|
فلسفه ذهن
دوختن روح به جسم
|
|
|
آنالوطيقا (۳) ياسر پوراسماعيل
براى مطالعه بيشتر براى دوگانه انگارى دكارتى به كتاب «نفس غيرمادى» (۱۹۹۱,London: Routledge The Immaterial Self,)جان فاستر مراجعه كنيد. در مورد رفتارگرايى مقاله «تحليل منطقى روان شناسى» كارل همپل و براى نقد آن مقاله«ذهن و رفتار» پاتنم ( ed.,Analytical Philosophy, vol.2,Oxford,Blackwell,1965، Butler) را ببينيد. براى نظريه اين همانى نوعى مقاله «نظريه علّى ذهن» آرمسترانگ (University of Queensland Press,1980 The Nature of Mind,St.Lucia,) و براى اين همانى مصداقى مقاله «رويدادهاى ذهنى» ديويدسن (Amherst: University of Massachusetts Press,1970 Experience and Theory, Lawrence Foster and Swanson,eds.,) را ملاحظه كنيد. براى كاركردگرايى به «كاركردگرايى چيست» و «مشكلات كاركردگرايى» هر دو از ند بلاك ( vol.9,University of Minnesota Press,1978 Savage,ed., Perception and Cognition,) مراجعه كنيد. آنچه خواهد آمد در نوشته بعدى از مسأله «عليت ذهنى» بحث مى كنيم؛ مسأله عليت ذهنى سه سطح دارد: عليت ذهن به بدن، عليت ذهن به ذهن و عليت بدن به ذهن. در اين بحث از نظرات ديويدسن و ديدگا ه هاى ديگر در اين باره سخن خواهيم گفت. درباره ديويد لوئيس ديويد لوئيس (۲۰۰۱ـ۱۹۴۱) از بزرگ ترين فيلسوفان تحليلى نيمه دوم قرن بيستم است. او در سال ۱۹۶۷ در دانشگاه هاروارد شاگرد كواين بود و در همين جا بود كه براى نخستين بار با «جان اسمارت» (فيلسوف استراليايى و از بنيانگذاران نظريه اين همانى) ملاقات كرد و با استراليا مرتبط شد. او با نظريه «واقع گرايى موجهه» (modal realism) معروف است اما در فلسفه زبان، فلسفه ذهن، متافيزيك، معرفت شناسى و منطق فلسفى هم تأثير بسزايى داشته است. يكى از معروف ترين و بحث انگيزترين نظريات او اين است كه تعداد نامحدودى از «جهان هاى ممكن» انضمامى و از لحاظ علّى مستقلى وجود دارند كه جهان ما تنها يكى از آنها است. او در فلسفه ذهن، استدلالى براى اين همانى ذهن و مغز مطرح كرد كه بر اصل صرفه جويى (تيغ اكام) مبتنى نيست، بلكه بر پايه «تعدى اين همانى» (قياس مساوات) استوار است. او همچنين با صورت دادن آزمون فكرى «درد ديوانه و درد مريخى» اشكالى را بر فيزيكاليسم مطرح مى كند و با تقرير خودش از نظريه اين همانى سعى مى كند به اين اشكال پاسخ دهد.
مسأله ذهن و بدن اصلى ترين مسأله فلسفه ذهن است و انتخاب يكى از نظريات مربوط به آن رويكرد شخص را به ساير مسائل مشخص مى كند. پرسش مسأله ذهن و بدن اين است: ذهن (حالات ذهنى) چيست؟ اين يك مسأله متافيزيكى است؛ جهت اشتراك مصاديق يك حالت ذهنى، مانند درد، كه همه آنها به واسطه آن درد محسوب مى شوند، چيست؟ به عبارت ديگر، ملاك درد بودن درد چيست؟ چند ديدگاه معروف در پاسخ به اين پرسش وجود دارند: دوگانه انگارى (dualism)، رفتارگرايى (behaviorism)، نظريه اين همانى (identity) و كاركردگرايى (functionalism). دوگانه انگارى پاسخ دوگانه انگارى «جوهرى» به مسأله ذهن و بدن اين است كه ذهن جوهرى مستقل از بدن است؛ در حقيقت انسان مركب از دو جوهر مستقل است: نفس و بدن. بسيارى از فيلسوفان قديم (مانند افلاطون) قائل به اين نظريه بودند اما نخستين تقرير جديد آن را دكارت ( ۱۶۵۰ـ ۱۵۹۶) ارائه كرد. او از طريق تمايز شديد ميان امور ذهنى و فيزيكى به نفع دوگانه انگارى استدلال كرد: (۱) بدن مكان مند است ولى ذهن غيرمكان مند و عين فكر و آگاهى است. (۲) كيفيت تجربه ذهنى به كلى با كيفيت امور فيزيكى متفاوت است. (۳) معرفت شما به حالات ذهنى خودتان مستقيم، بى واسطه و از منظر اول شخص است اما معرفت شما به امور فيزيكى با واسطه و از منظر سوم شخص است. تمايز سوم يك تمايز معرفت شناختى است؛ شما دسترسى مستقيمى به وجود حالات ذهنى خودتان داريد و مرجع نهايى حكم به اين كه آيا درد داريد يا نه، خودتان هستيد. پس لازمه اين خصوصيت اين است كه اولاً: معرفت به امور ذهنى شفاف و ثانياً: خطاناپذير باشد؛ امكان ندارد كه شما، براى مثال، درباره درد داشتن خودتان خطا كنيد. به نظر دكارت ساحت امور ذهنى ذاتاً (و منطقاً) خصوصى است؛ به همين خاطر تنها از طريق منظر اول شخص مى توان به آن دسترسى داشت. اين اختلاف هاى شديد ميان امور ذهنى و فيزيكى نشان مى دهد كه هر كدام از آنها جوهر مستقلى است؛ زيرا ادراك واضح و متمايز از هر يك امكان دارد، و طبق مبانى دكارت، آنچه ادراك واضح و متمايز از آن ممكن است، جوهر مستقلى است. اشكالات فراوانى بر استدلال دكارت براى دوگانه انگارى وارد شد. براى مثال، ويتگنشتاين «خصوصى» بودن ذهن را نقد كرد؛ به نظر او «زبان منطقاً خصوصى» امكان ندارد. اما مهم ترين اشكالى كه بر او وارد شد، مسأله عليت دوجانبه ذهن و بدن بود: هر يك از ذهن و بدن بر ديگرى تأثير مى گذارد. از آنجا كه دوگانه انگارى دكارتى نفس و بدن را دو جوهر مستقل از هم مى دانست، نتوانست اين تعامل مشهود ميان ذهن و بدن را تبيين كند. اَخلاف دكارت با اصلاحاتى در دوگانه انگارى دكارتى كوشيدند تا مسأله عليت دوجانبه ذهن و بدن را تبيين كنند: (۱) قائلان به «اصالت توازى» (parallelism)، مانند لايبنيتس، عليت دو جانبه ذهن و بدن را انكار كردند؛ هر يك از حالات ذهنى و حالات فيزيكى مستقل از هم رخ مى دهند اما به خاطر هماهنگى پيشين-بنياد، اين دو به موازات يكديگر و همزمان تحقق مى يابند. (۲) قائلان به «اصالت علت موقعى» (occasionalism)، مانند مالبرانش، ايجاد حالات ذهنى همزمان با حالات فيزيكى را به خدا اسناد مى دهند؛ وقتى سوزن در دست شما فرو مى رود، خداوند همزمان اراده مى كند كه در شما حالت درد پديد آيد. پس اين آموزه هم عليت دو جانبه ذهن و بدن را منكر است. (۳) «ايده اليسم» نه تنها عليت دوجانبه را انكار مى كند، بلكه اساساً وجود امور مادى را نمى پذيرد. اگر امور مادى حذف شوند، همه چيز به ايده تحويل مى رود و صورت مسأله عليت ذهنى پاك مى شود. (۴) آموزه «شبه پديدارانگارى» (epiphenomenalism) تنها به عليت امور فيزيكى براى امور ذهنى معتقد است و عليت ذهن براى فيزيك را انكار مى كند. در ميان فيلسوفان ذهن معاصر، ريچارد سوئينبرن (Swinburne)، جان فاستر (Foster) و چارلز تاليافِرو (Taliaferro) طرفدار دوگانه انگارى جوهرى هستند و استدلال هاى جديدى هم براى اين نظريه اقامه كرده اند. عده اى از فيلسوفان هم به دوگانه انگارى ويژگى ها (property dualism) گرايش دارند؛ آنها معتقدند كه فقط جوهر واحدى وجود دارد كه فيزيكى است ولى دو ويژگى اساساً متفاوت دارد: ويژگى هاى فيزيكى و ويژگى هاى ذهنى. رفتارگرايى در اوايل قرن بيستم، واتسن مكتب رفتارگرايى را به عنوان «روشى» براى روان شناسى پى ريزى كرد. طبق اين روش، آزمودنى ها با بررسى پاسخ هاى رفتارى به محرك هاى محيطى و بر اساس شرطى سازى مطالعه مى شوند و اهميت حالات درونى آزمودنى ها رنگ مى بازد؛ امرى كه براى مكاتب قبلى روان شناسى در قالب روش درون نگرى (introspection) مهم بود. به جاى اين كه روان شناس از آزمودنى بخواهد كه حالات درونى خود را گزارش دهد، صرفاً رفتارهاى بيرونى او را مشاهده و بررسى مى كند. «رفتارگرايى روشى» در فلسفه ذهن به صورت «رفتارگرايى تحليلى» يا «منطقى» تقرير شد: رفتارگرايى فلسفى واژگان مربوط به حالات ذهنى را به واژگان مربوط به حالات رفتارى ترجمه مى كند. به عبارت ديگر، رفتارگرايى حالات ذهنى را به حالات رفتارى «تحويل تحليلى» مى برد؛ تحويل (reduction) دو گونه است: «تحويل تحليلى» كه به معناى هم معنا دانستن دو واژه است؛ و «تحويل وجودى» كه به معناى هم مصداق دانستن دو واژه، در عين اختلاف معناى آنها، است. رفتارگرايى اين ادعاى قوى را صورت مى دهد كه واژگان ذهنى، مانند «درد»، قابل ترجمه به واژگان رفتارى مانند «فرياد كردن» هستند. همپل از طرفداران اين نظريه است. كواين را اغلب يك رفتارگراى قائل به حذف مى دانند؛ او از نظر متافيزيكى وجود چيزى به نام ذهن را رد مى كند و تنها وجود رفتار ها را مى پذيرد. در مورد رفتارگرا بودن رايل و همين طور ويتگنشتاين اختلاف است. مهم ترين اشكالى كه بر رفتارگرايى فلسفى وارد شد اشكال تحقق پذيرى چندگانه (multiple realizability) بود: يك حالت ذهنى در انواع مختلفى از رفتار ها قابل تحقق است، پس نمى توان آن را به رفتار تحويل برد. اين همانى نظريه اين همانى ذهن و مغز حالات ذهنى را به حالات مغزى «تحويل وجودى» مى برد. «اين همانى نوعى» ادعا مى كند كه در ازاى هر «نوعى» از حالت ذهنى، مانند درد، «نوعى» حالت عصبى، مانند شليك عصب ج، وجود دارد. ديويد آرمسترانگ، اسمارت و لوئيس بنيانگذاران اين نظريه هستند؛ اين نظريه را در فلسفه ذهن عموماً يك نظريه استراليايى مى دانند. اشكال تحقق پذيرى چندگانه بر اين همانى هم وارد شد؛ زيرا ممكن است حالت ذهنى خاصى مانند درد در انواع فيزيكى مختلفى تحقق يابد. اين اشكال موجب پيدايش دو ديدگاه ديگر شد: كاركردگرايى و اين همانى مصداقى (كه همان «يگانه انگارى غيرقانون مند» (anomalous monism) است). كاركردگرايى پاتنم در برابر اشكال تحقق پذيرى چندگانه به جاى اين كه همانند رفتارگرايان ذهن را با خروجى (رفتار) يكى بگيرد يا اين كه همانند قائلان به اين همانى آن را با حالت عصبى يكى بگيرد، ذهن را با ساختار ماشينى (و بعدها، علّى) يكى گرفت. ذهن تابعى است از يك ورودى خاص به خروجى رفتار؛ فرو رفتن سوزن در دست ورودى و فرياد كشيدن خروجى است. اين ساختار ورودى-خروجى مى تواند در مواد مختلف تحقق پيدا كند چه دستگاه عصبى انسان، چه يك كامپيوتر و چه يك مريخى؛ پس مشكل تحقق چندگانه برطرف مى شود. دو نوع اشكال بر كاركردگرايى وارد شد: يكى از طريق «كيفيات ذهنى» و ديگرى از طريق «حيث التفاتى». ند بلاك با چند «آزمون فكرى»، از جمله «دستگاه چينى»، نشان داد كه دستگاهى از ورودى ها و خروجى ها كه فاقد كيفيات ذهنى باشد ممكن است و از آنجا كه كيفيات ذهنى از خصوصيات ذهن مندى هستند، چنين دستگاهى فاقد ذهن است؛ پس ذهن مندى همان كاركرد از ورودى به خروجى نيست. سرل هم از طريق آزمون فكرى «اتاق چينى» نشان داد كه يك دستگاه كاركردى فاقد حيث التفاتى و معناشناسى ممكن است؛ و چون حيث التفاتى لازمه ذهن مندى است، از اين آزمون نتيجه مى شود كه ذهن همان حالت كاركردى نيست. كاركردگرايى زنده ترين ديدگاه در مورد ذهن بدن است و تقريرهاى مختلفى از آن وجود دارد.
|