چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۶ - ۶ جمادى الاول ۱۴۲۸
Wed, May 23, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
گزارش خارجى
ماجرا
رودررو
سلامت
گزارش يك پرونده در دادگاه خانواده
دخترى به نام ليلا
291897.jpg
ناصر سربازى ـ وكيل دادگسترى و حقوقدان

هنگام غروب تنها دردفتر كارم نشسته بودم و پرونده يكى از موكلينم را مطالعه مى كردم كه يك پيام كوتاه
(اس ـ ام ـ اس) برصفحه تلفن همراهم نقش بست. دخترى بود كه ملتمسانه از من كمك مى خواست. متن پيام كوتاه اين بود:
«من دخترى هستم كه در دام حادثه افتاده ام. خواهش مى كنم نجاتم بدهيد وگرنه در شكنجه گاهى كه گرفتارم كرده اند، مى ميرم. فعلاً با من تماس نگيريد، جانم در خطر است ـ ليلا...
با دريافت اين پيام عجيب ذهنم درگير انديشه هاى مختلفى شد. از خودم پرسيدم نكند اين دختر را ربوده باشند؟ شايد پنهانى با تلفن همراهى كه با خود دارد توانسته دور از چشم ربايندگان در فرصتى كوتاه با من تماس بگيرد؟ اما چرا به من پيام فرستاده؟ آيا مرا مى شناسد؟ چرا از پليس تقاضاى كمك نمى كند؟ از همان روز پيام هاى ديگرى از او دريافت كردم. متن پيام ها نشان مى داد كه درگير مشكل بزرگى است و از يكايك كلماتش نگرانى و وحشت حس مى شد. در هر پيامى كه مى فرستاد درخواست كمك مى كرد و هربار تأكيد داشت كه با تلفن او تماس نگيرم و منتظر پيام بعدى اش باشم. ظاهراً پيام هاى تلفنى اش كنترل مى شد. پيام هايش كوتاه بود. گويى در فرصت هاى اندكى كه برايش پيش مى آمد، باتلفن همراهم تماس مى گرفت. درجواب از او مى خواستم واقعه اى را كه گرفتارش بود برايم شرح دهد تا بتوانم راه نجاتى برايش پيدا كنم. پس از رد و بدل كردن چندين پيام كوتاه كم كم توانستم تاحدودى در جريان گرفتارى اش قرار بگيرم. ليلا دخترى ۲۲ ساله از يك خانواده متوسط بودكه در تهران سكونت داشتند. او از طريق يكى از دوستانش شماره تلفن همراهم را به دست آورده بود. در يكى از پيام هايش برايم نوشته بود: «دانشجوى ترم آخر حقوق در يكى از دانشگاه هاى دورافتاده هستم. پدرم مردى عصبى و خشن است كه مرا در اتاق زندانى كرده است. هر روز با كوچكترين بهانه اى با شلاق به جانم مى افتد. به علت بيمارى سوءظن گاهى به چنين حالت جنون آميزى گرفتار مى شود كه مى ترسم دراين شكنجه گاه كشته شوم من بايد به دانشگاه برگردم و ترم آخرم را بگذرانم. ليلا از من درخواست مى كرد به او كمك كنم تا از خانه فرار كند و من به خاطر ترس از وقوع حادثه اى ناگوار براى اين دختر جوان در اين فكر بودم هرچه زودتر راه حل تماس براى نجاتش را پيدا كنم. ابتدا مى بايست ليلا را از زندان خانوادگى اش بيرون بياورم و با مشكلاتش بيشتر آشنا شوم. ترفندى به ذهنم رسيد به ليلا فهماندم كه مى توانم به عنوان استادش به خانه شان زنگ بزنم و براى پيگيرى تحقيق درسى از پدرش اجازه ملاقات با او را بگيرم. به خانه شان زنگ زدم وقتى خودم را به عنوان استاد دانشگاه معرفى كردم، پدرش با لحنى خشن و جدى پرسيد: چه كارش داريد؟
