چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۲۸ ربيع الثانى ۱۴۲۸
Wed, May 16, 2007
رودررو
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
ويژه ۱(جامعه)
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
محيط زيست
ماجرا
رودررو
گفت وگو با دكتر مهرى بهفر
سوءتفاهمى به نام شاهنامه پژوهى
290751.jpg
آرش الله وردى
گروه انديشه: مدت هاست منتظريم كسى بيايد و دستان پربصيرتش را بر متون كلاسيك و گنجينه هاى ما بكشد، اما هنوز كسى نيامده است و ما مدام به دنبال علت اين خشك بختى مى گرديم؛ همه چيز را بهانه مى كنيم الا تنبلى خودمان... چرا ما خودمان به نقد و بازخوانى اين آثار نمى پردازيم و نامى از آن ها نمى بريم؟ مهرى بهفر، منتقد و پژوهشگر جوانى كه سال هاست به شاهنامه پژوهى، نقد ادبى و تدريس در دانشگاه هاى كشور مشغول است، پاسخى را در مقابل سؤال هميشگى ما مى گذارد و همچنين پرسش و پاسخ هاى ديگر كه گفت وگوى مختصر زير حول محور شاهنامه فردوسى را شكل مى دهد.

\ به نظر شما، لزوم شاهنامه خوانى براى ايرانى امروز چيست؟
* به اين سؤال با احتياط جواب مى دهم براى اين كه توصيه آميز به نظر نرسد. چون قصد توصيه كردن دركار نيست. اين كه ايرانى امروز لازم است چه بخواند يا نخواند چيزى نيست كه من يا هركس ديگرى تعيين كند. شايد كار پژوهشگر در زمينه هاى مختلف فرهنگى، نه توصيه كه به وجود آوردن امكاناتى است كه خواننده بتواند به كمك آن متون گذشته را بهتر درك كند. اما شاهنامه كسانى را كه ياد گرفته اند لذت ادبى را تجربه كنند، دست خالى نمى گذارد و بيش از آنچه خواننده آثار معاصر (مدرن و پست مدرن) مى تواند تصور كند، خواندنش رضايت بخش است. جدا از لذت و تجربه ناب ادبى، اگر ايرانى امروز مى خواهد بداند ايرانى امروز بودن يعنى چه و كه و چگونه و چطور و اگر مى خواهد بداند كه ايرانى امروز چرا چنين است و نه چنان بايد شاهنامه بخواند.
\ نظرتان درباره پژوهش هاى شاهنامه شناسى و آثارى كه درباره شاهنامه نوشته شده است، چيست؟
* در يك كلام نه چندان رضايت بخش؛ شاهنامه شناسى هم مانند ديگر زمينه هاى پژوهش ادبى، غالباً غيرحرفه اى و غيرتخصصى است، پر از كلى گويى و انشانويسى هاى مطول به جاى انديشه و بررسى و تحليل. در يك طرف پر است از احساسات مثبت كه نويسنده اش با همه توان مى كوشد شاهنامه را كانون و سرمنشأ هر باور و رويه نيك انسانى، هر انديشه ژرف و عميق بشرى و هر كردار سودمند انسانى بداند. در طرف مقابل، نويسنده باز هم پر از احساسات، البته اين بار منفى و كلافه از بت سازى.
اين دو رويه همزاد و به ظاهر متقابل كه در عمل همچون يكديگر بى عمل و همانند هم ناسودمندند، نه تنها در آثارى كه در زمينه شاهنامه نوشته مى شود بلكه در همه موضوعات و زمينه هاى ادبى، هنرى و فرهنگى آشكارا تمام فضا را اشغال كرده است. يك نگاه ۱۰۰ درصد اثباتى و يك نگاه ۱۰۰ درصد انكارى در پس پشت اغلب آثار انتقادى و تحليلى در زمينه فرهنگ و ادبيات وجوددارد.
در آثار تحقيقى كه در اين سال ها درباره شاهنامه منتشر شده يك ويژگى قابل توجه است، اين كه اغلب اين آثار از سوى كسانى كه كار دوم شان ادبيات است و تحصيلات و تجارت و كار اولشان در رشته ها و زمينه هاى ديگر است، نوشته شده است. براى نمونه مؤلف «فرهنگ آرايه ها و صور خيال در شاهنامه» تعريف دقيق و درستى از فنون بلاغت و آرايه هاى ادبى در ذهن ندارد و ذيل كنايه، استعاره آورده است. گذشته از آن، ابياتى هم در اين كتاب ذيل آرايه هاى ادبى مختلف آمده كه هيچ صورخيالى درآن نيست. كتاب ديگرى به نام «شاهنامه و فمينيسم» قابل ذكر است كه در بخش نخست آن نويسنده به تعريف فمينيسم و تبيين تاريخ و كليات مباحث آن پرداخته و گونه هاى مختلف فمينيسم را شرح داده است در نيمه دوم كتاب، بى هيچ ربط، اتصال و پيوندى نويسنده رفته است به سراغ زنان شاهنامه و زن ها را به ۳ رنگ سفيد، سياه و خاكسترى تقسيم كرده است. در حالى كه مقصود از سفيد، سياه و خاكسترى بودن شخصيت هاى زن در كليات بخش يكم مورد اشاره قرار نگرفته است. ميان بخش اول تاريخچه فمينيسم در ۲۰۰سال پيش و تلاش هاى زنان جنبش فمينيسم در غرب و بخش دوم كتاب كه به زنان شاهنامه مربوط است، كم ترين رابطه اى برقرار نشده است و اصلاً معلوم نيست چطور و چرا مى بايست اين دو بخش، بخش هاى يك كتاب واحد باشند. اين دو تنها نمونه اى بود و در اين جا طبعاً نه قصد و نه دقت نقد آثار مرتبط با شاهنامه وجوددارد.
\ نظرتان درباره بحث اسطوره ضحاك كه ابتدا على حصورى و سپس احمد شاملو مطرح كرد، چيست؟
* به نظر من، اين دو به دسته دوم يعنى دسته نويسندگان انكارى تعلق دارند؛ با اين توضيح كه مثلاً اگر اين دو نويسنده به نظام اشتراكى كه از قرن ۱۹ در جهان شيفتگان و طرفدارانى يافت علاقه دارند، هرطور هست آن را مى جويند حتى شده به ضرب زور و از زير سنگ آن را مى يابند. آن ها با بازخوانى نقادانه و انكارى و بت شكنانه اى كه آنتى تز رويه اول است، سعى مى كنند از دورانى بس دور و گم در پشت ديوار تاريخ، ايدئولوژى جذاب و موردپسندشان را بيابند.
جالب است كه وقتى شاملو بحث هاى على حصورى مربوط به اوايل دهه ۵۰ را تكرار كرد آن قدر سروصدا شد و جالب تر آن كه شاملو فردوسى را جعال مى نامد كه در روايت حماسى ايران «ريگى به كفش داشته» و ضحاك حامى توده ها را مار دوش و سفاك جلوه داد. اما خود جابه جا در همان سخنرانى مى گويد: در ايران خودمان، توده ملتمان در تمام طول تاريخش امكان تعقل، امكان تفكر، امكان به كار گرفتن چيزى را كه بهش مى گويند «مغز» نداشته است» (دنياى سخن، شماره ،۳۳ ص۲۰) و باز در همين سخنرانى مى گويد: «حافظ كه تاج سر همه شاعران در همه زبان ها و در همه زمان هاست، وقتى در دسترس توده قرار گرفت، سرنوشتش واقعاً چه مى شود جز اين كه «اى حافظ شيرازى فال مرا بگير» (همان).
و براى من جالب است كه كسى با چسب و كاغذ و قيچى درباره اسطوره ضحاك چنان چيزهايى - در هر دو روايت شاملو و حصورى اش - بنويسد و آن وقت كه دست جاعل و دروغ پرداز بورژوايى مثل فردوسى را - كه روايت توده هاى مردم را تحريف كرده - رو كند، آن وقت خودش عميقاً از «توده» متنفر باشد. گذشته از اين بحث، به نظرم جالب است كه ضد توده ترين اشخاص ميهن ما، نامى از موضوع ضديت خودشان، برخود گذاشته باشند. ضحاك در روايت فردوسى و طرحى كه او از حماسه و اساطير ايران در انداخته، شخصيتى جوش خورده و پيوسته و تنيده با كليت اين متن است. كليت درونمايه جهان بينى و اسطوره اى كه ارائه مى شود؛ جزئى است در پيوستگى با ديگر اجزا و نمى شود او را از ساختمان روايت بيرون كشيد و با يك جمله از بيرون، چنين تعبيرات دور از ذهن و نامعقولى را بدان بربست.
\ اين كه شاملو گفته شاهنامه نظم است...
* خوب مگر شاهنامه به عنوان يك اثر حماسى قرار بود چه باشد؟
در ساده ترين و دم دست ترين تعريفى كه از ژانر حماسه صورت گرفته، آمده است: حماسه اثرى است منظوم... حالا من نمى دانم نظم در ذهن شاملو چرا مى بايست در مقابل شعر، ضدشعر، و در نتيجه بد و غير هنرى باشد. نظم كاركرد خودش را هميشه داشته و دارد و يكى از ادبى ترين ساخت هاى ادبى است. از سوى ديگر، به اين نكته هم بايد توجه داشت كه منتقدان يكى دو قرنى است اين را مطرح كرده اند كه ميان Poem و Poetry تفاوت وجوددارد و بخشى از هر شعر، سروده است و در بستر سروده شعر تجلى پيدامى كند و سراسر يك سروده شعر ناب نيست، ازجمله در شعر شاملو.
\ روايت يكى از اصلى ترين مباحث طرح شده اخير در باب شاهنامه است. نظر شما در اين باره چيست؟
* شاهنامه يك متن ادبى كلاسيك است. بديهى است كه اشكال اوليه روايت فارسى در آن موجود باشد. به اين معنى نيست كه چون فرم روايت كلاسيك است ساده نيز باشد. چند روايت متوازى و چندلايه مدام وجوددارد. داناى كل كارش را مى كند اما در عين حال هر شخصيتى نيز حرف خودش را مى زند و وارد متن مى شود. گاه ايجاد تضاد مى كند، اين تضادها به نوبه خود برداشتى كنايى و تمثيلى را موجب مى شوند. به هرحال، شاهنامه قديمى ترين شكل روائى زبان فارسى است و نويسنده هاى امروزى بايد براى نوشتن اصيل و برآمده از خود و زمانه خود، متكى به شاهنامه و روايات متنوع و كلاسيك آن باشند، تا اين كه منابع الهامشان آثار مدرن و پست مدرن ترجمه شده باشد. از دل اين روايات كلاسيك و اصيل است كه روايات متنوع، مدرن و پسامدرن خوب و بديهى بيرون مى آيد.
\ از وضعيت نفوذ و اثرگذارى شاهنامه در ادبيات جهان بگوييد.
* همان طور كه گفتم،شاهنامه يك متن ادبى كلاسيك است كه رواياتش از دوران ادبيات شفاهى سده ها پيش از فردوسى به وجود آمده و زودتر از ديگر متون كلاسيك فارسى موردتوجه جهانيان قرار گرفته و ترجمه شده است. نخستين بار در قرن هفتم هجرى ابوالفتح بندارى اصفهانى آن را به زبان عربى ترجمه كرد.
در دوره معاصر، توجه تمام مراكز و دپارتمان هاى ايران شناسى را نه فقط به عنوان يك متن ادبى بلكه از وجوه فرهنگى، عادات و باورهاى اسطوره اى ايران به خود جلب كرد. تا به حال، به زبان هاى مختلفى ترجمه شده و حتى گاه در يك زبان چندين بار مورد ترجمه قرار گرفته است.
نخستين بار جيمز ات كينسون و بعد برادران وارنر آن را به انگليسى ترجمه كردند و ماتيو آرنولد به داستان سهراب توجه مى كند و آن را با روايتى تازه و مخصوص به خود ارائه مى دهد. ژول مول فرانسوى هم كار ترجمه را در كشور خود پى گرفت. وولف در آلمان به كار عظيمى دست زد و «فرهنگ بسامدى لغات شاهنامه» را در سى و چندسال پيش به پايان رساند كه اين كتاب هنوز كه هنوز است در ايران ترجمه نشده است و شكل افست آن موجود است. بايد اين را گفت كه در ايران هنوز كسى با آگاهى وولف روى شاهنامه كار نكرده است.
براى درك تأثيرگذارى شاهنامه بر ادبيات جهان بايد تمام آثار منتشر شده جهانى را مطالعه كرد.
چندتن از نويسندگان ايرانى با الهام از داستان هاى شاهنامه آثارى نوشته و به زبان هاى ديگر ترجمه كرده اند كه اين امر مى تواند يا شايد بتواند همراه با موفقيت باشد. كسى مى تواند پاسخگوى اين سؤال باشد كه از آثار ادبى توليدشده در زبان هاى ديگر آگاه باشد و من آن اندازه باخبر نيستم.
\ چرا در نقد ادبى روز جهان شاهنامه به عنوان يك مرجع نه مورد مطالعه قرار مى گيرد و نه اسمى از آن برده مى شود. مثلاً شاهنامه مى تواند براى نورتروپ فراى منتقد كه گرايش هاى اسطوره اى نيز دارد مرجع خوبى باشد، چرا اين اتفاق نمى افتد؟
* ما نبايد بپرسيم چرا منتقدان جهان به شاهنامه نپرداختند و تفسير خود را ارائه ندادند، بهتر است بگوييم: ما چرا نبايد به آن بپردازيم؟ شايد براى كسانى چون فراى محدوديت شناخت و دانش زبان فارسى موجودبوده كه شاهنامه را از قلم مى اندازد. منتقدان و اسطوره شناسان به متن اصلى نياز دارند و به ترجمه ها اعتماد نمى كنند. اين سؤال ها ما را به جايى نخواهندرساند، اما چرا ما منتقدانى نداشتيم در حد فراى كه آثارمان را بررسى كنند؟ اين سؤال مهم است. پس از اين سؤال بايد به خودمان بياييم كه چقدر در اين زمينه فقيريم. ما در زمينه هاى علوم انسانى فقط ترجمه داريم و در حيطه نقد ادبى، تنها كسانى كه كوشش مى كنند مترجمان اند كه بد و خوبش در اينجا موردنظر من نيست.
چرا نقد ادبى در كشور ما به صورت اصيل توليد نمى شود؟ توليد نقد ادبى متأسفانه كمتر از ترجمه است و ازنظر كمى و كيفى با نقدهايى ضعيف و رقيق روبروييم. سرانجام بايد گفت كسانى كه نقد مى نويسند با حداقل كوشش و دانسته ها اين كار را انجام مى دهند. مثلاً در روزنامه «شرق» مطالبى به عنوان نقد نوشته مى شد كه در بهترين حالت معرفى كتاب بود نه نقد ادبى، تازه در آن هم بارها جاى قاتل و مقتول عوض مى شد و پر از بى دقتى بود. ما منتقد حرفه اى نداريم و نمى شود در ميان اين جماعت منتظر كسى چون فراى بود. فراى حاصل دانشگاه ها و آموزش هاى متفاوتى است.
منتقد بايد از قوانين ژانرها مطلع باشد و تمام آثار مرتبط را مطالعه كرده باشد تا بتواند نقدى بر يك رمان يا شعر بنويسد. متأسفانه، در دانشگاه هاى ما تا دوره ليسانس تنها ۲ واحد نقد ادبى وجوددارد كه اصلاً كافى نيست. نه آموزش آكادميكى وجود دارد و نه كارگاه هاى خوب نقد و نه نمونه هاى فارسى درخشانى، پس اين انتظار بى جايى است كه شاهنامه موردبررسى منتقدانى غيرفارسى زبان قرار بگيرد. نه متون كلاسيك شناخته خواهندشد و نه قرائت جديدى از آن ها به دست ما خواهدرسيد، حتى بهترين متون و شاهكارهاى ادبى ما هم در اين وضع كرختى و سكون سترون خواهندشد. چون منتقدى وجودندارد كه آن ها را به ديگران بشناسد و ما آن ها را در صندوقچه هايمان حفظ مى كنيم و اجازه نمى دهيم كه اين ذخاير در فرهنگ امروز ما باززايى شوند.
نهايت كلام اين كه ما ضرر مى كنيم نه اين شاهكارها، چون با سترون كردن آن ها عملاً حيات فرهنگى خود را به خطر انداخته ايم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |