|
راه و بيراه
يك سبد خرزهره تقديم تو باد
|
|
|
ستاره سرمست رفته بودم گل بخرم. چشمم روى بزرگ ترين دسته رزهاى نباتى رنگ ثابت ماند. ۱۵ ساله بودم كه فهميدم مامان از بچگى عاشق اين گل هاست. بعد از آن، هر روز يك يا چند شاخه برايش خريده ام. سال ها پيش كه پدر رفته بود، مادرم هم مرد خانه بود و هم زن . هم سقف بود براى آشيانه مان، هم ستون براى ايستادن مان، غرق در حضور سبز خدا و ياد رنگين مادر بودم كه بوى تلخ و تندى به مشامم نشست. زنى با يك بغل خرزهره صورتى بدرنگ به مغازه پا گذاشت. گلفروش شاخه هاى رز را روى زمين گذاشت و به زن نگاه كرد، پير بود و شكسته. هيچ كس از او چيزى نپرسيد. خودش گفت: «آقا اين گل ها را برايم تزئين كن.» تعجب من و گلفروش، زن رابه گفتن واداشت: «خدا هر چه بچه ناخلف است از روى زمين بردارد. خودم و شوهرم جوانى مان را پاى بچه ها ريختيم. دوتا دختر بودند. جان كنديم، ولى يك لقمه حرام به خانه نبرديم. نمى دانم چرا نااهل شدند. همه اش مى گفتند: چرا ما نمى رويم بيرون غذا بخوريم؟ چرا مانتوى ۴۰ هزارتومانى نمى خريم؟ چرا ماشين نداريم؟ چرا و چرا و چرا...» اشك پهناى صورتش را خيس كرد ولى او تازه درددل آغاز كرده بود: «يكى نبود بگويد آخر زندگى كه اين ها نيست. مگر همه دارند؟ مگر همه آن ها كه مثل آدم زندگى كردند ماشين شخصى و خانه بالاى شهر داشتند؟ به خدا ما هرچه توانستيم برايشان انجام داديم، ولى سرانجام فرار كردند. دو ماه است رفته اند و برنگشته اند. حالا خبر آورده اند كه در كانون اصلاح و تربيت هستند.» وقتى زن گفت كه گل ها را براى دخترها مى برد و چيزى جز گل خرزهره به ذهنش نرسيده كه برايشان بخرد، تا ته قلبم سوخت. دلم خواست جفت گوش هاى «آزاده» و «بهاره» را بگيرم و بگويم: ببينيد! او را در هم شكسته و ويران مى خواستيد؟ ببينيد شيرزنى كه زيربار زندگى كمر خم نكرده، غم شما چگونه وجودش را ويران كرده است. گل هاى خرزهره، بدريخت و بدبو منتظر بودند تا مرد گلفروش يك پاپيون به سبد بزند و آنها را مرتب بچيند. اما گلفروش با بغضى در گلو زير لب زمين و زمان را نفرين مى كرد. آخر هم گفت: «مادر! وفايت را بنده ام. ما را از تزئين اين خرزهره ها معاف كن. بيا و بزرگوارى كن و اين سبد رزهاى قرمز را از من هديه بگير و ببر. مى ترسم دخترها جلوى هم سن و سال هايشان خجالت بكشند.» گلفروش پدر دو دختر بود. او هم به سختى بچه ها را بزرگ كرده بود. مى گفت درد آن زن را مى فهمد، با اين حال اعتقاد داشت كه گذشت از بزرگان است. آن قدر از جفاى زمانه و نامردى هايش گفت كه سرانجام زن با يك سبد پر از گل هاى رز به ديدار دخترهايش رفت... [كاش آزاده و بهاره معناى روزهاى قرمز را دريابند.]
|