|
|
|
براساس يك پرونده واقعى
تارهاى نامرئى
|
|
|
مهرداد پيام
فضاى آسايشگاه روانى در تاريكى و سكوت نيمه شب، وهم انگيز به نظر مى آمد. قرص ماه در قاب پنجره، از ميان ابرهاى تيره مهاجر پيدا و ناپيدا مى شد و گاه گاه پرتو پريده رنگش را بر روى چهره بيمارانى كه روى تخت هاى رديف آخر خفته بودند مى تاباند؛ چهره هايى كه در روشنى مهتاب، سرد و سنگى و بى روح به نظر مى آمدند. تخت فلزى پاى پنجره، با زهوارهاى خشك و زنگ زده به جيرجير افتاد، مرد جوانى كه بر روى آن خوابيده بود، برخاست و نشست. دست در زير آستر تشك برد و تكه اى از يك روزنامه را درآورد و در نور ماه به آن خيره شد. عكس خانم دكتر جوانى را نشان مى داد كه در يك آزمايشگاه سرگرم تحقيق بود. به زمزمه اى كه انگار بيمناك بود از هر طرف به حرف هايش گوش خوابانده اند، گفت: - نازلى، ميام پيدات مى كنم. جاسوس ها محاصره ام كرده اند. همون پيرهن زردت را بپوش، كنار پنجره منتظرم باش. مرد پرستار نگهبانى كه كنار در نشسته بود، لبخندى زد و آهسته گفت: - نازلى تو حالا خوابيده، مريض ها را بيدار نكن، آقا مرتضى، ميگه بخواب حالا تا صبح... پرستار دوباره سرش را به روى سينه اش خواباند و چشم هايش را بست. هنوز لبخند از گوشه لب هايش محو نشده بود مرد روانى، هراسان بريده روزنامه را به سينه اش فشرده و ملحفه را روى صورتش كشيد. ساعتى گذشت، ماه از قاب پنجره بيرون رفته بود و بانگ خروس ها از دور، نويد صبح را مى دادند. نگهبان، روى صندلى با گردنى خميده، داشت چرت مى زد. مرتضى دوباره روى تخت نشست و با عجله روپوش خاكسترى اش را از تن درآورد، مچاله اش كرد و زير تشك فرو برد. تاريكى غليظى پشت پنجره نشسته بود. دستگيره زنگ زده پنجره را در مشتش فشرد و با همه نيرو آن را چرخاند. لنگه اى از آن، همچون گربه اى زخمى زار زد و به بيرون پس رفت. بسرعت خودش را از پنجره به داخل باغچه انداخت و خواب گل و گياه برهم خورد، سينه به زمين خواباند و گوش به صداهايى داد كه از طرف دروازه بيمارستان مى آمد. بازوهايش از نيش خارهاى نسترن خراش برداشته بود. سوزش داغى داشت. از لاى انبوه بوته هاى گل، ديوارهاى اطراف بيمارستان را از نظر گذراند كه با حلقه هاى سيم خاردار تا عمق تاريكى ها امتداد داشت و نفوذناپذير به نظر مى آمد. در روشنى هاى مقابل دروازه، چشمش به يك آمبولانس افتاد. راننده را ديد كه پياده شده و براى نشان دادن برگه خروج به طرف اتاقك نگهبانى مى رفت. از لاى بوته ها بيرون خزيد و از تاريكى هاى پاى ديوار به طرف آمبولانس دويد. ||| با روشنى سحر، كاركنان بيمارستان از فرار يك بيمار روانى باخبر شدند و جست وجوها را براى پيدا كردنش آغاز كردند. ساعتى بعد راننده آمبولانس با صورتى خون آلود و پيشانى باندپيچى شده از راه رسيد و ماجراى فرار او را شرح داد: - نصف شب با آمبولانس راه افتادم كه بروم شهر و يك مريض تحويل بگيرم او را بياورم بسترى اش كنند. تو راه داشتم رانندگى مى كردم كه يكى ناگهان دور گردنم چنگ انداخت، مرتب داد مى زد: «نازلى من كجاست؟ چرا دزديدنش؟» فهميدم يكى از ديوانه هاست كه شب تو آمبولانس قايم شده كه فرار كند. گفتم: من مى برمت كه پيداش كنى، آروم بگير. صورتش حالت وحشتناكى داشت. چشم هاش از حدقه بيرون زده بود و لب هاش به رعشه افتاده بود. داشت خفه ام مى كرد. خم شدم يك چوبدستى را كه زير تشك قايمش كرده بودم برداشتم اما از دستم قاپيد و چنان زد تو سرم كه بيهوش افتادم. وقتى به هوش آمدم ديدم مرد ديوانه فرار كرده، پيشانى ام زخم برداشته بود. چند دقيقه بعد يك راننده از راه رسيد و من را به درمانگاه رساند، اما خدا را شكر زخمم زياد مهم نيست، فقط دو سه تا بخيه خورده... ||| خانم دكتر معصومه حيدرى، متخصص مواد غذايى يكى از كارخانجات بيسكويت سازى، با عجله روپوشش را به تن كرده و وارد آزمايشگاه شده ساعتى دير رسيده بود. دخترى كه سرگرم كار با ميكروسكوپ بود، رو كرد به او گفت: - خانم دكتر، آقايى آمده بود سراغ شما را مى گرفت. دكتر حيدرى با تعجب لب به هم فشرده و به فكر ماند، پرسيد: - كى بود؟ خودش را معرفى نكرد؟ دختر جواب داد: - بريده يك روزنامه دستش بود، همون شماره اى كه عكس و مصاحبه شما توش چاپ شده بود. مرد عجيبى بود، قد بلند با صورت استخوانى چشم هاش جورى بود كه آدم را مى ترسوند خانم دكتر. فهميدم نشونى كارخانه را تو روزنامه خونده، آمده شما را ببيند. عكس شما را نشان داد و گفت: «آمدم اين خانم دكتر را ببينم. كار مهمى باهاش دارم». يك بارانى خاكسترى پوشيده بود و سر و وضع نامرتبى داشت، هرچى اصرار كردم نگفت كه چه كارى با شما داره. من هم از سر احتياط جواب دادم؛ معلوم نيست خانم دكتر چه روزهايى به اينجا مياد. بعد گذاشت و رفت. رفتار عجيبى داشت خانم دكتر. آدم ازش مى ترسيد. خانم دكتر فكرى كرد و شانه هايش را با بى تفاوتى بالا كشيد: - مهم نيست، شايد يكى از خوانندگان روزنامه علاقه مند بوده من را ببيند. ||| خانم دكتر هراسان و وحشت زده به خانه رسيد و همسرش با ديدن چهره رنگ پريده او پرسيد: - چى شده معصومه؟ اتفاقى افتاده؟ خانم دكتر جوابى نداد. به طرف پنجره دويد و از پشت شيشه به خيابان نگاه كرد. مردى با قامت بلند كه يك بارانى خاكسترى بر تن داشت، آن سوى خيابان، پاى تير چراغ برق ايستاده بود و پنجره اتاق را زيرنظر داشت. صداى شوهرش را از پشت سر شنيد: - به چى نگاه مى كنى معصومه؟ موضوع چيه؟ - مسعود، اون مرد بارانى پوش را مى بينى؟ تا اينجا در تعقيبم بود. ديروز هم رفته بود كارخانه سراغ من را مى گرفت. نگرانم كرده مسعود. - من مى رم ببينم چى ميگه، حرف حسابش چيه، تو هم برو لباست رو عوض كن تا من برگردم. مسعود وقتى برگشت، نفس زنان گفت: - رفته بود نگران نباش، از فردا خودم تورو مى رسونم سر كارت بعد مى رم شركت. اصلاً تو با اتومبيل من رفت وآمد كن. من ميگم ماشين شركت بياد دنبالم. دلواپس نباش . ببينم گفتى ديروز رفته بود آزمايشگاه سراغ تورو مى گرفت؟ نفهميدى براى چى؟ معصومه با بى حوصلگى، دستى به پيشانى عرق كرده اش كشيد و گفت: - عكسى از من كه تو روزنامه چاپ شده تو دستش بود. به يكى از همكارانم فقط گفته بود كه اين خانم را مى خوام ببينم. مسعود با دلدارى گفت: - خب، پس جاى نگرانى نيست. حتماً از مطلب خوشش آمده مى خواسته تو رو ببينه. حالا برو ميز شام را بچين كه خيلى گرسنه ام. معصومه كنار در آشپزخانه ايستاد و به طرف شوهرش برگشت: - امروز كه تو خونه تنها بودم تلفن چند دفعه زنگ زد اما هر دفعه كه گوشى را برداشتم، كسى جوابم نداد. فقط انگار يكى نفس نفس مى زد. موقع ظهر هم وقتى رفتم پشت پنجره ديدم همون مرد بارانى پوش، اون طرف خيابان ايستاده و زل زده به پنجره. مسعود گفت: تو دل نگران نباش. من حساب اين مرد مزاحم را مى رسم. اگر باز پيداش شد به كلانترى خبر ميدم. حالا برو شام را بكش. صداى زنگ در آپارتمان بلند شد. مسعود به پاى در رفت و گوشى آيفون را برداشت. صداى مردى را شنيد: - آقا، من پيك هستم. يك امانتى براى شما آوردم. با تعجب لب ورچيد و از در بيرون رفت. وقتى برگشت يك دسته گل در دستش بود. معصومه با نگاهى پرسان و نگران گفت: - كى بود؟ اين دسته گل چيه؟ مسعود جواب داد: - پيك بود. گفت اين دسته گل را يك آشنا داد كه براى شما بيارم. نگاهش به يك پاكت افتاد كه به دسته گل چسبانده بودند. شتاب زده نامه اى را كه در آن بود بيرون آورد و به آن خيره شد. در آن نوشته شده بود: «به نازلى عزيزم، از طرف مرتضى» نامه را در برابر همسرش گرفت و پرسيد: - نازلى؟ اينجا نازلى نداريم! حتماً اشتباهى شده. نامه را داخل پاكت گذاشت و دسته گل را روى يكى از صندلى ها انداخت: - بذار باشه، شايد فردا صاحب اصليش پيدا شه. رفت سر ميز شام نشست. معصومه در حالى كه با چشمانى انديشناك به بشقاب غذا خيره شده بود گفت: - امروز يك بار كه گوشى تلفن را برداشتم، صداى مردى را شنيدم كه زمزمه مى كرد: «نازلى... نازلى... . من دلم شور مى زنه مسعود». با صداى زنگ تلفن خانم دكتر از جا پريد و زن و شوهر به هم نگاه كردند. - كيه اين وقت شب؟ نكنه؟ خانم دكتر اين را گفت و به طرف تلفن خيز برداشت. با خشم و نفرت گفت: - نه، من جواب مى دم. با دستى لرزان گوشى را برداشت و فرياد زد: - كى هستى؟ چى از جون ما مى خواهى؟ صداى آرام مرد را شنيد كه پرسيد: - نازلى جان، دسته گلى كه برات فرستادم. به دستت رسيد؟ تو... خانم دكتر با خشم جواب داد: - اى بى سر و پا، من نازلى تو نيستم احمق. مرد گفت: - من مرتضى هستم نازلى آمدم تورو با خودم ببرم، ديگر اذيتت نمى كنم، قول مى دم. اون پيرهن زرد قشنگى كه من دوست دارم بپوش، منتظرم بمون. مرتضى ديگه عصبانى نمى شه، ديگر كتكت نمى زنه. نازلى جان... خانم دكتر با دستى لرزان گوشى را روى تلفن كوبيد. روى يك صندلى نشست و با چهره اى درمانده و نگاهى عامى و پريشان به شوهرش چشم دوخت. بغض گلويش را مى فشرد و اشك در چشمانش مى جوشيد. با صداى پيچيده در گلو روبه شوهرش گفت: - مسعودجان من مى ترسم. اين مرد ديوانه است. به من ميگه نازلى. دسته گل را هم همين مردك بى شعور فرستاده. مسعود در برابرش زانو زد، انگشتان لرزان او را در دست گرفت و به دلدارى گفت: - نگرانش نباش عزيزم. من كنارت هستم معصومه جان، از چى مى ترسى. يك مزاحم تلفنى چه غلطى مى تونه بكنه؟ فردا به حسابش مى رسم. حالا برو تو اتاق خواب دراز بكش. استراحت كن. حالت جا مى آد. پاشو. صدايى از راه پله ها مى آمد. خانم دكتر به بازوى شوهرش چنگ انداخت و وحشتزده گوش خواباند. - مسعود، اين صداها چيه؟ نكنه؟ سراپا مى لرزيد و قلبش به شدت مى تپيد. شوهرش گفت: - تو استراحت كن من برم ببينم چه خبر شده. چيز مهمى نبايد باشه. بلند شد و از اتاق بيرون رفت. راهرو تاريك بود و از طبقه همكف صداى مبهم و نامفهومى كسى مى آمد. كليد چراغ راهرو را زد و در روشنى راه پله پايين رفت. صداى برخورد چيزى فلزى از طرف پاركينگ به گوش مى رسيد كه با انعكاس به سينه ديوار طنين انداخت به طبقه همكف رسيده بود كه از پشت، ضربه اى به سرش فرود آمد. فريادى زد و بيهوش بر زمين افتاد. خانم دكتر با شنيدن صداى فرياد، از جايش پريد و زير لب ناله كنان گفت: - واى... اين صداى مسعود بود. از اتاق بيرون آمد و چند بار همسرش را صدا زد، اما جوابى نشنيد. ناگاه چراغ هاى آپارتمان خاموش شد و همه جا در تاريكى فرورفت. قلبش از وحشت داشت ريشه كن مى شد. به فكرش رسيد به مادرش زنگ بزند و كمك بخواهد. كورمال به طرف تلفن رفت و گوشى را به چنگ آورد، اما تلفن قطع شده بود. عرق سردى بر تن اش نشست و زانوهايش شروع به لرزيدن كرد. تاريكى به اعصابش فشار مى آورد و قلبش با تپش تندى به سينه اش مى كوبيد. در تاريكى به طرف در ورودى رفت و چند بار شوهرش را صدا زد اما جوابى نشنيد. مطمئن شده بود كه مسعود گرفتار حادثه اى شده است. با خودش فكر مى كرد: - اون مرد حتماً وارد ساختمان شده، برق و تلفن را هم قطع كرده حالا نوبت من شده كه بياد سراغم. بايد هر طور شده از ساختمان بيرون مى رفت و براى نجات شوهرش كمك مى خواست. اتومبيل توى پاركينگ زيرزمين ساختمان بود، با خودش گفت: - سوار ماشين كه بشم مى تونم از پاركينگ بيرون برم. در پاركينگ به يك كوچه باز مى شد. دسته كليدى را از آويز، كنار در به دست آورد و با كمك روشنى كمرنگى كه از پنجره ها به درون ساختمان مى تابيد، از راهرويى گذشت و به در پشتى منزل كه به راه پله اضطرارى باز مى شد، رسيد. پاركينگ را ظلمت غليظى فراگرفته بود. با انگشتانى لرزان در اتومبيل را باز كرد و خودش را به داخل آن انداخت. ترس داشت عضلات بدنش را فلج مى كرد. همه وجودش اشتياق ديوانه وارى براى فرار داشت. اول بايد در پاركينگ را باز مى كرد و براى اين كار نياز به روشنى داشت. وقتى چراغ سقفى اتومبيل را روشن كرد. ناگهان چشمش به پيكر مجروح و خونين شوهرش افتاد كه در كنارش افتاده بود و خون از پيشانى اش بر روى تشك جارى مى شد. گريه كنان جيغ كشيد. - چى به سرت آمده؟ حرف بزن. مسعود ناله كنان جواب داد: - اين ديوانه ضربه اى به سرم زده، نگران نباش. فقط از اينجا بريم. من را به بيمارستان برسون. صداى خشن مرد ديوانه را از پشت سرش شنيد. - بشين سرجات نازلى، فرار نكن آهوى من. خانم دكتر سربرگرداند و او را ديد كه با چاقويى در دست به پشت صندلى عقب لم داده است و در برق چشم هاى از حدقه بيرون زده اش، شوق جنون آميزى مى درخشيد. تيغه چاقو را به پشت گردن او فشرد و نهيب زد: - از اينجا بريم بيرون. زن گفت: تو اشتباه مى كنى آقا. من نازلى نيستم. نگاهم كن ببين. خنده اى عصبى بر عضلات صورت مرد رعشه انداخت و گفت: - چرا من را انداختى تو ديوونه خونه؟ خيال نمى كردى روزى بيام سراغت؟ آتش خشم و جنون، درخشش ترسناكى بر چشم هايش نشانده بود. دهانش كف كرده بود و با لرزش دستش، تيغه چاقو پوست گردن خانم دكتر را نيش مى زد ولى در آن حالت بحرانى و احساس خطرى مرگبار او فكر مى كرد بايد به اعصاب خود مسلط شود تا راه نجاتى پيدا شود، گفت: - خيلى خب، حالا بگو كجا بايد بريم؟ ديوانه فرارى گفت: بريم خونه، قول مى دم ديگه اذيتت نكنم. - پس برو در پاركينگ را بازش كن، اينجورى كه نميشه رفت بيرون. مرد فرارى با ترديد و دودلى نگاهى به او كرد و از تومبيل پياده شد. جلوى در پاركينگ زانو زد تا ميله اش را بالا بكشد. خانم دكتر با انگشتانش كه به رعشه افتاده بود درهاى اتومبيل را قفل كرد و كف دستش را با تمام قدرت روى بوق فشار داد تا همسايه ها شايد به كمكش بيايند. ديوانه فرارى با شنيدن صداى ممتد و گوشخراش بوق اتومبيل هراسان سربرگرداند و با صداى جنون آميز نعره اى كشيد. ميله آهنى در پاركينگ را با يك فشار از جا كند و غرش كنان آن را محكم به شيشه جلوى اتومبيل فرود آورد شيشه خرد شد و اين بار با نوك ميله، خانم دكتر را نشانه رفت و نعره زنان هجوم آورد تا آن را در سينه اش فروكند. اما خانم دكتر با دستپاچگى دسته دنده را جا زد و با پنجه هاى لرزانش روى پدال گاز فشار آورد. اتومبيل با غرش جاكن شد و مرد را ديد كه به هوا پرتاب شد و به روى درپوش موتور فرود آمد. خانم دكتر با همان سرعت اتومبيل را به عقب راند و مرد با پيكرى درهم پيچيده بر زمين سرنگون شد. سكوت مرگبارى همه جا را فراگرفت و زن از هوش رفت. وقتى به هوش آمد خود را در اورژانس بيمارستانى ديد كه كنار تخت شوهرش بسترى اش كرده بودند. هراسان روى تخت نشست و گيج و منگ به شوهرش خيره شد. - چى شده؟ چى به سرمان آمده؟ چرا سرت را باندپيچى كردند؟ مسعود گفت: - بخير گذشت عزيزم. فقط اون ديوانه فرارى ضربه اى به سرم زده بود كه مهم نيست. فردا مرخصمون مى كنن. ||| دو روز بعد خانم دكتر و همسرش را براى بازجويى به اداره آگاهى احضار كردند. افسر بازجو برايشان تعريف كرد: - مردى كه به شما هجوم آورده بود، روانى خطرناكى هست كه از بيمارستان روانى فرار كرده بود تا زن سابقش را پيدا كند. خانم دكتر پرسيد: - زنى به اسم نازلى، درسته جناب سروان؟ - همينطوره خانم دكتر، واقعاً شما شباهت عجيبى به اون زن داريد. مثل سيبى كه از وسط نصفش كرده باشند. فهميديم كه عكس شما را تصادفاً تو روزنامه ديده و به خيالش كه عكس همسرش هست، از تيمارستان فرار كرده و به سراغ شما آمده. خانم دكتر پرسيد: - شما اين زن را ديده ايد؟ سروان جواب داد: - بله خانم، هم اكنون همين جاست. تو اتاق بغلى. مايل هستيد ببينيدش؟ - اوه البته. وقتى نازلى وارد اتاق بازجويى شد خانم دكتر بهت زده به چهره اش زل زد. انگار صورت خودش را در آيينه مى ديد. نازلى چهره اى غمگين و رنگ پريده داشت. عذرخواهانه گفت: - مى بخشيد كه اين ديوانه شما را به دردسر انداخت. خانم دكتر روبرويش نشست و گفت: - اين مرد شوهر شماست نازلى خانم؟ - بله خانم، طلاق گرفتم. سه سال تمام زجر كشيدم. وقتى به سرش مى زد مانند ديوانه هاى زنجيرى به جانم مى افتاد. چند دفعه مى خواست تو خواب خفه ام كند. يك سال پيش به دادگاه شكايت كردم كه تأمين جانى ندارم. دكترها معاينه اش كردند و گفتند روانى خطرناكيه بايد تو تيمارستان نگهداريش كنن. بيمارستان روانى خوابوندنش، بعد هم حكم طلاقم صادر شد. - زندگيت چطور مى گذره نازلى خانم؟ - مدتى است كه مددكارها برام كار پيدا كردند. تو يك كارگاه كشبافى كار مى كنم. با يكى از دخترهاى بهزيستى هم اتاقى هستم. راحتم. نازلى آنچه را خانم دكتر در پرسيدنش ترديد داشت، در چهره او خواند و گفت: - بله، خانم دكتر. از شيرخوارگى تو پرورشگاه بچه هاى بى سرپرست بزرگ شدم. بعد هم شوهر كردم. با لبخند محزونى شانه هايش را بالا كشيد و گفت: - شانس من هم اين بوده ديگه. خانم دكتر وقتى از اداره آگاهى بيرون مى آمد، حال عجيبى داشت و احساس مى كرد در اين ميان رازى پنهان است و گويى تارهاى نامرئى آنها را به هم پيوند مى زند. جاذبه اى در دل داشت كه نمى توانست دركش كند. نازلى شب و روز با آن چهره غمزده و محزون در رؤيا و بيدارى با او بود و خيالش لحظه اى رهايش نمى كرد. انگار نازلى ديگرى در وجودش بود. رازى در ميان بود كه خانم دكتر را به دوران كودكى نازلى مى كشاند. مگر نه اين كه خود او هم فرزند خوانده زن و شوهر پير و مهربانى شده بود كه در دوران كودكى از پرورشگاه تحويلش گرفته بودند؟ يك روز كه به ديدن نازلى رفته بود، او را سوار اتومبيلش كرد تا با هم به آن پرورشگاه قديمى شهردارى تهران بروند. يكراست به بايگانى پرورشگاه رفتند كه پرونده هاى كودكان بى سرپرست را در آنجا نگهدارى مى كردند. نازلى مشخصاتش را به پيرمرد داد و پيرمردى كه مسئول بايگانى بود با مهربانى گفت: - پرونده هاى مربوط به ۳۰ سال پيش در يك آتش سوزى سوخته، با اين حال نگاهى مى كنم شايد پرونده شما سالم مونده باشه. پس از چند دقيقه انتظار، پيرمرد با خوشحالى از اعماق بايگانى قديمى بيرون آمد. يك پرونده با پوشه اى كهنه در دستش بود كه لبه هايش سوخته بود. پشت ميزش نشست و از پشت عينك ذره بينى اش به روى يك گزارش سر خم كرد. - بله، در اين گزارش نوشته كه روز هشتم شهريورماه سال ۱۳۴۶ به دستور دادستان تهران، دو دختر شيرخواره دوقلو به شيرخوارگاه عمومى تحويل داده اند. اينجا نوشته شده والدين شناخته نشده اند. از قرار معلوم زنى در زايشگاه زنان تهران واقع در پيچ شميران دوقلو وضع حمل كرده، بعد هم بچه هايش را در زايشگاه جا گذاشته و بى خبر رفته. نازلى و معصومه هيجان زده با هم پرسيدند: - بعد چى؟ و پيرمرد از بالاى عينكش نگاه غريبى به آن دو كرد و سپس سرش را به روى پرونده نهاد. ورقى زد و با مرورى بر يك گزارش ديگر گفت: - در گزارش بعدى كه حدوداً ۶ ماه بعد تنظيم شده آمده كه زن و شوهرى يكى از دوقلوها را به فرزندخواندگى قبول كرده اند و با خودشان برده اند دومين بچه هم اينجا مانده تا ۶ سالگى، بعد هم از شيرخوارگاه به پرورشگاه تحويلش داده اند. بعد هم انتقالش داده اند به مركز نگهدارى از دختران بى سرپرست. اينجا هم اسمش هست. همين اسمى كه توى پرورشگاه برايش تعيين كرده اند، به اسم نازلى مژده بخش. اما از اون يكى اسم و مشخصاتى نيست. و پيرمرد چند برگى از اوراق پرونده را برگرداند و ادامه داد: - بله، اين هم صورت جلسه تحويل بچه اولى به يك خانواده به عنوان فرزندخوانده... . نازلى و معصومه ديگر حرف هاى پيرمرد را نمى شنيدند، سر به سينه هم گذاشته بودند و هق هق گريه هايشان اتاق را پر كرده بود. پيرمرد آهى كشيد و پرونده را بست. سيگارى را به چوب سيگارى اش فروبرد، يك پك زد و سرجنباند. - گريه كنيد دخترها، گريه كنيد تا سينه هايتان سبك شود.
|
|
|
|
|