گفتم: يك ملاقات كوتاه در باره پايان نامه ليلاخانم. آيا مى توانم فردا در دفترم با دختر خانم شما ملاقات كوتاهى داشته باشم؟ لازم بود براى جلب اعتماد آنها از پدر و مادر ليلا بخواهم كه همراه دخترشان به ديدنم بيايند. در اين تماس تلفنى پى بردم كه اين مرد بازنشسته فردى سختگير با ذهنى سرشار از سوءظن است. ليلا قصد فرار داشت. از خود مى پرسيدم آيا سرنخ ماجرا را بايد درمحل تحصيل دانشگاهى ليلا جست و جو كرد؟ پس از اين قرار تلفنى به ديدن دوست روانشناسم رفتم تا راهنمايى هاى لازم را از او بگيرم. ساعت يك بعدازظهر روز بعد ليلا همراه پدر و مادرش به دفترم آمدند. دختر جوان ظاهرى آرام داشت اما به آسانى مى شد سايه اى از ترس و نگرانى را در چهره رنگ پريده اش ديد. ابتدا از وضعيت تحصيلى ليلا گله كردم و از پدرش دليل افت تحصيلى او را پرسيدم. در جريان گفت وگو ليلا به بهانه تصحيح اشتباهات تحقيقش مرتباً چيزى مى نوشت و به دستم مى داد. دائم هشدار مى داد كه مبادا حرفى بزنم تا پدر و مادرش متوجه مشكلش شوند . يا از من مى خواست ضامنش شوم تا آنها اجازه بدهند براى سروسامان دادن به وضعيت تحصيلى خود به محل تحصيلش برود. من دراين ميان نمى دانستم چه كنم. اگر به خواسته اش توجهى نمى كردم ، معلوم نبود در اسارت خانگى چه برسرش مى آمد. اگر هم براى فرار كمكش مى كردم، مى بايست منتظر عواقب بيمناك آن مى ماندم. آن وقت چه جوابى به خانواده اش و مراجع قانونى مى دادم؟ به هرترتيبى بود ليلا را راضى كردم چند روزى به من فرصت دهد تا مقدمات سفرش را فراهم كنم. پس از تلاش بسيار توانستم از پدرش اجازه بگيرم تا در خانه شان به ديدن ليلا بروم. در اتاقى روبه روى هم نشستيم و به او گفتم چرا پدرت زندانى ات كرده؟ چرا اصرار دارى بروى؟ آيا در آن شهر مشكلى برايت پيش آمده؟ مى دانم رازى در سينه ات پنهان كرده اى كه عذابت مى دهد. دراين فرصتى كه پيش آمده اين راز را برايم تعريف كن تا راه چاره اى پيدا كنيم وگرنه مطمئن باش فرار راه نجات تو نيست. با شنيدن اين جملات رنگ از رخسارش پريد. درحالى كه لبانش به لرزه افتاده بود اشك در چشمهايش درخشش غمناكى پيداكرد. خاموش ماندم تا به اعصابش مسلط شود و به آرامش برسد. چندلحظه بعد با صدايى گرفته گفت: هنگام تحصيل در دانشگاه پسرى سر راهم قرار گرفت و با حرف هاى فريبنده اش وعده ازدواج داد و من هم دور ازچشم پدر و مادرم بامحسن رابطه برقرار كردم و به قول و قرارش دل بستم. محسن يك شب مرا به جشن تولدش دعوت كرد كه اى كاش پايم مى شكست و هرگز به آن جشن
نمى رفتم. آن شب با هم عكس يادگارى و فيلم گرفتيم.
ليلا كه گريه اش گرفته بود، به نشانه ندامت لب هايش را زير دندان مى فشرد. پرسيدم: بالاخره اين رابطه به كجا كشيد؟ اشك هايش را پاك كرد و گفت: ۲ سال با هم رابطه داشتيم و فهميده بودم كه محسن مرد زندگى ام نيست، اما جرأت نمى كردم از چنگش نجات پيدا كنم. بدخلق و خشن بود و با كوچكترين بهانه اى مرا به باد كتك مى گرفت. به من و اطرافيانش سوءظن شديدى داشت. اگر در خيابان پسرى به من نگاه
مى كرد، به طرفش هجوم مى برد و تا حد مرگ كتكش مى زد. بعد من بايد جواب مى دادم كه چه رفتارى داشتم كه باعث جلب توجه شده است. حالا هم كه به خانه برگشته ام، احساس مى كنم درچنگش اسير هستم و مجبورم از منزل فرار كنم تا به سراغش بروم. پرسيدم : چرا اين همه از محسن وحشت دارى كه مجبورى خودت را تسليم او كنى؟
ليلا جواب داد: محسن ديوانه است. با آن كه از اين جوان وحشى نفرت دارم، به شدت هم از او مى ترسم. چون تهديدم كرده اگر پيش او برنگردم، عكس ها و فيلم هايى كه از من و خودش تهيه كرده است را براى پدرم مى فرستد و بعد هم اسيد به صورتم مى پاشد.
پرسيدم: مگر نشانى منزل شما را مى داند؟
ليلا گفت: محسن يك بار به خواستگاريم آمده بود، اما خانواده ام با پيشنهادش مخالفت كردند. از طرفى، اگر پدرم متوجه شود ۲سال با اين پسر دوست بوده ام، مرا
مى كشد. محسن از من خواسته شناسنامه ام را بردارم و از خانه فرار كنم تا عقدم كند. حالا بر سر اين دوراهى جهنمى تصميم گيرى قرار دارم كه از ترس پدرم به پسرى پناه ببرم كه از او نفرت دارم.
در اين ملاقات، فهميدم تنها راه نجات ليلا از بين بردن ترسى است كه از پدرش دارد. ضمن ابراز همدردى با او رضايتش را جلب كردم فعلاً از فكر سفر بيرون بيايد و با محسن هيچ رابطه اى برقرار نكند تاچاره اى بينديشم. بار ديگر با دوست روانشناسم تماس گرفتم و از او كمك خواستم. قرار شد با هم جلسه مشتركى با پدر ليلا داشته باشيم. وقتى ليلا ازموضوع باخبر شد به وحشت افتاد و از من خواست هرگز موضوع را با پدرش درميان نگذاريم. گفت: « شما پدرم را نمى شناسيد. اگر موضوع را بفهمد، جانم به خطر مى افتد». از او خواستم خونسردى اش را حفظ كند. قول دادم وقتى احساس كنم پدرش واكنش بدى نشان خواهد داد هرگز موضوع را برايش مطرح نخواهم كرد. به پيشنهاد دوست روانشناسم به پدر ليلا زنگ زدم و گفتم مى خواهم با او در باره مسائل درسى دخترش صحبت كنم. بالاخره حاضر به ملاقات با ما شد و من و دوستم توانستيم تاحدى او را در جريان موضوع قرار دهيم و تا اندازه اى وى را متوجه خطرى كنيم كه دخترش را تهديد مى كرد. تأكيد كرديم طورى با ليلا رفتار كندكه ترسش بريزد تا به پشتيبانى و عواطف پدر دلگرم شود. درك منطقى پدرى سختگير از فاصله اى كه ميان او و فرزندش به وجود آمده بود، سبب شد ليلا از آن بحران روحى نجات پيدا كند و پيام كوتاهى كه برايم فرستاد نشان از حل مشكلاتش داشت. اما هنوز ذهنم با پرسش هايى درگير بود و از خودم مى پرسيدم ريشه اين نابسامانى ها كجاست؟ چگونه مى توان به خانواده ها آموزش داد تا از فرار دختران جلوگيرى كنند. بالاخره مسئولان مربوطه چه تمهيداتى بايد بينديشند تا دختران جوان براى ادامه تحصيل رو به غربت و تنهايى نبرند؟
طلسم شكسته
291903.jpg
كتايون دارابى

كيوان دستى به لباس هايش كشيد. جلوى آئينه ايستاد و موهايش را مرتب كرد. مادرش را چند بار صدا زد. «مامان زود باش، دير شد!» مادر عصبانى، نگاهى به پسرك انداخت و گفت: «اين همه عجله براى چيه؟ اين دختر كه تو را طلسم كرده، چه فرقى مى كند، يك ساعت ديرتر يا زودتر به خانه شان برويم.» كيوان چشم و ابرويى نازك كرد و در جواب گفت: «اين حرف ها را نزن مادر. كدام طلسم، نسرين تنها ۱۸ سال دارد، چطور مى تواند مرا طلسم كند!»
مادر كه طورى وانمود مى كرد كه انگار حرف كيوان را نشنيده است به سرعت اتاق را ترك كرد. پدر در حياط خانه در حال تميز كردن ماشين بود. مرتب سيگار دود مى كرد و بدون هدف دستمال سفيد را روى بدنه ماشين مى كشيد. او هم مانند مادر كيوان با اين ازدواج مخالف بود. اما به خاطر تنها پسرش راضى شده بود و نمى خواست دلش را بشكند.
پدر و مادر سوار بر ماشين در انتظار تنها فرزندشان نشسته بودند و سرانجام همگى به راه افتادند.
داخل ماشين، مادر هنوز غرولند مى كرد كيوان در افكارش غوطه ور بود و توجهى به حرف هاى آنها نداشت. از پشت شيشه ماشين رفت و آمد ماشين هاى ديگر را نگاه مى كرد و گاه با ديدن خيابان ها، به ياد نسرين و روزهاى آشنايى شان مى افتاد. ۴ سال از آن روزها مى گذرد. اكنون كيوان از دانشكده مهندسى فارغ التحصيل شده و نسرين در انتظار جواب كنكور است. كيوان روزهاى گذشته را به خاطر مى آورد، روزى كه در خيابان با نسرين آشنا شد و با گذشت هر روز، عشق و علاقه شان به هم بيشتر شد. در اين ۴ سال با پدر و مادرش جنگيد تا آنها را راضى كند به خواستگارى نسرين بروند. ولى آنها هر روز بهانه اى جديد مى آوردند، يك روز مى گفتند: «نسرين دختر خوبى نيست كه حاضر شده با تو دوست شود»، يك روز ديگر از خانواده نسرين ايراد مى گرفتند. اما كيوان دست بردار نبود و عاقبت آنها را راضى كرد. رؤياى كيوان با تلنگر مادر در هم شكست.
«گل و شيرينى نمى خريد آقاى داماد؟»
- هان، بله، مى خرم!
پدر ترمز كرد. كيوان از ماشين پياده شد و دقايقى بعد با يك جعبه شيرينى و سبد گل برگشت . به مادرش لبخندى زد و سوار شد. مادر زير لب نسرين را نفرين مى كند كه چرا مى خواهد تنها فرزندش را از او بگيرد.
صداى زنگ خانه طنين خوشايندى براى نسرين دارد. پدر نسرين در را باز مى كند و كيوان با دسته گلى بزرگ وارد مى شود و آن را به نسرين مى سپارد و بعد طرف ميهمانخانه راهنمايى مى شوند. سكوت مجلس خواستگارى باخوشامدگويى دوباره مادر عروس خانم مى شكند و به همه شيرينى تعارف مى كند. نسرين و كيوان در آسمان سير مى كنند. اما پدر و مادرهاى آنها در سكوت همديگر را نگاه مى كنند. سرانجام بعد از چند دقيقه پدر كيوان به حرف آمده و از تحصيلات و درآمد پسرش سخن مى گويد.
حرف هاى اصلى مطرح مى شود، اما نوبت كه به مهريه مى رسد، هر كس چيزى مى گويد نظر كيوان و نسرين هزار سكه طلاست ولى بزرگ تر ها مخالفند. ناگهان نسرين با خشم مى گويد: «اين مهريه را كيوان براى من در نظر گرفته است.» بزرگتر ها به ناچار سكوت مى كنند. مادر كيوان زير لب غر مى زند. اما كسى توجهى نمى كند.
هنگام بازگشت باز هم داخل ماشين بازار جروبحث گرم است، پدر مثل هميشه سيگارى گوشه لبش گذاشته و مادر غرغر مى كند، كيوان هم تنها به زندگى مشترك و آينده رؤيايى اش فكر مى كند. چند روز بعد كيوان مقابل كيوسك روزنامه فروشى مى ايستد و روزنامه اى مى خرد، با اضطراب انگشتان دستش را روى اسامى قبول شدگان چرخانده و سرانجام به اسم نسرين مى رسد.
شماره نسرين را مى گيرد و خبر قبولى اش در رشته حقوق را مى دهد. آن شب پدر و مادر نسرين جشن مفصلى گرفتند و همه اقوام و آشنايان را دعوت كردند و در آن جشن تاريخ عروسى كيوان و نسرين را هم مشخص كردند. چند ماه بعد عروسى كيوان و نسرين در يكى از تالارهاى بزرگ برپا شد و آنها به خانه بخت رفتند. كيوان شغل بسيار خوبى پيدا كرد و نسرين هم روزها به دانشگاه مى رفت. آنها عاشقانه همديگر را دوست داشتند. اما علاقه نسرين به كيوان آنقدر زياد شده بود كه گاه در خلوت خودش به كيوان و رفت و آمدهايش شك مى كرد. گاهى باخنده به كيوان مى گفت: «ديوانه وار دوستت دارم». كيوان هم در جواب مى گفت: «من هم تو را دوست دارم.»
ماه ها از ازدواج نسرين و كيوان گذشته بود و هر روز شك و بد دلى نسرين بيشتر مى شد. صبح هاى زود كه كيوان به محل كارش مى رفت، نسرين هم در راه خانه يا دانشگاه به خيالبافى مى پرداخت. درخواب و رويا به كيوان و همه رفتار و اعمالش شك داشت. در روز، چندين بار با او تماس مى گرفت. تا اين كه يك روز كيوان به خانه آمد و به نسرين مژده داد كه قرار است از طرف محل كارش به اتفاق همكارانش به يك مأموريت خارجى بروند. نسرين با شنيدن اين حرف شوكه شده بود، قلبش تند تند مى زد، باورش نمى شد، كيوان مى خواهد بدون او به مسافرت برود.
آن شب نسرين به خاطر اين كه كيوان را از فكر سفر منصرف كند همه لباس هاى كيوان را با قيچى ريز ريز كرد و روى زمين ريخت. كيوان هم با ديدن اين صحنه عصبانى شد و ناگهان مشاجره سختى ميان آنها درگرفت. اما باز هم كيوان كوتاه آمد و از نسرين معذرت خواهى كرد و گفت:
«بايد حتماً به اين مسافرت كارى بروم.
ـ بالاخره نسرين قانع شد و اجازه داد كه كيوان به مسافرت برود مسافرت ده روزه كيوان براى نسرين ده سال گذشت، آنقدر خيالبافى كرده بود كه به سايه خودش هم شك داشت. حتى با مشاهده سوغاتى هايى كه كيوان برايش آورده بود نيز، خوشحال نشد. كيوان اتفاقات گذشته را فراموش كرده بود اما نسرين بددل و شكاك شده بود. هر روز به كيوان مى گفت: «چرا دير به خانه مى آيى؟ روزها كجا مى روى؟» كيوان از بهانه گيرى هاى زياد نسرين به تنگ آمده بود. اما باز هم تحمل مى كرد. نمى خواست زندگى شان از هم بپاشد. حتى نمى توانست در اين مورد با پدر و مادرش درد دل كند. هميشه با وجود مشكلات بسيار از نسرين تعريف مى كرد و مادرش مثل هميشه مى گفت: «دختره تو را طلسم كرده.» كيوان كم كم باورش شده بود كه نسرين او را طلسم كرده، مى دانست او از علاقه زيادش سوءاستفاده مى كند. اما يك روز نسرين در كمال ناباورى آب پاكى را روى دست كيوان ريخت و گفت كه طلاق مى خواهد. مى گفت: «دوستش كيوان را با دخترى در سينما ديده است.» اين بار كيوان نتوانست او را قانع كند و تنها نسرين به يك شرط حاضر شد در خانه بماند و آن هم در قبال دريافت يك چك ۳۰ ميليونى بود. كيوان اين بار هم به خاطر عشق و علاقه اى كه به نسرين داشت، قبول كرد اما اين پايان ماجرا نبود. هر روز بهانه جويى هاى نسرين بيشتر مى شد. اما يك روز كه كيوان به خانه آمد، نسرين را در خانه نديد، بعد از چند تماس تلفنى متوجه شد همسرش به خانه پدرش رفته است. داماد عاشق پيشه بى خبر از همه جا وقتى به خانه پدر زنش رفت در كمال تعجب دريافت همسرش چك ۳۰ ميليون تومانى او را اجرا گذاشته و حكم جلب كيوان را هم گرفته است. هيچ كس باورش نمى شد پايان زندگى خوش نسرين و كيوان بعد از ۳ سال زندگى، دوندگى در راهروهاى دادگاه باشد و طلسم نسرين به همين زودى شكسته شود.
نگاهى به حق ملاقات والدين با فرزندان
291906.jpg
محمد رضا نوده فراهانى، قاضى دادگسترى

يكى از مسائل مرتبط با موضوع حضانت، حق ملاقات والدين با اطفال است كه در ماده ۱۱۷۴ از قانون مدنى به آن اشاره شده است. در اين ماده آمده در صورتى كه به علت طلاق يا هر دليل ديگرى والدين طفل در يك منزل سكونت داشته باشند، هر يك از والدين كه طفل تحت حضانت او نيست، حق ملاقات فرزندش را دارد. تعيين زمان و مكان ملاقات و ساير جزئيات مربوط به آن در صورت اختلاف ميان والدين نيز با محكمه است. يكى از مسائل بسيار مهم هنگام تعيين زمان و مكان ملاقات، رعايت مصالح و شرايط روحى و جسمى طفل است، چرا كه بارها ديده شده كه زوجين كه به دنبال حل مشكل خود هستند، با در نظر گرفتن مصالح و منافع خويش، مصالح طفل را فراموش مى كنند. در حالى كه مسائل مهمى بايد در اين باره مد نظر قرار گيرد.
رعايت سن طفل
هنگامى كه طفل شيرخواره است و نياز به شير مادر دارد، بايد ساعت ملاقات به نحوى تعيين شود كه به كودك آسيب جسمانى وارد نشود و هنگامى كه طفل در مهدكودك و يا در حال طى دوره آمادگى است، ساعت ملاقات او نبايد لطمه اى به آموزش و تربيتش وارد كند. در مرحله ورود به دبستان و دوران آموزش كودك نيز ساعت ملاقات نبايد موجب ايجاد اختلال در يادگيرى او شود.
رعايت وضع جسمانى كودك
گاهى اطفال يا فرزندان مبتلا به بيمارى هايى هستند كه از ابتداى تولد دچار آن شده اند. يا ممكن است از نوعى معلوليت رنج ببرند، در اين موارد نيز بايد سعى شود ساعت و مكان ملاقات به تشديد بيمارى و يا اختلال در روند درمان كودك نينجامد.
تغيير ساعت ملاقات در فصول مختلف سال
مى توان با در نظر گرفتن شرايط جغرافيايى و آب و هوايى و تغييرات آن در فصول مختلف، ساعت ملاقات و يا محل آن را با شرايط منطبق كرد به نحوى كه ساعت ملاقات در فصل زمستان نمى تواند با ساعت ملاقات در فصل تابستان يكسان باشد.
تعيين مكان ملاقات
يكى از مسائل مورد اختلاف ميان والدين، محل ملاقات است. متأسفانه برخى از والدين به تعهدات خود مبنى بر تهيه مقدمات ملاقات عمل نمى كنند و به ناچار با دخالت انتظامى و توسل به قواى مجريه ملاقات صورت مى گيرد. برخى دادگاه ها نيز براى حل اين مشكل، كلانترى را محل ملاقات قرار مى دهند. در حالى كه اين اقدام به طفل آسيب روحى و روانى جدى وارد مى كند و ترس و اضطراب ناشى از اين ملاقات ها آرامش روحى او را در معرض خطرات جدى قرار مى دهد. اين در حالى است كه امروزه خلأ قانونى، وجود ابهام در قوانينى كه ضمانت اجراى تخلف از انجام حق ملاقات را مشخص سازند نيز اين موضوع را تشديد كرده اند. گروهى معتقدند مجازات موضوع ماده ۶۳۲ قانون مجازات اسلامى منصرف از والدين است و نمى توان والدين متخلف را به اين استناد مجازات كرد. به عقيده آنان مجازات ممانعت از ملاقات كودك به موجب ماده ۱۴ قانون حمايت خانواده براى هر بار تخلف پرداخت مبلغى از يك هزار تا ۲ هزار ريال است كه در وضع فعلى بسيار ناچيز است. همچنين به موجب نظريه مشورتى شماره ۷‎/۷۱۵۳۱ مورخ ۸ اسفند ۱۳۷۲ ماده واحده مربوط به حق حضانت سال ۱۳۶۵ توسط ماده ۶۳۲ قانون مجازات اسلامى فسخ نشده، هر يك در جاى خود قابل اعمال هستند. با بررسى در ماده واحده مربوط به حق حضانت روشن مى شود كه مجازات حبس با اجراى حكم براى متخلف تعيين شده است. با توجه به اصل تفسير و محدوده قوانين جزايى كه از نتايج اصل قانونى بودن جرايم مجازات است، در اين ماده از ملاقات صحبتى نشده است. بنابراين گروهى عقيده دارند كه نمى توان شخصى را كه مانع ملاقات مى شود به استناد اين ماده مجازات كرد. به همين خاطر بايد در اين باره چاره اى انديشيده شود و خلأ قانونى يا تعارض اختلاف آرا از موارد قانونى مرتفع شود.
گزارش يك پرونده در دادگاه خانواده
درخواست طلاق به خاطر هيچ
291900.jpg
سحر تهرانى
كوروش ۳۵ ساله و از خانواده اى است كه درآن بايد طبق آداب و رسوم آن به خواستگارى دخترى مى رفت كه تا به حال او را نديده بود. حس عجيبى داشت، به ظاهر خوشحال بود، ولى در دلش آشوبى بر پا بود، دو دل بود، نمى دانست اين ازدواج چه سرانجامى خواهد داشت. مادر وقتى ترديد را در چهره پسرش ديد در حالى كه اشك هايش را از گونه اش پاك مى كرد، گفت: آرزو به دل ماندم، تو را در لباس دامادى ببينم.
عصر همان روز برخلاف ميل باطنى اش به خاطر پدر و مادرش راهى خانه دختر ناشناس شد. همه اعضاى خانواده خوشحال بودند، اما كوروش نگران آينده بود كه آيا با او خوشبخت مى شود يا نه؟! لحظاتى بعد اتومبيل در مقابل يك خانه قديمى متوقف شد. زنگ در به صدا درآمد. در سالن پذيرايى همه چيز براى برگزارى مراسم خواستگارى آماده بود. پدر پروين بدون در نظر گرفتن اين كه دختر و پسر بايد با همديگر صحبت كنند، بدون مقدمه مسأله خواستگارى و مهريه را بيان كرد و گفت: اگر همه موافق هستند مهريه عروس خانم ۷۰۰ سكه طلا باشد. شادى و همهمه ميان خانواده ها به هوا برخاست و روز عقد و عروسى تعيين شد. كوروش متعجب و نگران چهره حاضران را نگاه مى كرد. برق رضايت در چشمان مادرش موج مى زد. از رضايت خانواده اش خشنود بود، همه چيز خوب پيش مى رفت. عجب خانواده اى، چه عروس نجيب و مهربانى، من كه خيلى دوستش دارم. اين را مادر به هنگام بازگشت به خانه گفت. پدر هم حرف هاى او را با تكان دادن سر تأييد كرد. اما كوروش حرف ديگرى داشت: «مادر اين دختر را خوب نمى شناسم و پدرش حتى اجازه نداد با او صحبت كنم.» مادر جمله كوروش را نيمه تمام گذاشت و گفت: «حالا وقت براى حرف زدن زياد است.» كوروش ديگر حرفى نزد و به قطره هاى باران كه بر تن تشنه آسفالت كف خيابان مى خورد، چشم دوخت. چند روز بعد قرار شد همراه مادر پروين و مادرش به خريد عروسى بروند. كوروش آن روز هم نتوانست با پروين صحبت كند و حرف هاى دلش را بزند. بالاخره روز عقد فرا رسيد، كوروش تا به آن روز پروين را در چهره اى پوشيده ديده بود و بعد از عقد وقتى موهاى غيرمتعارف را در صورت پروين ديد بشدت جا خورد. او از اين كه همسرش داراى خصلت هاى مردانه است بشدت ناراحت شد و از اين كه خانواده پروين اين موضوع را مطرح نكرده بودند و او فريب خورده بود بشدت عصبانى شد. تا حدى كه به دادگاه خانواده رفته و تقاضاى طلاق داد. دختر بيچاره كه چاره اى براى اين مشكل نمى ديد، وقتى در دادگاه حاضر شد در پاسخ به قاضى گفت: شوهرم بهانه گيرى مى كند، خانواده او با اصرار به خواستگارى ام آمدند و وقتى آنها از من خواستند با پسرشان ازدواج كنم با اين كه او ۱۰ سال بزرگتر از من بود، پذيرفتم. روز عقد هم آنها همراه من به آرايشگاه آمدند و متوجه موهاى زائد صورتم شدند، من هرگز آنها را فريب ندادم چون حتى اين پسر هيچ امتياز برترى از لحاظ اجتماعى و خانوادگى نسبت به خانواده من ندارد، پس دليلى براى فريب وجود ندارد. قاضى دادگاه با شنيدن اظهارات عروس و داماد جوان كه به خاطر يك مسأله جزئى و پيش پا افتاده درخواست طلاق كرده بودند، متأسف شد و رأى به رد شكايت مطرح شده داد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |