چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۶ - ۶ جمادى الاول ۱۴۲۸
Wed, May 23, 2007
رودررو
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
گزارش خارجى
ماجرا
رودررو
سلامت
شعر خيام در مصاحبه با دكتر منصور ثروت
خيام را شاعر نخوانيم
سعيد كيائى
بيست و هشتم ارديبهشت ماه سالروز بزرگداشت حكيم، عارف، رياضيدان، منجم و شاعر نيشابورى، ابوالفتح و يا به قولى ابوحفض غياث الدين عمر ابن ابراهيم نيشابورى، خيام بود.
در باره اين فيلسوف ـ شاعر نيشابورى با دكتر منصور ثروت، عضو هيأت علمى دانشكده ادبيات و زبانشناسى دانشگاه شهيد بهشتى تهران صحبت كرديم. دكتر ثروت تاكنون ۱۶ عنوان كتاب در زمينه هاى مختلف ادبيات و نقد ادبيات منتشر كرده است و به تحقيقات جامعى در باره خيام نيز پرداخته است.
292068.jpg
* زندگى خيام لايه هاى مختلفى دارد؛ خيام فيلسوف، خيام منجم، خيام رياضيدان، خيام شاعر و لايه هاى ديگر، از سوى ديگر دوستان مختلفى داشته، و معاشراتى با طرز فكر هاى متفاوت. كه گاهى مورخان مختلف منكر اين رفت و آمد ها هم شده اند. اين مسائل و مسائل ديگرى كه در ادامه درباره آنها حرف خواهيم زد شناخت خيام را سخت مى كند. براى شناخت خيام بايد كدام راه را پى بگيريم؟
اين حرف كه خيام فردى چند لايه است حرفى بسيار درست است. ولى تا جايى كه ما با توجه به مستندات موجود مى خواهيم شرح حال او را جست وجو كنيم مى بينيم در منابعى كه تا دويست سال بعد از فوت خيام موجود است، خيام به عنوان يك شاعر شناخته شده نيست.
اگر سال وفات خيام را سال ۵۱۷ هجرى در نظر بگيريم، تذكره ها و تاريخ هايى كه از خيام نام برده اند به چهار مقاله عروضى استناد و گاهى چيزهايى به آن اضافه كرده اند.
قديمى ترين مأخذى كه از خيام صحبت مى كند چهارمقاله نظامى عروضى سمرقندى است كه در آن فقط بحث منجم بودن ايشان مطرح شده است و جالب اين كه خيام منجم به برداشتى كه آن روز از منجم بوده اعتقادى نداشته. مى دانيم كه در آن دوران منجمان ساعات سعد و نحس را براى پادشاهان معين مى كردند. در يكى دو مقاله از مقالات چهارمقاله كه در باره نجوم صحبت شده، مثال ها و داستان هايى از اين قضيه آورده است و در آخر از زبان خيام به اين نتيجه مى رسد كه ستاره شناسى كه به اين نوع كار ها مى پردازد كمى بايد از شانس بهره ببرد، يا اين كه جنون همراهش باشد. و وقتى از خود خيام بطور دقيقتر درباره اين پيشگويى ها سؤال مى شود او معتقد است كه از صور ستارگان نمى توان پيش بينى كرد كه چه اتفاق هايى رخ خواهد داد.
اما عوفى كه نخستين تذكره ما، لباب الالباب را در قرن هفتم نوشته اصلاً از خيام نام نبرده يا تذكره دولتشاه سمرقندى كه در قرن نهم تأليف و در سال ۸۹۲ ترجمه شده است از خيام بطور مستقل نام نبرده، بلكه در شرح احوال شاهپور اشعرى كه از اقوام خيام است نامى از او برده است. بقيه متون موجود از او به عنوان حكيم، فيلسوف، رياضيدان نام برده است و اشاره كوتاهى كرده است كه از او اشعارى نيكو به فارسى و تازى هم هست. باز جلوتر كه مى آييم در آثارى مثل ابن خلقان و ابن شاكر يا حاج خليفه در كشف الذنون ذيل عنوان جبر يا ذيل ذيج ملكشاهى از او نام مى برند. به اين ترتيب مى توانيم بگوييم بيش از دو قرن بعد از فوت خيام وقتى از او بحث مى شود از او به عنوان يك شخصيت فيلسوف، رياضيدان و منجم ياد مى شود. شايد قديمى ترين مأخذى كه از او شعر نقل كرده ـ و البته بحثى هم اطراف او انجام نداده ـ كتاب مرصادالعباد نجم رازى بوده كه آن هم در سال ۶۲۰ در حدود ۱۰۰ سال بعد از فوت خيام نوشته شده است. در مرصادالعباد در باره دهرى بودن خيام انتقادى به او شده، درهمانجاست كه رباعى معروف خيام براى نخستين بار نوشته مى شود :«در دايره اى كآمدن و رفتن ماست ‎/ آنرا نه بدايت نه نهايت پيداست ‎/ كس مى نزند دمى در اين معنى راست ‎/ كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست» و رباعى ديگرى كه بعد ها دستمايه اصلى صادق هدايت هم شده است.
* آخن بام، فرماليست روسى كه كارهايى درباره زندگى شاعران شرقى انجام داده مى گويد: زندگى شاعر را نمى توان از شعرش شناخت، چرا كه شاعر ها اگر ربطى ميان شعر و زندگى شان باشد در آن است كه آنها زندگى را در شعر پنهان مى كنند، و از سوى ديگر در حكمت شرقى نمى توانيم از اين بحث كه «از كوزه همان برون تراود كه در اوست» به راحتى بگذريم. تقابل اين دو نظريه درباره خيام چطور است؟
همانطور كه جامعه و مجموعه فرهنگى اى كه شاعر در آن زندگى مى كند در شعر تأثير دارد مسلماً سواد و معلومات فردى هر شاعر و نويسنده اى نيز در پرورش شعرش مؤثر است. در اين شكى نيست. خيام اگر فيلسوف نبود اگر رياضيدان نبود شعرش اينطور از آب در نمى آمد، چون در نگاه او، خلقت و هستى و حضور و وجود ما در درون اين هستى شكل ديگرى پيدا مى كرد.
از طرف ديگر، مى دانيم كه چون سرودن دو بيت در وزن رباعى كار ساده اى به نظر مى آيد، در ادبيات فارسى و در قالب رباعى شعر بسيار داريم، از معروفترين شاعر پارسى مولانا مثال مى زنم، او هزار و نهصد و هشتاد و سه رباعى دارد، در مقابل خيام كه۷۰ تا ۷۵ رباعى دارد، چطور مى شود اين تعداد اندك برتر از باقى رباعى ها مى شود؟
و مى بينيم كه هر كس كه مى خواهد رباعى بشنود و بخواند جز خيام به سراغ كس ديگرى نمى رود. اين عمق از همان انديشه فلسفى، رياضيدان بودن و منجم بودن و وسعت نظرى كه خيام با نگاه كردن در كهكشان به او مى رسد، در شعر خيام به وجود آمده.
با اين همه به نظر من خيام هيچ وقت ادعاى شاعرى نداشته است و اهميت هم نمى داده است. اينطور از شواهد تاريخى پيداست كه خيام رباعى ها را در خلوت خود و در جمع هاى بسيار دوستانه به تفريح مى خوانده و اهميت هم نمى داده كه به عنوان يك شاعر مطرح بشود يا نشود. اما وقتى كه رباعى هاى او منتشر شد به علت عمق معنايى كه داشت ذهن قشرهاى مختلف، اعم از بى سواد يا با سواد را به خود مشغول كرد. اين ابيات، اين رباعى ها و اين جاودانه ها يك ويژگى عميق دارند و آن فكر عميق، عالى و جهانشمول خيام است.
بايد دقت كنيم كه همه فرضيه هايى كه در متون ادبى وجود دارد چه تحليل از درون متن و چه تحليل از بيرون متن چه نقد داخلى و چه نقد خارجى هر كدام ارزش خودشان را دارند. نگاه يك سويه يا بر اساس يكى از ديدگاه هاى مختلفى كه در نقادى وجود دارد تماميت اثر را نمى تواند مورد كنكاش قرار بدهد، ما ناچار هستيم كه تلفيقى از اين ها را هميشه در ذهن داشته باشيم.
* چرا خودش در آن روزگار به شعرش اهميت نمى داده؟
شاعرى در آن ايام يك كار حرفه اى بوده، در آن دوره يا شاعر ها در دربار بودند، و مثل يك مستخدم خدمت عرضه مى كردند يا در جرگه اهل عرفان بودند كه براى خودشان تشكيلات خاص داشته و بيان و فلسفه شان را به زبان شعر مى گفتند. بنا بر اين در آن تاريخ خارج از اين دو گود شاعر نداريم، خيام هم نمى خواسته جزو يكى از اين دو جرگه قرار بگيرد، چون يا بايد دربارى مى شده يا در رده ديگرى خودش را جزو اهل عرفان جا مى كرده؛ خيام به احتمال قوى بيشتر در بخش تخصصى خودش كه طبيعيات و علوم محض و فلسفه باشد علاقه به كار داشته، و براى تفنن هم شعر گفته، لابد شعر، نوعى استراحت براى او محسوب مى شده است.
* آيا مى توانيم بگوييم خيام شاعر، خيام رياضيدان و منجم را تحت الشعاع خود قرار داده است؟
مهمترين لايه از لايه هاى مختلف خيام كه براى دو يا سه قرن اول بعد از خيام مطرح بوده همان مراتب علمى و فلسفى او بوده اما بعد ها، وقتى رباعى هاى او منتشر مى شود مى توانيم بگوييم كه عنصر شاعرى او بقيه ويژگى هاى علمى او را تحت تأثير قرار داده است.
اما اين را بايد در نظر بگيريم كه ما چون اهل ادب هستيم و از بقيه آثار خيام در رياضيات و جبر چيزى متوجه نمى شويم، اين نظر را داريم. براى رياضيدان ها هم همينطور است چون آنها از شعر خيام چيزى نمى دانند، شايد اعتقاد ديگرى داشته باشند. وقتى خيام در دوره خودش كارى بى نظير در جبر و رياضيات انجام مى دهد، براى رياضيدان ها اهميت بيشترى پيدا مى كند.
از سوى ديگر وقتى رباعى هاى اندك او با شعر ما سنجيده مى شود، مى بينيم كه شعر او يك شاهكار است، اين است كه در نظر ما خيام باز به يك شاهكار بسيار بزرگ تبديل مى شود، بدون شك بخش دوم كارهاى خيام، يعنى كار هاى علمى او نيز در ميان اهل آن علم ارزش هاى خاص خودش را دارد.
شعر خيام كهنه نمى شود. اين كه روز به روز شاعرى او بر دانشمندى اش غلبه مى كند به همين علت است. چون علم زود پيشرفت مى كند اما نكاتى كه خيام در شعر مطرح مى كند هنوز هم مطرح است. ما با تمام علايقى كه داريم و اعتقادمان كه انسان نسبت به قديم اختيار بيشترى دارد باز هم بخشى از زندگى خودمان را به ناچار به جبر مى سپاريم. اين كه در كجا به دنيا مى آييم يا اصلاً دوست داريم كه به دنيا بياييم يا به دنيا نياييم را كه كسى از ما سؤال نمى كند، انسان ناخواسته به دنيا مى آيد و در شرايطى زندگى مى كند و هميشه از سوى شرايطى خارجى به زندگى او فشارهايى وارد مى شود. يعنى ما كه انسانيم مختار در شرايط و دايره خاصى هستيم. خيام به اين پيچيدگى هاى ذهنى مى پردازد كه هر روز براى ما سؤال مى شود، به همين خاطر است كه شأن خيام روز به روز بالاتر مى رود.
291915.jpg
* تحير سؤال آفرين در شعر خيام، عُقلايى برخورد كردن او با جهان و آفريننده را نشان مى دهد، چرا كه مولانا عقلايى برخورد نمى كند و براى سؤال هاى خودش پاسخ پيدا مى كند. اين عُقلايى برخورد كردن او و به ناخود آگاه غير عقلايى برخورد كردن مخاطبان او آيا منشأ سوء تأويل ها و برداشت هايى از شعر او نمى شود؟ گاهى احساس مى شود نويسندگان و پژوهشگران در فاصله عقلايى برخورد كردن و نكردن با او حيران مى شوند و اعتقادات خود را به شعر و زندگى خيام القا مى كنند.
بسيارى هستند كه خيام وار نگاه مى كنند اما هيچگاه چنين تعبيرهايى از شعر آنها نمى شود. دليل برخورد راحت تر با شعر حافظ با همان مضمون خيام آن است كه ما بنا را بر آن گذاشته ايم كه، حافظ عارفى است كه تفكر او در محدوده عرفان اسلامى است و درنتيجه مى او را فراتر از مى مست كننده و مسكر در نظر مى گيريم و تعبيرات گوناگونى برايش درست مى كنيم و مى گوييم هدف حافظ انتقاد اجتماعى است براى ريا كاران. همين كار را هم خيام كرده، اما كمى صريح تر. خيام مى گويد:«آن ها كه محيط فضل و آداب شدند ‎/ در جمع كمال شمع اصحاب شدند ‎/ ره زين شب تاريك نبردند برون ‎/ گفتند فسانه اى و در خواب شدند» در واقع اعتراض به هستى نيست، اعتراض به وضعيت و شرايط خاصى است و اشاره به عالم نمايانى كه معتقدند خيلى چيز ها مى دانند اما خيام با اين همه علم در آخر به جايى مى رسد كه چيزى هنوز نمى داند. اين فكر بسيار ساده اى است كه قبل از او ابو شكور بلخى هم آن را گفته :«تا بدانجا رسيد دانش من ‎/ كه بدانم همى كه نادانم» يا حافظ كه بعد از او آمده مى گويد:«جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه ‎/ چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند». شاعران زيادى داريم كه نوع ديگرى مى گويند، باز هم حافظ خيلى رندانه مى گويد: «برو اى زاهد و دعوت نكنم سوى بهشت ‎/ كه خدا در ازلم بهر بهشتم نسرشت» ولى خيام شكل ديگرى گفته:«ايزد چو نخواست آنچه من خواسته ام ‎/ كى گردد راست آنچه من خواسته ام؟ ‎/ گر هست صبا آنچه او خواسته است ‎/ پس جمله خطاست آنچه من خواسته ام» اين كفر آميزتر است اما شعر حافظ هم از اين دست كمى ندارد. منتها ما حافظ را عارف مى دانيم اما خيام را نه، بنا بر اين حرف او عجيب به نظر مى آيد.
بنابراين فكر خيام با همان شخصيتى كه ما از او ترسيم مى كنيم يعنى يك متفكرِ فيلسوف رياضيدان مسلمان، بايد بررسى شود.

البته اين را بايد توجه داشته باشيم كه وقتى قصد داريم از خيام رباعى نقل كنيم بايد با احتياط اين كار را انجام دهيم، چرا كه او تعداد اندكى رباعى گفت و محكوم به الحاد شد، اما بخاطر فضاى بسته آن روزگار ديگران سرودند و به نام خيام منتشر كردند.
از آن گذشته هيچوقت نبايد محيطى كه شاعر در آن زندگى مى كند را فراموش كنيم. دوره اى كه خيام در آن زندگى مى كرد دوره اى است كه از نظر فرهنگ، وضعيت و شرايط اجتماعى، بسيار پيچيده است. چه در رده متفكران و چه در رده سياست اگر در نظر بگيريم با دوران پيچيده اى روبه رو خواهيم شد. حال شاعرى كه در عين حال فيلسوف هم هست، تفكر او هم تفكرى بسيار والاتر از اهل زمان خودش است، با اين شرايط و وضعيت اجتماعى و سياسى و حتى دينى چطور مى تواند ابلاغ معنى و مفهوم كند؟
لاادرى گرى خيام مثل شوپنهاور مى ماند. او شك مى كند كه پاسخ دقيقترى را پيدا كند به همين خاطر است كه از نظر بسيارى از فقها و دانشمندان عصر خود، محكوم و مطرود است. شايد يكى از دلايلى كه مى گويند خيام بخل داشته و علمش را به ديگران منتقل نمى كرده اين بوده كه او در دوره خودش مشترى نداشته. دانشجوى واقعى و حقيقت جوى واقعى وجود نداشته.
اول بايد ببينيم كه خيام يك موجود خدانشناس است يا نه. اگر اين را براى خودمان تا حدودى حل كنيم باقى نكات را متوجه خواهيم شد و تعبير و تفسير ما دچار دگرگونى مى شود. در اين كه خيام فردى است با اعتقاداتى در چارچوب نظام و تفكر اسلاميِ قرنى كه مى زيسته، شكى نيست. وقتى به ما گزارش هايى كه از زندگى او مى دهند مى بينيم كه او به معاد و به حسابرسى معتقد است، به گزارش دامادش آخرين لحظات زندگى خيام اينگونه مى گذرد كه او كتاب شفاى بو على سينا را مى خواند و به بخش خاصى از آن توجه مى كند و بعد مى گويد: خدايا تو را به اندازه اى كه قدرت داشتم شناختم. و بعد سر به سجده مى گذارد و مى ميرد. اين رفتار نشان مى دهد كه خيام در چارچوب تفكر الهى به قضايا و مطالب نگاه مى كند. پس ما بايد نوع ديگرى به شعر خيام نگاه كنيم. پس مى توانيم بگوييم، اين كه بعضى ادعا مى كنند خيام يك دهرى است، در اين معنى كه او خدا را نمى شناسد و به قيامت اعتقادى ندارد و به تناسخ معتقد است، نمى تواند درست باشد. آنها كه از بعضى رباعيات او بوى كفر استشمام مى كنند بايد ديدشان را عوض كنند.
* به طور مثال صادق هدايت از شرقى ها و وِكِپه از انديشمندان قرن نوزدهم غرب خيام را به دسته پوچگرايان كشانده اند. آيا دليل آن ايجاد نشدن آن هاله تقدس است يا كم اطلاعى صاحبان اين نوع تفكر از تفكر شرقى كه خيام پيرو آن بوده؟
اول از همه بايد متوجه باشيم كه شعر هميشه امكان برداشت هاى وسيعترى را به خواننده مى دهد. خواننده هر چه با سوادتر باشد تفسير عميق ترى از شعر مى كند، و اين بستگى به نظام هاى فكر و جهان بينى كه در ذهن مخاطب است دارد.
اگر على دشتى خيام را يك آدم خوشگذران و بارى به هر جهت و دم را غنيمت شمار فرض كرده، به اين خاطر است كه دشتى در «فتنه» يا در «جادو» ى خودش هم همينطور است. در بقيه شاعرانى هم كه او تفسير و تحليل كرده است اين نگاه مشترك است. خودش يك شاعر خوش برخورد خوش زبان اشرافى است و همه را همانطور مى بيند. از طرف ديگر نويسنده بد بينى مثل صادق هدايت، از خيام شاعرى درست كرده است كه به زمين و زمان بد مى گويد و منفى بافى مى كند و براى آخرت اهميتى قائل نيست و فضاى غم انگيز و نا اميد از كل خلقت درست مى كند. اشخاص ديگرى هم هستند كه مى توانيم بگوييم متوسط نگاه كرده اند. مثلاً شبلى لُمانى در تاريخ ادبيات خودش، از خيام چهره اى معرفى مى كند كه نه اولى است و نه دومى.
اما در كل معنى لاادرى گرى خيام نه كفر است و نه نادانى. سؤالاتى كه خيام مطرح كرده را يك آدم بى سواد انجام نداده است. خيام مى پرسد كه ما چرا به دنيا آمده ايم؟ يا به كجا مى رويم؟ يا اين كه اختيار آمدن و رفتن ما كه دست خودمان نيست!؟ اين ها سؤال هايى است كه هم يك آدم عامى مى تواند مطرح كند و هم يك فيلسوف. اما شكى كه نزد يك فيلسوف است سواى شك يك فرد عامى است. او كنكاش هاى خود را كرده و به نقطه اى رسيده كه نمى تواند جواب پيدا كند. اينجاست كه طرح سؤال مى كند تا به عمق قضيه بيشتر پى ببرد. اما تعميم دادن اين قضيه براى مردم عامى خوب نيست. فيلسوف سعى مى كند راه تازه اى پيدا كند.
291912.jpg
حيرت خيام، حيرت يك منجم، يك فيلسوف و يك رياضيدان است. اين شك همان شك فلسفى است و پايه تمام دانش هاست. وقتى مى گويد :«كوزه گر دهر چنين جام لطيف ‎/ مى سازد و باز بر زمين مى زندش» نمى خواهد اعتراض كند؛ او مى خواهد ببيند فلسفه اين آمدن ها و رفتن ها چيست. چطور مى شود تعبيرش كرد و چطور مى شود راحت زندگى كرد؟
* ما تا اينجاى بحث خيام را فلسفى خوانديم. و نه فقط ما، بسيارى از آنها كه بعد از او زندگى و آثار او را بررسى كرده اند بر اين معتقدند كه او فيلسوف بوده، اين در حالى است كه خود او مى گويد : «دشمن به غلط گفت كه من فلسفى ام». . . ما اشتباه مى كنيم؟ او اشتباه كرده؟ يا اين كه اين شعر از شعر هاى بى سندِ منسوب به اوست؟
به احتمال قوى منتسب به خيام است. خيام آخرين حلقه از تفكر ارسطويى و مشايى است چون شاگرد ابن سينا بوده. بعد از خيام مى توان گفت كه اين رشته گسيخته مى شود. شاخص اصلى اين طرز تفكر در فرهنگ ما عقلگرايان و خردگرايان هستند. تصادفاً خيام در عصرى است كه در نقطه مقابلش امام محمد غزالى است و در تاريخ آمده است كه آنها با هم بحث هايى داشته اند.
* مجموعه رباعى هاى خيام شاعر، گاهى فراتر از ۱۰۰۰ رباعى مى شود و گاهى كمتر از ۱۰۰ رباعى، شناسنامه رباعى خيامى چيست؟ ما بايد رباعى هاى خيامى را از كجا شناسايى كنيم؟
دو راه بيشتر نداريم. يكى آن كه طبق معمول اهل ادب، وقتى مى گويند اين شعر براى كسى است، سند اصلى شان را به شهادت بياورند، و تا امروز كه ما هستيم هيچ نسخه اى از نسخه اى كه ژكوفسكى ارائه كرده است قديمى تر نيست و مجموع رباعى هايى كه در نسخه ژكوفسكى است ۱۴۳ رباعى است.
ديگر اين كه به كانون مركزى شعر خيام توجه كنيم و بگوييم كه اين كانون مركزى بدبينى و دهرى گرى است. اين ها را ملاك قرار بدهيم و بر آن اساس بگوييم اين تعداد از رباعى ها منسوب است. كارى كه هدايت خواسته انجام بدهد. كه او هم باز به سراغ قديمى ترين رباعى كه از خيام نقل شده است رفته و آن رباعى را ملاك قرار داده، پس همه رباعى هايى كه محورشان يكى است انتخاب كرده. آنها هم حدود ۷۰ رباعى است.
از نظر ديگر شعر خيام در انتخاب واژه ها و دقت در وزن، زيبايى درون و بيرونى خيلى دقيق است. خيام زبان فاخرى دارد.
مسلماً رباعيات خيام بيشتر از اين ها نمى تواند باشد. تا اين كه روزى نسخه اى قديمى تر پيدا شود كه چند رباعى ديگر اضافه كند يا از مجموع اين ها مصحح ديگرى بيايد و الگوى جديدى را انتخاب كند و چند رباعى را اضافه كند. اما اين كه گاهى مى بينيم بيش از ۱۰۰۰ رباعى را به خيام نسبت مى دهند قدر مسلم اشتباه است.
* با توجه به كوتاه بودن شعر خيام ـ بخاطر رباعى بودن و چهار مصراعى بودن آن ـ و همينطور داراى انديشه بودن آن، مى توانيم شعر او را در شتابزدگى و فرار از معنويت رو به رشد روزگارمان، تلنگرى براى بازگشتى هرچند مقطعى به معنويت بدانيم؟
بله مى تواند تلنگرى باشد. من نمى خواهم از شعر خيام دفاع كنم اما با توجه به انديشه بزرگى كه خيام داشته فكر نمى كنم كه خيام حرف بيهوده اى گفته باشد.
در روزگار ما مردم به سرعت در حال دور شدن از ادبيات هستند. مردم خيلى كم وقت مى كنند كه رمانى بخوانند يا شعرى بخوانند و شرايط طورى نيست كه مردم وقت داشته باشند كه كتابى بخوانند در هر زمينه اى كه مى خواهد باشد، از جمله ادبيات. اما همين فرصت هاى اندك، با توجه به اين كه شعر خيام بسيار كوتاه است مى تواند هشدارى بدهد. اما اگر زمينه هاى لازم براى فهم شعر خيام وجود نداشته باشد، ممكن است كج فهمى و برداشت هاى غلط صورت بگيرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |