مهرزاد دانش
|
|
|
فريدون جيرانى از معدود فيلمسازان سينماى ايران است كه در كارنامه كارگردانى اش، رد پاى قابل توجهى از تمركز بر مسائل روانى و بيماران مبتلا به آن پيدا مى شود، به نحوى كه از ميان ده فيلمى كه تا كنون ساخته است ، هفت اثر به نوعى در ارتباط با پريشانى هاى روانى شخصيت هاى اصلى يا فرعى داستان هستند. اگر از فيلم هاى صعود، صورتى و ستاره مى شود صرف نظر كنيم، در فيلم هاى قرمز، شام آخر، آب و آتش، سالاد فصل، ستاره بود، ستاره است و پارك وى اين رويكرد به چشم مى آيد. از اين جهت، آثار جيرانى ، مجموعه نسبتاً قابل توجهى براى بررسى هاى موردى در باره اين نوع معضلات محسوب مى شوندكه فارغ از ضعف يا قوت خود آثار،نقطه عزيمت جدى است براى تحليل مطالعات روانى در سينماى ايران. دراين يادداشت، نگاهى گذرا به اين بحث خواهيم داشت. روان شناسان در تعريف روان رنجورى به رفتارى اشاره داشته اند كه به صورت كلى شكل ناسازگارانه انعطاف ناپذير دارد و با مواردى از قبيل اضطراب بيش از حد، تعارض هاى هيجانى، ترس هاى غيرمنطقى و ... همراه است. بدين ترتيب شخص مبتلا به آن دچار اختلال روانى مى شود كه مشخصه آن تفكر آشفته، التهاب هيجانى و رفتار ناسازگارانه است. اين بحث دامنه اش به مواردى مانند اختلال روانى عضوى، شخصيت، هراس و ... مى رسد. در فيلم هاى جيرانى از اين دست اختلال ها فراوان است و تأثير آن درمناسبات دراماتيك و شخصيتى كاراكترها شكلى بنيادين دارد.
در فيلم قرمز، شخصيت اصلى فيلم مبتلابه پارانويا است . افراد پارانويايى اغلب فكر مى كنند ديگران قصد دارند آنها را به تله بيندازند و مجازات كنند. سوءظن شديد شخصيتى كه محمدرضا فروتن نقش او را ايفا مى كند به همسر خود تا حد مراقبت و نگرانى از شغل پرستارى او گسترش پيدا كرده است و همين مسأله موجب جدايى آن دو از يكديگر و نهايتاً آسيب رسانى مرد به خانواده اش مى شود. جيرانى در ريشه يابى وضع نابهنجار مرد، به عقبه شخصيتى او مى نگرد و رفتار غلط پدر در خانواده را عامل از دست رفتن اعتماد به نفس شخصيت اصلى فيلم و در نتيجه حس سوءظن شديد به محيط پيرامون از جمله همسرش مى انگارد.
در فيلم شام آخر، ۳ شكل از رفتارهاى غيرطبيعى مشاهده مى كنيم. نخست رفتار خشن و سوءظن آميز مردى به همسرش كه استاد دانشگاه است، دوم رويكرد مهرآميز شخصيت جوان فيلم به همين استاد كه مادر نامزد اوست و از او سالها بزرگتر است و سوم واكنش روان پريشانه دختر آن استاد به مادرش و مرد جوان كه منتهى به قتل هر دو مى شود. دراين جا نيز مثل فيلم قرمز، ناهنجارى هاى روانى، بافت اصلى درام را تشكيل مى دهد، آن سان كه نوع اول آن درام را آغاز مى كند ، روان رنجورى دوم درام را امتداد مى دهد و پريشان حالى دختر جوان درام را به پايان مى رساند. در عين حال جيرانى تلاش كرده است، براى هريك از اين حالات غيرطبيعى، پيش زمينه هاى انگيزشى نيز مطرح كند. مثلاً علت علاقه پسر جوان به زنى كه در جايگاه مادر اوست، تا حدى به موقعيت پسر در خانواده اش و فقدان حضور مادر بر مى گردد؛ و يا اقدام به قتل از سوى دختر جوان در پايان فيلم، فاش شدن حس گناهكارى مادر در قالب مجازات را نشان مى دهد.
آب و آتش فيلم ديگرى از جيرانى است كه با ايجاد يك موقعيت غريب، ذهن تماشاگر را به سوى رفتارهاى نابه هنجار يكى از شخصيت هاى فيلم سوق مى دهد، شخصيتى كه زنى را كه همراه با او زندگى مى كند به شدت دوست دارد و در عين حال او را در اختيار ديگران قرار مى دهد. تعارض اين عشق ديوانه وار با آن خيانت پيشگى غيرمسئولانه ، شخصيتى عجيب و هولناك از اين آدم مى آفريند، تا آن جا كه در نهايت اسباب مرگ دختر را رقم مى زند. البته ابهامى در آدم هاى داستان فيلم آب و آتش وجود دارد ، تا حد زيادى موقعيت سنجى اين آدم ها را به لحاظ مسائل انگيزشى دچار اشكال كرده است و مخاطب راه به نيازها و رفتارهاى منطقى اين شخصيت ها نمى برد.
در سالاد فصل، باز با يك موقعيت پيچيده روبرو هستيم كه البته بخشى از اين پيچيدگى به ژانر فيلم بر مى گردد كه حال و هوايى معمايى /جنايى دارد و مانند ساير فيلم هاى جيرانى با مسائل عاطفى آميخته شده است. افتادن دخترى در دام يك نقشه عجيب، مخاطب را با يكى از شخصيت هاى طراح آن نقشه آشنا مى كند كه زنى بيمار است و دائماً در حال خوردن قرص هاى آرام بخش است. در آغاز او قرار است خود را درنقش آدمى به شدت روانى جا بيندازد و ترس دختر جوان را موجب شود، اما به موازات پيشرفت روايت، متوجه مى شويم او واقعاً يك بيمار است و نيازى به نقش بازى كردن ندارد. ضعف در پايان بندى درام، موجب شده است اين شخصيت نيز فاقد استحكام لازم باشد و مثل بسيارى از موقعيت هاى ديگر فيلم ، در باور مخاطب نگنجد.
در سه گانه جيرانى با عنوان ستاره ها، دو فيلم ستاره بود و ستاره است، واجد شخصيت هاى روانى هستند . در فيلم اول ، شخصيت اصلى فيلم كه يك دختر خبرنگار است ،در مسير تحقيقات خود درمورد مرگ يك بازيگر، با مردميانسالى روبرو مى شودكه مدعى است عاشق آن بازيگر بوده است و تماشاگر را با خود تا روى سن نمايش مى برد و تا پايان نيز خيلى مشخص نمى شود واقعيت از چه قرار است. در واقع روانى بودن اين مرد، بيشتر بسترى براى نقب زدن به مشكلات بازيگرى در ايران است تا يك جور موقعيت سازى براى مطالعات روان شناسانه. همين شرايط درمورد فيلم دوم نيز وجود دارد . در ستاره است، پاى بازيگر معروفى به منزلى مشكوك باز مى شود كه در آن زنى ديوانه همراه با جسد يك مرد زندگى مى كند. مشكل روانى زن معلوم نيست كه چيست؛ اما تهاجم رفتارى اوعليه بازيگر ، پيش زمينه اى را فراهم مى آورد تا دغدغه هايى در مورد واقعيت و خيال و وهم و دروغ درباره زندگى خصوصى و اجتماعى بازيگران سينما مطرح شود. اين روند تا آن جا پيش مى رود كه خود بازيگر نيز در مقاطعى دچار توهم مى شود و از پديده هايى غيرواقعى ، تصورات واقع نمايانه مى كند.
|
|
|
در آخرين فيلم فريدون جيرانى، پارك وى، شايد صريح ترين شكل رويكرد به موقعيت هاى روانى و آدم هاى روان پريش صورت گرفته باشد. البته اين رويكرد باز از جنس علمى نيست و مانند غالب آثار، بهانه اى است براى شكل گيرى بخشى از مختصات ژانر فيلم كه وحشت است. در پارك وى زنجيره اى از روان پريشى هاى دومينو شكل به چشم مى خورند: مادرى روانى ، پسرى روانى و نهايتاً عروسى روانى . خيلى مشخص نيست مشكل اساسى اين آدم ها چيست. شخصيت اصلى مرد فيلم (كوهيار ) متكى بر گذشته اى است كه در آن پدر از مادر جدا شده و با زنى ديگر به خارج رفته است و مادر نيز مردان متعدد را با خود به منزل مى آورده است و پسر شاهد تمام اين ماجراها بوده است كه تا سن ۱۸ سالگى چنان روانش رنجور مى شود كه در تيمارستان بسترى مى شود. بنابراين علت بيمارى او دو عامل در نظر گرفته مى شود: نخست محيط بى بند و بار خانواده و دوم بحث ژنتيك (درجايى مستخدم خانه توضيح مى دهدكه زمانى دراين منزل مشغول به كار شده كه تازه مادر را از بيمارستان روانى به خانه برگردانده بودند).
اما اين عوامل ارتباط چندانى با نمودهاى بيمارى پسر (تمايل به زندگى در محيط سرد، ميل به شكر فراوان در قهوه، اشتياق به پرخورى همسرش، عادت مخرب تماشاى يك فيلم تكرارى ـ داستان عشق، وابستگى شديد به حضور همسر، ترس از غريبه ها حتى دوستان هم جنس همسرش ، كشتن بى دليل آدم ها، ايستادن وسط خيابان و ...) پيدا نمى كنند و توضيحى نيز در باره اين رفتارهاى افراطى داده نمى شود. از همه اينها عجيب تر رفتار ديگران در قبال اين آدم به شدت غيرطبيعى است. مثلاً زمانى كه به مادرش مى گويد پدرزنش را با تبر كشته است، مادر از او مى پرسدچرا اين كار را كرده است! و طورى اين سؤال را مى كند كه گويى از يك آدم سالم مى پرسد. از همه اينها غيرمنطقى تر، رويكرد نامادرى رها است كه خوديك دكتر روان پزشك است.
جدا از اين كه چطور اين دكتر متوجه ديوانگى كوهيار و مادرش از همان صحنه هاى نخست نمى شود و تنها در حد يك درددل با همسرش به مقدارى از شك هايش اشاره مى كند (و چطور خود رها متوجه اين قضيه از رفتار غيرطبيعى مادر در مجلس خواستگارى و نيز اصرارهاى عجيب و غريب پسر در خوردن كباب و عجله به ازدواج و ... نمى شود؟)
خيلى غيرمنطقى است كه اصلاً چرا او با آن درجه از دانش روان شناسى و نيز ايمان و اعتقاد مذهبى ،حاضر به ازدواج با يك مرد دائم الخمر داراى يك دختر بزرگ شده است؟! در وجود اين مرد تنبل لاابالى كه حاضر به تحقيق جدى در باره سرنوشت دختر خودش هم نيست چه جاذبه اى است كه نظر خانم روان شناس را جلب كرده است؟ به نظر مى رسد نگاه جيرانى به اين جور مسائل بر مبناى نوعى روان شناسى دلخواهانه بوده است كه ربطى به روان شناسى علمى و استاندارد ندارد و همان طور كه گفته شد ، بيشتر ابزارى است براى شكل گيرى ويژگى هايى كه در ژانر وحشت از آن بهره گرفته مى شود. مى دانيم كه موقعيت هاى روان پريشانه يكى از بسترهاى جدى در به هراس انداختن مخاطبان اين نوع فيلم هاست ، كه از دل آن هم تعليق استخراج مى شود و هم مايه هاى خشونت آميز كه مرز ژانر را به سمت فيلم هاى سلاخى (Shasher movies) نزديك مى كند . تلاش جيرانى در چگونگى استفاده از اين مايه هاى روانى براى كاربرد وحشت، البته امرى جداگانه است كه تحليلى متمايز مى طلبد، اما به نظر مى رسد با وجود استفاده نسبتاً فانتزى جيرانى از بحث روان شناسى در فيلم هايش (تنها فيلم قرمز نگاهى جدى تر به اين مقوله داشت )، باز هم حضور متراكم اين مفاهيم در آثار او، قابليت تأمل هاى بيشتر را دارا است.