سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۸۶ - ۵ جمادى الاول ۱۴۲۸
Tue, May 22, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك (بادبادك )
براساس يك پرونده واقعى
عشق شيطانى
291690.jpg
مهرداد پيام

پيرزن روى تخت نشست و به بالش هاى پشتى تكيه داد.رو كرد به دخترى كه روى تخت بغلى دراز كشيده بود گفت: به خداى مهربان توكل كن دخترم، دعا مى كنم هرچى زودتر شفا پيدا كنى و به سلامت از بيمارستان مرخص شوى.لبخند تلخى بر لب هاى دختر نشست، كتابى را كه در دست داشت از مقابل صورت رنگ پريده اش كنار كشيد و از گوشه چشم به پير زن نگاه كرد.
- ممنونم مادر، محتاج دعاى شما هستم.
يكى از پرستارها در اتاق را باز كرد و به پسر جوانى كه با چند شاخه گل پشت در ايستاده بود گفت: بفرمائيد تو مادرتون منتظر شماست.
جوان با ديدن مادرش شادمانه به طرفش رفت و در حالى كه شاخه هاى گل در گلدانى مى چيد، گفت:
سلام مادرجون، ببخشيد دير كردم از دانشكده برمى گردم.لب تخت نشست و به پرس و جو از حال او پرداخت.
نگاه پيرزن به دختر افتاد كه مجذوب تماشاى آنها بود.بازوى پسرش را فشرد و گفت:
مسعودجان، اين دختر خانم زيبا و جوان اسمش سيمين است.خدا حفظش كند.مونس خوب من است.مادر نگاهى از سر غرور و ستايش به قد و بالاى پسرش كرد و بعد رو به دختر برگرداند و گفت:
مسعود كوچك ترين اولاد من است.همين يك پسر را دارم.خدا دوتا دختر هم به من داده.سيمين محجوبانه سر به زير انداخت و گفت:
خدا به شما ببخشه مادر
مسعود نگاهش كرد و گفت:
خدا بد نده؟
پير زن گفت:
يك كليه پيوندى مى خواهد اما دكتر ها مى گن بين صد هزار نفر يكى شايد پيداشه كه به گروه خونيش بخوره.منتظرند كه همچين آدمى پيدا بشه و يك كليه اش را به اين دختر خانم ببخشه.
رو به آسمان كرد و زير لب دعايى زمزمه كرد.آنگاه به جوان گفت: پسرم تو هم كه درس دكترى خوندى با دكترهاى اينجا صحبت كن، ببين درباره عمل جراحى سيمين خانم چى مى گن.
جوان گفت: چشم مادر.
دو شاخه گل سرخ از گلدان درآورد به طرف تخت سيمين رفت.گل هاى پژمرده مريمى كه در گلدان كنار تخت بود را در آورد و گل هاى سرخ را در گلدان گذاشت.با نگاهى گريزنده به چهره سيمين گفت: ببخشيد نمى دونستم به گل مريم علاقه داريد.سيمين با شرمسارى لبه ملحفه را ميان انگشتانش به بازى گرفت و گفت: ممنون.
از آن پس، هر روز مسعود با دو دسته گل به ديدن شان مى آمد، گل هاى سرخ براى مادر و چند شاخه گل مريم براى سيمين.
يك هفته بعد، هر دو تخت خالى شدند و پير زن و سيمين به خانه برگشتند و در آن اتاق ۲ تخته، ۲ بيمار ديگر را بسترى كردند.از آن پس سيمين هر روز بايد براى دياليز به بيمارستان مى رفت و در بازگشت به منزل همچنان گوش به زنگ تلفن مى سپرد تا شايد از بيمارستان تماس بگيرند و خبر بدهند كليه اى براى پيوند پيدا شده است.او جز در انتظار شنيدن طنين زنگ تلفن، هر روز عصر چشم به در داشت تا مسعود به ديدنش بيايد.جوان دانشجو با چند شاخه گل مريم وارد اتاق مى شد. شاخه هاى گل را در گلدان قرار مى داد بعد در كنارش مى نشست و گرم گفت وگو مى شدند.
