منبع: اينديپندنت مترجم: شيلا ساسانى نيا
«بازى در فيلم هنوز هم براى من لذت بخش است اما ديگر در اين كار چالش جديدى را پيش روى خود نمى بينم.» آنتونى هاپكينز با لبخندى رضايت آميز به اين حقيقت اعتراف مى كند و ادامه مى دهد: «نه، واقعاً نيست. اين روزها بيشتر به نقاشى و آهنگسازى علاقه مندم و همانى شده ام كه هميشه مى خواستم. يك بازيگر پاره وقت كه براى دل خودش كار مى كند. ديگر تعصبى روى بازيگرى ندارم. كار خودم را مى كنم. البته هنوز هم وقتى در فيلمى بازى مى كنم واقعاً نهايت تلاشم را مى كنم، اما ديگر زندگيم را پاى آن نمى گذارم. تا وقتى به موقع دستمزدم را پرداخت كنند و يك فيلمنامه و يك كارگردان خوب نصيبم شوداز كارم لذت مى برم. همين و بس!»
قرار من و هاپكينز در يكى از تفريحگاه هاى ساحلى مورد علاقه او به نام هتل فرمونت ميرامار در سانتامونيكا است. اومى گويد: «قبل از اين كه به آمريكا مهاجرت كنم اينجا پاتوق من بود.»
هاپكينز با همسر خود كه يك كارشناس عتيقه كلمبيايى به نام «استلا آروياوه» است چند مايل دورتر از شمال ساحل ماليبور در لس آنجلس زندگى مى كند اما هنوز هم گاهى در سفرهاى خود به اين هتل مى آيند و از غذاهاى خوشمزه آن لذت مى برند. هاپكينز مرا به سمت يكى از ميزهاى كافه هتل مى برد و از پنجره اى مشرف به اقيانوس، به اقيانوس واقعاً «آرام» خيره مى شود.
- «مى دانى، سى سال پيش از اينجا دل كندم و به آمريكا رفتم (او در سال۲۰۰۰ يك شهروند آمريكايى شد). بعضى ها در بريتانيا فكر مى كنند چه حماقت بزرگى كردم، اما اهميتى نمى دهم. من عاشق دريا هستم. از زندگى لذت مى برم.» و سپس با لبخند ادامه مى دهد: «راه رفتن در ساحل، نقاشى كردن، كتاب خواندن.» آسمان صاف و آفتابى است و اين ستاره- كه زمانى براى اخلاق و رفتار تندش و البته تحمل نكردن خبرنگاران كنجكاو معروف بود- امروز سركيف است و حوصله دارد درباره هر چيزى- باز هم ترجيحاً چيزى به جز حرفه موفق اش- حرف بزند. او كه در سال۱۹۹۳ به دريافت لقب «سر» مفتخر شد به هيچ وجه اهل تشريفات و تعارف نيست. او با خنده مى گويد: «خيلى ها پيشم مى آيند و مرا سر هاپكينز صدا مى زنند اما هميشه به همه گفتم: مرا «تونى» صدا كنيد.»
- احتياجى ندارم خودم را به كسى ثابت كنم. برايم اهميتى ندارد ديگران درباره من چه فكرى مى كنند. واقعاً اين حرف را مى زنم. حالا همه چيز خيلى فرق كرده. در مورد كارم همان احساس تعهد و وجدان حرفه اى را دارم. ديالوگ ها را كاملاً حفظ مى كنم و به موقع سر صحنه فيلمبردارى حاضر مى شوم، اما يك چيزى فرق كرده، خيلى چيزها برايم جذابيت خودشان را از دست داده اند وفكر نمى كنم انجام دادن آنها بهترين شكل براى سپرى كردن عمر باشند. در نتيجه اين روزها با وسواس بيشترى كار مى كنم.
سؤال اينجاست كه چرا آنتونى هاپكينز اين روزها در فيلم هاى زيادى بازى مى كند؟ او در چندسال گذشته در فيلم «نشانه» با كوينيت پالترو بازى كرده و در ديگر فيلم هاى پرفروش نظير «تندپاترين سرخ پوست دنيا»، «همه مردان پادشاه» و «بابى» نيز نقش داشته است، پروژه هاى بعدى او هم تريلر جديد «Fracture»، «Beowulf» (با اقتباس از يك شعر حماسى به زبان آنگلو- ساكسون) به كارگردانى رابرت زمكيس و با بازى مشترك آنجلينا جولى و جان مالكوويچ و فيلم جديدى از جيمز آيوورى به نام «شهر مقصد نهايى» دركنار لاورا لينى هستند. او در حالى كه جرعه اى از چاى اش را زير زبان مزه مزه مى كند با حالتى متفكر مى گويد: «واقعاً نمى دانم. هر چقدر علاقه كمترى نشان مى دهم، آنها نقش هاى بيشترى به من پيشنهاد مى كنند و اين نقش ها اگر جالب باشند مى پذيرم. زندگى چيز خوبى است.»
با اين حال با وجود همه اين بى تفاوتى ها در اين مكالمه صميمانه هنوز هم اشارات پراكنده اى به قراردادهاى كارى، فيلم هايى كه براى بازى در آنها وارد مذاكره شده و نام هاى معروف در هاليوود مى شود و اين نشان مى دهد كه هنوز هم رگه اى از هيجان و شوق بازى در وجود اين بازيگر قديمى ديده مى شود.
- «روز قبل مورگان فريمن به من زنگ زد و از من پرسيد آيا تمايل دارم در فيلم جديد ديگرى باز هم با او و بيل ميسى بازى كنم يا نه و من گفتم: باشه. اشكالى نداره. فيلم خيلى مهمى نيست. درباره دو مردى است كه موزه اى را مى گردانند و بعد به ناگهان يك سرقت بزرگ هنرى روى مى دهد.» هاپكينز در ادامه به مسير زندگى حرفه اى اش اشاره مى كند و مى گويد:
- «در مقطعى از زندگيم به سر مى برم كه ثبات بيشترى دارد، چون بيش از هر زمان ديگرى از زندگيم لذت مى برم و قدر آن را مى دانم. وقتى جوان تر و در اوج شر و شور جوانى ام بودم مقطعى را پشت سر گذاشتم كه واقعاً به خودم وحرفه ام لطمه فراوانى زدم. امروزه بچه هاى موفق و جوانى را مى بينم كه واقعاً كارهاى عجيب و غريب مى كنند و ياد خودم در آن موقع مى افتم. زندگى من با آمدن به كاليفرنيا متحول شد. يك روز به خودم آمدم و گفتم: نمى خواهم تا آخر عمرم اين آدم افسرده و دلمرده باقى بمانم. همين شد كه دست از آن شرارت بازى ها كشيدم و زندگيم عوض شد. حالا كه به گذشته نگاه مى كنم مى بينم آن بدبينى ها را ديگر درخودم ندارم.»
اين ذن گرايى او را گاه مى توان با از خودشيفتگى اشتباه گرفت اما به هيچ وجه اين گونه نيست و جالب آن كه اين «گذشته شخصى» بر فعاليت حرفه اى اش تأثير منفى نگذاشته است. او در طول همه اين سال ها نقش هاى بسيار متفاوتى را بازى كرده است: فيلم هايى همچون كمدى «رفاقت ناباب» با كريس راك، «اسكندر» از اوليور استون و بازسازى «همه مردان پادشاه» در كنار شان پن و جودلاو. اما بهترين بازى خود را در ميان فيلم هاى جديدش در تريلر خوش ساخت «Fracture» ارائه داده كه داستان آن در لس آنجلس به وقوع مى پيوندد. او در اين فيلم نقش محقق نابغه اى را بازى مى كند كه پى به خيانت همسرش مى برد و تصميم مى گيرد از او انتقام بگيرد. ميان شخصيت او در اين فيلم يعنى «تدكرافورد» با قاتل زنجيره اى معروف فيلم هاى «هانيبال لكتر» شباهت هاى غيرقابل انكارى وجود دارد و بازى در فيلم «سكوت بره ها» بود كه نخستين و تنها اسكارش را به ارمغان آورد. هر دو اين شخصيت ها رذل وحيله گرند و تماشاى جنايت هايشان براى مردم سرگرم كننده. هاپكينز مى گويد: «Fracture» واقعاً فيلم خوبى است. شايد يكى از بهترين فيلم هايى كه داشته ام. در اين فيلم نقش مردى را بازى مى كنم كه همسر خودش را مى كشد اما هانيبال لكتر نيست، اگرچه شباهت هايى وجود دارد. همه چيز در اين فيلم بر محور انتقام مى چرخد. «Fracture» قطعاً يكى از لذت بخش ترين تجربيات سينمايى ام بود كه در اين چندسال داشتم.» او سپس مى افزايد: نقش من را خيلى خوب نوشته بودند. كرافورد يك مار هفت خط است. فيلمنامه با ظرافت و زيبايى خاصى نوشته شده بود، چيزى كه امروز كمتر مى بينيم. خوش شانس بودم كه اين نقش به من پيشنهاد شد.»
البته اگر قرار است اين حرف آخر هاپكينز را باور كنيم بايد نتيجه گيرى كنيم كه كل حرفه او و حضور او در عرصه سينما مبتنى بر شانس خوب بوده است تا استعداد واقعى و اين چيزى است كه هاپكينز از اعتراف به آن ابايى ندارد.
- «بيشتر شانس بوده است من واقعاً هيچ وقت خودم را يك بازيگر درجه يك ندانسته ام. وقتى به هم دوره هاى خودم كه درتئاتر لندن بازى مى كنند نگاه مى كنم مى بينم آنها حرفه اى تر از من هستند. منظورم آدم هايى مثل جودى دنچ است. هميشه يك جور شانس خوب با من بوده است.» هاپكينز بازيگرى را با تئاتر شروع كرد، يك بازيگر ذخيره به جاى لاورنس اوليوير در نمايش «رقص مرگ» از استريندبرگ بوده است، به خاطر بازى خوب و قوى اش بعدها با خود اوليور در نمايش هاى مختلفى در تئاتر ملى بريتانيا ظاهر شد وحالا اعتراف مى كند كه هيچ گاه از بازى درتئاتر به اندازه سينما لذت نبرده است؛ چيزى كه خلاف آن درمورد خيلى از بازيگران صدق مى كند.
- «هيچ مشكلى با تئاتر نداشتم. بازى لاورنس اوليوير همه را مبهوت مى كرد. من خودم جان گيل گاد، لن ريچاردسون و پل اسكافيلد را تحسين مى كردم اما هيچ وقت پايمردى آنها را نداشتم. من خيلى سريع حوصله ام سر مى رفت.»
هاپكينز چهل سال پيش با نمايش «شيردر زمستان» در كنار كاترين هپبورن و پيتر اوتول وارد عرصه تئاتر شد و در اواخر دهه۸۰ براى هميشه به آن پشت كرد.
- «خيلى به گذشته نگاه نمى كنم. حتى ديگر خيلى هم به سينما نمى روم. از حوصله من خارج است اگرچه از ديدن فيلم «ملكه» لذت بردم. راستش به هلن ميرن يك نامه تحسين آميز نوشتم و بازى او را ستودم.»
او چندان تمايلى به صحبت كردن درباره نقش آفرينى هاى خودش ندارد، اما درنهايت تسليم مى شود و آنچه را كه دوست دارم بشنوم از زبان او مى شنوم. وقتى از او درباره بازى در نقش يك سرخدمتكار انگليسى سرخورده در فيلم «بازمانده روز» مى پرسم او در كمال فروتنى مى گويد: «بله واقعاً از بازى در اين نقش لذت بردم. كار با اماتامپسون خيلى خوب بود اما خيلى در اين فيلم بازى نكردم.» او با اشاره به يكى از فيلم هاى برجسته ريچارد آتنبورو كه در آن نقش سى، اس لويس را بازى كرده بود مى گويد: «از بازى در فيلم «Shadowlonds» هم لذت بردم. كار دراين فيلم جالب بود.»
براى او تعريف مى كنم كه چطور اين فيلمساز كه همچنين هاپكينز را در فيلم «جادو» كارگردانى كرده بود- به او ارادت خاصى دارد و استعداد بازيگرى اش را تحسين كرده است. او درباره هاپكينز گفته بود «اين بازيگر آنچنان توانايى بالايى دارد كه وقتى ديالوگى را بر زبان مى راند فكر مى كنيد نخستين بارى است كه آن را گفته.» «هاپكينز باز با فروتنى مى گويد: او به من لطف دارد.»
با وجود غيبت طولانى اش از بريتانيا، هاپكينز يكى از بهترين بازيگران انگليسى تلقى مى شود. او با خنده مى گويد: «واقعاً؟ خبر نداشتم!» و بعد با يك قيافه جدى اضافه مى كند. «كار شاقى نمى كنم. به نظرم بازيگرى كارى است كه خيلى راحت از عهده آن برمى آيم. به تدريس هم علاقه دارم. بعضى مواقع، اينجا در سانتا مونيكا كلاس هاى فيلمسازى برگزار مى كنم اما در كل چيز مهمى نيست. اسپنسر تريسى زمانى به لاورنس اوليوير گفته بود: «فكر مى كنى آنها (مردم) فكر مى كنند چه كسى هستى؟» و حرف او درست بود. اگر همين فردا دست از بازيگرى بكشم قحطى بازيگر نخواهد شد.»
كافى است از هاپكينز درباره «فن» يا «كارش» بپرسيد تا متوجه تلاش او براى طفره رفتن از اين گونه سؤال ها شويد. او چندان با اين دو كلمه نزد خبرنگاران كنجكاو ميانه خوبى ندارد، دوست ندارد وارد بحث تحليل فن يا همان تكنيك بازيگرى اش نزد اين و آن شود.
- «براى من اين جور قيد و بندها كارم را كند مى كند، من خيلى تنبلم و يك آدم آكادميك هم نيستم. دنيرو واقعاً يك راننده تاكسى شد. اين طور نبود؟ حالا آن شخصيت واقعى راننده تاكسى كى آنقدر راننده تاكسى بود؟ به فرض كه اين خوب است اما من اهل اين جور بازى ها نيستم. فكر مى كنم يك جور غلو است. مى فهميد منظورم چيست؟ اسپنسر تريسى براى من بازيگر واقعى ترى بود و من بيشتر او را مى پسندم. من دوست ندارم با لهجه هاى مختلف حرف بزنم.»
از او درباره بازى اش در نقش نيكسون در فيلم اوليور استون مى پرسم و او مى گويد:«يك جورهايى تخيلم را بيشتر كار گرفتم. واقعاً نمى خواستم اين نقش را بازى كنم اما خب اليور استون كارگردان بزرگى است ومرا وادار كرد.»
البته فيلمى هست كه اين بازيگر مشتاق است تا درباره آن حرف بزند. «Slipstream» كه اواخر امسال به بازار مى آيد و فيلمى است كه خودش فيلمنامه اش رانوشته، كارگردانى كرده و موسيقى آن را نيز ساخته است. وقتى اين فيلم در ژانويه در جشنواره فيلم ساندنس به نمايش گذاشته شد واكنش هاى متفاوتى در پى داشت. هاليوود ريپورتر آن را يك «لودگى جذاب سينمايى» خواند اما هاپكينز ظاهراً در برابر اين گونه انتقادها ايمنى دارد.
- «اين فيلم را تفريحى و براى دل خودم نوشتم .ايده همسرم بود. او به من گفت: چرا سعى نمى كنى يك فيلمنامه بنويسى و من همين كار را كردم. نوشتن اين فيلمنامه براى من يك جور سرگرمى فانتزى بود و من واقعاً نمى دانستم پايان كار چه خواهد شد. هنوز هم نمى دانم اما به هر حال فيلمنامه را نوشتم و به خودم گفتم: «واقعاً خوب شده.» در هر حال يك كار غيرشراكتى بود وهمين حسن بزرگ آن بود. فيلمنامه را براى اسپيلبرگ فرستادم و او آن را خواند و تأييد كرد، اما گفت كه به احتمال زياد در فروختنش دچار مشكل خواهد شد. اين فيلم در حقيقت فيلمى در دل يك فيلم ديگر است. مرزهاى زمان را مى شكند و به گذشته برمى گردد و كل حرفه بازيگرى و حتى خود زندگى را يك جورهايى بدون غرض دست مى اندازد. پيام اين فيلم ساده است: « آنقدر همه چيز را سخت وجدى نگيريد.»
هاپكينز در اين فيلم با كريستيان سلاتر و فيونولا فلاناگان همبازى شده است. او همچنين از همسر ۴۹ ساله اش در يكى از نقش هاى اصلى فيلم استفاده مى كند و بازى خوبى از او گرفته است. اومى گويد: «در اين فيلم نقش نويسنده اى را بازى مى كنم كه فيلمنامه را نوشته است. همسرم در ابتدا نمى خواست خودش را درگير بازى در اين فيلم كند. او سال ها پيش يك بازيگر بود اما ديگر از آن فضا فاصله گرفته بود. به شوخى به او گفتم هر وقت بازى اش را بد تشخيص دادم اخراجش مى كنم. اما اين اتفاق نيفتاد.»
هاپكينز در گفت وگو از همسرش «آروياوه» به وجد مى آيد اما به هيچ وجه تمايلى ندارد از ازدواج سابقش با جنى لنيتون كه در سال۲۰۰۲ به طلاق انجاميد يا نخستين ازدواجش با پيترونيا باركر كه مدت كوتاهى دوام داشت ويا رابطه اش با تنها فرزندش، آبى گيل هاپكينز، كه يك بازيگر و موزيسين ۳۸ ساله و مقيم لندن است چيزى بگويد. او از سؤال هاى خصوصى و شخصى استقبال نمى كند اما هرازگاهى در لابه لاى صحبت هاى خود به همسر فعلى اش اشاره مى كند ومى گويد: اين ازدواج ثبات و حسى از آرامش را براى او به ارمغان آورده است كه پيش تر تجربه نكرده بود. «رابطه خوبى با هم داريم، زندگى خوبى داريم و جفت خوبى براى هم هستيم.» او كه در حال حاضر علاقه بيشترى به نقاشى و كشيدن تابلو دارد تا بازيگرى اضافه مى كند: «روى آوردن به هنر نقاشى پيشنهاد همسرم بود. او مرا تشويق كرد. ما تجارت كوچكى راه انداخته ايم و عوايد حاصل از فروش تابلوها به يك مؤسسه خيريه مى رسد. تى شرت هم طراحى مى كنيم. نمايشگاهى از كارهايم را در تگزاس داشتم و اين ماه نمايشگاه ديگرى در وگاس دارم.
|
|
|
اعتراف مى كنم كه مهارت چندانى در نقاشى ندارم اما دوست دارم نقاشى بكشم: آبستره، منظره وهمه چيزهاى ديگر. مردم پول زيادى براى تابلوهايم مى پردازند و من نمى دانم علتش چيست؟» او سپس با حدس و گمان جواب خود را مى دهد.
«فكر مى كنم عاشق رنگ اند. من در تابلوهايم از رنگ هاى خيلى روشن استفاده مى كنم. من بايد براى اين نمايشگاه ده تابلو عرضه كنم پس بهتر است همين حالا اين مصاحبه دوستانه را تمام كنم و به خانه ام برگردم تا كار تابلوها را تمام كنم.» او ادامه مى دهد: «وقتى نقاشى نمى كشم آهنگسازى سرگرم ام مى كند. (هاپكينز در سال۱۹۵۵ به كالج تئاتر و موسيقى در كارديف رفت و در ابتدا تصميم داشت وارد حرفه موسيقى شود.) هميشه پشت پيانو نشسته ام و دوست داشتم آهنگساز شوم. حالا كه اين فرصت پيش آمده به استقبال از آن رفته ام. از آهنگسازى فيلم ام لذت بردم و در ده روز موسيقى متن آن را ساختم.
هاپكينز نگاهى به ساعتش مى اندازد و از من اجازه رفتن مى خواهد چون ظاهراً ماشين اش را مقابل يك پاركومتر پارك كرده است و زمان پارك آن به سر رسيده است. او به من پيشنهاد مى كند تا ماشين همراه او بروم و ما در همين فاصله كوتاه تا بلوار ويلشاير به گپ دوستانه خودمان ادامه مى دهيم.
- «مى دانى، مهم ترين چيز اين است كه همه قواعد را بشكنى و آزادى، مقيد نبودن به اين قواعد است. من در حال حاضر آهنگسازى مى كنم و هيچ تعليمات آكادميكى هم در اين زمينه نديده ام، اما از كارم لذت مى برم. همين امر در مورد نقاشى صدق مى كند. به كارگاه هم مى روم و يك پالت رنگ برمى دارم و تخيلاتم را روى بوم به تصوير مى كشم. اين ذات هنر است.»
او با رسيدن به ماشينش رو به من مى كند و مى گويد: «تو مى خواهى چه كار كنى؟ رمان بنويسى؟ ترديد نكن. قلمت را بردار و دست به كار شو. به پروسه كار فكر نكن و آن را راحت بگير. اهميتى نده مردم درباره تو و كارت چه فكرمى كنند.» او سپس با لبخندى بر لب نصيحت مى كند: «ببين. من همه اين سال ها عمر كرده ام و به ۶۹ سالگى رسيده ام و حرفى كه به تو زدم نتيجه اى بود كه از اين زندگى پرفراز و نشيب گرفته ام. از كارى كه مى كنى لذت ببر چون نمى دانى چقدر تا پايان راه فرصت دارى.»
و با گفتن اين جمله پايش را روى گازمى گذارد تا به ديدار دنياى رنگارنگ نقاشى در خانه اش بشتابد.