چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۲۱ ربيع الثانى ۱۴۲۸
Wed, May 9, 2007
زنان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
زنان
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱(جامعه)
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
محيط زيست
رودررو
كتاب
راه و بيراه
كارى كنيم كارستان
289596.jpg
پرستو قادرى
مادربزرگ هميشه مى گفت كه شيطان براى دست هاى بيكار، كار درست مى كند. گاهى هم اين ضرب المثل را جور ديگرى بيان مى كرد و مى گفت: «كله آدم بيكار، مغازه شيطان است.» خودش هم هميشه كارى براى انجام دادن داشت. رشته آش مى بريد، كشك مى ساييد، شيرينى درست مى كرد، بافتنى، قلاب بافى و خياطى مى كرد. خلاصه هيچ وقت فرصتى براى بيكارى نداشت. پدربزرگ هميشه مى گفت كه او (مادربزرگ)، ستون خانه و مغز اقتصادى اش است و نبض زندگى را به دست دارد. كارهاى مادربزرگ براى او سرگرمى نبود. مادربزرگ - با توجه به دنياى آن روزها - در اقتصاد خانواده نقش مؤثرى داشت.
شرايط ما با روزگار گذشته تفاوت كرده است. سازوكار زندگى عوض شده و بسيارى از زن ها ناچار هستند براى ادامه زندگى خانواده شان، داراى شغل باشند. يعنى كارى داشته باشند كه با انجام دادن آن، درآمد كسب كنند .
* كليد حل معما
حل مشكل بيكارى مهمترين سرفصل تلاش دولتمردان در چند سال گذشته بوده است. يك كارشناس امور اقتصادى در اين باره مى گويد: «مسأله اشتغال، دغدغه خاص ايران نيست بلكه مسأله اى بين المللى است. پيش بينى مى شود با توجه به تحولاتى كه در حوزه فناورى و ارتباطات به وجود آمده است، اين مسأله در آينده پيچيده تر هم بشود.»
به گفته دكتر محمود احمدپور داريانى، عضو هيأت علمى دانشگاه صنعتى اميركبير و متخصص كارآفرينى ، امروز در تمام دنيا، دولت ها متوجه شده اند كه خودشان نمى توانند توسعه و رشد ايجاد كنند. بنابراين بيشتر دولت ها در جهان، سياست هايى را اتخاذ مى كنند كه در كشورشان، كارآفرين ها رشد و نمو پيدا كنند، يعنى بخش خصوصى را رشد و توسعه مى دهند تا فضاى كسب و كار ايجاد شود.
عضو هيأت علمى دانشگاه اميركبير در پاسخ به اين سؤال كه چه كسانى بايد ايجاد شغل كنند، مى گويد: «ايجاد شغل يا بايد به وسيله دولت يا شركت هاى موجود يا شركت هاى جديد انجام شود. اما امروزه، براى همه روشن است كه نيروى انسانى دولت، بيش ازاندازه سنگين شده است و قادر به استخدام نيروى جديد نيست. از طرف ديگر، شركت هاى موجود هم ظرفيت هاى محدود دارند و قادر به جذب نيروى جديد نيستند. بنابراين تنها راه حل اين است كه كارآفرينى در كشور توسعه يابد و شركت هاى جديد غيردولتى ايجاد شود.»
* خطر كردن
كارشناسان مى گويند كه برخلاف باور عمومى، كارآفرينى به معناى ايجاد كار و كارآفرين به عنوان فرد ايجاد كننده كار نيست. بلكه كارآفرين كسى است كه متعهد مى شود، مخاطره هاى يك فعاليت اقتصادى را ساماندهى، اداره و تقبل كند.
«منيره صمدبيگى»، كارشناس ارشد مديريت و بازاريابى در اين باره مى گويد: «كارآفرين، فردى است كه داراى ايده و فكر جديد است و با ايجاد كسب و كارى كه همراه با مخاطره مالى و اجتماعى است، با بسيج منابع محصول، خدمت جديدى به بازار ارائه مى كند.»
با اين تعريف هر يك از ما مى توانيم به جاى اصرار و علاقه مندى به استخدام در يك سازمان دولتى يا غيردولتى، كارآفرين باشيم.
«استعدادها و توانايى هاى خود را شناسايى كنيد و آنها را مورد تجزيه و تحليل قرار دهيد. يقين داشته باشيد كه در وجود هر يك از ما نيروى قدرتمند، براى آن كه بدون اتكا به ديگرى، از جا برخيزيم، وجود دارد.» اينها حرف هاى ياسمن سوگواره است. او حدود هفت سال پيش، با راه اندازى يك كارگاه كوچك توليد صنايع دستى، عنوان كارآفرين را به خود داده است. وى كه ليسانس شيمى از دانشگاه خواجه نصيرالدين طوسى دارد، مى گويد: «از سال ها قبل، به كارهاى دستى علاقه داشتم و همين علاقه موجب شد تا دوره هاى سفالگرى را در سازمان ميراث فرهنگى بگذرانم. وقتى درسم تمام شد و نتوانستم كار پيدا كنم. اوقات فراغتم را با ساختن كارهاى دستى در خانه پر مى كردم. كم كم به فكر نوآورى در كار افتادم و با شيوه هاى تازه، به تزيين سفال ها پرداختم. اين كار آن قدر مورد استقبال قرار گرفت كه توانستم در فرهنگسراى هنر، غرفه اى اجاره كنم و كارهايم را بفروشم.»
ياسمن ۲۸ ساله به همين اكتفا نكرده است. اگرچه وى در سال ۱۳۷۸ توانسته است حدود ۴۰۰ هزار تومان از نخستين غرفه فروش خود در فرهنگسراى ارسباران (هنر) به دست بياورد اما همين مسأله او را به حركت بيشتر واداشته است؛ يعنى صادر كردن آثار دستى اش.
او ادامه مى دهد: «نخستين بار بخشى از كارهايم را به وسيله عمويم - كه راننده ترانزيت است - به تركيه فرستادم. استقبال خوبى شد و درآمد چشمگيرى برايم داشت. بعد، تلاش كردم از همين راه، كار را توسعه بدهم. خدا را شكر كه موفق شدم! اكنون بيش از ۵ سال است كه به غير از خودم، ۸-۷ نفر ديگر در كارگاه من، با انجام دادن كار مفيد، مؤثر و پردرآمد امرار معاش مى كنند.»
* خسته از تكرار
از اين نمونه ها كم نيستند. زنان ايرانى در عرصه هاى بسيارى، توانمندى هاى خود را بروز داده اند. در عرصه كسب و كار هم، هرجا كه خواسته اند، توانسته اند كارى كنند، كارستان.
مريم محسنى و ليلا عزيزى از اين دسته هستند. آنها براى نخستين بار، عروسك ها و اشكال تزئينى را با استفاده از تركيب گل چينى، چوب و سيم هاى برق ساخته اند.
ليلا كه مبتكر اين طرح بوده است، چنين مى گويد: «هميشه از چيزهاى تكرارى و ايده ها و طرح هاى كهنه بدم مى آيد. از روز اول هم كه ساختن گل چينى را نزد خاله ام ياد گرفتم، به فكر استفاده ديگرى از خمير آن بودم. وقتى به اندازه كافى در ساختن خمير گل چينى مهارت پيدا كردم، فرصتى به دست آوردم تا افكارم را عملى كنم. اوايل،آدمك ها را با طرح هاى جديد گرافيكى مى ساختم اما خيلى زود ديدم كه شبيه كارهاى من در بازار انجام شده است. بعد ايده استفاده از سيم هاى برق و چوب، در ذهنم جرقه زد. وقتى نخستين كارهايم را ساختم، همه از جمله خاله جان ـ كه خودش سال ها بود گل چينى درست مى كرد ـ انگشت به دهان مانده بود.
يك خانواده اردك ساخته بودم كه تنه هريك از آنها را حجمى به هم پيچيده از سيم هاى رنگ به رنگ برق تشكيل مى داد، با كله ها، دست ها و پاهايى كه از خمير گل چينى درست شده بود. همه آن هفت ـ هشت تا اردك هم روى كله چوب هاى رنگى نصب شده بودند كه در كنار هم ، ماكتى از يك بركه آب و اطرافش بود.»
مريم ، دوست صميمى ليلاست. او هميشه كنار ليلا بود و برخى از ايده هاى نو در كار ليلا از او است. آنها افزون بر نمايشگاه هاى داخلى ، تاكنون به چين، كره و دبى براى عرضه كارهايشان رفته اند.
ليلا در باره كارش مى گويد:«اگرچه روزى اين كار به من تعلق داشت اما حالا نمونه هايى از آن را در بازار مى بينم. هرچند كه دركنار آثار من ، اصل و كپى بودن آنها ، به خوبى مشخص مى شود. با اين حال ، دلم مى خواهد كار تازه ترى ارائه كنم و همواره در پى طرح هاى جديد هستم.»
* ظرفيت تكميل است
هم اكنون حدود ۲ ميليون و سيصدهزار نفر بدون احتساب نيروهاى مسلح (ارتش ، سپاه و نيروى انتظامى) حقوق بگير دولت هستند و پرداخت حقوق اين نيروى عظيم انسانى ، فشار زيادى را به دولت تحميل كرده است. همين موضوع موجب شده است كه درچندسال گذشته، برخلاف افزايش درآمدهاى نفتى يا مالياتى كشور، اوضاع اقتصادى چندان بسامان نباشد. عده اى براين باورند اگر ما تعصب ملى داشته باشيم، اجازه نمى دهيم اصلى ترين درآمد ملى كشور ، تنها صرف حقوق و دستمزد كاركنان دولت شود؛ بلكه بايد از دولت بخواهيم اين درآمدها را براى رشد و توسعه اقتصادى كشور، كه به سود همه ملت و آحاد جامعه است ، صرف كند. بنابراين ، نه درست و نه عاقلانه است كه هم چنان بخواهيم دولت بيش از اين نيرو جذب كند.
سارا و الميرا دو جارى هستندكه گوشه حياط خانه شان ، درخيابان فكورى، محله چهارديوارى پونك، يك آرايشگاه كوچك زنانه راه انداخته اند. آنهاكه سالها خانه دار بوده اند ، با توجه به شرايط موجود، از امكاناتشان بهره گرفته اند.
سارا كه جارى بزرگتر است ، مى گويد: «كار به آدم انرژى مى دهد. بعد مادى قضيه تنها يك بخش ماجرا است. اصل مسأله اين است كه كار، جوهر آدمى است. از وقتى كه اين آرايشگاه را راه انداخته ايم، احساس خيلى بهترى نسبت به زندگى دارم و ديگر فكر نمى كنم كه عمر و وقتم به بطالت مى گذرد.»
آنها از درآمدشان راضى هستند. الميرا دراين باره مى گويد: «ما تا حدودى به استقلال رسيده ايم و توانسته ايم بارى از دوش همسران مان برداريم. همين موضوع موجب شده كه بيشتر احساس مفيدبودن داشته باشيم. ضمن اين كه در اثر برخورد با آدم هاى مختلف ، هر روز چيزهاى تازه ترى ياد مى گيريم و هوشيارتر مى شويم.»
اگر بخواهيم دست روى دست بگذاريم و منتظر بمانيم، آب از آب تكان نخواهد خورد. اين ما هستيم كه بايد مديريت زندگى را به دست بگيريم. فراموش نكنيد كه عقربه هاى ساعت، هرگز نمى ايستند و لحظه هايى كه از دست مى رود، براى هميشه رفته است.
راستى! ثانيه هايت را چند مى فروشى؟
راه و بيراه
يك سبد خرزهره تقديم تو باد
289599.jpg
ستاره سرمست
رفته بودم گل بخرم. چشمم روى بزرگ ترين دسته رزهاى نباتى رنگ ثابت ماند. ۱۵ ساله بودم كه فهميدم مامان از بچگى عاشق اين گل هاست. بعد از آن، هر روز يك يا چند شاخه برايش خريده ام.
سال ها پيش كه پدر رفته بود، مادرم هم مرد خانه بود و هم زن . هم سقف بود براى آشيانه مان، هم ستون براى ايستادن مان، غرق در حضور سبز خدا و ياد رنگين مادر بودم كه بوى تلخ و تندى به مشامم نشست.
زنى با يك بغل خرزهره صورتى بدرنگ به مغازه پا گذاشت. گلفروش شاخه هاى رز را روى زمين گذاشت و به زن نگاه كرد، پير بود و شكسته.
هيچ كس از او چيزى نپرسيد. خودش گفت: «آقا اين گل ها را برايم تزئين كن.» تعجب من و گلفروش، زن رابه گفتن واداشت:
«خدا هر چه بچه ناخلف است از روى زمين بردارد. خودم و شوهرم جوانى مان را پاى بچه ها ريختيم. دوتا دختر بودند. جان كنديم، ولى يك لقمه حرام به خانه نبرديم. نمى دانم چرا نااهل شدند. همه اش مى گفتند: چرا ما نمى رويم بيرون غذا بخوريم؟ چرا مانتوى ۴۰ هزارتومانى نمى خريم؟ چرا ماشين نداريم؟ چرا و چرا و چرا...»
اشك پهناى صورتش را خيس كرد ولى او تازه درددل آغاز كرده بود: «يكى نبود بگويد آخر زندگى كه اين ها نيست. مگر همه دارند؟ مگر همه آن ها كه مثل آدم زندگى كردند ماشين شخصى و خانه بالاى شهر داشتند؟ به خدا ما هرچه توانستيم برايشان انجام داديم، ولى سرانجام فرار كردند. دو ماه است رفته اند و برنگشته اند. حالا خبر آورده اند كه در كانون اصلاح و تربيت هستند.»
وقتى زن گفت كه گل ها را براى دخترها مى برد و چيزى جز گل خرزهره به ذهنش نرسيده كه برايشان بخرد، تا ته قلبم سوخت. دلم خواست جفت گوش هاى «آزاده» و «بهاره» را بگيرم و بگويم: ببينيد! او را در هم شكسته و ويران مى خواستيد؟
ببينيد شيرزنى كه زيربار زندگى كمر خم نكرده، غم شما چگونه وجودش را ويران كرده است.
گل هاى خرزهره، بدريخت و بدبو منتظر بودند تا مرد گلفروش يك پاپيون به سبد بزند و آنها را مرتب بچيند. اما گلفروش با بغضى در گلو زير لب زمين و زمان را نفرين مى كرد. آخر هم گفت: «مادر! وفايت را بنده ام. ما را از تزئين اين خرزهره ها معاف كن. بيا و بزرگوارى كن و اين سبد رزهاى قرمز را از من هديه بگير و ببر. مى ترسم دخترها جلوى هم سن و سال هايشان خجالت بكشند.»
گلفروش پدر دو دختر بود. او هم به سختى بچه ها را بزرگ كرده بود. مى گفت درد آن زن را مى فهمد، با اين حال اعتقاد داشت كه گذشت از بزرگان است. آن قدر از جفاى زمانه و نامردى هايش گفت كه سرانجام زن با يك سبد پر از گل هاى رز به ديدار دخترهايش رفت...
[كاش آزاده و بهاره معناى روزهاى قرمز را دريابند.]


|   شناسنامه   |   آرشيو   |