يك روز كه به ديدن دختر بيمار آمده بود به جز شاخه هاى گل، پيشنهاد هديه عجيبى را هم براى او داشت.با خوشحالى گفت: سيمين خانم، مژده بده يكى پيدا شده كليه اش را به شما هديه كنه.كسى كه گروه خون يكسانى با شما داره.
دختر بهت زده نگاهش كرد و پرسيد:
كى هست كه مى خواهد يك كليه اش را به من هديه كند؟
جوان دانشجو به آرامى جواب داد:
من آزمايش هاى لازم را هم انجام دادم.هيچ مشكلى براى انجام پيوند نيست همين فردا مى تونيم ترتيب عمل جراحى را بدهيم.سيمين با دهانى نيمه باز سعى داشت چيزى بگويد، اما انگار زبان دردهانش قفل شده بود، تنش داغ شده و احساس مى كرد گونه هايش گر گرفته است.
مسعود سر به زير انداخته بود و صورت برافروخته اش خيس عرق مى شد.
با خودش كلنجار مى رفت تا آنچه را كه در دل داشت بر زبان بياورد، اما جرأت بيانش را نداشت. سيمين با نگرانى پرسيد: حالتان خوب نيست؟ چيزى شده؟ مسعود دستى به پيشانى عرق كرده اش كشيد و با صدايى كه از هيجان و اضطراب مى لرزيد گفت: بعد از عمل پيوند با من ازدواج مى كنيد؟
نفس عميقى كشيد و در حالى كه كف دست هاى عرق كرده اش را به هم مى ماليد نگاهش را روى سقف اتاق گرداند.پيچ و تابى به خود داد و چون كودكى زمين خورده كه بخواهد خودش را از تك و تا نيندازد، لبخندى به لب هايش داد و گفت: يعنى مى خواهم قلبم را به شما هديه كنم، همين!
آنگاه هيچ يك حرفى نزدند.در حالى كه سكوت شان سرشار از نگفته ها بود.
سيمين جلوى آينه نشست و به عكس عروسى شان كه يك ماه پيش در جشن عقد كنان گرفته بودند، نگاهى انداخت.هرگاه به تماشاى اين عكس مى ايستاد، گفت وگويى شيرين را كه سر سفره عقد در گوش هم زمزمه كرده بودند به خاطر مى آورد. هنگام فرو بردن حلقه ها به انگشت يكديگر، مسعود آهسته گفته بود: پيوندمان مبارك و او جواب داده بود: در حقيقت آن روز كه در اتاق عمل جراحى يكى از كليه هايت را به من بخشيدى پيوندمان اتفاق افتاد.بعد همسرش با خنده اى جواب داد: يك كليه قابل شما را نداشت پيش از آن قلبم را تقديم شما كرده بودم و حالا حاضرم تمام وجودم را نثارتان كنم خانم!
سيمين مقابل آينه غرق در رؤياهايى شيرين بود. با احساسى مصيبت بار، قلبش را در هم مى فشرد و گلويش مى خشكيد هراسان در آينه به صورت خود نگاهى انداخت.در حالى كه با نگاهى حسرت بار به تماشاى عكس عروسى شان نشسته بود به گريه افتاد.با چشمان اشك آلود قاب عكس را ديد كه انگار آن را در ميان بركه اى از آب تيره و لرزان انداخته اند و هر چه در عمق آب فرو مى رود چهره هايشان پژمرده و تار مى شود.به ياد دختر ناشناسى افتاد كه هر روز با او تماس مى گيرد و از رابطه پنهانى اش با مسعود مى گويد.
اشك هايش را پاك كرد و با خود گفت:
آيا اين دختر لعنتى راست مى گه؟ مسعود مى تونه به من خيانت كنه؟
اما هيچ گاه جرأت نمى كرد اين پرسش را از همسرش بكند. وحشت داشت همه رؤياها و باورهاى شيرينش، چون قاصدكى به غارت تندبادى برود، در اين صورت زندگى ديگر برايش مفهومى نداشت.
زنگ تلفن افكارش را به هم ريخت هراسان در آينه به صورت رنگ پريده خود خيره ماند و زير لب گفت: باز اين دختره لعنتى؟
تلفن پياپى زنگ مى زد ولى جرأت نمى كرد دست دراز كند و گوشى را بردارد.احساس مى كرد با شنيدن صداى دختر ناشناس قلبش از تپش خواهد ايستاد.صداى تلفن كه قطع شد انگار وزنه سنگينى را از روى سينه اش برداشتند عرق سرد و چندش آورى بر صورتش نشسته بود.شقيقه هايش مى كوبيد و نفس در سينه اش تنگى مى كرد.تهوع داشت.به دستشويى رفت و صورت تب آلودش را زير شير آب خنك گرفت.زنگ دوباره تلفن، همچون ضربه اى گيج كننده بر سرش فرود آمد.از درماندگى و تنهايى گريه اش گرفت. خشمى سوزان بر گلويش چنگ انداخته بود.به طرف تلفن دويد، براى چند لحظه منتظر ماند تا بر اعصابش مسلط شود با دستى لرزان گوشى را قاپيد و صداى فريادش در فضاى اتاق پيچيد: چى از جون ما مى خواى؟ چرا نمى گذارى زندگى كنيم؟
دختر ناشناس با كينه خنديد و گفت: من از جون تو چيزى نمى خوام سيمين خانم فقط به صلاحت هست كه از شوهرت طلاق بگيرى، همين.اى بيچاره چرا حاليت نيست شوهرت من رو دوست داره هنوز باورت نشده خانم؟
سيمين بغض گلويش را فرو داد و گفت: تو يك دختر عقده اى هستى، مى خواى زندگى ما را به هم بزنى اين نشانى هايى كه مى دهى همه اش دروغ و تهمت هستند كه از خودت درآوردى، شوهرم به من خيانت نمى كند.
دختر ناشناس با پوزخندى گفت: اى خوش خيال اين همه نشانى از ملاقات خودم و مسعود جان تو! مى دم باز خيال مى كنى تهمت مى زنم؟
پريشب هم خيلى دير به خونه برگشت؟
حتماً بهانه آورد كه كار داشته.توى خوش خيال هم باور كردى؟ سيمين به سرگيجه افتاد.پيشانى اش را به كف دستش خواباند و به فكر ماند.آن شب ساعت از يك بامداد گذشته بود كه همسرش به خانه برگشت.شام نخورده به رختخواب رفت تا بخوابد چهره اى خسته داشت مى گفت: براى انجام كارى هنگام ظهر به قزوين رفته و حالا برگشته است.
صداى دختر ناشناس را شنيد؛ امروز ظهر هم شوهر عزيزت آمده بود به ديدنم جايت خالى بود.ناهار منتظرش بودم.وقتى مى خواست سر سفره بنشيند لباس راحتى كه تو خونه داشت پوشيد.مى خواهى نشانى اش را بدهم؟
ديگر تحمل شنيدن نداشت گوشى را روى تلفن كوبيد و هق هق گريه اش بلند شد.در آن سوى كوچه دخترى در پشت پنجره آپارتمان رو به رو در اتاقى نيمه تاريك نشسته بود و از لاى پرده تورى سيمين را ديد كه از پاى آينه بلند شد و از اتاق بيرون رفت و گوشى را گذاشت و شراره اى شيطانى در چشمانش درخشيد.هنگام غروب صداى آژيرى كه از كوچه به گوش مى رسيد او را به پاى پنجره كشاند.آمبولانسى را ديد كه مقابل ساختمان روبه رو توقف كرده بود و زن جوانى را با برانكارد از ساختمان بيرون آورده بودند تا به آمبولانس منتقل كنند.نگاهش به چهره كبود سيمين افتاد كه بيهوش روى برانكارد درازكشيده بود.مسعود هم دستپاچه و پريشان به دنبالش مى دويد و چشم از او بر نمى داشت.دختر تاب ديدن اين صحنه را نداشت از پاى پنجره دور شد و خودش را روى تخت انداخت.روبه سقف دراز كشيد و در حالى كه لب مى گزيد اندوه عميق پشيمانى، قلبش را به درد مى آورد.با نفرت از خودش زير لب ناليد: من باعث شدم.من آتش كينه ام را به جان اين زن بيگناه انداختم از عذاب وجدان بى تاب شده بود.برخاست و نشست.صداى آژير آمبولانس را كه دور مى شد مى شنيد مادرش را ديد كه وارد اتاق شد با نگاهى از تعجب پرسيد؟ چى شده مريم چرا تو تاريكى نشستى و گريه مى كنى؟ دختر اشك هايش را پاك كرد و با بى حوصلگى جواب داد: هيچى مامان.سرم كمى درد مى كند.مادرش از پنجره نگاهى به بيرون انداخت و گفت فهميدى مريم؟ عروس خانواده مرتضايى خواسته خودش را بكشه مادر شوهرش از طبقه پائين رفته بالا كه به عروسش سر بزنه ديده دختر بيچاره تو حمام رگ دستش را زده. افتاده زمين و از هوش رفته.فوراً آمبولانس خبر مى كنند مى رسوننش به بيمارستان، شنيدم خون زيادى ازش رفته.خدا خودش رحم كنه طفلى يك ماه بيشتر نيست كه عروس شده ...
مريم ديگر نمى خواست چيزى بشنود.كف دستها را به گوشهايش فشرد و با صداى بغض آلودى فرياد زد: بس كن مامان ديگه نمى خوام بشنوم من را به حال خودم بذاريد مى خوام بخوابم.بعدهم روى تخت افتاد صورتش را دربالش فرو برد و شانه هايش از گريه تكان خورد.وقتى پلك هاى ورم كرده اش را باز كرد شب از نيمه مى گذشت.نگاهش به پنجره روبه رويى افتاد كه تاريك و سياه بود.فكرى هراسانش كرد بلند شد و با عجله لباس پوشيد وقتى از خانه بيرون مى رفت مادرش بهت زده پرسيد: مريم...؟ كجا اين وقت شب مادر؟
دختر جواب داد: مى رم بيمارستان.سرى به اين عروس خانم بزنم.نگران من نباش اگر احتياج بود تا صبح اونجا مى مونم.عروس جوان را در اتاق شيشه اى مراقبت هاى ويژه پزشكى وصل به لوله هاى مختلف حياتى خوابانده بودند و ماسك اكسيژن به صورتش داشت.نمودار هايى كه بر صفحه هاى مونيتور ها نقش مى بست علائم هشدار دهنده بيمناكى را ترسيم مى كرد.مسعود با چهره اى رنگ پريده و تنى لرزان روى تخت ديگرى دراز كشيده بود.او با چشمانى كه از كم خونى بينايى خفيفى داشتند چهره دختر همسايه و همكلاسى سابق دانشكده اش را در ميان فضايى مه آلود ديد.مريم دست هايش را در جيب روپوش سفيدى كه پوشيده بود فرو برد و به طرفش رفت.مسعود به زحمت سر بلند كرد و گفت: شما اين وقت شب اينجا چه مى كنيد؟
آمپول آرام بخشى به او تزريق كرده بودند و پلك هايش از سنگينى خواب بر هم مى افتاد.
مريم پرسيد حالش چطوره؟
منتظريم به هوش بيايد.دكتر ها ميگن باز احتياج به تزريق خون داره چند بار از من خون گرفتند و بهش تزريق كردند.ولى ديگه اجازه نمى دن كه خون بدم.هشدار دادن كه بيشتر از اين برام خطرناكه حالا دارند دنبال خون مى گردند.
مريم با صدايى گرفته و غم آلود گفت:
مى دونم.از گروه نادر خونى همسر شما با خبر شدم.شايد اين يك معجزه باشد يا لطف خداوند.آخه من داراى گروه خونى شما هستم.حالا قراره كه خون از من بگيرند و به همسرتان تزريق كنند.شما آرام بخوابيد خيال تون راحت باشه.مسعود با آرامش خاطر چشمانش را بست و لبخندى بر گوشه لب هايش نشست.در روشنى سحر سر پرستار بخش وارد اتاق شد.پس از معاينه بيمار نگاهى به علائم حياتى او انداخت و با خوشحالى گفت: شكر خدا خطر رفع شد.ديگه كم كم داره به هوش مياد بعد رو كرد به مريم كه تمام شب را بر بالين عروس جوان نشسته بود.گفت: دختر خانم شما هنوز بيدار نشسته ايد؟ با خونى كه داديد از پا مى افتيد ها؟ بريد استراحت كنيد ما مراقب بيمار هستيم.
مريم غمگنانه سر جنباند و هيچ نگفت.چشمانش از گريه و بى خوابى سرخ شده بود و پلك هاى ورم كرده اش مى سوخت.سرپرستار را ديد كه از اتاق بيرون رفت روى صورت بيمار خم شد و انگشتان دست او را به نرمى فشرد.قطره اشكى روى گونه اش لغزيد تا روى چانه اش آمد و به پشت دست بيمار چكيد.
سيمين از لاى پلك هايش نيم نگاهى به او كرد.نفس عميقى كشيد و دوباره چشم هايش را فرو بست.دختر در حالى كه لب هايش از بغض و گريه به رعشه افتاده بود، گفت: سيمين خانم آمدم دردى را كه از داغ پشيمانى به سينه ام نشسته تسكين بدى.من روسياه و بد دل را ببخش.من بودم كه به عنوان ناشناس به تو زنگ مى زدم و از سر كينه و دشمنى حرف هاى پوچ و دروغ به تو مى زدم.گوش كن تا اعتراف كنم، من در دوران تحصيلات دانشگاهى به مسعود علاقه مند شده بودم.هر وقت با او روبه رو مى شدم جرأت نمى كردم حرف دلم را بزنم.خيال مى كردم از احساساتم باخبر است اما بى اعتنايى مى كند. به همين خاطر كينه اى از او به دل گرفتم و وقتى فهميدم با تو ازدواج كرده آتش كينه در سينه ام شعله ور شد.هر روز از پشت پنجره اتاقم شما را مى ديدم و از احساس خوشبختى شما عذاب مى كشيدم.افكار شيطانى ام من را به انتقام جويى واداشت.به خودم گفتم مسعود را تو از من گرفته اى و خوشبختى ام را تصاحب كرده اى.در تماس هاى تلفنى ام مى خواستم آرامش زندگى ات را به هم بزنم، هر روز از پشت پنجره با حسرت و غم نگاهم به شما بود.وقتى مى ديدم مسعود يك شب دير به منزل مى آيد به تو زنگ مى زدم تا بگويم كه آن شب را با من سر كرده.بله آن روز هم ديدم مسعود از طناب رخت ايوان منزلتان چه لباسى مى پوشد.به همين خاطر به تو زنگ زدم و به دروغ گفتم كه شوهرت با من بوده و براى اين كه مطمئن شوى مشخصات لباسش را هم دادم...
گريه ديگر امانش نداد گونه اش را كه خيس اشك بود به پشت دست سيمين گذاشت و با لب هاى لرزان شروع به بوسيدن انگشتان او كرد...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |