يكشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۶ - ۱۷ جمادى الاول ۱۴۲۸
Sun, Jun 3, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
ويژه ۱(يادمان)
ويژه ۲(يادمان)
ويژه ۳(يادمان)
ويژه ۴(يادمان)
ويژه ۵ (يادمان)
ويژه ۶ (يادمان)
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
كتايون دارابى
گزارش يك پرونده
سراب زندگى
كتايون دارابى
293682.jpg
* برداشت اول
تابلوى گل سرخ آويزان به ديوار پذيرايى دو نيم شده و روى كف اتاق خواب افتاده. سرتاسر اتاق پذيرايى با ظروف شكسته مفروش است و صندلى ها به گوشه اى پرتاب شده اند.
كفش هاى دانيال كنار تخت افتاده اند. پدر در اتاق را بازمى كند و وارد مى شود. ناگهان خرده شيشه ها به كف پايش فرو مى روند.
لنگان لنگان به آشپزخانه مى رود. ظرف هاى كثيف روى هم تلنبار شده است. روى موزائيك هاى سفيد كف آشپزخانه ردپاى دانيال به چشم مى خورد.
پدر با عصبانيت دانيال را صدا مى زند؛ دانيال، دانيال...
دانيال روبه روى پدر در چارچوب در ايستاده، نگاهى از روى عصبانيت به پدر انداخته، مى گويد: «چه عجب ياد ما افتادى؟ زن مهربانتان كجاست؟»
پدر از كوره درمى رود.
«چرا به فكر درس و آينده ات نيستى؟ چرا اين همه مرا اذيت مى كنى؟ چرا مادرت را به خانه راه نمى دهى؟»
دانيال در حالى كه گوشه لبش را به دندان گرفته با عصبانيت فرياد مى زند: «مادر من مرده. ولى تو آنقدر نمك نشناس بودى كه هنوز چندماه از مرگ مادرم نگذشته رفتى زن گرفتى.»
پدر با شنيدن طعنه هاى پسر با خشم به طرف دانيال حمله مى كند، اما او در چشم به هم زدنى با گام هاى بلند، آشپزخانه را ترك مى كند و پشت يكى از مبل ها پناه مى گيرد.
پدر فرياد مى زند: «تا چندماه ديگر به آلمان مى رويم، تو بايد پسر خوبى باشى و با من و شبنم زندگى كنى.»
پسرك با شنيدن كلمه آلمان كمى نرم تر شده و آرام از پشت مبل بيرون مى آيد. «راست مى گى پدر، كى مى رويم. من قبول مى كنم با شبنم زندگى كنم.»
پدر با شنيدن اين حرف لبخندى روى لب هايش نقش بست. در دلش خوشحال شد كه بالاخره دانيال شبنم را مى پذيرد. چرا كه او پس از مرگ مادرش به هيچ وجه حاضر نشده بود شبنم را به عنوان مادر قبول كند. به همين خاطر هر روز هم خشن تر از روز پيش مى شد. مرد نيز ناگزير براى همسرش خانه ديگرى تهيه كرده بود.
* برداشت دوم
پدر لباس هايش را پوشيده و دستش روى دستگيره در بود كه دانيال رايانه اش را روشن كرد و مثل هميشه به بازى پرداخت.
دانيال درحالى كه به شدت كليدها را مى فشرد، سرش را به سمت پدر چرخاند. «امشب هم مى خواهى به خانه شبنم بروى؟»
«نه، مى خواهم غذا بخرم.» شبنم يك ماه پيش به آلمان رفته و منتظر ماست. چشم هاى دانيال ازتعجب گرد شد. «پس شب ها كجا مى رفتى؟»
پدر دستگيره را چرخاند و از خانه بيرون رفت و بلند گفت: بايد آماده سفر شويم. دانيال نگاهى به اطرافش انداخت و دوباره شروع به بازى كرد.
در دلش آرزو كرد كه زودتر به آلمان بروند. اتاق همچنان آشفته است كه پدر با جعبه هاى پيتزا وارد مى شود.
دانيال از زير تخت چمدانى بيرون آورده و لباس هايش را بدون اين كه مرتب كند، داخل آن جاسازى مى كند. او جعبه خالى پيتزا را به گوشه ديگر اتاق پرتاب كرد و همانطور روى تخت خوابش برد.
نورآفتاب از پنجره اتاق از روزنه پرده تورى روى صورت دانيال افتاده است.
پدر اسباب و اثاثيه خانه را جمع كرده و مرد غريبه اى برهركدام قيمت مى گذارد.
همين كه دانيال از روى تخت بلندشد، با ديدن بليت هواپيما كلى ذوق زده شد.
* برداشت سوم
پدر و پسر روى صندلى نشسته اند و هواپيما در آسمان اوج مى گيرد. ساعاتى بعد شبنم در فرودگاه به استقبال آمده است. آنها سوار ماشين مى شوند و پس از عبور از چند خيابان به خانه مى رسند.
در اين ميان، دانيال در دلش احساس نفرت شديدى دارد. چهره مادرش چند بار پى درپى در ذهنش تداعى مى شود.
با اين كه ميز شام پربود از خوراكى هاى رنگارنگ اما دانيال خستگى را بهانه كرد و راهى اتاق خواب شد.
مازيار پشت ميز نشست. شبنم دقايقى بعد آهسته به همسرش گفت: «تا چند ماه ديگر پدر مى شوى؟»
مازيار با شنيدن اين خبر خيلى خوشحال شد. آن شب آنها جشن كوچكى گرفتند. اما دانيال روز و شب خودش را داخل اتاق پنهان مى كرد. به شدت از شبنم نفرت داشت. اما از وقتى به پدرش قول داده بود پسرخوبى باشد از بروز خشم و عصبانيتش خوددارى مى كرد.
پسرجوان وقتى خبر بچه دار شدن شبنم را شنيد، وحشت تمام وجودش را فراگرفت. دلش نمى خواست محبت پدر معطوف كودك جديد شود.
قلبش به تندى زد، سرش گيج رفت و كف زمين افتاد. شبنم، ليوانى آب به دستش داد. ولى دانيال ليوان را به سمت ديوار پرتاب كرد.
شبنم از شدت ناراحتى روانه اتاق خواب شد، شماره تلفن مازيار را گرفت و اتفاقاتى را كه رخ داده بود، برايش تعريف كرد.
چندساعت بعد مازيار از در وارد شد و به سوى اتاق دانيال رفت. او را از روى تخت بلند كرد، خون جلو چشمانش را گرفته بود. ضربه هاى دست پدر روى سر و صورت دانيال پائين آمد. اشك هاى دانيال از گونه هايش جارى شد.
* برداشت چهارم
شبنم خانه را تميز كرد. ملحفه ها را شست و اتو كرد، ميز غذا را چيد و روى صندلى منتظر پدر و پسر نشست.
زنگ مدرسه كه به صدا درآمد، دانيال كيفش را برداشت و پياده به سمت خانه به راه افتاد وقتى به خانه رسيد بدون اين كه كفش هايش را دربياورد يكراست به اتاقش رفت.
جاى كفش دانيال روى ملحفه هاى سفيد دهن كجى مى كرد. شبنم چندبار دانيال را صدا زد، دانيال، دانيال... وقتى جوابى نيامد، به سختى از پشت ميز بلند شد و از آشپزخانه بيرون رفت. ملحفه هاى كثيف كف اتاق ريخته بود. دانيال با همان كفش ها روى تخت خوابيده بود. شبنم در اتاق را باز كرد و فرياد بلندى كشيد: « تو به چه حقى اين كار را كردى؟»
پسرك بدون اين كه حرفى بزند، لگد محكمى به پهلوى او نواخت. عرق سردى روى پيشانى شبنم نشست. درد شديدى در شكمش احساس مى كرد، اشك پهناى صورتش را خيس كرد. اما دانيال با خيالى آسوده به تختخوابش برگشت.
شبنم با سختى شماره مازيار را گرفت و دقايقى بعد خود را روى تخت بيمارستان ديد.
دكتر، مازيار را به گوشه اى برد: «خوشبختانه، حال نوزاد خوب است اما همسرتان در وضعيت روحى بدى قرار دارد، توصيه مى كنم كه او را براى معالجه نزد روانپزشك ببريد.» مرد سرش را به علامت رضايت پائين آورد و براى ديدن فرزندش راهى بخش نوزادان شد.
شبنم وقتى به هوش آمد با نگرانى به اطراف نگاهى انداخت، درد شديدى در سرش احساس كرد. بدن بى حالش را روى تخت كشيد. پرستار به آرامى وارد اتاق شد و به او اطمينان داد كه حال نوزادش خوب است.
* برداشت پنجم
شبنم درحالى كه پسر كوچولويش را در آغوش گرفته بود با ديدن دانيال، از تعجب خشكش زد. به ديوار تكيه داد و جيغ بلندى كشيد بعد هم روى زمين افتاد.
مازيار با شنيدن صداى فرياد همسرش با عجله خود را به اتاق رساند، ليوان آبى به دست شبنم داد ونوزاد را در آغوش كشيد.
شبنم در حالى كه اشك هايش را پاك مى كرد گفت: «ديگر نمى توانم دانيال را تحمل كنم.» پدر سكوت كرده بود، فقط به گريه گاه به گاه بچه گوش مى داد. چند روز بعد مرد دست همسرش را گرفت و با مسافر كوچولو به خانه رفتند. مدتى بعد نيز زن و شوهر مقابل روانپزشك نشستند. دكتر پس از گفت وگو به زن جوان پيشنهاد كرد براى چند روز در خانه زنان «گيسن» آلمان تحت نظر روانشناسان و متخصصين قرار گيرد. مازيار با پيشنهاد دكتر مخالفت كرد اما شبنم از آن به شدت استقبال كرد. دلش مى خواست هر چه زودتر به خانه زنان نقل مكان كند. از رفتارهاى دانيال به ستوه آمده بود. در دلش او را نفرين مى كرد.
شبنم براى لحظه اى چشم هايش را بست، اما فكر اذيت و آزار دانيال رهايش نمى كرد. در چهره اش غم بزرگى خانه كرده بود. نگاهى به پسر كوچكى كه در بغل داشت انداخت. سوار ماشين مازيار شد وبه آهستگى از خانه زنان حرف زد.
درميانه راه مازيار با پرخاش گفت: «اجازه نمى دهم به خانه زنان بروى، بايد درخانه بمانى.» اما شبنم با عصبانيت مخالفت كرد و ناگهان مازيار دستش را بلند كرد و سيلى محكمى به صورت شبنم زد.
پس از عبور از چند خيابان مقابل اداره پليس ترمز كرد. شبنم و پسرك را از ماشين پياده كرد و پايش را روى پدال گاز فشرد و به سرعت از آنجا دور شد.
شبنم گيج و سرگردان كنار خيابان ايستاده و به آخرين حرف هاى مادرش قبل از مسافرت فكر مى كرد. دلش گرفته بود و اشك صورتش را پوشانده بود. بچه را محكم در آغوش گرفت، با آلمانى دست و پا شكسته اى كه بلد بود با افسر پليس به گفت وگو پرداخت.
افسر پليس گوشى تلفن را برداشت و شماره مازيار را گرفت و از او درباره شبنم و پسرش پرسيد، اما مازيار با صداى بلندى فرياد زد: «آنها مرده اند» و گوشى تلفن را با شدت سر جايش كوبيد. پس از چند ساعت پليس شبنم و بچه اش را به خانه زنان «گيسن» تحويل داد.
* برداشت ششم
دكتر خانه زنان، شبنم را معاينه كرد وچند بسته قرص روى ميز گذاشت واو را به اتاقى در انتهاى راهرو هدايت كرد. پنجره اتاق به فواره آبى در وسط حياط باز مى شد. روزها شبنم در حالى كه بچه كوچكش را بغل مى گرفت، جلوى پنجره مى نشست و به رفت و آمد مردم نگاه مى كرد.
چندماهى از آن روزهاى پردلهره گذشت. شبنم با خيالى آسوده به آينده ويك زندگى جديد مى انديشيد. با كمك مسئولان خانه زنان توانست شغل مناسبى به صورت نيمه وقت پيدا كند اما هنوز ته دلش از دانيال وحشت داشت و گاه به گاه خواب او را مى ديد.
شبنم وحشت زده از خواب پريد، تاريكى از پنجره به داخل هجوم آورده بود، نگاهى به پسر كوچكش انداخت، صداى تپش قلبش شنيده مى شد. دوباره روى تخت دراز كشيد. نگران جلسه دادگاه بود، از مازيار و دانيال مى ترسيد. سرانجام دادگاه آلمان با رسيدگى به تقاضاى طلاق شبنم حكم به جدايى آنها داد. حضانت فرزند كوچولو را نيز به مادرش سپرد.
* برداشت هفتم
دانيال به دنبال پدر پاهايش را روى زمين مى كشيد. هواپيما تا چنددقيقه ديگر به هوا برمى خاست. هر دو سر جاى خود نشستند و هواپيما در آسمان اوج گرفت و چند ساعت بعد هم به تهران رسيدند.
مازيار چند روز بعد به دادگاه خانواده تهران رفت و خواستار صدور حكم طلاق براساس قوانين كشورش شد. قرار است قاضى دادگاه پس از رسيدگى به پرونده در اين باره رأى خود را صادر كند.
گزارش يك پرونده
۲۱ سال انتظار
293685.jpg
اصغر عبداللهى ـ قاضى دادگسترى
دختر و پسرى پس از ۲۱ سال انتظار، با رضايت پدر دختر در ميان اشك شوق ازدواج كردند.
سمانه، عروس ۳۹ ساله، ۲۱ سال پيش، در حالى كه ۱۸ سال بيشتر نداشت، براى عيادت يكى از آشنايانش به بيمارستانى در تهران رفته بود كه با مصطفى آشنا شد و اين آشنايى به علاقه شديد ميان آن دو انجاميد. مدتى بعد، مصطفى براى خواستگارى سمانه از شهرستان به تهران آمد، اما پدر سمانه با اين ازدواج مخالفت كرد. مصطفى بارها به خواستگارى سمانه آمد اما همچنان با مخالفت پدر مواجه مى شد. پافشارى مصطفى براى ازدواج با دختر مورد علاقه اش ، ۲۱ سال به طول انجاميدتا اين كه موفق شد رضايت پدر سمانه را جلب كند. او بى درنگ به يكى از دفاتر ثبت ازدواج رفت و سمانه را به عقد خود درآورد وجشن عروسى شان با اشك و شوق برگزار شد. مصطفى در حالى كه از شدت خوشحالى اشك مى ريخت درباره ۲۱ سال انتظار خود براى ازدواج گفت: در آن زمان كه ۲۰ سال بيشتر نداشتم از شهرستان ابهر براى ديدار دايى ام كه براى پيوند كليه در بيمارستان بسترى بود، به تهران آمدم. در آن بيمارستان با سمانه آشنا شدم. به همين خاطر ديدار يك روزه با دايى ام چند هفته اى طول كشيد. از سوى ديگر به دليل بى قرارى و التهاب به هيچ وجه روحيه بانشاط و عادى نداشتم و به همين علت خانواده ام متوجه حالت غيرعادى ام شدند.
سرانجام پس از پافشارى هاى عمه ام موضوع عشق به سمانه و تصميم براى ازدواج با او را مطرح كردم. او نيز ماجرا را با پدرم در ميان گذاشت. اما پدرم به دليل اين كه دختر دايى ام را براى من در نظر گرفته بود، با اين وصلت مخالفت كرد.
وى در ادامه گفت: با وجود مخالفت پدرم و جو ناآرام خانه، همراه عمه و عمويم به صورت پنهانى به خواستگارى سمانه رفتيم اما پدر سمانه نيز به شدت مخالفت كرد و گفت: به خاطر اين كه محل كار و سكونتم شهرستان است، هرگز به دخترش اجازه نمى دهد كه براى زندگى از تهران خارج شود. بنابراين براى جلب رضايت پدر سمانه به كمك عمويم از شهرستان به تهران منتقل و در يك شركت خصوصى مشغول كار شدم. مدتى بعد دوباره به اتفاق خانواده ام به خواستگارى سمانه رفتيم. اما بار ديگر پدر سمانه بهانه آورد كه درآمد ماهيانه ام كم است و كفاف زندگى يك زوج را نمى دهد و پدرم نيز موافق نظر پدر سمانه بود و مرتب به من سركوفت مى زد كه با كدام سرمايه مى خواهم زن بگيرم. در حقيقت هر دو نفرشان به شدت با اين ازدواج مخالف بودند.
داماد جوان گفت: پس از چند ماه با كمك دوستان و آشنايان مبلغى پول فراهم كرده، آپارتمانى در شرق تهران اجاره كردم. اما پدر سمانه باز هم با ازدواج ما مخالفت كرد.
مصطفى در ادامه گفت: با بهانه جويى هاى پدر سمانه فهميدم كه او به هيچ وجه حاضر نيست دخترش را به عقد من درآورد، از سوى ديگر سمانه نيز در اين مدت علاقه خاصى به من پيدا كرده بود و حاضر نبود همسر فرد ديگرى شود. با اين شرايط من كه از ازدواج با سمانه مأيوس شده بودم، تصميم گرفتم كه ديگر سراغ او نروم، ولى محبت او را در تنهايى هايم حفظ كردم. بعد هم به زادگاهم برگشتم. البته قبل از رفتن به سمانه گفتم كه به دليل مخالفت هاى پدرانمان خوب است كه گذشته ها را فراموش كنيم و هر كدام به دنبال سرنوشت خودمان برويم. اما سمانه با چشمان اشكبار قسم خورد كه در هيچ شرايطى با هيچ كس جز من ازدواج نكند. سال ها از اين ماجرا گذشت و من در شهرمان در يك شركت خصوصى همچنان مشغول كاربودم در اين مدت با خاطره و ياد سمانه زندگى مى كردم و هرگز به خودم اجازه ندادم كه با سمانه تماس بگيرم. تا اين كه مدتى پيش، پدرم بر اثر بيمارى درگذشت. با مرگ پدرم كه در تهران زندگى مى كرد، ضربه روحى شديدى خوردم. در مراسم ختم، پدر سمانه كه براى تسليت آمده بود، رفتار مهربانى با من داشت. پس از گذشت سال ها از آخرين ديدارمان او را پير و ناتوان ديدم و در پايان مراسم نيز سمانه جلو آمد و مرگ پدرم را تسليت گفت.
با ديدن سمانه قلبم به شدت به تپش افتاد. همان جا، خواستم به او پيشنهاد ازدواج بدهم، اما فكر كردم ممكن است او ازدواج كرده باشد. هرچند ما هم قسم شده بوديم كه با هيچ كس ازدواج نكنيم. با وجود اين من به سوگندى كه ياد كرده بودم پايبند بودم اما او را نمى دانستم. چند ماهى گذشت از عمه ام خواستم درباره سمانه تحقيق كند كه آيا او ازدواج كرده است يا نه؟ او هم پس از تحقيق با خوشحالى به من خبر داد، سمانه در مدتى كه از هم دور بوديم، خواستگاران زيادى داشته اما به خاطر من به همه آنها جواب رد داده است. از خوشحالى سر از پا نمى شناختم. به وسيله عمه ام براى او پيغام فرستادم كه آيا باز هم حاضر است با من ازدواج كند يا نه. او هم با خوشحالى پذيرفت.
پس از مدتى به همراه چند تن از بزرگان خانواده براى خواستگارى سمانه به خانه شان رفتيم. پدر سمانه با ديدن من بسيار خوشحال شد. در مراسم بله برون، پدر سمانه دليل مخالفت و بهانه جويى هاى خود را با ازدواج من و سمانه در مدت ۲۱ سال گذشته اعلام كرد و گفت: من با پدر خدابيامرزت از دوران نوجوانى دوست بوديم. او روزى نزد من آمد و موضوع علاقه مندى تو را به سمانه و تصميمى كه براى ازدواج گرفته بوديد را مطرح كرد. بعد هم گفت: مخالف اين ازدواج نيست اما انجام اين كار خير را در آن موقع مصلحت ندانست. چون به برادر همسرش ـ دايى مصطفى ـ مبلغ قابل توجهى بدهكار بود. ضمن اين كه دختر او را براى مصطفى در نظر گرفته بود. به همين خاطر از من خواست كه با ازدواج شما به طور موقت مخالفت كنم. من هم هر بار به بهانه هاى واهى جواب رد مى دادم تا پدرت از گرفتارى هاى مالى نجات پيدا كند. من هم نمى خواستم به تعهدى كه به پدرت داده بودم، عمل نكنم و موجب درگيرى خانوادگى تان بشوم. اما باور كنيد من خوشبختى و سعادت شما را مى خواهم.براساس همين گزارش، با موافقت پدر سمانه، پس از ۲۱ سال دو دلداده در ميان اشك شوق حاضران پاى سفره عقد نشستند و پيوند زناشويى بستند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |