان آقا كنار بياييم و كسانى كه آزارمان مى دادند، دست از سرمان بردارند.» چه مى توانم بگويم؟ دشمنان ما ، هزار بار بهتر از خودمان فهميدند كه استوارى و قوام انقلاب، مديون چه كسانى است. از چهره اش متوجه مى شوم كه از يادآورى اين خاطرات، آزرده مى شود. حرف را فورى عوض مى كنم و مى پرسم:«چه شد كه همسر ايشان شديد؟ انتخاب خودتان بود؟» مى گويد:«خير! من ايشان را نمى شناختم. پدرم از روحانيون خراسان بودند و مجلس درس داشتند و بسيار متواضع ، باتقوا و متدين بودند. پدرم خيلى به ايشان علاقه داشتند.» مى پرسم:«مادرتان چطور؟» مى گويد:«مادرم با ايشان مخالفتى نداشت. مخالفتش به خاطر اين بود كه در خانواده غيرروحانى به نسبت مرفهى بزرگ شده بود و مى ترسيد كه من در يك زندگى طلبگى ، دچار دردسر بشوم.» مى پرسم:«خودتان چه فكر مى كرديد؟» مى گويد:«من تصور خاصى نداشتم. ۱۳ ساله بودم و در كلاس هفتم درس مى خواندم كه آقاى مطهرى به خواستگارى ام آمدند. البته ۲ سال قبل از آن خواب عجيبى ديده بودم كه تا زمان عقد، يادم نبود، ولى آن موقع يادم آمد.» مى گويم:«برايمان تعريف مى كنيد؟» مى گويد : «۱۱ ساله بودم كه خواب ديدم به اتاق كار پدرم رفته ام. ديدم روى زمين يك تكه كاغذ افتاده و نام من و آقا و تاريخ روز عقدمان ، يعنى بيست و نهم نوشته شده است.» مى گويم «با موقعيت خانوادگى خاصى كه داشتيد به طور حتم ،خواستگار هم زياد داشتيد. چطور شد كه سرانجام مادرتان راضى شدند؟» مى گويد:«درست است. مادرم هركس كه مى آمد، مى گفتند تا ديپلم نگيرد، شوهرش نمى دهم. همين مسأله را هم به آقاى مطهرى گفتند، ولى ايشان خيلى راحت گفتند اشكالى ندارد و من مى توانم درسم را ادامه بدهم و ديپلم بگيرم. پدرم بسيار به اين وصلت تمايل داشتند و يادم هست وقتى كه مادرم راضى شدند، روز بيست و سوم ماه بود. همان روز آقاى مطهرى گفتند كه بيست و نهم ماه براى عقد روز خوبى است و موافقت شد. تازه آن موقع بود كه ياد خوابم افتادم.» مى پرسم، «زندگى طلبگى همان قدر دشوار بود كه مادرتان تصور كرده بودند؟» مى گويد، «بله. زندگى طلبگى از نظر مادى، زندگى دشوارى است، بخصوص كه من به هر حال در محيط به نسبت مرفهى بزرگ شده بودم.» مى پرسم، «اين رفاهى كه مى گوييد در چه حدى بود؟» مى گويد، «در حدى كه در دوره اى كه شايد بيشتر دخترها امكان ادامه تحصيل نداشتند، من حتى زبان فرانسه را هم ياد گرفتم. زندگى بى دغدغه و آسوده اى داشتيم.» مى گويم، «پس با وضع معيشتى سختى روبه رو شديد؟» مى گويد، : «از نظر مادى در اوايل زندگى دشوارى هايى داشتيم، اما من و مادرم حساب يك جاى كار را نكرده بوديم و آن هم چيزى كه پدرم به درستى تشخيص داده بودند.» مى پرسم، «كجاى كار؟» مى گويد، «اينجاى كار كه زندگى با يك انسان فهميده و باايمان و روشن بين، يك روزش به ده ها سال زندگى با ديگران مى ارزد.» مى گويم، «اين را من از بانويى با همين شرايط شما هم شنيده ام. فقط ۳ سال توانست در كنار شوهرش كه نزديك به ۴۰ سال تفاوت سن داشتند، زندگى كند و پيوسته از آن روزگار به خوشى ياد مى كرد.» مى گويد، «درست است. وقتى ايمان ، انسانيت، تفاهم و مدارا مطرح باشد، بقيه مشكلات قابل حل هستند.» مى گويم، «و امان از وقتى كه اينها نباشد. مى شود همين هايى كه شده. از آن روزها بگوييد.» مى گويد، «بعد از ازدواج مدتى در قم بوديم. بعد به تهران آمديم و در كوچه «دردار» در خانه كوچكى اقامت كرديم.» مى پرسم، «تكليف درستان چه شد؟» مى گويد، «در قم كه بوديم، كمى عربى نزد ايشان ياد گرفتم. آقا خيلى اصرار داشتند كه من به درسم ادامه بدهم. به تهران آمديم، گفتند متفرقه بخوانم و ديپلم بگيرم.» مى گويم، «شما خيلى كوچك بوديد كه ازدواج كرديد. بى تجربگى موجب نمى شد كه مشكلات زندگى آزارتان بدهد؟» مى گويد، «۲۶ سال با آقاى مطهرى زندگى كردم و يادم نمى آيد كه رنجشى از ايشان پيدا كرده باشم. هميشه آرام و متواضع و مهربان بودند. يادم نمى آيد كه حتى يك بار با صداى بلند با من حرف زده باشند. هميشه در مواجهه با من و بچه ها لبخند بر لب داشتند. همين محبت و آرامش ايشان موجب مى شد كه من نهايت تلاشم را بكنم كه همه كارها درست انجام شوند. علاقه شديدى به من و بچه ها داشتند و با شوق و رغبت عجيبى در كارهاى منزل به من كمك مى كردند. كوچكترين رنج و ناراحتى من و بچه ها را نمى توانستند تحمل كنند.» مى گويم، «از توجه و دقت ايشان در مراقبت از شما و فرزندان گفتيد. خاطره اى را نقل مى كنيد؟» مى گويد، «خاطرات كه فراوانند، ولى يكى از آنها به طور كامل در خاطرم نقش بسته است. يك بار براى ديدن دخترم به اصفهان رفته بودم و بعد از چند روز همراه با يكى از دوستانم به تهران برگشتم. نزديك سحر بود كه به خانه رسيديم. بچه ها همگى خواب بودند، ولى آقاى مطهرى چاى را حاضر كرده و صبحانه مفصلى را چيده و منتظرم بودند. دوستم وقتى اين وضع را ديد، با تعجب گفت: همه روحانيون اين قدر خوبند؟ آقا به من گفتند كه «بچه ها متأسفانه خواب هستند، ترسيدم يك وقتى من نباشم و شما از سفر بياييد و كسى نباشد كه به پيشواز شما بيايد.» يك بار هم من و ايشان به كربلا رفته بوديم. وقتى برگشتيم ۲ ، ۳ تا از بچه ها خواب بودند. ايشان آنها را سرزنش كردند كه چرا وقتى مادرتان از سفر كربلا برگشت، همگى به پيشوازشان نيامديد؟» مى پرسم، «آيا با آن همه مشغله اى كه داشتند، مى رسيدند به درس و مشق بچه ها رسيدگى كنند؟» مى گويد، «بله. آقا از همه امور بچه ها خبر داشتند. مدرسه و معلم ها و دوستان آنها را خيلى خوب مى شناختند و مراقب درس هاى آنها بودند و اگر مشكلى داشتند، حل مى كردند. حتى براى بچه ها نامه هم مى نوشتند كه نمونه هايى از آنها را داريم.» مى گويم، «دلم مى خواهد ديدگاه استاد را در مورد زن بدانم.» مى گويد، «ايشان از ظلم و توهين به زن ها بسيار ناراحت و منقلب مى شدند. مى گفتند بايد با زن رفتار صميمانه و محترمانه داشت. كسى حق ندارد به زن امر و نهى كند. خود من يادم نمى آيد كه حتى يك بار گفته باشند كه يك ليوان آب به دستشان بدهم. يادم هست وقتى كتاب «نظام حقوق زن» را مى نوشتند، درباره موضوعات آن خيلى با من حرف مى زدند. مى گفتند، «ظلم به زن، ننگ مردان است.» مى گويم، «استاد مدتى ممنوع التدريس بودند و دانشگاه هم نمى رفتند. در اين مدت برنامه شان چگونه بود؟» مى گويد، «سه سالى شد كه در منزل كار مى كردند. بسيار دقيق بودند و لحظه اى را بى فايده نمى گذاشتند. صبح ها مطالعه مى كردند و مى نوشتند. هنگامى هم كه ضرورتى پيش مى آمد، به من كمك مى كردند. سپس نماز ظهر را مى خواندند و غذا مى خوردند. بعد از ناهار يك ساعتى مى خوابيدند. دوباره وضو مى گرفتند و مشغول مطالعه مى شدند.
|
|
|
سپس بچه هاى مدرسه علوى و اساتيد و دانشجويان مى آمدند و ايشان درس مى دادند. بعد از نماز مغرب باز به مطالعه و نگارش مى پرداختند. قبل از خواب ۲۰ دقيقه الى نيم ساعت قرآن مى خواندند و حدود ساعت ۱۰ مى خوابيدند. از دو و نيم، سه بعد از نيمه شب هم كه به نماز شب و مناجات مى پرداختند.» مى گويم، «عجب برنامه ريزى دقيقى! جاى حافظ و شعر در اين ميانه كجاست؟» لبخند مى زند و مى گويد، «گاهى در فاصله دو نماز، شعر حافظ مى خواندند و هميشه اين مصراع را تكرار مى كردند كه تو خود حجاب خودى، حافظ از ميان برخيز. « مى پرسم ، «شما خيلى جوان بوديد. نصيحت تان نمى كردند». مى گويد، «نه مرا و نه بچه ها را و نه شاگردانشان را هيچ وقت مستقيم نصيحت نمى كردند. پر بودند از نكته و شعر و مثال هاى زيبا. هميشه در مورد مقربان درگاه خدا، اولياى خدا و عرفا براى ما صحبت مى كردند و از اين طريق، ما را به فضيلت و تقوا دعوت مى كردند.» مى گويم، «مى خواهم يك چيز را بى رودربايستى از شما بپرسم. شما در خانواده مرفهى زندگى كرده بوديد. در دورانى كه از لحاظ مادى در فشار بوديد، هيچ وقت از استاد گلايه مى كرديد؟» نگاه عميقى به من مى اندازد و لبخند مى زند و مى گويد، «بله. تا وقتى كه به شناخت كامل از ايشان و به مفهوم حقيقى سعادت نرسيدم، گاهى از ندارى شكايت مى كردم و آن وقت بود كه آقا باهمان لحن آرام و موقر، شمرده شمرده مى خواندند:
اگر لذت ترك لذت برانى
اگر لذت نفس لذت نخوانى
آنچه كه من در آقاى مطهرى مشاهده كردم، از چنان عمقى برخوردار بود كه ديگر در زندگيم نديدم. يك جور تيزبينى و هوشمندى و ايمان بى تزلزلى كه سخت ترين اضطراب ها را در انسان تبديل به آرامش مى كرد. تقواى ايشان بى همتا بود. يك انسان كامل، كسى كه به واقع در همه جنبه ها خودشان را تربيت كرده بودند. از يك طرف تحقيق و مطالعه و علم بود و از طرف ديگر عبادت و مناجات هاى شبانه. از يك طرف توجه به دقيق ترين نكات اجتماعى بود و حساسيت در برابر پنهان ترين انحرافات فكرى و از طرف ديگر ظرافت هاى شعرى و مهر و محبت و علاقه به زيبايى.» چنان لحن مهربان و ملاطفت آميزى دارد كه حيفم مى آيد حرفش را قطع كنم. از آقاى مطهرى كه مى گويد، از دنيا منفك مى شود. از سكوتى كه به وجود مى آيد، استفاده مى كنم و مى پرسم، «خيلى دلتان تنگ مى شود. مگر نه؟» سعى مى كند اشكى را كه چشم هاى سياهش را پر كرده، پس بزند. جورى نگاهم مى كند كه انگار مى خواهد بگويد، «كيست كه دلش براى اين همه فضيلت، تنگ نشود.» جوابم را با لبخند معنادارى مى دهد. منظورش را مى فهمم. مى گويم، «انصاف نيست شما اين همه فضيلت را يك جا در انسان جمع ديده باشيد و ديگران اين همه محروم. چه ثواب بزرگى كرديد كه چنين پاداشى گرفتيد؟» آهى مى كشد و مى گويد، «لطف خدا بود و درايت پدرم، وگرنه من شايستگى اين همه نعمت را كه در وجود آقاى مطهرى جمع شده بود، نداشتم.» مى گويم، «شكسته نفسى نكنيد. خداوند تا لياقت چيزى را در انسان نبيند، آن را نمى بخشد. شما هم شرايط آرام و مطلوبى را براى استاد فراهم كرده بوديد، وگرنه در شرايط آشوب زده و پر از اضطراب و دعوا، هيچ مردى، هر قدر هم كه متفكر ومؤمن باشد، قادر به خلق اين همه اثر ماندگار نيست.» دوباره از همان لبخندهايى مى زند كه يعنى خيلى حوصله دارى و مى پرسد، «مى خواهيد چه بگويم؟ بگويم من بودم كه آنها را نوشتم؟» كنايه اش را مى فهمم مى گويم، «خير! فقط مى خواهم بگويم يادتان نرود كه پشت سر هر مرد بزرگى، يك زن بزرگ ايستاده است. همين!» از لجبازى كودكانه ام خنده اش مى گيرد و مى گويد، «خيلى خب! حالا شما يك پرتقال بخوريد تا به اين موضوع هم رسيدگى كنيم.» نگاهى به ساعتم مى اندازم. وقت تنگ است و سؤال ها زياد. مى پرسد، «ديرتان شده؟» مى گويم، «خانه ام سر كوه است. دير برسم وسيله گيرم نمى آيد.» با تعجب مى پرسد، «چرا سر كوه؟» مى گويم، «مى خواهم از آن بالا، همه دنيا را ببينم.» از خير عاقل كردنم مى گذرد و مى پرسد، «ديگر سؤالى نداريد؟» مى گويم، «چرا! تا دلتان بخواهد. كمى از دوست و رفيق هاى ايشان بگوييد.» مى گويد، «آقاى مطهرى خيلى اهل معاشرت و مردمدار بودند، منتهى به شدت از وقت كشى و اتلاف عمر پرهيز داشتند، براى همين همه معاشرت هايشان هدفدار و براى درك بيشتر مبانى و احكام اسلامى و علمى بود. بيشتر با همفكران خود مأنوس بودند. علاقه عميق و عجيبى به علامه طباطبايى (ره) داشتند و سخت شيفته ايشان بودند. همين طور به معلم اخلاقشان حاج ميرزا على آقا شيرازى خيلى ارادت داشتند و در مقدمه كتاب «سيرى در نهج البلاغه» نوشته اند كه نهج البلاغه را از ايشان آموخته اند». در اين جا عاليه خانم به عكس هايى از حاج ميرزا على آقا شيرازى كه در كتابخانه و در كنار كتاب هاى استاد قرار دارند، اشاره مى كنند. از جا بلند مى شوم و پيش مى روم تا عكس ها را دقيق تر ببينم و به خاطر بسپارم. عاليه خانم به حرف هايش ادامه مى دهد، «دكتر باهنر، دكتر مفتح، دكتر بهشتى، آيت الله مهدوى كنى، رهبر معظم انقلاب و بسيارى از روحانيون مبارز از دوستان و همكاران نزديك آقا و با هم در ارتباط دائمى بودند. بعد از شهادت آقا هم خيلى هايشان با ما ارتباط دارند و به من و بچه ها محبت دارند.» مى گويم، «استاد خيلى هوشمندانه عمل مى كردند و رژيم نمى توانست هيچ وقت مستمسكى براى دستگيرى ايشان پيدا كند. هيچ وقت زندان هم رفتند؟» مى گويد، «درست است. آقاى مطهرى خيلى حساب شده و دقيق عمل مى كردند و حواسشان از هر نظر جمع بود. يك بار در ۱۵ خرداد ،۴۲ بعد از دستگيرى امام (ره)، بعد از سخنرانى شب عاشورا كه به منبرى ها گفته بودند كه بايد حقايق را بگويند و در مقابل حوادث زيادى كه پيش مى آيند، ايستادگى كنند، ساعت ۱۲/۳۰ بعد از نصف شب بود كه آقا از سخنرانى برگشتند. خانه ما هنوز در كوچه «در دار» بود. من آن روزها يك بچه ۲ ماهه داشتم. آقا طبق معمول، شام مختصرشان را كه كمى نان و پنير بود خواستند. من رفتم شام بياورم كه در حياط به صدا درآمد. آقاى مطهرى رفتند در را باز كنند، مأمورها ريختند و شروع كردند به كشيدن ايشان. آقا مى گفتند كه بايد لباسشان را عوض كنند، ولى آنها اجازه نمى دادند. من جلو رفتم و آقا گفتند برويد لباس هاى مرا بياوريد. من رفتم و برايشان قبايى غير از آنچه كه پيش از آن تنشان بود، آوردم. آن شب، آقاى مطهرى را بردند و دوماهى هم در زندان بودند. روزى كه آزاد شدند، در نخستين ديدار به من گفتند، «خيلى هوشيارى به خرج داديد. جيب قباى قبلى من پر بود از اعلاميه و دفتر تلفن و مدارك. اگر قبايم را عوض نكرده بوديد، همه اسرار ما كشف مى شد و معلوم نبود چه بلايى بر سرم بيايد.» مى پرسم، «هيچ وقت درباره مسائل انقلاب و جريانات سياسى با شما و بچه ها حرف مى زدند؟ مى گويد، «در حد ضرورت. آقاى مطهرى بيشتر سعى مى كردند مبانى فكرى بچه ها را تقويت كنند تا خودشان جريانات انحرافى را تشخيص بدهند. پيش از اين هم گفتم، آقا اهل نصيحت مستقيم نبودند و كمتر به تذكر مستقيم متوسل مى شدند. ايشان در مورد همه چيز به شكل زيربنايى و اصولى فكر مى كردند و به همين دليل، بچه ها هم گروه هاى فكرى مختلف را خيلى خوب مى شناختند و در برابر آنها به شيوه پدرشان موضع گيرى مى كردند. البته از برخى از كارها و جريانات هم كه هيچ حرفى نمى زدند، مانند رياست شوراى انقلاب كه ما از آن خبر نداشتيم.» مى گويم، «مى دانم كه صحبت درباره نحوه شهادت استاد، براى شما و فرزندانتان، بسيار دشوار است؛ اما از آن جا كه شما نزديك ترين كس به استاد بوديد،به طور قطع روايت شما دقيق تر و جامع تر است. آيا قبل از اين كه اين فاجعه روى دهد، نشانه ها و علائمى مشاهده نكرديد؟» عاليه خانم سكوت مى كند. معلوم است كه هنوز داغ اين فقدان عظيم، بر جانش سنگينى مى كند. به زحمت در اين باره حرف مى زند، چرا. هميشه گروهك ها بخصوص گروه فرقان با تلفن و نامه، آقا را تهديد مى كردند، اما ايشان كوچك ترين هراسى از شهادت نداشتند. يادم هست كه بعد از ترور سپهبد قره نى، عده اى از بچه هاى مذهبى راديو تلويزيون آمدند و گفتند كه مى خواهند حفاظت از آقا را به عهده بگيرند. آقاى مطهرى خنديدند و گفتند: «گيرم كه مرا هم ترور كردند، براى شما كه بد نمى شود. چند روزى يك خبر داغ داريد.» مى پرسم، «خود استاد نشانه اى دال بر نزديك بودن شهادتشان نديدند؟» مى گويد، «چرا. ايشان هميشه مهربان بودند، ولى اين اواخر خيلى مهربان تر شده بودند. آقا هميشه وقتى مشكلى پيدا مى كردند، حضرت رسول (ص) را خواب مى ديدند و مدد مى جستند. ۳ شب قبل از شهادتشان، آخرين شب جمعه بود كه ديدم با حالت شوق از خواب بيدار شدند. پرسيدم، «چه شده آقا؟» گفتند، «خواب ديدم كه من و آقاى خمينى داريم كعبه را طواف مى كنيم كه حضرت رسول (ص) به سرعت به من نزديك شدند. من خود را كنار كشيدم و به آقاى خمينى اشاره كردم و گفتم: «يا رسول الله! آقا از اولاد شما هستند.» حضرت رسول(ص) با آقاى خمينى روبوسى كردند. بعد به طرف من آمدند و با من روبوسى كردند. بعد لب هايشان را روى لب هاى من گذاشتند و من از شدت شعف از خواب پريدم و هنوز داغى لب هاى حضرت رسول(ص) را روى لب هايم حس مى كنم. من ترديد ندارم كه بزودى اتفاق مهمى براى من روى خواهدداد.»
گفتم، «ان شاءالله كه حضرت رسول (ص) گفته ها و نوشته هاى شما را تأييد كرده اند.»
|
|
|
مى پرسم، «ماجراى شهادتشان را تعريف مى كنيد؟» عاليه خانم به فكر فرو مى رود. احساس مى كنم به زحمت جلوى بغضش را مى گيرد. سرانجام مى گويد، «شب چهارشنبه بود. آقا در منزل دكتر سحابى جلسه داشتند. نماز مغرب و عشاء را كه خواندند، به من گفتند منزل دكتر سحابى جلسه است و من مى روم، بعد هم برمى گردم.» پسر دومم كه در دانشگاه تبريز درس مى خواند، همان روز از تبريز آمد. ساعت حدود ۱۱ شب بود كه دكتر سحابى به منزل ما تلفن زدند و گفتند، «خانم! آقاى مطهرى امشب اين جا مى مانند و به منزل نمى آيند.» سابقه نداشت كه آقا جايى بمانند. بشدت نگران شدم و گفتم: «امكان ندارد ايشان شب جايى بمانند.» دكتر سحابى كمى دستپاچه شدند و گفتند، «ايشان تيرخورده و الآن در بيمارستان طرفه است. شما هم خودتان را برسانيد.» گوشى را گذاشتم و زود پسرم را صدا زدم. به بيمارستان كه رسيديم، هرچه اصرار كردم بگذارند آقا را ببينم، اجازه ندادند. ۳ خانم كه بعدها فهميدم از بستگان دكتر سحابى هستند، وارد اتاقى شدند كه من و پسرم نشسته بوديم و به ما تسليت گفتند. تازه آن جا بود كه فهميدم آقاى مطهرى شهيد شده اند. پسرم بسيار ناراحت و پريشان بود. گفتم كه مرا به خانه برگرداند، چون تاب ماندن در آن جا را نداشتم. ساعت حدود يك بعد از نيمه شب بود كه به خانه رسيديم. در اين موقع تلفن زنگ زد و يكى از عرفا كه دوست نزديك آقا بود، پشت خط بودند. ايشان از حال آقاى مطهرى پرسيدند: گفتم ترور شده اند. بسيار منقلب و ناراحت شدند و گفتند، «الآن يك خانمى از شاگردان من تلفن زده و گفته كه ساعت ۱۱ شب خواب ديده كه يك قبر سبز را به او نشان مى دهند و مى گويند زيارت كن. خانم مى پرسد، «اين قبر كيست؟» به او مى گويند: «قبر حضرت حسين(ع) است.» بعد يك قبر سبز ديگر را هم به او نشان مى دهند و مى گويند، «اين قبر را هم زيارت كن. اين قبر آقاى مطهرى است.» بعد آقاى مطهرى را عروج مى دهند و در جايى بسيار وسيع، روى يك تخت نورانى مى نشانند عده اى هم دور تخت مى گشته اند و صلوات مى فرستادند و مى گفتند كه اين، جاى اولياء الله است. اين خانم نزديك مى شود و از آقاى مطهرى مى پرسد، «استاد! شما اين جا چه مى كنيد؟» شهيد مطهرى مى گويند، «من از خداوند يك مقام عالى خواستم، ولى او به من يك مقام متعالى داد. من همين الآن وارد شده ام.» خانم از خواب مى پرد و به من تلفن مى زند. «بعد كه تحقيق كرديم ديديم آقاى مطهرى هم درست در ساعت ۱۱ و همزمان با اين خواب ترور شده اند.» احساس مى كنم غم سنگينى قفسه سينه ام را مى فشرد. چطور ممكن است چنين گنجينه بى همتايى را در معرض حقه حسودان و ليكن دشمنان قرار داده باشيم؟ تواضع و بى تكلفى استاد مانع از قبول محافظ بود، اما مگر مادر گيتى، چند مطهرى در دامان خود مى تواند بپروراند كه اين گونه از مراقبتش غافل بوديم. سكوت من به عاليه خانم مى فهماند كه من هم در كشاكش اين پرسش ها، حالى بهتر از او ندارم. از جا بلند مى شود و مى گويد، «دلم مى خواهد يك شاهكار هنرى را به شما نشان بدهم.» در دل هزار بار دعايش مى كنم كه مرا از دست خودم نجات داده است. جل و پلاسم را جمع مى كنم و همراهش به اتاق ديگرى مى روم. در انتهاى اتاق يك تابلوى بزرگ از چهره استاد با مهارت و كمالى بى نظير، جلوه گرى مى كند. قالى است، قالى ريزنقش، حاصل پنجه هاى خلاق يك هنرمند واقعى.
عاليه خانم مى گويد، «اين را خانم رسام عرب زاده بعد از خوابى كه از شهادت آقا ديده، بافته و به كنگره حكمت مطهر تقديم كرده و آنها هم به ما داده اند.» اثر بى نظيرى است. مدتى محو اين همه زيبايى و كمال مى شوم. نگاه ديگرى به ساعت، موجب مى شود كه از عاليه خانم و حضور گرم و صميمى اش دل بكنم و او را با خاطرات زيباى زندگيش تنها بگذارم. هنوز صداى گرم استاد را مى شنوم كه هميشه با چه لحن عميق و موقرى مى خواند.
در ازل پرتو حسنت زتجلى دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
واى خوش آن پروانگان عاشقى را كه گرد شمع حقيقت بال و پر مى سوزند و دل به مهر آن يگانه مى سپرند تا به دنيايى سخت بيگانه با زيبايى ها بياموزند كه
يكى هست و هيچ نيست جز او
وحده لا اله الا هو