|
تأملى بر كتاب «فلسفه، سياست و خشونت» اثر دكتر رضا داورى
آموزگار تفكر
بخش دوم وپايانى
|
|
|
اكبر جبارى كتاب «فلسفه، سياست و خشونت» بطور كلى در باب نسبت (يا عدم نسبت) فلسفه، سياست وخشونت است.البته مطالب ديگرى نيز مى توان يافت كه بنابر اقتضاى هر گفت وشنود واقعى به ميان آمده است تا در فرايند بحث به ايضاح موضوع كمك نمايد.كتاب يادآور آثار افلاطون است، گويى سقراط از پس قرنها به سخن آمده و جوانان شهر و ديار خود را به تأمل دعوت مى كند.البته اين قياس را بايد در سطح ظاهر ديد چرا كه تفكر داورى را نمى توان با تفلسف سقراط يكى دانست.سقراط سرآغاز «موجودبينى» در عالم فكر و داورى ناقد اين «آغاز» و اين «بينش» است.اما سقراط باوجود اين نقد وارد بر او، نماد مظلوميت وغربت متفكر در زمانه عسرت است.زمانه سقراط نيز چون امروز ،زمانه عسرت و هجمه جهل و نادانى بود.زمانه اى كه بى فكرى با سلاح مغلطه و سفسطه خود را چونان «فكر» مى نمايد و دل از عوام غفلت زده مى ربايد. اما جدا از شباهت زمانه، به شكلى ديگر نيز مى توان ميان داورى وسقراط قياس نمود.سقراط يك فيلسوف بود، يعنى در باب دنياى پيرامون خود فكر مى كرد. به تأمل ديگران اكتفا نمى كرد بل حتى در تأمل ديگران نيز تأمل مى نمود. داورى را از اين جهت بايد تنها فيلسوفى دانست كه هنوز فكر مى كند. به جرأت مى توان مدعى بود كه داورى تنها متفكرى است كه امروزه در حين سخن گفتن فكر مى كند. ما اغلب در بهترين شرايط عادت كرده ايم كه پيش از سخن گفتن فكر كنيم تا مبادا به بى فكرى در سخن متهم شويم. براى همين همواره در كلاممان نوعى جزميت و يقين از پيش تعيين شده اى داريم كه امكان فكركردن در حين سخن گفتن را از ما مى گيرد. فكر كردن در حين كلام ،داورى را چونان«سالكى در راه» مى سازد كه همواره در حال گشودن افق هايى جديد براى خود و ديگران است و خوشا به حال كسى كه در اين راه با او هم سخن شود. فكر كردن كار دشوارى است كه امروزه كمتر فلسفه خوانده اى توفيق آن را مى يابد. بسيار فلسفه خواندگانى كه ذهنشان انبان اطلاعات فلسفى است، چونان لوح فشرده كامپيوتر مخزن اطلاعات هستند. اما قادر به فهم كوچكترين مسائل زمانه خود نيستند. ميان فلسفه خوانى و فلسفه ورزى تفاوت از زمين تا آسمان است. داورى فيلسوف است اما نه به معناى سنتى بل او فيلسوف زمان خود است. زمانه اى كه فلسفه خود يكى از مسائل مهم براى پرسيدن شده است، شايد پرسش از فلسفه مهم ترين پرسش عصر حاضر باشد كه التفات بدان تمايز ميان فيلسوف و فلسفه خوانده را برملا مى كند. «پايان فلسفه» كه يكى از مسائل تفكرآينده است نمى تواند در ذهن فلسفه خوانده هاى امروزى طرح شود. آنان كه فلسفه را چونان امر مقدس مى دانند و تفلسف را نيايش، قادر به درك مسائل تفكرآينده نيستند.حال آن كه داورى نه براى فلسفه قداستى قائل است و نه در سكون مسائل فلسفى خودرا گرفتار نموده است. او فلسفه را عين نقادى مى داند و نقد فلسفه وتاريخ فلسفه را نيز يكى از شئون فيلسوف. كتاب «فلسفه،سياست وخشونت» از چنين منظرى كتابى است فلسفى.جداى از محتواى پرمغزكتاب سبك وروش گفت وشنودى، چونان روشى است كه مخاطب را با خود به تأمل مى برد. تفكر حقيقى نيز عين سلوك است و متفكر چون سالكى كه آهسته وپيوسته در راه طى طريق مى كند .هرپاسخى كه به سؤالى داده شده مى تواند در برابر پرسشى متفاوت از آنچه در كتاب آمده قرار گيرد.اين امكان طرح پرسش هاى متفاوت، خود موجب پديدآمدن افق هايى تازه درتفكر مى شود. فى المثل در ص ۲۷ مى شنويم كه: «من هرچه در اين گفت وگو درباب عقل گفته ام و مى گويم به عقل انتقادى تاريخى باز مى گردد، يعنى عقلى كه تمدن جديد وجهان متجدد را ساخته است.حكمت وخرد حكيمان و شاعران و ارباب معرفت و مردان ميدان حق و حقيقت چيز ديگر است.» كاش دوست جوان از استاد مى پرسيد :اين حكمت وعقل حكيمان چيست و لوازم آن كدام است وآيا چنين عقلى در طول تاريخ بروزات تمدنى داشته است ؟ وچگونه مى توان بدان دست يافت؟ ويا در ادامه اين پرسش وپاسخ مى توان پرسش نمود كه آيا فطرت انسانى در همين دو فطرت خلاصه مى شود و آيا نمى توان فطرت ثالثى نيز براى انسان برشمرد؟ فطرتى كه انسان از ساخت پرسش از ماهيات و حقايق امور، به دنبال حضور وشهود حقايق بر مى آيد؟ درهرصورت كتاب «فلسفه ،سياست وخشونت» به واسطه سبك وسياق گفت وشنودى خود اين امكان را فراهم مى كند تا مخاطب به تأمل وتفكر بيايد . اما چرا استاد فلسفه وآموزگار تفكر به نسبت فلسفه و خشونت مى پردازد؟ كتاب خود سراسر پاسخى است بدين پرسش و شايد برخى پاسخ دهند كه يكى از شئون فلسفه طرح چنين پرسش هايى است واز آنجايى كه امروزه خشونت به خيال برخى، آبشخورهاى نظرى يافته پس بايد نسبت فلسفه وخشونت نيز سنجيده شود وچه كسى بهتر از فيلسوف براى اين سنجش است؟ البته چنين پاسخى صحيح است.ولى بايد به ياد داشته باشيم كه كتاب «فلسفه، سياست وخشونت» در پاسخ به كسانى نوشته شده است كه تفكر استاد را الهام بخش خشونت دانسته اند.آنانكه خود اهل فلسفه ورزى اند (نه فلسفه خوانى) چنانكه مؤلف در متن كتاب اشاره داشته اند مى دانند ،فلسفه در ذات خود مبلغ هيچ حزب و گروه ومسلكى نيست. فلسفه، فلسفه است و فيلسوف در مقام فلسفه ورزى جز تماشاگر راز نيست واين معنا چه زيبا بيان شده است: «آنجا كه او [فيلسوف]مى رود، عوالم امكان بسيار است.او آن را كه به مرحله ظهور نزديك تر است، مى بيند وآن را وصف مى كند به عبارت ديگر او جلوه اى از وجود را درك مى كند. اين جلوه ابتدا صورت اجمالى دارد وفيلسوف واخلاف او مى كوشند اين صورت اجمالى را تفصيل دهند... گفت: اين طور كه شما مى گوييد آنها تفكر نكرده اند، بلكه تماشاگرندو آنچه را مشاهده كرده اند مى گويند. گفتم: اين مشاهده و تماشا نصيب هر كس نمى شود وتفكر هم همين مشاهده است. فيلسوف اين وقت را مغتنم مى شمارد وآنچه را كه تماشا كرده است به جان مى پذيرد و به زبان باز مى گويد.»(ص۴۰-۴۱) اما آنان كه با فلسفه انسى ندارند و تنها با لفاظى هاى بى بنياد چونان كرمى در پيله هاى وهم خود فرو رفته اند ،از بيان اين گونه مهملات واتهام فيلسوفان، اغراض ديگرى را دنبال مى كنند، وگرنه كيست كه نداند خشونت در جامعه ما ودر دنياى كنونى چيزى جز دستاوردهاى مدرنيته نيست. انتساب داورى به خشونت نيز چيزى جز فرافكنى خشونت دلدادگان مدرنيته دراين مرز وبوم نيست .مخالفان داورى همان مدعيان فلسفه دانى هستند كه نه در فهم فلسفه توفيقى يافته اند و نه توان فهم و درك سياست را دارند.تاريخ فلسفه خود گواه آن است كه هيچ فيلسوفى به دنبال خشونت نبوده و بل اين شبه فيلسوفان بوده و هستند كه همواره درس خشونت به ديگران داده اند.مگر نه اين است كه شبه فيلسوف روزگار مدرن در زندگى نامه خود نوشت خويش (جست وجوى ناتمام) حمله اتمى دول قدرتمند به كشورهاى جهان سومى يا به عقيده او غير دموكراتيك را امرى درست و مجاز مى داند.آيا جز اين است كه بنا بر فتواى عقل مدرن بايد همه جوامع از يك الگوى واحد تبعيت كنند وگرنه محكوم به فنا و نابودى هستند!؟
|