پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۲۹ ربيع الثانى ۱۴۲۸
Thu, May 17, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه (اشارات وتنبيهات)
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس
سرقت خوشبختى
290889.jpg
منشى دادگاه صبح اول وقت ميز قاضى را مرتب كرد و همه چيز را مثل هر روز سر جاى خودش چيد.
پرونده اى را كه پوشه صورتى رنگى داشت، لبه ميز، درست رو به روى صندلى خالى قاضى گذاشت. روى پوشه با خط درشت و سبر نوشته شده بود «آدم ربايى».
چند دقيقه بعد در با صداى كش دار گشوده و يك مأمور زندان وارد دادگاه شد.
نوجوانى بود كه سيماى نجيب روستايى داشت، با چشم هاى آبى روشن و صورتى آفتاب خورده.
- زندانى را آوردم: بيام تو؟
منشى گفت: چند دقيقه ديگر جناب قاضى كه بياد، خبرت مى كنم. جوانك نگاه خود را به بالاى پنجره سراسرى دوخت كه تا زير سقف تالار بالا رفته بود.
- حيوونكى به خودش صدمه مى زنه ها.
- چه كنم پسرم، از صبح كه آمدم توى تالار ديدم اون بالا پرپر مى زنه.
زنى با روپوش آبى زندان در برابر قاضى نشسته بود. در چشم هاى قهوه اى اش هراس نگاه كبوتر چاهى موج مى زد. پرنده اسير اتاق روى شيار برآمده ديوار نشسته بود و منقار كوتاهش مى لرزيد. سرش را توى پرهاى انبوه سينه فرو برده بود و با منجوق غمگين چشمانش پائين را نگاه مى كرد كه گاه به گاه پلك مى زد.
قاضى گفت: خانم نگين ۳۲ ساله فرزند رضا، شما متهم هستيد كه در يك زايشگاه نوزادى را از كنار مادرش ربوده و با خود برده ايد.
خلاصه اى از گزارش مأموران آگاهى را برايتان مى خوانم.
برابر اين گزارش شما براى عيادت وارد زايشگاه شده و نوزاد يك روزه اى را از آغوش مادرش گرفته ايد و به بهانه اين كه مى خواهيد به بخش نوزادان منتقلش كنيد، بچه را زير چادر تان پنهان كرده و با خود برده ايد. ۲ روز بعد وقتى براى بچه ربوده شده جشن تولد گرفته بوديد، كارآگاهان شما را دستگير كرده اند، آيا اتهام وارده را قبول داريد؟
چهره مهتابى زن چين خورد و لحظه اى بعد پرده اشك چشمهايش را پوشاند.
- شما براى اين كه به شوهرتان ثابت كنيد بچه دار مى شويد مرتكب آدم ربايى شده ايد اين طور نيست؟
رعشه اى بر لب هاى زن زندانى افتاد و با كلماتى درهم در لفاف بغض جواب داد: من از جدايى مى ترسيدم، يك بچه مى خواستم تا شوهرم از من جدا نشود. قاضى دادگاه خواندن گزارش اداره آگاهى را آغاز كرده بود و زن گذشته هاى زندگى اش را در ذهن آشفته خود مرور مى كرد: داشت رخت هايش را تا مى زد با هر تكه لباس، انگار دلتنگى هايش را لابه لاى آنها مى گذاشت و با دقت توى چمدان مى چيد. رؤيايى از يك زندگى شيرين در برق نگاهش، انعكاس شادمانه اى داشت. زندگى در پناه يك مرد، در خانه اى كه مال او بود و ديگر مجبور نمى شد ميهمان خانه خواهر باشد و نگاه هاى سرد شوهر خواهر را ببيند. خواهرش بچه را روى گهواره پاهايش تكان مى داد و نگاهش به نگين بود.
- فكر عاقبتش را كردى؟ اين مرد به دردت مى خوره يا مثل اون يكى...
نگين ابروهايش را بالا انداخت و در چشم هايش برق شيطنت درخشيد.
- نه بابا! از اون مردها نيست. خيلى هم مهربونه؛ اين را گفت و غمى مثل يك تكه ابر بهارى، روى صورتش سايه انداخت.
- ميگه يك بچه مى خواد. آخه زنش نازاست. ميگه اگر يك بچه برام بيارى از سر تا پاتو طلا مى گيرم.
با صداى بلند خنديد و ادامه داد:
- آخه طلا فروشه، يك مغازه بزرگ تو خيابون شمرون داره. خواهر پرسيد:
ببينم، زنش خبر داره؟
نگين هراسان جواب داد: اى واى، نه! ميگه اگر زنش بفهمد واويلاست.
- پس خونه زندگيت چى مى شه؟
- يه آپارتمان برام اجاره كرده با كلى اثاث.
خواهر با حسودى لب ورچيد و گفت:
- بگو دست راستشو بكشه رو سر شوهر من، بگو عقدت كنه چرا صيغه؟
اين را گفت، نه اين كه بخواهد خواهرش را تحقير كند. مى خواست بايادآورى اين نكته آتش حسادتى را كه به صورتش گل انداخته بود، فروبنشاند...
صداى پركشيدن كبوتر از بالاى پنجره تالار مى آمد كه قاضى پرسيد: خانم نگين، شما پيش از اين يك بار ازدواج كرده بوديد؟
- بله آقا؟!
چرا از هم جداشديد؟
- سابقه بيمارى روانى داشت. آقا را پيش از ازدواج دو دفعه به درخواست روانپزشك منتقلش كرديم به آسايشگاه روانى. خيلى وقت ها مى زد به سرش و باكمربند مى افتاد به جونم. وقتى فهميد بچه دار نمى شوم، بد تر شد. آخرش هم مهرمو بخشيدم و طلاق گرفتم. با همسر فعلى تان چطور؟ صيغه بر قرار است؟ زندانى سرش را پائين انداخت و با گوشه چادر اشك چشم هايش را پاك كرد و با صداى بغض آلودى گفت:
- دوماهه كه توى زندان هستم. ازش خبرى ندارم همه چيز تموم شد.
شما همسر صيغه اى او بوديد، چطور با هم زندگى مى كرديد؟
- هفته اى يك شب مى آمد خونه صبح زود هم از ترس زنش مى رفت. به همين هم راضى بودم آقا!
يك روز صبح رفت و ديگه پا توى خونه نگذاشت.
چرا؟ بين شما اختلاف بود؟
- اختلاف كه نه، وقتى فهميد بچه دار نمى شم خواست يه جورى تركم كنه. يك هفته ازش خبرى نشد تا يك شب تلفن زد، پريشون احوال بود. گفت: زنش از قضيه ما بو برده، حتى نشونى آپارتمان مارو مى دونه بهتره خونه رو تخليه كنم.
اجاره آپارتمان به نامش بود. من هم مجبور شدم تخليه كنم. از روزى كه كليد آپارتمانم رو تحويل صاحبخونه دادم آوارگى من هم شروع شد. باز مجبور بودم برگردم خونه خواهرم. تا غروب توى خيابونا سرگردان بودم، با خودم مى گفتم: اگر يه بچه داشتم، او اينطور رهايم نمى كرد. اگر بچه اى داشتم مجبور بود بياد به سراغم به خاطر بچه اش، نه به خاطر من، درسته آقاى قاضى؟ من به همين هم راضى بودم.
پس براى همين به فكر دزديدن بچه از زايشگاه افتادى؟
زن زندانى سرش را زير چادرش گرفت و شانه هايش از بغضى كه در گلويش سرباز كرده بود، به لرزه افتاد. روزهاى سرگردانى اش را به خاطر مى آورد... كبوتر چاهى در ستون نور، به پنجره سر و تن مى كوبيد.
نگين زودباش بيا تلفن.
خواهرش بود كه او را صدا مى زد. از آشپزخانه بيرون دويد و گوشى تلفن را در هوا از دستش قاپيد. خواهر دستها را به كمر زده بود و با چشمهايى نگران نگين را مى پاييد. عيبى نداره رضا، اما يه چيزى مى خواهم بگم، گوش مى كنى، يه خبر خوش من حامله ام رضا.
نگين لحظه اى خاموش ماند تا اثر گفته هايش را در صدا و نفس هاى رضا حس كند.
در چشم هايش برق خاصى مى درخشيد، رشته اى كه گسسته بود، با سرانگشتان يك جنين خيالى در رؤياى زن و مرد دوباره گره مى خورد. نگين گوشى تلفن را سر جايش گذاشت، چشم هاى مبهوت خواهر غافلگيرش كرد.
اين دروغ ها چى بود كه برايش سرهم كردى؟ به عاقبتش فكر كردى؟
نگين با بى خيالى، شانه هايش را بالا كشيد. همان طور كه سرش را با اخم بر مى گرداند تا از نگاه تند خواهر كه احساس مى كرد مثل ميل بافتنى به اعماق وجودش فرو مى رود خلاص شود، گفت:
- تا نه ماه ديگه...
پاى پنجره رفت و به تماشاى خيابان خلوت شب خيره ماند. صاعقه هاى باران در نور چراغ هاى شهر مثل مفتول هاى كاشته بر زمين، با برق بنفشى روى سينه خيابان موج مى زد.
قاضى پرسيد: بعد چه كرديد؟ همسرتان متوجه دروغى كه گفته بوديد شد؟
زن زندانى گفت: با من مهربان شده بود هر وقت به ديدنم مى آمد، پارچه اى را تا مى كردم و روى شكمم مى بستم. هر ماه هم پارچه ها رابيشتر مى كردم پا به ماه كه شدم به فكر چاره افتادم، نمى خواستم سعادتى كه يك بچه خيالى به من داده بود از دست بدهم. رضا اصرار كرد كه در زايشگاه بخوابم اما بهانه مى آوردم و قبول نمى كردم. قاضى دادگاه دستش را زير چانه اش گذاشته و با چهره اى متفكرانه پرسيد:
- براى همين به فكر افتادى كه يك نوزاد را از زايشگاه بدزدى؟
- بله آقا! من يك بچه مى خواستم. روز جمعه بود توى خيابان ها سرگردان بودم بچه ها را مى ديدم كه با پدر و مادرها به گردش و ميهمانى مى رفتند و از پشت شيشه ماشين ها به آدم ها دست تكان مى دادند، خسته و نا اميد مى رفتم و به خودم مى گفتم: از ميليون ها بچه اى كه توى اين شهر است، چرا نبايد يكى مال من باشد. آن وقت زندگى با من بود. شوهرى داشتم و خانه اى كه مال من بود.
توى يك خيابان خلوت چشمم به يك زايشگاه افتاد مصمم وارد ساختمان شدم و از پله ها بالارفتم. زائو ها را مى ديدم كه عيادت كننده ها دورشان را گرفته بودند. صداى گريه بچه ها توى راهرو بخش زايمان پرشده بود. يك زائو را تازه از اتاق عمل آورده بودند. هنوز خوب به هوش نيامده بود. نوزاد كوچك اش كنار مادر گريه مى كرد. هنوز قدرت بغل كردن بچه را نداشت، جلو رفتم و گفتم: خانم جان، بچه داره بى تابى مى كنه، اجازه مى ديد ببرمش توى اتاق نوزادها زائو حرفى نزد و پلك هايش را بست.
قاضى گفت: شما كه بچه را بغل كرديد كجا رفتى؟
- بردمش به منزل خواهرم، به شوهرم تلفن زدم و گفتم: بچه ام به دنيا آمده خيلى خوشحال شده بود پرسيد پسره يا دختر- گفتم : دختر.
قاضى دادگاه: كى دستگير شدى؟
- روز بعد، جشن تولد گرفتيم. همه همسايه ها را دعوت كرده بودم.
منتظر بودم رضا از راه برسد كه كارآگاهان رسيدند...
زن به گريه افتاد و با بغض گلو ناليد: همه چيز تمام شد، تمام! تاب ايستادن جلوى قاضى دادگاه را نداشت. زانوهايش مى لرزيد و گويى همه دنيا دور سرش مى چرخيد. چشم هاى سرخش را به نقطه نامعلومى دوخته بود و خط اشك روى گونه هاى بى رنگش برق مى زد.
كبوتر چاهى، خسته از بال زدن هاى بيهوده، بر لبه تاقى ديوار، كز كرده بود و پولك چشم هايش باغم و نا اميدى و هراس هنوز مى درخشيد. درست مثل همان حالتى كه در چشم هاى زن زندانى بود.
قاضى دادگاه دست هايش را گذاشته بود زير چانه اش و به صندلى هاى خالى نگاه مى كرد. زن پس از محاكمه به اتهام آدم ربايى به ۱۸ ماه زندان محكوم شد. و قاضى زن را به مأموران سپرد تا به زندان تحويلش دهند. كبوتر چاهى خسته از روزگار راه فرار خود را يافته بود. نسيم پائيزى بوى گس شيره جوانه هاى درخت نارنج را در فضاى تالار دادگاه مى پراكند.
منشى دادگاه سرى جنباند و زير لب گفت: طفلك زن بيچاره!
قاضى از محاكمه خشنود به نظر نمى رسيد و دلش براى آن زن تنها، كه مى خواست بچه اى داشته باشد تا زندگى خانوادگى اش از هم نپاشد، مى سوخت با ناراحتى به پنجره نيمه باز نگاهى كرد و گفت: صد دفعه گفتم اين پنجره رو ببند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |