روزهاى ميانى خرداد همراه است با داغ جانگداز ارتحال حضرت امام (ره) در اين ايام، داغ ديگرى بر دل سنگرنشينان و نخبه شناسان نشست و آن داغ از دست دادن سيد و سالار آزادگان مرحوم ابوترابى بود. وى كه سال ها مصائب اسارت را به شوق ديدار خمينى عزيز تحمل كرده بود پس از رحلت امام (ره) به ميهن بازگشت و در شوق وصال يار، جمع يارانش را خيلى زود ترك گفت و به معبود پيوست. به مناسبت سالگرد درگذشت اين روحانى مجاهد و عارف وارسته مراسمى در محافل اصحاب جبهه و جنگ و همسنگران و همبندى هاى آن مرحوم در زندان هاى عراق برقرار است و ياد و خاطره اش به همراه ده ها شهيد آزاده كه مظلومانه دور از وطن به شهادت رسيدند، گرامى داشته مى شود.صفحه «ادب و فرهنگ پايدارى» به همين مناسبت چند خاطره از شهداى آزاده را برگزيده است تا به قدر سهم خود براى شهداى آزاده و سيد آنان قدمى برداشته باشد.
درس شجاعت
زمان آشنايى مرحوم ابوترابى با امام خمينى (قدس سره) به سال هاى قبل از قيام ۱۳۴۲ برمى گردد. آن گونه كه ما از لابه لاى پرس و جوهامان فهميديم، مرحوم والد ايشان آشنايى قبلى با امام (ره) داشتند. فرزند ايشان به ياد مى آورد كه شاهد تشكيل جلسه اى در منزلشان بوده كه حاج آقا روح الله نيز در آن حاضر بوده است. سيدعلى اكبر از همان دوران جذب امام (قدس سره) مى شود. بنابراين، به هنگام وقوع حادثه غم بار و خونين پانزده خرداد، عاشقانه پى امام (ره) را مى گيرد و در يارى او از بذل هيچ چيز دريغ نمى ورزد. وقتى رژيم طاغوت مرادش را به نجف تبعيد مى كند، آتش شوق در اندرونش شعله مى كشد تا آن جا كه او را به منزل معشوق مى كشاند. او چند سالى را در نجف اقامت مى كند و از محضر استاد خويش و ديگر علما خوشه علم و تقوا مى چيند. او خود در اين باره مى گويد: «چند سالى در نجف اشرف افتخار حضور در محضر ايشان (امام خمينى قدس سره) و استفاده از درسشان را داشتيم. يكى از درس هاى ايشان در مسجد بازار (قبيشى) بود. يك روز كه طبق معمول براى تدريس، تشريف آوردند، در ابتداى درس فرمودند: «آقايان مطلع هستند كه مزدوران رژيم، تيمور بختيار را در بغداد ترور كرده اند. البته، اين تيمور بختيار خودش مؤسس ساواك بوده است، ولى چون سوداى سلطنت و كنار زدن محمدرضا را در سر مى پروراند مجبور به فرار به آمريكا شد. از آن جا كه به لحاظ توانايى امنيتى، فردى قوى محسوب مى شد، حزب بعث در قبال قيمت كلانى از او دعوت به عمل آورد تا سازمان امنيت و اطلاعات عراق را پى ريزى كند.»
پس از آن، رژيم به امام (ره) پيام مى دهد همان گونه كه توانستيم بختيار را از پاى درآوريم، شما را نيز ترور مى كنيم، مگر اين كه دست از فعاليت سياسى عليه رژيم برداريد.
حزب بعث به همين بهانه افرادى را از بغداد فرستاد تا مثلاً براى جان امام قدس سره سيستم حفاظتى داير كنند. امام (ره) فرمودند: من حتى به يكى از اين ها هم اجازه ماندن در اطراف بيت را ندادم. سپس خطاب به رژيم شاه فرمود: مرا تهديد به مرگ مى كنيد؟ خدا مى داند من از اين كه تا امروز زنده ام و نتوانسته ام به مكتب و ميهنم خدمت كنم رنج مى برم؛ بنابراين، افتخار مى كنم كه خونم در اين راه ريخته شود.
آن گاه ايشان افزود: امام قدس سره در طول شبانه روز معمولاً سه بار از منزل خارج مى شدند. يك بار براى درس كه به همان مسجد بازار (قبيشى) مى آمدند؛ يك بار به مسجد شيخ انصارى كه در همان جا اقامه نماز مى كردند و فاصله نسبتاً زيادى هم با بيتشان داشت؛ يك بار هم پس از نماز مغرب و عشا به حرم مطهر حضرت امير عليه السلام مشرف مى شدند كه در تمام اين دفعات جز يك پيرمرد به نام شيخ عبدالعلى، كه احياناً نامه يا درخواست هايى را كه افرادى براى امام (ره) داشتند جمع آورى مى كرد، كسى همراه او نبود.
ابوترابى رحمت الله نه تنها درس و بحث را از استاد خويش مى آموخت، درس شجاعت و مجاهدت در راه خدا و اخلاق و اطمينان خاطر به سرنوشت مقدر از جانب حق را نيز از او تحصيل مى كرد.
يكى از بزرگان مى گويد: روزى، او به محضر امام (ره) رفت و گفت: هر مأموريتى را كه احساس مى كنيد از همه مشكل تر است و ديگران در انجام آن تأمل و تأنى دارند به من واگذار كنيد.
به راستى كه او مرد مأموريت هاى سخت و دشوار بود. يكى از بستگانش مى گويد: سالى فرارسيد كه او به اتفاق خانواده، عزم تشرف به حرمين شريفين را داشت و فارغ از دغدغه هاى امنيتى، در آن شرايط حساس كه چتر سياه ارعاب و ترس جهنمى ساواك بر همه جا گسترده شده بود، مقدار زيادى از اعلاميه ها و بيانات امام قدس سره را به همراه برد و در ميان زائران ايرانى توزيع كرد. وقتى حضرت امام قدس سره از اين ماجرا مطلع شدند، او را به خاطر همراه داشتن خانواده و خطراتى كه ممكن بود از اين بابت متوجه او شود، به مراقبت و دقت فراخواندند.
البته، تو گويى او را عهدى با جانان بود كه هيچ علقه اى مانع وفايش نمى شد. همراهى و همرزمى آن عزيز سفر كرده با شهيد سيدعلى اندرزگو بهترين گواه براى سعى و تلاش مجاهدت پيگير او در تحقق انقلاب اسلامى ملت ايران و دستيابى به آرمان هاى بلندش است.
يك بار، دستگيرى او توسط مزدوران رژيم و محكوميتش به زندان به لحاظ ارتباطش با آن شهيد والامقام بود و بار ديگر، به دليل كشف اعلاميه هاى امام قدس سره در محموله همراهش كه قصد رساندن آن را از نجف به ايران داشت.
خالى از لطف نيست اگر بدانيم آشنايى ايشان با رهبر معظم انقلاب نيز به اواخر دهه ۴۰ و اوايل دهه ۵۰ برمى گردد. زمانى كه همراه شهيد اندرزگو به منزل ايشان در مشهد رفت و آمد مى كرده است. پس از پيروزى انقلاب اسلامى تا شروع جنگ تحميلى در شهريور ،۱۳۵۹ حاج سيدعلى اكبر ابوترابى مسئوليت هاى متعددى داشته است؛ از جمله، حفاظت از كاخ سعدآباد، مسئوليت كميته انقلاب اسلامى قزوين، كميته امداد امام خمينى (ره) قزوين، عضويت در شوراى شهر قزوين و ... . با شروع تجاوز ناجوانمردانه ارتش بعث عراق، به سنگرهاى دفاع از مرز و بوم و دين و شرف مى شتابد و بى آن كه وقتى را تلف كند، از طريق فردى معتمد رضايت و اذن امام قدس سره را براى رفتن به جبهه تحصيل مى كند.
عجيب آن است كه اين مرد خدايى، در آغازين روزهاى جنگ تحميلى، بى نام و نشان و به طور ناشناخته راهى اهواز مى شود، در آن جا، مثل يك روحانى ساده، امامت جماعت جمعى از رزمندگان را كه در ستاد جنگ هاى نامنظم گرد آمده بودند برعهده مى گيرد؛ گويى هرگز سابقه جهاد و همرزمى با شهيد اندرزگو را نداشته و از فنون نظامى هيچ نمى داند. لذا چون رزمنده اى تازه وارد به فرمان فرماندهان، دوره آموزشى را طى مى كند.
يك بار كه شهيد رجايى براى بازديد به جبهه ها رفته بود، به طور اتفاقى سيد را مى بيند و اصرار مى كند كه به پشت جبهه برگردد، اما سيدعلى اكبر نمى پذيرد، آن گاه شهيد رجايى به طور اكيد به شهيد چمران درباره او سفارش مى كند. اين جاست كه شهيد چمران به عظمت او پى مى برد و متوجه مى شود كه چه رفيق شفيق و مؤنس و انيسى در كنار اوست، آرى، درك حقيقت شخصيت ابوترابى رحمت الله را بايد در لابه لاى بيان شيوا و دل انگيز چمران جست. چه خوش است وصف قهرمانى را از قهرمانى شنيدن و مقام عرفانى اش را از جام بيان عارفى واصل چشيدن.
آن روز كه خبر شهادت سيدعلى اكبر منتشر شد و والد ماجدش، آيت الله سيد عباس ابوترابى رحمت الله به اتفاق خانواده به محضر امام راحل رسيد، امام قدس سره فرمودند: «سيدعلى اكبر مثل فرزند من بود و در اين حادثه، درواقع من عزادار شدم.»
چنين تعبيرى از عمق شناخت و محبت و ارادت آن بزرگوار به ايشان نشان دارد و به راستى كه سيدعلى اكبر شايسته چنين تعبيرى بود.
گداخته
ارديبهشت ۶۱ بود . در آمبولانسى شبيه به مينى بوس باز شد. همه ما را به صورتى متراكم در آن ريختند. هيچ پنجره اى نداشت، جز روزنه اى در سقف كه آن هم داراى در آهنى محكمى بود.
ديگر كسى ياراى آن نداشت كه ياورى براى مجروحان باشد؛ چون تكان خوردن و جا به جا شدن غيرممكن بود. اسيرى با چند ضربه مشت كه منجر به شكستن يكى از انگشتانش شد، كمى از آن دريچه كوچك داخل سقف را باز كرد تا شايد كمى از هواى بيرون به داخل نفوذ كند.
تلاطم آمبولانس در طول مسير و كم و زياد شدن سرعت آن، مصيبت بار بود و صداى «يا زهرا» و «يا مهدى» از حنجره برادران مجروح بلند مى شد كه دل ها را مى سوزاند.
خون گرم زخمى ها كه با عرق بدن بچه ها مخلوط شده بود بر كف خودرو جارى مى شد. خورشيد نيز با تمام توان بر سقف فلزى آن مى تابيد و داخل را چون تنورى داغ، گداخته كرده بود.
در آن مسير سخت و توانفرسا، مجروحى بر اثر فشار زياد و كمبود هوا و تشنگى، غريبانه شهيد شد.
... وقتى ما را پياده كردند، نفهميديم كه عراقى ها پيكر پاك آن شهيد اسير را به كجا منتقل كردند.
دست هاى بى رحم
سال ۶۵ در منطقه مهران تير خورده و قطع نخاع شده بود. ۶ ماه زير دست پزشكان عراقى، دست به دست مى شد.
هيچ كس به فكر درمانش نبود. همه مى خواستند آموخته هاى نظرى شان را روى او عمل كنند.
... و سرانجام ، «اسماعيل جعفرى» آن بسيجى دوست داشتنى، با همان چهره معصومانه اش چشم از دنيا فرو بست.
تشنه اى در شط
«جمشيد» از بچه هاى سپاه بود. اواخر مرداد ۶۴ در حياط استخبارات عراق بوديم، به عنوان اسيرانى تازه وارد.
گرما و تشنگى مان طورى بود كه عراقى ها مجبور شدند به همه آب بدهند. به جمشيد كه رسيدند، ليوان آب را تا نزديك لبش بردند. تا آمد آب بخورد، ظرف آب را عقب كشيدند. بعد هم يك ضربه به سرش زدند. چند بار اين كار را تكرار كردند.
جمشيد همچنان تشنه ماند.
شب كه همه را داخل بازداشتگاه كردند، يك شيلنگ آب دادند داخل. همه بچه ها لوله آب را بردند به طرف جمشيد تا شايد بتواند آبى بنوشد؛ اما داد و فرياد نگهبان عراقى و كشيدن لوله آب، همه را متحير كرد.
جمشيد باز هم تشنه ماند.
ساعت ۲ بامداد، غريب و مظلوم شهيد شد. همه اشك مى ريختند و مى گفتند: يا حسين مظلوم!
قبرستان بى زائر
مرا با مترجم به بيمارستان بردند؛ در اتاقى كه اسيران زخمى و بيمار را آنجا مى بردند. از اردوگاه تا آنجا چشمم بسته بود. چشمانم را كه باز كردند، زير پارچه سفيدى آغشته به خون، بدن پاره پاره شده اى قرار داشت.
از ما خواستند تا او را غسل ميت بدهيم. كار سختى بود. به هرجاى بدنش دست مى كشيدم، جز استخوان چيز ديگرى حس نمى كردم. دنده هايش بيرون زده بود وجاى گلوله در بدنش بود.
به سختى او را با آب غسل دادم. اشك، امانم نمى داد و دست هايم مى لرزيد. بر او كفن پيچيديم و در آن حال غربت، برادر اسيرمان را در آمبولانسى كه شيشه هم نداشت حمل نموديم و با چند سرباز مسلح به سوى قبرستان حركت كرديم.
در بين راه داخل آمبولانس ، ذكر الله اكبر، لااله الاالله و شهادتين مى گفتيم و فاتحه مى خوانديم. بعثى هاى كافر هم ما را مسخره مى كردند. مسافتى نه چندان طولانى را با آمبولانس پيموديم. وقتى از آمبولانس پياده شديم، اطرافم بيابانى وسيع بود پر از قبر. قبرستان در حاشيه شهر بود و يك قسمت آن را كه روى تپه واقع شده بود، قبرستان اسرا كرده بودند و دور تا دور آن راخاكريز كوتاهى زده بودند.
آمبولانس كنار قبرى ترمز كرد و من، شهيدمان را داخل قبر گذاشتم. دست هايم كفن را رها نمى كرد. رو به پيكر شهيد گفتم: « تو را به رسم امانت اينجا مى گذاريم. ان شاءالله به زودى به وطن خودمان بر مى گرديم و تو را هم بر مى گردانيم».
اشك جلوى ديدگانم را تار كرده و اندوه و دلتنگى ، ناله ام را در گلو خفه ساخته بود. خود را تنها و بدون همسنگر مى ديدم. برايم گران بود كه عزيزى را در غربت رها كنم و بروم.
بعد از خواندن تلقين، خاك بر بدن پاكش ريختم . نام و مشخصات او را روى تكه كاغذى نوشتم و در شيشه اى سربسته، بالاى سر او قرار دادم.
حدود شصت، هفتاد قبر اسير، در آن قبرستان بود.
لحظه افتادن نخل
گفتيم: از «ابراهيم رضايى» برايمان بگوييد!
يكى گفت: دو چشمم تير خورده، بينايى ام را از دست داده بودم. به اردوگاه عنبر كه رسيديم، مرا به داخل آسايشگاهى پرت كردند. دو دست مهربان نگذاشت بر زمين بيفتم. كنارم نشست و گفت: «ابراهيم هستم و مثل تو اسيرم. تا زنده ام از تو مواظبت مى كنم». اضطراب را زدود و آرامش يافتم. وقت اذان هم مرا به صف نماز هدايت كرد. خودش امام جماعت بود و من نمى دانستم. مى گفت: «با جانفشانى بچه ها، هنوز نماز جماعت برپاست.»
يك سال آنجا بودم و ابراهيم همه كارهايم را انجام داد. روزى كه مى خواستند مرا زودتر از بقيه آزاد كنند، دستهايم را گرفت و مرا سوار خودرو كرد. او ماند و من در آروزى ديدنش، راهى ايران شدم. ديگرى گفت: ششم مهر ماه ۵۹ با هم اسير شديم. دائماً در تكاپو بود تا گره از كار بچه ها بگشايد. مى گفت: «بچه ها قرآن بخوانيد تا قلبهايتان آرام شود.»
تبعيدش كردند به رمادى. چندين بار هم او را به زندان انداختند. آخر، بچه ها به او خيلى احترام مى گذاشتند. همه كاره بود. وقتى تنها مى شد كف دستهايش را مى گذاشت پشت سرش و از درد مى ناليد. خيلى كابل به سرش زده بودند. پائيز ۶۵ هم دوباره تبعيدش كردند.
يك نفر ديگر هم گفت: آنجا هم تحت شكنجه بود. يك روز سخت، عراقى ها خلاف معمول سوت آمار زدند. سكوت، اردوگاه را گرفت. چند لحظه بعد، جسد «ابراهيم» روى دست چند نفر از بچه ها بود. او را از بهدارى بيرون آوردند. عراقى ها جسد را تحويل گرفتند. خبر پيچيد: «ابراهيم رضايى، بر اثر خونريزى مغزى شهيد شده است.»
بند از بندم جدا كنيد، به امام ناسزا نمى گويم
چند روزى بيشتر از زمانى كه ما وارد اردوگاه شده بوديم نگذشته بود و هنوز خستگى راه و مسائلى كه در بين راه پيش آمده بود از تن مان بيرون نرفته بود كه ديديم سر و كله سرگرد محمودى (همان فرد جلاد فحاش بى ادب) پيدا شد. اين بار خبرنگاران راديو بغداد براى تهيه گزارش و خبر همراه او آمده بودند. محمودى در حالى كه چوبى در دست داشت وارد آسايشگاه شماره ۱۲ كه ما در آن بوديم شد.
اين را بگويم كه تعدادى از بچه هاى ما كه آنجا بودند سن كمى داشتند و بعضى ها هم پيرمرد بودند. او تعدادى از اين بچه هاى كم سن و سال را براى مصاحبه بيرون برد. خبرنگار با اينها مصاحبه مى كرد كه اسم تان را بگوييد و بگوييد ما اينجا ميهمان صدام هستيم و از ما خوب پذيرايى مى شود و جاى ما خوب است و به خانواده هايتان اين طور پيام بدهيد و... خلاصه، بايد هر چه آنها مى گفتند گفته مى شد.
از قضا، در ميان اين بچه ها، پيرمرد ۵۳ ساله اى از اهالى تهران بود به نام حاج يحيى كه الآن از دنيا رفته اند؛ خدا رحمت شان كند! او مردبسيار خوش اخلاقى بود و با اين كه روحانى نبود از احكام، اطلاعات نسبتاً كاملى داشت. تاريخ اسلام را هم خيلى خوب بلد بود. حوادث كربلا را هم خيلى خوب مى دانست به خاطر اين كه پاى منبر بزرگ شده بود. گهگاه بچه ها دور اين مرد را مى گرفتند و او برايشان قصه مى گفت و از مسائل و تجربيات و قضايايى كه ديده بود تعريف مى كرد. خلاصه در آنجا براى بچه ها، پدرى مهربان و دلسوز بود.
آن روز، محمودى ايشان را از بچه ها جدا كرد و داخل اتاق برد و با ايشان حرف زد. ابتدا پرسيد: نامت چيست؟ گفت: معروفم به حاج يحيى. پرسيد: چرا به جبهه آمده اى؟ گفت: چون شما آمديد با ما دعوا كرديد و خاك ما را اشغال كرديد. ما آمده ايم از شما پس بگيريم و...
با اين جواب ها، محمودى برآشفته شد و گفت: مقلد كى هستى؟ - مقلد آيت الله العظمى خمينى. اين جملات همچون پتكى بر سر محمودى فرود آمد. تصويرى آنجا بود كه صدام را در حال نماز نشان مى داد. محمودى پرسيد: اين عكس كيست؟ ـ رئيس جمهور عراق. گفت: او در اين عكس چه كار مى كند؟ - آن طور كه نشان مى دهد، نماز مى خواند. پرسيد: شما مى گوييد صدام كافر است، پس چطور او نماز مى خواند؟ حاج يحيى گفت: من از اين مسائل چيزى نمى دانم.
كار به اين جا كه مى رسد، محمودى مى گويد: حالا به خمينى توهين كن. حاج يحيى با صلابت جواب مى دهد: خمينى مرجع تقليدمن است و من مسلمان هستم و انسان مسلمان فحش نمى دهد. معلوم است كه وقتى حاج يحيى اين طور جواب مى دهد پاسخ او چه خواهد بود. محمودى با چوبى كه در دست داشت، به جان اين پيرمرد مى افتد و تا آنجا كه مى تواند مى زند، به طورى كه چوب خرد مى شود. حاج يحيى هم روى زمين مى افتد و سرش مى شكند و در كف اتاق خون جارى مى شود. اينها همه در حالى است كه بچه ها داخل اتاق هستند و صداى ضربات و اهانت هايى كه به حاج يحيى مى شود و صداى داد و بيدادهاى حاج يحيى را مى شنوند و متأثر مى شوند. دوباره محمودى مى گويد: بلند شو به خمينى توهين كن تا تو را اذيت نكنم و رهايت كنم. حاج يحيى بعد از اين همه كتك دوباره با كمال شهامت مى گويد: ببين، اگر بند از بندم جدا كنيد هرگز به امام فحش نمى دهم.
لازم به تذكر است كه بنده تمام جملاتى را كه در اينجا آوردم از قول خود ايشان نقل كردم و اينها جملاتى است كه ايشان بعداً براى من نقل كرد. او مى گفت: محمودى تعادلش را از دست داده بود و با هرچه به دستش مى آمد به سر من مى كوبيد و دوباره من را روى زمين مى انداخت و شروع به زدن مى كرد.
افسر عراقى كه ترسيد
عراقى ها تا ۳ روز كارى نكردند كه باعث ايجاد تشنج شود. راديو را هم كه هميشه موسيقى پخش مى كرد خاموش كردند، اما بعد از ۳ روز دوباره راديو شروع به پخش برنامه كرد و باعث آزار بچه ها شد. يكى از بچه هاى دزفول به نام حسين بختيارى به مسئول آسايشگاه گفت: به افسر استخباراتى اردوگاه بگو اگر راديو را خاموش نكند، من خودم به تنهايى تمام بلندگوهاى اردوگاه را ازكار مى اندازم و مى شكنم. تأكيد هم كرده بود كه بگو فلانى چنين حرفى زده است.
مسئول آسايشگاه هم در جلسه اى كه مسئولان آسايشگاهها با افسر استخباراتى و فرمانده اردوگاه داشتند به آنها گفته بود يكى از اسرا قصد انجام چنين كارى را دارد. افسر عراقى هم او را احضار كرد و به او گفت: تو اين حرف را زدى؟ او گفته بود: بله. او تهديد كرده بود كه اگر تو اين كار را بكنى من خودم دو دستت را با ميخ به ديوار مى كوبم. او هم در پاسخ گفته بود: حتماً اين كار را بكن؛ چون من هرگز اجازه نمى دهم در ايام عزادارى رهبرم به او توهين شود و حتماً اين كار را خواهم كرد. افسر عراقى هم از شجاعت او ترسيد و دستورداد بلندگوها را خاموش كنند.
خبرى كه راست بود
در اردوگاه تكريت كه بوديم، يك روز دو نفر از بچه ها - كه آشپزهاى خودمان بودند - سراسيمه وارد آسايشگاه شدند. اشك در چشمانشان حلقه زده بود و گريه مى كردند. وقتى من متوجه موضوع شدم، آنها را به گوشه اى بردم و گفتم: شما عرب زبان نيستيد، ممكن است خبر را درست نشنيده باشيد. ازطرفى، حضرت امام(ره) كسالت دارند، شايد شما اين خبر را به جاى خبر فوت شنيده باشيد. پس به كسى چيزى نگوييد تا به شما بگويم چه كار كنيد.
با اين دو نفر هنوز مشغول صحبت بودم كه مسئول ايرانى اردوگاه آمد و گفت: ابوترابى، با من بيا، كارت دارم! او مرا به آسايشگاه خودشان برد و گفت: تا حالا چندين بار خبر فوت امام(ره) را به دروغ به ما داده اند، اما اين بار اين خبر را از راديو شنيده ايم. من خودم فكر كردم باز هم دروغ است. اما تحقيق كردم و ديدم تمام راديوهاى بيگانه هم اين خبر را منتشر كرده اند. فرمانده عراقى اردوگاه نگران بود كه اگر بچه ها خبر را بفهمند درگيرى و شورش ايجاد شود. من به او گفتم: اگر شما بخواهيد جلو آنها را بگيريد اوضاع خراب تر مى شود، ولى اگر با آنها كارى نداشته باشيد، طبق معمول عزادارى خودشان را خواهندكرد و مشكلى هم به وجود نخواهدآمد و مسأله تمام مى شود.
آنها براى عاشورا و تاسوعا و مراسم عزاى امام حسين(ع) به ما اجازه عزادارى نمى دادند، ولى اين بار از ترس و وحشت تسليم شدند و اجازه عزادارى دادند و گفتند هرطور خواستيد عزادارى كنيد.
من از آنها خواستم خبر را منتشر نكنند، چون اگر يكباره اين خبر منتشر مى شد، مى توانست اثرات منفى اى براى بچه ها و خود آنها داشته باشد. براى همين، من به برادران گفتم، حضرت امام(ره) كسالتشان شديدتر شده است. با شنيدن اين خبر، بچه ها خيلى ناراحت شدند و بعضى ها شروع به گريه كردند و عده اى به برگزارى مراسم دعاى توسل پرداختند. عراقى ها هم كارى نداشتند، چون خودشان قبول كرده بودند كه بچه ها عزادارى كنند.
تحمل، ايثار و فروتنى سيدآزادگان
در بيست و هشتم فروردين سال ،۶۳ هنگامى كه در اردوگاه موصل،۲ از اسرا آمار عصر را گرفتند و همه به آسايشگاه ها داخل شدند، ناگهان در اردوگاه بازشد و حدود ۵۰ اسير داخل شدند. عراقى ها اسراى تازه وارد را در آسايشگاه ۱۳ جاى دادند. آنها دو روز پيش، آن اتاق را خالى كرده بودند. ساعتى از اين واقعه گذشته بود كه خبرى در همه اتاق ها نفوذ كرد؛ خبرى بسيار آرامبخش و شادى آفرين؛
«حاج آقا هم در ميان اسراى تازه وارد است.»
بيشتر اسرا آن شب را با دلى شاد و به اميد ديدار با سرپرست اسرا خوابيدند. صبح، همين كه در اتاق ها باز شد، صفى طولانى درجلوى اتاق ۱۳ بسته شد. هركس به نوبت دست در گردن حاج آقا مى انداخت و او را از صميم دل مى بوسيد. جمعيت، مشتاقانه هجوم آوردند. همه فراموش كرده بودند كه عراقى هاى كينه توز ممكن است حساس گردند و دردسرساز شوند. كار به جايى رسيد كه آنها سررسيدند و بچه ها را متفرق ساختند. آن روز؛ يعنى ۲۹ فروردين به غروب نزديك شد و بيشتر بچه ها موفق شده بودند، لحظاتى چشمانشان را به ديدار آن «انسان ملكوتى» آرام كنند.
وقتى اسرا در آسايشگاه هاى خود قرار گرفتند و درها قفل شد، بعثى هاى كينه توز دسته جمعى به سوى اتاق ۱۳ رفتند. «ضابط احمد»، ستوانيار قدكوتاه و شكم گنده، ابتدا صحبت كرد: «ما به شما احترام گذاشتيم؛ ولى شما امروز با اجتماعتان از مقررات اردوگاه تخلف كرديد و بايد مجازات شويد!»
او دستور حمله را صادر كرد و عراقى هاى آماده، با كابل و چوب و نبشى و مشت و لگد به اسراى تازه وارد يورش بردند. آن قدر زدند كه خودشان هم خسته شدند و همه را خون آلود كردند. اما اين مرحله اول بود. در مرحله دوم، ضابط احمد فرياد زد: «ابوترابى كيست؟»
حاج آقا با آن چهره آرام و چشمان محجوب و نجيب و بدنى لاغر و استخوانى، ايستاد و گفت: «من هستم.»
بعثى بى ادب، او را به جلو فراخواند و با يك سوت، سربازانش را به حمله مجدد دستور داد. آنها هم هيچ كم نگذاشتند. در ميان ضربه هاى فراوان و نامنظم، مى گفتند: «به خمينى توهين كن!» و سيد سكوت كرده بود و تحمل مى كرد. بچه ها با چشم هاى اندوهبارشان نگاه مى كردند و سخت ترين لحظه هاى اسارت را غريبانه مى نگريستند.
وقتى فشارها زياد شد، سرپرست اسرا سكوت را شكست و با فرياد «يا زهرا، يازهرا»، توان خويش را براى تحمل ضربه هاى ناجوانمردانه مضاعف كرد. كابل ها بر پيكر نحيف سيد فرود مى آمد و او تنها فرياد مى زد: يا زهرا! گويا پاتكى را آغاز كرده بود تا به تنهايى، به جاى آن كه شكسته شود، دشمن را درهم بشكند.
در اين ميان، يكباره خون از سينه سيد فوران زد. لباس او پر از خون شد و باز فرياد «يازهرايش» قطع نمى شد. عراقى ها با مشاهده پيكر خون آلود او، دست از حمله ناجوانمردانه شان برداشتند. يكى از بچه ها، به سرعت، حاج آقا را بغل كرد و به سوى بهدارى اردوگاه دويد. پزشك ايرانى، كه حاج آقا را از روى چهره نمى شناخت. فوراً پيراهنش را درآورد. معلوم شد كه تيغى در جيب او بوده و يكى از ضربه هاى كابل، تيغ را در سينه حاج آقا فرو برده و سينه اش شكافته شده است.
دكتر بلافاصله بدون بى حسى موضعى، زخم را بخيه كرد. پس از آن كه خون بند آمد و مقدارى حال سيد بهتر شد، از حاج آقا پرسيد: ببخشيد آقا! آيا حاج آقا ابوترابى را هم زدند؟ حاج آقا تبسمى كرد و فرمود: بله، حالش را هم جا آوردند كه مزاحم شما شد و الآن هم در خدمت شماست. دكتر تا فهميد كه او حاج آقا ابوترابى است بى حال شد و نزديك بود غش كند؛ اما حاج آقا او را آرام كرد.
فردا صبح، جمعيت عظيمى پشت پنجره بهدارى تجمع كردند. اما از داخل به اسرا اعلام شد: حال حاج آقا خوب است. كسى تجمع نكند!
چند روزى سيد در بهدارى ماند با بدنى كاملاً كبود و زخمى بر سينه. او اين گونه به اردوگاه موصل۲ واردشد و پس از آن كه از بهدارى مرخص شد، بى وقفه و با تدبير، فعاليت هايش را آغاز كرد.
با تشكر از مؤسسه فرهنگى پيام آزادگان