|
گفت وگو با پسر جوانى كه به خاطر دختر مورد علاقه اش مادر خود را كشت
|
|
|
|
مرورى بر پرونده هاى جنايى
|
|
|
|
بازخوانى پرونده يك جنايت
|
|
|
|
|
گفت وگو با پسر جوانى كه به خاطر دختر مورد علاقه اش مادر خود را كشت
پشيمان نيستم!
|
|
|
حسين خانى
پسر جوانى كه با همدستى دختر موردعلاقه اش نقشه قتل پدر و مادرش را طراحى كرده بود درحالى پشت ميله هاى زندان با اتهام قتل مادرش روبه روست كه سرنوشت تاريك و نامعلومى را درانتظار خود و دختر موردعلاقه اش مى بيند. اين ۲ جوان عاشق پيشه از بيم ناكامى در عشق پوچ قتل اعضاى خانواده را به عنوان آخرين راه حل براى رسيدن به عشق شان انتخاب كردند بى آن كه براى لحظاتى هرچند اندك واقعيت را مشاهد كنند و به عاقبت كارشان بينديشند. هيچ كس بهتر از «حسام» -عامل جنايت- قادر به تشريح حوادثى كه قبل از حادثه ميان او و «مريم» رخ داده نيست. او كه به گفته خودش بيشتر اوقات فراغتش را در برابر جعبه جادويى -تلويزيون- با تماشاى فيلم ها و صحنه هاى هولناك مى گذراند. هم اكنون اين ۲ جوان در سلول هاى جداگانه ماجراى جنايت در خانه ويلايى شمال تهران را در ذهن شان مرور مى كنند. «حسام» جوان ۲۰ ساله وقتى متوجه شد خانواده اش با ازدواج او و دختر موردعلاقه اش موافقت نمى كنند، توطئه قتل عام آنها را طراحى كرد. اين جوان روز شنبه ۶ اسفند به بهانه اى مادرش را به خانه شان در خيابان ميرداماد تهران كشانده با همدستى مريم او را به قتل رساند. در حالى كه تلاش آنها براى ازميان برداشتن پدرش با شكست روبه رو شده بود، هردو از سوى پليس بازداشت شدند. باتوجه به اعترافات اين دو متهم، پرونده قتل از سوى «هنرمند» بازپرس شعبه چهارم دادسراى جنايى تهران تحت رسيدگى قرارگرفت و براى آنها قرار مجرميت صادر شد. اكنون پرونده براى محاكمه به دادگاه كيفرى ارسال شده است. گفت وگوى ما با حسام، طراح و عامل اصلى جنايت را بخوانيد.
خودت را معرفى كن. حسام ۲۰ ساله هستم. دانش آموز دوره پيش دانشگاهى رشته تجربى بودم. در مدرسه از نظر درس چه وضعى داشتى؟ جزو دانش آموزان متوسط مدرسه بودم. اما هميشه درس را دوست داشتم. از بين درس ها كدام يك بيشتر مورد علاقه ات بودند؟ درس جانورشناسى را خيلى دوست داشتم. مى خواستم انگل ها و جانوران را بيشتر بشناسم. در مدرسه با چه افرادى دوست بودى؟ در دوره پيش دانشگاهى دوستى نداشتم. آدم رفيق بازى نبودم. قبل از پيش دانشگاهى هم تنها در محيط درس و مدرسه با بچه ها بودم. با پايان ساعات مدرسه ديگر با آنها ارتباطى نداشتم. چند برادر و خواهر دارى؟ يك برادر كه از من بزرگ تر است كه از همسر نخست پدرم بود. يك خواهر هم دارم كه كلاس دوم دبستان است. شنيدم تلويزيون زياد نگاه مى كردى؟ هروقت فرصتى پيش مى آمد فيلم هاى جنايى و پليسى را نگاه مى كردم. با «مريم» كجا آشنا شدى؟ در جريان رفت وآمد به شركت مادرم با او آشنا شدم. كدام يك از شما به ديگرى پيشنهاد دوستى داد؟ پيشنهادى درميان نبود. چند هفته بعد از آشنايى اوليه مان او تصادف كرد و دستش شكست. چون منشى شركت بود نمى توانست با يك دست هم تلفن ها را جواب بدهد و هم از ميهمانان پذيرايى كند، من هم به او كمك كردم و اين كارم به شكل گيرى رابطه عاطفى ميان ما انجاميد. مريم چند ساله است؟ او ۲۹ ساله است و ديپلم تجربى دارد. چقدر از وضع زندگى او باخبر بودى؟ او ساكن شرق تهران بود. با مادر بزرگش زندگى مى كرد. پدر و مادرش سال ها قبل از هم جدا شده بودند. بعد از ازدواج پدرش با زن ديگرى، او به خانه مادربزرگش رفت و با او زندگى مى كرد. وضع مالى او چطور بود؟ خانواده آنها جزو طبقه متوسط بودند. شنيده بودم پدرش كارخانه دار است. كدام يك از شما به ديگرى وابستگى بيشترى داشتيد؟ ما همديگر را خيلى دوست داشتيم و فكر مى كنم من وابستگى بيشترى به او پيدا كرده بودم. چند ماه بعد از آشنايى مسأله ازدواج مطرح شد؟ فكر مى كنم ۶ ماه گذشته بود. با هم تصميم گرفتيم كه شرايط زندگى مشتركمان را فراهم كنيم. آيا موضوع ازدواج را با خانواده درميان گذاشتيد؟ نه، مى دانستيم كه آنها مخالفت مى كنند. چرا؟ چون هم «مريم» از نظر مالى با خانواده ما قابل مقايسه نبود و هم اين كه او ۹ سال بزرگ تر از من بود. شايد اگر موضوع را مطرح مى كرديد، موافقت مى كردند؟ نه. چون تجربه برادر بزرگ ترم را ديده بودم. او هم چندسال قبل عاشق دخترى شد كه چندسال از خودش بزرگتر بود. وقتى خانواده متوجه شدند بشدت مخالفت كردند. او كار و درآمد مناسبى داشت و مى توانست از خانواده دل بكند و برود. اما اوضاع من با او متفاوت بود. مثل اين كه عشق به دختران بزرگ تر از خودتان موروثى بود؟ بله. چون در محيط خانواده هيچ يك از ما محبت و عاطفه را درك نكرده بوديم. درواقع كسى وقتى براى صحبت كردن نداشت. پدر و مادرم دائم به فكر كار و كسب درآمد بودند و ما هم در اين ميان تنها بوديم. تنها از نظر محبت و عاطفه. بارها خواستيم كمى براى ما هم وقت بگذارند ولى آنها مى گفتند وقت نداريم. سرمان شلوغ است. يعنى آنها شما را با خود به مسافرت نمى بردند؟ يا به مشكلات و تقاضاهايتان رسيدگى نمى كردند؟ چرا. سعى شان بر اين بود كه هرجا مى روند ما را هم با خود ببرند. حتى اگر در مسير بازگشت از مدرسه تأخير مى كرديم بارها زنگ زده و جوياى احوال ما مى شدند. اما وقتى كنارشان بوديم، فراموش مى شديم. خانواده ات از رابطه تو و «مريم» اطلاع داشتند؟ نه. فقط اين اواخر يك بار كه «مريم» از تلفن شركت به موبايلم زنگ زده بود، پدرم گوشى را جواب داده و متوجه علاقه مندى ما شده بود ولى نمى دانست كه قصد ازدواج داريم. آيا در خانه به نقطه نظرات شما اهميت داده مى شد؟ من ۲۰ سال دارم و تاكنون حتى يك جوراب با سليقه و انتخاب خودم نخريده ام. آنها هميشه همه چيز را با ميل و سليقه خود برايم مى خريدند. من حق اظهارنظر نداشتم. چه رسد به اين كه بخواهم خودم زن زندگى ام را انتخاب كنم. گويا چندبار هم از خانه فرار كرده ايد. بله، حتى يك بار هم «مريم» مسأله فرار را مطرح كرد. اما به خاطر اين كه من در گذشته ۳ بار فرار ناموفق داشتم، نپذيرفتم. يك بار چند روزى را به بندرعباس رفتم كه پليس مرا بازداشت كرده و به خانه برگرداند. بار دوم هم ۴ شبانه روز به ديزين گريختم ولى بازهم پليس مرا برگرداند. بار سوم سوار بر خودروى پرايدى كه پدرم خريده بود به جاده هراز رفتم و به همراه ماشينم خودم را به دره اى كه ۸۲ متر عمق داشت انداختم ولى از شانس بدم نمردم. بزرگ ترين آرزويت چه بود؟ اول ازدواج با مريم بعد قبولى در رشته پزشكى. فكر نمى كنى حتى اگر ازدواج مى كرديد به خاطر مشكلاتى كه در آينده پيش مى آمد از هم جدا مى شديد؟ نه. ما خيلى همديگر را دوست داشتيم. چرا توطئه قتل خانواده ات را طراحى كردى؟ من و مريم با هم اين تصميم را گرفته بوديم. او براى نخستين بار اين مسأله را مطرح كرد. من و پدرم دچار اختلاف عقيده شديدى بوديم. از مادرم خواستم از او جدا شود ولى نپذيرفت. بعد هم «مريم» را از شركت اخراج كرد. روزنامه مى خواندى؟ بله. به طور مرتب هر روز روزنامه مطالعه مى كردم. صفحه حوادث را هم مى خواندى؟ نه. بيشتر ستون فال را مى خواندم. جالب اين جاست كه همه نوشته ها مرا تشويق به انجام اين تصميم مى كردند. ماجراى شاهرخ و سميه را شنيده بودى؟ نه، ماجراى آنها چيست؟ از كى تصميم به قتل اعضاى خانواده ات گرفتى؟ يك ماه قبل از حادثه وقتى همه راه ها را براى ازدواج پيش روى خودمان بسته ديديم تصميم به قتل گرفتيم. چند بار اين تصميم را به اجرا درآورديد؟ بار اول دو هفته قبل از حادثه بود كه به يكى از دوستانم ۲۵۰ هزارتومان دادم. او برايم دو عدد قرص قهوه اى رنگ آورد. من از او قرص كشنده اى خواسته بودم. فكر كردم همان قرص است. بنابراين آنها را در ليوان چاى و آب پرتقال حل كرده و به پدر و مادرم خوراندم. اما متأسفانه اثر نكرد. بعد فهميدم كه قرص ها تقلبى بودند. بار دوم از همان دوستم خواستم برايم اتر بخرد. مى خواستم پدر و مادرم را بى هوش كنم و بعد از اين كه هر دو را كشتم جسدهايشان را به بيابان هاى اطراف تهران ببرم. روز حادثه وقتى اتر را نياوردند، به مادرم زنگ زدم و خواستم به خانه بيايد. وقتى آمد نقشه قتل او را عملى كردم ولى براى كشتن پدرم نياز به اتر داشتم كه ناموفق بودم. فكر نمى كنى علاقه تو و مريم برپايه هوى و هوس شكل گرفته بود؟ نه. خانواده ما از اين نظر خيلى راحت هستند. من به خاطر وضع مالى خوب خانواده ام از اين نظر نيازى نداشتم. من مريم را دوست داشتم. از طرفى او تا دو هفته بعد از آشنايى مان از وضع مالى ام بى اطلاع بود. حتى بعد ازاين مدت بود كه پرسيد در شركت چه سمتى دارم. يعنى قبل از مريم به كسان ديگرى هم علاقه داشتى؟ بله. ولى همه آنها مرا نمى خواستند. ثروت خانواده ام را مى خواستند. مريم از نظر روحى چطور است؟ دختر كم حرف ولى با محبتى است. او به اندازه همه عمرم به من محبت كرده بود. نمى خواستم او را از دست بدهم. اگر بين تو و مريم بخواهند يكى را اعدام كنند؟ مى گويم مرا اعدام كنيد، فكر مى كنم مريم هم همين نظر را درباره من داشته باشد. با اين كه مى دانستى در صورت ارتكاب جنايت دستگير مى شوى و هيچ وقت نمى توانى به آرزويت كه ازدواج با مريم بود برسى، چرا اين كار را كردى؟ نمى دانستم دستگير مى شوم. برنامه ريزى دقيقى براى از ميان برداشتن پدر و مادرم كرده بوديم. قرار بود تا ظهر هر دو را به قتل برسانيم و جسد آنها را به بيابان هاى اطراف تهران ببريم. اما دوستم اتر نياورد. خب فكر نمى كردى كسى شما را لو بدهد؟ نه كسى از ماجرا اطلاع نداشت. خواهرت را چه كار مى كردى؟ خواهرم كلاس دوم دبستان است. مى خواستم او را خودم بزرگ كنم. دلم نمى خواست او هم سرنوشتى مانند ما داشته باشد. الآن پشيمان نيستى؟ نه. مگر آنها چه گلى به سر من زده اند كه از نبودشان ناراحت شوم. ولى از اين كه مريم كنارم نيست ناراحتم و... شايد روزى بتوانيم كنار هم زندگى كنيم.
|
|
|
|
|
مرورى بر پرونده هاى جنايى
معماى قتل نوعروس
|
|
|
محمدغمخوار سروان قاسمى خسته از يك روز كارى پر مشغله به خانه آمد. عقربه هاى ساعت ۱۲ شب را نشان مى داد. به اتاق خواب دو قلوها رفت و آنها را بوسيد. از اتاق كه بيرون آمد پاى ميز شامى كه همسرش مهديه آماده كرده بود نشست. بعد از يك روز خسته كننده خوردن غذاى مورد علاقه حسابى مزه مى داد. بعد از شام به اتاق خواب رفت. ساعت را براى ۷ صبح كوك كرد تا براى پيگيرى يك پرونده قتل به اطراف تهران برود. تازه پلك هايش را روى هم گذاشته بود كه ناگهان تلفن همراهش زنگ زد. رئيس دايره ويژه قتل بود. او از قتل نو عروسى در خيابان مجيديه تهران خبر داد. سرهنگ از او خواست هرچه سريع تر خودش را به محل جنايت برساند. سريع لباس هايش را پوشيد و از خانه خارج شد. اهالى، مقابل خانه مورد نظر تجمع كرده بودند. يكى از مأموران كلانترى با مشاهده سروان قاسمى به سوى او رفت و درباره ماجرا گزارش داد. «مقتول زن ۲۰ ساله اى به نام اكرم است كه هفته گذشته ازدواج كرده بود، بررسى هاى اوليه هم نشان مى دهد قاتل با يك مجسمه برنزى ضربه اى به سر مقتول وارد كرده و او را كشته است. محل جنايت يك آپارتمان ۳ طبقه بود. وارد آپارتمان كه شد، مرد جوانى را ديد كه آشفته و مضطرب روى پله ها نشسته بود. گروهبان به مرد جوان اشاره كرد و گفت: همسر اكرم وقتى از محل كارش به خانه آمده بود با جسد همسرش رو به رو شده بود. ديدن اين صحنه او را شوكه كرده بود. وارد آپارتمان شد. همه وسايل خانه با سليقه كنار هم چيده شده بود. وسايل سر جاى خود قرار داشت و هيچ نشانه اى از بهم ريختگى و سرقت در محل نبود. جسد زن جوان روى كاناپه افتاده بود. خون زيادى از سر مقتول جارى شده و لباس و مبل را خون آلود كرده بود. سر مقتول از سمت راست روى لبه مبل افتاده است. مبل تا ديوار ۱۰ سانتيمتر فاصله دارد و در كنار جسد يك مجله افتاده است. پزشك جنايى وارد آپارتمان شد. سروان از او خواست با معاينه جسد گزارش اوليه خود را اعلام كند. معاينه جسد نياز به زمان داشت به همين خاطر سروان به بررسى خانه پرداخت. وارد اتاق خواب شد. روى ديوار قاب عكس اكرم و همسرش كه يادآور خاطره ازدواجشان بود نصب شده است. روى ديوار ديگر اتاق يك راكت تنيس و چند لوح تقدير مربوط به مسابقه هاى تنيس قرار دارد. همسر مقتول قهرمان تنيس بود. قاتل بدون هيچ مقاومتى وارد خانه شده و با انگيزه اى به غير از سرقت مرتكب جنايت شده بود. وقتى دوباره به محل قتل برگشت پزشك قانونى در حال جمع كردن وسايلش بود. دكتر، چند ضربه به مقتول وارد شده است؟ دو ضربه يك ضربه به سمت راست و ضربه ديگر به سمت چپ. ضربات محكم وارد شده است به طورى كه جمجمه او در محل اصابت ضربه دچار شكستگى شده است. ضربه مرگبار به سمت راست سروارد شده است. با دستور بازپرس جنايى، جسد به پزشكى قانونى فرستاده شد. سروان، مشاهدات خود را درون دفترچه اش نوشت و به سمت همسر مقتول رفت. مرد جوان كه رضا نام دارد هنوز شوكه بود و قادر نبود صحبت كند. نيمه هاى شب سروان محل جنايت را ترك كرد و از رضا خواست ظهر روز بعد به اداره آگاهى بيايد. سروان قاسمى در اداره در حال نوشتن گزارش قتل بود كه رضا سياه پوش همراه مرد سالخورده اى وارد دايره ويژه قتل شد. همسر مقتول مرد سالمند را به سروان معرفى كرد. پدر اكرم همراه دامادش به اداره آگاهى آمده بود تا پيگير پرونده قتل تنها دخترش باشد. سروان برگه بازجويى را از كشوى ميزش برداشت و بازجويى آغاز شد. ديشب ساعت چند به خانه برگشتيد؟ ديروز مثل هميشه ساعت ۱۰ شب مغازه ام را تعطيل كردم. حدود ساعت ۱۱ به خانه رسيدم. در حال پارك كردن ماشين بودم كه مرد جوانى را ديدم همزمان از خانه خارج شد. او وقتى مرا ديد مسيرش را تغيير داد. وارد خانه شدم. هرچه در زدم اكرم در را باز نكرد. فكر كردم حمام است. با كليد در را باز كردم. سكوت مرموزى در خانه حكمفرما بود. خريد هايم را درون يخچال گذاشتم و وارد پذيرايى شدم. اما با كمال ناباورى با جسد همسرم روى كاناپه روبرو شدم. خيلى شوكه شده بودم. خودم را به او رساندم. اكرم ديگر نفس نمى كشيد. به سختى خودم را به تلفن رساندم و به پليس زنگ زدم. صورت مرد ناشناس را توانستيد، ببينيد؟ نه. خيابان تاريك بود. مردى با قدى حدود ۱۸۰ سانتيمتر. لاغر اندام با موهاى بلند لخت. اكرم قبل از ازدواج با من خواستگار سمجى به نام سعيد داشت كه مشخصات ظاهرى او شباهت زيادى با مرد ناشناس دارد. من مطمئن هستم او قاتل همسرم است. سعيد به خاطر شكست در عشق همسرم، او را به قتل رسانده است. پس از بازجويى يك ساعته افسر پرونده از رضا خواست زير ورقه اظهاراتش را امضا كند. انگشت سبابه دست چپ به خاطر زخمى قديمى بسته شده بود به همين خاطر به سختى برگه ها را امضا كرد. خواستگار شكست خورده تنها سرنخ اين جنايت بود. بازپرس جنايى پس از اطلاع از ماجرا دستور بازداشت سعيد را صادر كرد. سروان به آدرسى كه پدر اكرم داده بود رفت و سعيد را هنگام خارج شدن از خانه دستگير كرد. سعيد وقتى به اداره آگاهى آمد سعى كرد خود را نگران و ناراحت از قتل اكرم نشان دهد. او ادعا كرد زمان قتل در خانه بوده است، اما نتوانست شاهدى براى اثبات حرف هايش معرفى كند. سعيد سپس به بازداشتگاه منتقل شد. فردا صبح وقتى سروان به محل كارش آمد، گزارش اداره مخابرات روى ميزش بود. بررسى هاى كارشناسان مخابرات نشان مى داد، سعيد در زمان قتل در حالى كه در منطقه جنايت حضور داشت با خانه اكرم تماس گرفته و ۵ دقيقه صحبت كرده بود. با اعلام اين گزارش اداره مخابرات، دوباره بازجويى ها از سعيد آغاز شد. سعيد كه متوجه شده بود هيچ راهى براى مخفى كردن حقيقت ندارد لب به اعتراف گشود. او گفت: وقتى شنيدم اكرم ازدواج كرده است با او تماس گرفتم و خواستم براى آخرين بار او را ببينم. اكرم ابتدا مخالفت كرد، اما وقتى با اصرار من مواجه شد قبول كرد به شرط اين كه ديگر مزاحم زندگى آنها نشوم، براى ۱۰ دقيقه او را ببينم. شب به خانه آنها رفتم. اكرم در راهرو خانه ايستاده بود و اجازه ورود به داخل خانه را نمى داد. او گفت همسر و زندگى اش را دوست دارد و خواست آرامش آنها را برهم نزنم. وقتى اصرارهاى او را ديدم قبول كردم براى هميشه او را فراموش كنم. زمانى كه از خانه خارج شدم، رضا را در حال پارك خودرواش ديدم. نگاه او به من خيره مانده بود. مسيرم را تغيير دادم و به طرف ديگر خيابان رفتم. من آن شب به خانه اكرم رفتم ولى او را به قتل نرساندم. همه مدارك برضد جوان عاشق پيشه بود. سروان دستور داد او را به بازداشتگاه منتقل كنند تا فردا دوباره مورد بازجويى قرار گيرد. با رفتن سعيد، سروان پرونده را مرور كرد. گزارش بازجويى را نوشت و راهى خانه شد. اعترافات سعيد فكرش را مشغول كرده بود. پشت چراغ قرمز دوباره صحنه جنايت را مرور كرد. با سبز شدن چراغ راهنمايى تغيير مسير داد و به خانه پدر اكرم رفت. رضا هم آنجا بود. تلفنى با بازپرس صحبت كرد. وقتى رضا داخل ماشين نشست از او خواست همراهش به اداره آگاهى بيايد. رضا هم بدون هيچ مقاومتى قبول كرد. در دايره ويژه قتل سروان با اشاره به ۳ دليل به رضا گفت: همسرت به دست تو به قتل رسيده است. بهتر است اعتراف كنى. رضا كه فكر نمى كرد راز جنايت به همين زودى فاش شود ابتدا با رفتارهاى غير طبيعى طورى وانمود كرد كه با شنيدن اين اتهام غير منطقى شوكه شده است. اما وقتى با دلايل و مدارك مستند پروند مواجه شد چاره اى جز بيان حقيقت نديد. بنابراين به قتل همسرش اعتراف كرد و گفت: آن روز با مشاهده سعيد كه از خانه مان بيرون آمد كنترلم را از دست دادم. نمى توانستم به درستى فكر كنم. حسابى به هم ريخته بودم، واردخانه كه شدم ناگهان مجسمه برنزى را از روى ميز برداشتم. همسرم روى كاناپه در حال خواندن مجله بود. بدون هيچ حرفى دو ضربه به سرش زدم كه سبب مرگش شد. مجسمه را با دستمال پاك كردم تا اثر انگشت بر روى آن نباشد. سپس با پليس تماس گرفتم. رئيس دايره قتل وقتى اعترافات رضا را خواند از سروان قاسمى پرسيد: «چگونه به اين سرعت توانستى قاتل را شناسايى كنى؟» سروان در حالى كه لبخندى غرور آميز بر لب داشت پاسخ داد: پس از ورود به خانه متوجه فاصله مبلى كه مقتول روى آن افتاده بود با ديوار شدم. مبل با ديوار فاصله كمى داشت كه با توجه به اين نكته قاتل نمى توانست از پشت سر مقتول را غافلگير كرده باشد. زمان جنايت زن جوان در حال مطالعه مجله بوده كه اين موضوع نيز نشان مى داد در برابر قاتل كه از روبه رو حمله كرده است هيچ واكنشى نشان نداده و از حضور همسرش عامل جنايت در خانه مطلع بوده است. حال آن كه به هيچ وجه انتظار حمله از سوى او را نداشته است. ضربه اى كه به سمت راست سر مقتول وارد شده بود محكم تر از ضربه سمت چپ بود كه اين موضوع نيز نشان مى داد، قاتل چپ دست بوده است كه هنگام امضا كردن برگه بازجويى متوجه چپ دست بودن رضا شدم. قاتل ضربات را خيلى محكم وارد كرده بود كه نشان از قدرت دست او داشت. همسر اكرم (مقتول) نيز به خاطر انجام ورزش تنيس ضربه دست خوبى داشت. همچنين حضور سعيد در محل جنايت و مشاهده او از سوى قاتل، انگيزه خوبى براى ارتكاب اين جنايت بود.
|
|
|
|
|
بازخوانى پرونده يك جنايت
پرواز به سرزمين گل سرخ
|
|
|
نورالله عزيز محمدى قاضى دادگسترى
صداى داد و فرياد بلند بود. مادر كه از دست رفتارهاى دختر به تنگ آمده وقتى ديد حرف هايش هيچ تأثيرى ندارد، صدايش را پائين آورد و بى خيال شد. ديگر خسته شده بود كار هر روزش شده بود نصيحت. اما دختر براى اين كه دل مادر را به دست بياورد، اول قبول مى كرد و چند روز دست از كارهايش بر مى داشت. اما وقتى دوباره آب ها از آسياب مى افتاد فيلش ياد هندوستان مى كرد و دوباره كارهايش را از سر مى گرفت. تا زمانى كه پدر زنده بود دست از پا خطا نمى كرد. اما حالا كه پدر نبود و مادر نيز در بدبختى هايش غرق شده بود مهرى نيز فرصت پيدا كرده بود كه عقده هاى گذشته را جبران كند و براى اوقات فراغت خود نقشه هاى خيالى بكشد. مادر بعد از دنيا آوردن مهرى به علت بيمارى اش ديگر بچه دار نشد. دختر يكى يكدانه در ناز و نعمت بزرگ شد و هر چه مى خواست سريع برايش فراهم بود. همين بود كه از خود راضى بار آمده بود و نمى توانست خود را باشرايط موجود وفق دهد. هر روز قول و قرارهاى تلفنى ادامه داشت پس از هر قرار رو به روى آينه مى ايستاد خود را بزك مى كرد و با ظاهرى ناشايست از خانه بيرون مى رفت. آن روز عصر مهرى گوشه يكى از پارك هاى شمال شهر با يكى از دوستانش دام پهن كرده بودند تا اگر شد از ميان جوانان خوش پوش و پولدار كه در پارك رفت و آمد دارند يكى را به دام بيندازند. ساعتى گذشت و سوژه مورد نظر در دل مهرى جا خوش كرد. جوانى ۲۵ ساله قد بلند و خوش تيپ! مهرى وقتى احساس كرد جوان چشم از او بر نمى دارد طنازى را شروع كرد. چند لحظه بعد جوان برخاست و از پارك بيرون رفت. مهرى هم بلند شد و به اتفاق دوستش در مسير حركت جوان به راه افتادند. پسر جوان اتومبيل پژو سبز رنگش را روشن كرد و با لبخندى مهرى را به داخل خودرو دعوت كرد، مهرى با خداحافظى از دوستش سوار خودرو شد و لحظه اى بعد پژو سبز رنگ از جا كنده شد، در حالى كه در ماشين موزيك تندى پخش مى شد، آنها ساعتى در خيابان ها گشت زدند و هنگام جدايى قرار روز آينده را گذاشتند. بيژن، مهرى را براى ناهار به يكى از رستوران هاى شيك تهران دعوت كرد. به اين ترتيب قدم هاى اوليه آشنايى برداشته شد. عصر مهرى سرخوش و شاد، از روز خوبى كه پشت سر گذاشته بود سر يكى از خيابان هاى نزديك خانه از بيژن خداحافظى كرد و به خانه برگشت. مهرى احساس عجيبى داشت نگران بود. يك حس ناشناخته به او نهيب مى زد كه دوستى با بيژن برايش گران تمام خواهد شد. برخورد بيژن جور ديگرى بود و با همه پسرها فرق داشت. فكر مى كرد شايد منظور بيژن ازدواج است. در هر حال هرچه بود مى خواست جانب احتياط را رعايت كند، فرداى آن روز با بيژن قرار داشت. آن روز مادر صبح زود براى انجام كارى بيرون رفته بود. مهرى لباسش را پوشيد و دقايقى بعد همان جا كه ديروز پياده شده بود سوار پژو سبزرنگ شد و حرف هاى عاشقانه ديروز تكرار شد. چند لحظه بعد بيژن از داخل داشبورد كادويى به مهرى داد. باورش كمى مشكل بود ولى بيژن ولخرجى كرده بود. يك عطر زيبا و گرانقيمت بود. مهرى خوشحال شد و از بيژن تشكر كرد. آن روز هم در گشت و گذار گذشت و مهرى به خانه برگشت، فكر مى كرد مرد رؤياهايش را پيدا كرده است. با خود مى انديشيد اين همان جوانى است كه با اسب سپيد از فراز ابرها پائين خواهد آمد و او را در يك صبح دل انگيز بهارى به سرزمين گل هاى سرخ خواهد برد. مدت كمى از آشنايى آن دو مى گذشت، ولى در اين مدت بيژن با تقديم هداياى گرانقيمت دل دختر را به دست آورده بود. بيژن از روز اول به مهرى گفته بود در مورد آشنايى اش با او، با كسى حتى با مادرش هم حرفى نزند و او هم پذيرفت و حتى به نزديكترين دوست خود نيز حرفى نزد. كم كم قرار و مدارشان بيشتر شد، يك روز بيژن از مهرى خواست در جشن فارغ التحصيلى يكى از دوستانش شركت كند و در ضمن به او گفت قرار است او را با خانواده اش آشنا كند و نظر مساعد آنها را براى ازدواجشان بگيرد. مهرى آن شب خيلى خوشحال بود و دائم با مادرش شوخى مى كرد و مى خنديد و مادر كمى تعجب كرده بود، اما خوشحال بود از اين كه مى ديد دخترش غم را فراموش كرده است. فرداى آن روز مهرى بهترين لباسش را پوشيد و خوشحال به خانه اى كه نشانى اش را از بيژن گرفته بود رفت. رفتنى كه هيچ گاه برگشتى نداشت. آن روز در آن خانه چه اتفاقى براى اين دختر افتاد و هيچ كس جزئيات مرگ او را بازگو نكرد و اين قتل در هاله اى از ابهام باقى ماند. در حالى كه بيژن پس از آن جنايت غيبش زد و به خارج از كشور گريخت.
|
|
|
|