يكشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۶ - ۱۷ جمادى الاول ۱۴۲۸
Sun, Jun 3, 2007
ويژه ۲(يادمان)
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
ويژه ۱(يادمان)
ويژه ۲(يادمان)
ويژه ۳(يادمان)
ويژه ۴(يادمان)
ويژه ۵ (يادمان)
ويژه ۶ (يادمان)
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
تحقيقى در انديشه امام خمينى(ره)
تحقيقى در انديشه امام خمينى(ره)
مفهوم انسان
داوود فيرحى
293790.jpg
مفهوم انسان، هرچند يك امر تعبيرى است، اما اساس هر فلسفه سياسى و اجتماعى قابل اعتنايى است. بنا بر اين، تحليل مفهوم انسان درانديشه امام خمينى(ره) شايد نقطه عزيمت مناسبى براى درك و توضيح ديدگاههاى اجتماعى- سياسى و حقوقى اين فقيه- فيلسوف معاصر و بنيانگذار بوده باشد. دو واژه انسان و اسلام يا اسلاميت و انسانيت در انديشه امام (ره) اغلب كنارهم و به صورت عطف يكى بر ديگرى به كار رفته است. تعابيرى هم عرض چون «حفظ جهات انسانيت و جهات اسلاميت يا ... حفظ اين جهات انسانى و اسلامى» در بيانات امام (ره) فراوان ديده مى شود. امام (ره) در جايى با ايجاد پيوند ميان اين دو مفهوم مى افزايد؛ «بايد با نظم و ترتيب و انسانيت و اسلاميت رفتار كنيد و به دنيا بفهمانيد كه شما ملت مسلم به حقايق اسلام آگاهيد و به دستورات اسلام پايبند هستيد». امام (ره) از يك سو بر درك اسلامى از مفهوم انسان نظر دارد و از سوى ديگر مقصد اصلى اسلام را انسانيت معرفى مى كند. «انسان كامل» در انديشه امام (ره) همان انسان اسلام كامل است كه الگوى كاملش پيامبر اسلام(ص)، على (ع) و امام عصر(عج) است. يك انسان كامل، يك انسان اسلامى است. در عين حال،هدف اصلى اسلام همان انسان سازى است؛«و قرآن كريم كه در رأس همه مكاتب و تمام كتب است، آمده است كه انسان را بسازد، انسان بالقوه را انسان بالفعل كند. تمام دعوت انبيا هم در همين جهت تعريف و تبيين مى شود.» به نظر امام(ره)، بشر غير از انسان و انسانيت انسان است و شايد بتوان گفت انسانيت بيشتر ناظر به بعد فرا مادى و فرا طبيعى انسان است. «اسلام براى بشر آمده است، نه براى مسلمين و نه براى ايران». اما، آنان كه از حقوق بشر سخن مى گويند، «اينها فقط اين حيوان يك سر و دو گوش را مى بينند.» سر دو راهى واقع شده ايم، يك راه، راه انسانيت است كه اين صراط است، صراط مستقيم يك سرش به طبيعت است، يك طرفش به الوهيت. راه مستقيم از علق شروع مى شود، منتها بعضى از آنها طبيعى است و آنجايى كه مهم است آنجايى است كه ارادى است. يك سرش طبيعت است و يك طرفش مقام الوهيت و انسان از طبيعت شروع مى كند تا اين كه برسد به آنجايى كه در وهم من و تو نمى آيد. آشكار است كه اين نوع از تحليل درباره انسان، البته تحليل سه وجهى‎/سه سطحى است؛
الف) از يك سوى به طرح آرمانى از انسانيت مى پردازد؛آرمانى كه غايت قصواى انسان بما هو انسان است. و،
ب) از سوى ديگر شرايط امكان و محدوديتهاى وجودى و فطرى انسان را توضيح مى دهد؛ انسان به مثابه يك نوع، با همه ويژگى هاى نوعى اش.
ج) و به عنوان گام سوم، تلاش در توضيح موانع و موجبات تاريخى، سياسى و اجتماعى انسان جهت گذر از مشكلات، شكوفايى فطرت و نزديك شدن به آرمان انسانيت. از ميان اضلاع اين مثلث انسان شناختى، آنچه اكنون مورد توجه ما دراين مختصر است، ارزيابى اجمالى مطلب دوم از ديدگاه امام خمينى (ره) است. در زير به عناصر تحليلى اين امر مى پردازيم.
فطرت انسان:
الف)ذات نورانى فطرت
امام خمينى (ره) تعريف بسيار مثبت و خوش بينانه اى از فطرت انسان دارد؛«فطرت انسانى كه يك فطرت نورانى است به حسب خلقت». «فطرت انسانى چون معدن طلا و نقره خالص است». «و تفصيل اين اجمال آن كه چون فطرت انسانى به دست قدرت جمال و جلال حق - جل و علا - تخمير شده، و از عالم طهارت و قدس نازل شده است، در اول فطرت خلقت نورانى و صيقلى است». در نظر امام(ره)، «انسان از اول اين طور نيست كه فاسد به دنيا آمده باشد از اول با فطرت خوب به دنيا آمده، با فطرت الهى به دنيا آمده، «كل مولود يولد على الفطره » كه همان فطرت انسانيت، فطرت صراط مستقيم، فطرت اسلام، فطرت توحيد است، اين تربيت هاست كه يا همين فطرت را شكوفا مى كنند و يا جلوى شكوفايى فطرت را مى گيرند». اين اشارات تنها بدين معنى است كه فطرت آدمى، از ذات خود ميل به شرارت ندارد، بلكه برعكس، تمايل ذاتى به خير نشان مى دهد. «فطرت انسان، فطرت سعيد است». اما هرگز بدين معنى نيست كه فطرت آدمى - آن گونه كه در فلسفه هاى ليبرال تصور مى شود- فطرتى خود بنياد است و در مقابل محركهاى شرارت زاى بيرون و درون انسان تاب و توان مقاومت دارد. به عبارت ديگر، فطرت آدمى بنا به خلقت نورانى خود ميل كلى به خير دارد. اما فعليت خير و يا، بالعكس،تغيير ميل از خير به شر برحسب تربيت، تكرار و عادت، امرى است كه آن را بايد در سيماى عمومى نظامهاى تعليم و تربيت و بنا براين، نوع و جهت نظامهاى سياسى بايد جست وجو كرد. شايد درست به همين دليل است كه امام خمينى (ره) بر اولويت امر سياسى در تربيت و تعليم انسان تأكيد دارد.
ب)فطرت دليل جويى
با اين حال، اين طور نيست كه فطرت انسانى در برابر تعليم و تربيت( اعم از مدرسه و رسانه و... ) كه خود منبعث از سياست كلى نظامهاى سياسى است كاملاً منفعل بوده باشد. اگر امام (ره) برچنين برداشتى مى رفت آنگاه مى بايد راه هرگونه رهايى از نظامهاى آموزش و پرورش، رسانه هاى ديدارى و شنيدارى و تبعاً نظامهاى سياسى نامطلوب را براى هميشه مسدود مى ديد و اميد تدارك نظريه اى در باب انقلاب فرهنگى ‎/ اجتماعى و در نتيجه، سياسى را نمى داشت بلكه امام (ره) فطرت انسانى را، حداقل در قلمروهاى خاصى، حساس، فعال و تعيين كننده مى داند. به گونه اى كه هر سخن و عملى را به آسانى نمى پذيرد و در صورت عدم تلائم با فطرت پس مى زند. بدين سان، مى توان تصور كرد فطرت آدمى منطق و ساختار منطقى از پيش تعيين شده و به اصطلاح پيشا - اجتماعى دارد.
اين ساخت فطرى پيشين (a priori ) بى آن كه تابع صرف ساختارها و محركهاى تربيتى، اجتماعى و سياسى بوده باشد، تعاملى فعال با آنها دارد و درصورت تغاير امر بيرونى با فطرت پيشينى، لا جرم استنكاف نموده و امر بيرونى را از هر جنس و رنگى باشند- اعم از فلسفى، دينى، سياسى و... - پس مى زند. به همين دليل است كه در انديشه امام (ره) نه تنها تبليغات و رسانه ها و نظامها نبايد امورى متنافر با فطرت انسان را به فطرت انسان عرضه كنند، بلكه حتى بيان و عرضه امور موافق با فطرت - مثل ديانت اسلام- با ابزارها و شيوه هاى مغاير با فطرت انسانى نيز آب در هاون كوبيدن است. امام (ره) در راستاى اين ديدگاه به تأكيد مى گويد؛ «كسى كه يك مطلبى را همين طورى قبول كند، اين اصل از فطرت اسلامى، از فطرت انسانى خارج است. فطرت انسانى براى هر مطلبى كه واضح نيست، دليل طلب مى كند.» سخن امام (ره) منحصر در قول و تبليغ نيست بلكه حيطه عمل را هم شامل مى شود. به نظر او عمل صالح نيز عملى است كه با فطرت انسان سازگاراست.
«اعمال صالحه آنهايى است كه سازش داشته باشد با نفس انسان، نفس انسان سعادتمند خلق شده است، يعنى استعداد سعادت در آن هست و فطرت انسان فطرت سعيد است». روشن است كه اين برداشت از معيار عمل صالح پيامدهاى سياسى - اجتماعى مهمى دارد. زيرا، اگرهيچ عيارى مطمئن تر از سازگارى يا ناسازگارى سياستگذارى هاى عمومى، در هر سطحى از جامعه و جهان، با فطرت اوليه انسانى به مثابه ملاك صلاح و درستى هر عمل نيست؛ واگر بپذيريم سازگارى يا ناسازگارى با فطرت امرى قابل پرسش و آزمون تجربى است؛ در اين صورت مبناى مهمى براى اتخاذ فطرت عمومى انسانها به مثابه معيار نقد و داورى سياستها و كاركردها بويژه در حوزه عمومى در سطح ملى و جهانى فراهم شده است.
ج) كمال جويى
كمال جويى نيز جزوى از فطرت انسان است و البته تعين مصاديق آن به نوع ميزان آگاهى هر فرد از مفهوم كمال بستگى دارد. و بدين سان،شايد بتوان بخش عمده اى از مسائل انسانها و مصائب اجتماعى را تابعى از فهم هاى متفاوت انسانها و يا به تعبير امام(ره) ، ناشى از «حجابهايى [باشد] كه در ما هست... . و عذابهايى كه به ما مى شود براى حجابهايى است كه در ما هست». به نظر امام(ره) ، «در فطرت انسان اين است كه هيچ وقت بس ندارد. فطرت اين طورى است؛ اين فطرت انسان است، فطرت خداخواهى است، اين يكى از فطرتهايى است كه هر كس هرچه بيابد، آن گم شده خودش را نيافته، آن گم شده يك چيز ديگرى است و لهذا آن كه دنبال قدرت مى رود، قدرت مطلق مى خواهد، قدرت مطلق خداست».
امام خمينى(ره) در نامه اى به يكى از رهبران سياسى- ايدئولوژيك جهان معاصر به روشنى اشاره مى كند كه؛ «انسان در فطرت خود هر كمالى را به طور مطلق مى خواهد و شما خوب مى دانيد كه انسان مى خواهد قدرت مطلق جهان باشد و به هيچ قدرتى كه ناقص است، دل نبسته است. اگر عالم را در اختيار داشته باشد و گفته شود جهان ديگرى هم هست، فطرتاً مايل است آن جهان را هم در اختيار داشته باشد... . پس قدرت مطلق و علم مطلق بايد باشد تا آدمى دل به آن ببندد. آن خداوند متعال است... . اصولاً اشتياق به زندگى[بقاء] ابدى در نهاد هر انسانى نشانه وجود جهان جاويد و مصون از مرگ است». دراين عبارت از امام (ره)، دو مطلب مهم لحاظ شده است؛ نخست آنكه، امام (ره) ميل فطرى انسان به قدرت را امرى بديهى و مفروض تلقى كرده است؛ ثانياً،از اين امر فطرى و مفروض، استدلالى عقلى در جهت اثبات خدا و معاد تدارك شده است. هرچند غرض اوليه امام (ره) همين مطلب دوم، يعنى استدلال در راستاى اثبات وجود خدا و جهان آخرت است، اما اين نكته هرگز به معناى نديدن بخش نخست مطلب نيست. سخن از قدرت طلبى فطرى و متزايد انسان، همچنين به اين معنا نيز هست كه انسان همواره در پى قدرت است. ولى سمت و سوى قدرت ممكن است نيل به خدا و اخلاق الهياتى باشد و البته ممكن است چنين هم نباشد.
در صورت تحقق فرض دوم، آيا آن گونه كه مكتب واقع گرايى سياسى مدرن مى انديشد، ممكن است زياده خواهى در قدرت را با قدرتى هم وزن آن تعديل و مهار كرد؟يا آنكه زندگى انسانى در گردونه اى بى پايان از كشمكشها و كژتابى ها قرار مى گيرد؟ امام (ره) درجاى ديگرى تأكيد مى كند كه كمال جويى و مطلق خواهى، آنگاه كه از مسير الهياتى خود جدا شده و در زمين هموار نيازها و خواهشهاى غير اخلاقى قرار مى گيرد، به فزون خواهى در اموال و قدرت تبديل مى شود، ودر كوره رقابتها و انحصار طلبى آدميان، جامعه و جهان را به جهنمى از بهانه ها و منازعات بى پايان مى كشاند. اين اتخاذ ديدگاه نسبت به ذات انسان، البته چشم انداز تحليلى معينى در باب زندگى انسان مى گشايد و آن اين كه فطرت آدمى در صورت گسست از بنياد الهياتى ‎/ اخلاقى خود قادر به تنظيم زندگى مسالمت آميز و توأم با صلح پايدار در جهان نيست.
به سخن ديگر، ذات انسانى به گونه اى است كه بدون فرض نوعى مابعد الطبيعه‎/متافيزيك قادر به تأسيس اخلاق و زندگى اخلاقى ‎/ اجتماعى نيست. زيرا، اگر بپذيريم كه فطرت حبّ حيات‎/بقاء وميل به كمال قدرت در انسان سرشته است، لاجرم بايد اين دو راهى تحليلى را براى چنين انسانى تصور كرد؛
293835.jpg
1)سوق دادن اين گرايش فطرى آدمى به سمت امر اخلاقى كه با نوعى متافيزيك و به تعبير امام (ره) «الهيات و توحيد»تلازم دارد.
۲ ) رها شدن اين گرايش ذاتى در جاده تعلقات مادى پايان ناپذير كه سرانجامى جز تزلزل در فرد و اجتماع ندارد. ليكن، انسان از آن حيث كه وجود مدنى دارد و به اين دليل كه تأسيس مدينه وتحقق اجتماع بى فرض نظم و نظم بدون قانون و قانون بدون اخلاق و اخلاق بدون مابعد الطبيعه ممكن نيست، ناگزير فرض خداوند و اعتقاد به مابعد الطبيعه شرط ناگزير آرامش در فرد و قرار در اجتماع است. به تعبير امام(ره) ، «آنى كه انسان[و جامعه] را از تزلزل بيرون مى آورد آن ذكر خداست، ياد خداست كه تزلزل ريخته مى شوند، اطمينان پيدا مى شود». در ادامه به برخى نتايج انسان شناسى امام (ره) در باب حقوق انسان اشاره مى كنيم.
۳- برخى نتايج اشاره كرديم كه انسان در انديشه امام (ره) وجودى مدنى دارد و براى حفظ و توسعه حيات و بقاء و قدرتش نيازمند تشكيل و عضويت در اجتماع ‎/اجتماعات است. با وجود فطرت نورانى و كشش عمومى به خيرات، اخلاق و نوع دوستى، گرايشهاى ديگرى هم دارد كه در صورت گسست از اخلاق و الهيات منبع توليدات فكرى‎/رفتارى مخرب حيات نيز تواند بود. درست به همين دليل است كه امام (ره) از چيزى به نام «ملكه » و ضرورت «مراعات عمل» در پيوند با اخلاق ديانتى سخن مى گويد.
و از همين جا است كه، بر خلاف انديشه هاى جديد غرب ، حقوق و تكاليف انسان در انديشه امام (ره) با مفهوم ما بعد الطبيعه، ديانت و توحيد گره مى خورد. به نظر امام(ره)، مراقبت در عمل براى انسان از آن رو اهميت دارد كه هر عملى آن گاه كه در چرخه تكرار قرار گيرد مولد ملكه اى در نفس انسانى مى شود. بنا براين، هرعمل اخلاقى مقدمه اى بر ملكه اخلاقى در نفس انسانى شده و، برعكس،هر عمل غير اخلاقى نيز مقدمه اى بر ملكه رذيلت مى گردد. «ما هر كارى كه انجام بدهيم، چه كار خوب و چه كار بد، همان را خواهيم ديد... خود عملى كه انجام مى دهيم در آنجا متحقق مى شود ملكات انسان، يكى هست كه ملكه خوب دارد و يكى هست كه ملكه زشت دارد ... . در نفس انسان ملكه است، ملكه خيانت، طبيعتش طبيعت خائن است... ، همه چيز در انسان به طور استعداد هست يعنى تحقق باز ندارد، اما قابل است. قابل است كه ملكات صالحه پيدا كند و قابل است كه ملكات رذيله، اگر سعى كرد در آن طرف ملكات رذيله كم كم اينها تحقق پيدا مى كنند و باطن ذات انسان يك موجود رذل مى شود». استدلال فوق بدين معنا است كه«باطن ذات انسان محفوف است به چيزهايى كه تمام هدايتها و انحرافات از آن سرچشمه گيرد».
اما امام (ره) همچنين عقيده دارد كه بسط ملكات مولد رفتار نيك تنها از اخلاقيات مبتنى بر توحيد و ديانت ناشى مى شود زيرا در غياب چنين مبنايى، انسان حتى اگر از مفهوم طبع پسندى چون «عدالت» هم سخن بگويد، البته آن را در منافع مادى و خواست نفسانى خود تحليل مى برد و بدين سان مفاهيم بزرگ جهانى ابزار دست قدرت طلبان مى شود. امام (ره) از همين زاويه است كه بر تلاشهاى مبتنى بر شعار حقوق بشر توسط قدرتهاى استعمارى جهان مشكوك است؛ «آنها با اسم صلح دوستى، جنگ افروز اول جهانند، آنها با اسم حقوق بشر، بالاترين كسانى هستند كه حقوق بشر را پايمال مى كنند آنها در عين ادعاى خيرخواهى، آنچه را براى ديگران مى خواهند جز شر نيست، براى خودشان هر چه هست مى خواهند و ديگران را پايمال مى كنند».
امام (ره) با تعميم اين وضعيت بر اكثر جوامع و انسان ها، مى گويد ؛ «اين براى همان است كه باطن ذات انسان تهذيب نشده كه عدل را براى عدل بخواهد، نه براى خود. و ما اگر عدل هم بخواهيم، براى خودمان مى خواهيم خودمان را نبايد بازى بدهيم. ما هر چى مى خواهيم براى خودمان مى خواهيم. ما عدل را براى عدلش دوست نداريم، اگر اين عدل براى ما جارى بشود و خلاف ما باشد دشمن با آن عدل هستيم. اگر يك ظلمى به نفع ما باشد دوست آن ظلم هستيم. همه اينها ريشه اش در خود انسان است.»
293823.jpg
به نظر امام (ره)، ريشه شكل گيرى اين نوع از ملكات در انسان همان عدم توجه در رعايت اعمال است كه به تدريج موجب ظهور چنين كشش هاى قدرتمند و مخرب فرد و جامعه مى شود. زيرا، «كسى كه حب نفس و خودخواهى ملكه و شاكله نفس اوست... ، غايت مقصد و نهايت مطلوب او رسيدن به ملايمات نفسانيه است و محرك و داعى او در اعمال همين غايت است». امام (ره) با استناد به روايتى از امام باقر (ع) مى نويسد؛ «مراعات عمل سخت تر است از عمل». و اين بدين مفهوم است كه حتى عمل نيك و اخلاقى نيز ممكن است در گردونه اى قرار بگيرد كه پيش درآمدى بر نتايج سوء و غير اخلاقى بوده و بدان منتهى گردد. چنين مى نمايد كه امام خمينى(ره) به اعتبار تحليلى كه از فطرت انسانى دارد، چنين مى انديشد كه مراعات عمل و پرهيز از شرايط امكان ظهور «مفسدات» براى بسيارى از انسانها و جوامع دشوار است.
بنابراين، از يك سوى لازم است كه همواره كاستى هاى اخلاقى ناشى از تعارضات منافع انسانى‎/انسانها درجامعه فاضله جبران شود و از سوى ديگر جوامع و انسانهاى فاضله بايد آمادگى دفاعى لازم را در برابر هجومهاى احتمالى افراد و جوامع غير فاضله كسب كنند. انديشه امام (ره) در اين باره بر يك تحليل دو سويه استوار است؛ اولاً،«نوع انسان در دنيا با معاونت و معاضدت بعضى با بعضى زندگانى راحت مى تواند بكند، زندگانى انفرادى براى هيچ كس ميسر نيست، مگر آنكه از جامعه بشريت خارج شده به حيوانات وحشى ملحق گردد و زندگانى اجتماعى چرخ بزرگش بر اعتماد مردم به يكديگر مى چرخد، كه اگر خداى نخواسته اعتماد از بنى الانسان برداشته شود، ممكن نيست بتوانند با راحتى زندگانى كنند و پايه بزرگ اعتماد بر امانت و ترك خيانت گذاشته شده است». بنا براين، زندگى اخلاقى هر انسان و جامعه اى لزوماً بر زندگى اخلاقى ديگرى‎/ديگران و اعتماد متقابل بر امانت و ترك خيانت استوار است.
ثانياً،«انسان تا در عالم ماده و طبيعت واقع است، به واسطه تضاد و تصادمى كه در اين عالم است و به واسطه قوه قبول و انفعال و تأثرى كه در طبيعت او است، دائماً در نضج و تحليل است كه اگر بدل ما يتحلل به او نرسد، به زودى مفسدات داخلى او را فانى و نابود مى كنند و همين طور تا در عالم دنيا و تصادم واقع است، از براى او دشمنها و مفسداتى هست كه اگر از آنها جلوگيرى نشود، انسان را به زودى زائل و فانى كنند. …و همين طور كه از براى شخص و فرد حيوان و انسان، مفسدات و موذيات خارجى و داخلى هست، از براى نظام عائله انسانى و نظام جمعيت و مدينه فاضله انسانيه، مفسدات و مخلاتى است كه اگر ذب و دفع از آنها نشود به زودى نظام عائله و نظام مدينه فاضله به هم مى خورد و به اسرع اوقات، عالم مدنيت رو به زوال و اضمحلال مى گذارد... .
از اين جهت، عنايت ازليه الهيه و رحمت كامله رحمانيه اقتضا نمود كه در حيوان مطلقاً و در انسان بالخصوص، اين قوه شريفه غضبيه را قرار دهد كه حيوان و انسان - بما هو حيوان - دفع موذيات خارجى و داخلى فردى خود كند و انسان، بالخصوص، دفع و رفع مفسدات و مخلات نظام عايله و نظام جامعه و مدينه فاضله نمايد.» تحليل بالا نشان مى دهد امام (ره) با توجه به تفسيرى الهياتى كه از فطرت، اخلاق و حقوق انسانى دارد، جامعه اخلاقى و فاضله را جامعه اى فارغ از جنگ و تهاجم تلقى كرده و قوه غضبيه در فطرت انسان را ، صرفاً، ابزارى براى دفاع از چنين جامعه اخلاقى - و نه هجوم به ديگر انسانها - تعريف مى كند. در اين برداشت عمومى از ذات انسان، انسانها گرگ يكديگر نيستند، بلكه اين تنها انسانها‎/جوامع غير اخلاقى است كه گرگ يكديگر و نيز مزاحم انسان و جامعه فاضله هستند.
امام (ره) چنين تفسيرى از ماهيت انسان اخلاقى ‎/فطرى را به ديانت اسلام نيز، به مثابه اكمل اديان فطرى، سرايت مى دهد و مى گويد؛«اسلام را به اين زودى نمى شود شناخت، اسلام را با دو تا جنگ نمى شود (شناخت)، اسلام جنگ نيست، جنگ به اسلام مربوط نيست. مكتب اسلام... را من و ما نمى شناسيم، چنانچه انسان را نمى شناسيم. اين كه مى شناسيم همين موجود طبيعى است، اين انسانيت نيست».
وحدت عرفان
و فلسفه و فقه و كلام
293826.jpg
اين ربط مابين حق و خلق از مسائلى است كه تصورش از تصديقش مشكل تر است؛ تصديقش مى شود كرد، اگر آدم تصور كند ما چطور تصور بكنيم كه يك موجودى در هيچ جا غايب نباشد، يك جا نباشد؟ باطن اشيا هست، ظاهر اشيا هست و همه معلولش هستند، اما تعبير نمى توانيم بكنيم از آن چنين مؤثرى (كه ) در باطن اشيا هست، در ظاهر اشيا هست، لايخلو منه شى ء : هيچ جا نيست كه خالى باشد از او، چه طور تعبير كنند كه بتوانند آن مطلب را افاده كنند؟ و هر چه تعبير كنند نمى شود، جز اين كه آنهايى كه اهلش هستند دعا كنند، اين طور دعايى كه در مناجات شعبانيه است.
بنابراين اختلافى نيست كه يك دسته، يك دسته اى را تكفير كند، يك دسته ، دسته اى را تجهيل كند، چرا اختلاف ؟ شما هم اگر بخواهيد اين معنا را تعبير كنيد چطور تعبير
مى كنيد؟ بفهميد آنها چه مى گويند! بفهميد درد دل اين آدمى كه اظهار نمى تواند بكند الا به اين كه يك چنين تعبيراتى بكند (چيست ) .
يك وقت هم كه در قلبش آن طور نور واقع مى شود مى گويد كه همه چيز اوست، همه اوست شما هم در دعايتان هست كه على عين الله ، اذن الله، يدالله كه معروف هم هست، اينها به چه معناست ؟ اين همان تعبيرى است كه آنها مى گويند در روايات شما هم هست كه صدقه كه مى دهيد به دست فقير، به دست خدا مى رسد در قرآن تان هم داريد كه و مارميت اذ رميت ولكن الله رمى، اين يعنى چه ؟ يعنى خدا آمد اين طور كرد ؟ اين همان معناى واحدى است كه همه شما مى گوييد.
آن بيچاره اى كه مطلب دستش است مى بيند نمى تواند اين طورى بگويد، مى بيند اين طور خلاف است، وقتى اين طور نتوانست بگويد، آن طور تعبير مى كند و آن طور تعبيرات (مى آورد) قرآن و دعا پر از حرفهايى است كه آنها مى گويند، چرا بايد ما سوءظن پيدا بكنيم به اشخاصى كه چنين تعبيراتى كردند.بفهميد او كه اين طور تعبير كرده چه غرضى از اين تعبير داشته، چه مرضى داشته است كه اين طور تعبير بكند؟ درد اين آدم چه بوده است كه دست برداشته از آن تعبيرات عامه مردم.خب اين آدم هم مطلع هست كه چه مى شود، مع ذلك از آن حرفش، دست برنداشته، براى اين كه حقيقت را فدا نكرده براى خودش، خودش را فداى حقيقت كرده (است ) اگر هم ما بفهميم حرف او را، ما هم همان طور تعبير مى كنيم.
چنانچه قرآن كريم هم همان طور تعبير كرده، ائمه هم همان طور تعبير كرده اند و مطلب هم اين نيست كه آن ها اگر بگويند، « اين حق است » بخواهند بگويند واقعاً اين خداست.هيچ آدم عاقلى اين را نمى گويد، اما مى بيند كه ظهورى است كه هيچ نحو تعبيرى ندارد كه بشود به آن يك طور جدايى فهماند . در يكى از ادعيه هم راجع به اوليا مى فرمايد: لا فرق بينك و بينها الا نهم عبادك و خلقك فتقها و رتقها بيدك . اين از باب ضيق تعبير است كه نمى توانند تعبير بكنند . از اين جهت با اين طور تعبيراتى كه به كتاب و سنت نزديكتر است، از اين تعبيراتى كه ديگران مى كنند، (افاده مى كنند) اما نه اين كه شما خيال كنيد كه يك نفر آدم پيدا بشود، آن هم چه اشخاصى ! خب، ما معاصر، بوديم با اشخاصى كه مى شناختيم شان از نزديك، مى ديديم چه جور اشخاصى هستند، اينها مى آمدند اين طور باشند.آن اشخاصى كه در همه علم ها به آن دقت نظر و به آن كمال بودند، اين طور تعبير مى كردند،« جلوه » تعبير مى كردند.در دعاى سمات « طلعت » تعبير كرده (است ) جلوه، طلعت، نور تعبير شده است.صلح بكنيد! عرض كردم من نمى خواهم بگويم همه (درست گفته اند) من مى خواهم بگويم اين طور نيست كه همه (غلط گفته باشند) من وقتى تأييد مى كنم از روحانيون، نه اين كه مى خواهم بگويم كه روحانيون همه اين طورند . من اشكالم اين است كه همه را رد نكنيد، نه اين كه همه را قبول كنيد، همه را رد نكنيد، اين جا هم همين است حرفم كه گمان نكنيد هركس يك مطلب عرفانى گفت، يك حرف عرفانى زد او كافر است.ببينيد كه چه مى گويد . اول آدم بفهمد مطلبى كه اين آدم مى گويد چيست؛ بعد از اين كه فهميد چيست، آن وقت گمان ندارم كه (انكار كند او را) اين همان قضيه انگور و عنب و اوزوم است؛ همان قضيه است، شما از آن تعبير مى كنيد به كذا، و يكى عليت و معلوليت مى گويد، ديگرى سببيت و مسببيت مى گويد و آن (ديگر) ظهور و مظهر مى گويد و اينها وقتى هم مى رسند به آن جايى كه ما چه طور تعبير كنيم از يك موجودى كه همه جا هست و هيچ يك از اين اشيا هم نيست، يك وقت مى بينيد كه مى گويد: على يدالله، على عين الله ، ما رميت اذ رميت ولكن الله رمى.آن كه با تو تعهد كرد با خدا تعهد كرد، يدالله فوق ايديهم.(اما آيا اين) فوق معنايش اين است كه دستى روى دست ديگر قرار بگيرد يا «فوق» معنوى است، فوقى است كه تعبير ندارد، فوقى است كه نمى توانيم يك تعبيرى از آن بكنيم كه حق تعبير باشد؟
293820.jpg
همان طور كه خداى تبارك و تعالى اجل از اين است كه مخلوط شى ء يا مربوط به شى ء به اين معنى باشد.اجل از اين است كه ما حتى جلوه اش را هم (بتوانيم ) . بفهميم چه طورى است.حتى جلوه اش هم مجهول است پيش ما اما ما ايمان داريم به اين كه چنين مسائلى هست، ردش نمى كنيم و ما اميدواريم كه وقتى اعتقاد به اين داشته باشيم كه چنين مسائلى هست، چنين چيزهايى هست، اين كه در كتاب و سنت واقع شده است يك واقعيتى است (ديگر انكار نكنيم آن را) قرآن آن جايى كه راجع به جلوه حق نسبت به خلق مى گويد ظهور (تعبير مى كند:) هوالظاهر و الباطن و اين ظاهرا در سوره حديد است در روايت وارد شده است كه شش آيه اول سوره حديد مال كسانى است كه در آخرالزمان مى آيند، آنها مى فهمند ؛ و در آن واقع شده است كيفيت خلقت و (غير آن ) در آن جا هوالاول و الآخر والظاهر و الباطن، هو معكم اينما كنتم . در آخرالزمان هم به اين سادگى نمى تواند كسى بفهمد، يكى دوتا شايد در عالم (بفهمند) . عمده نظر من به اين بود كه اين سوء تفاهم برداشته بشود، و اين اختلافى كه در مدرسه هست، و بين اهل علم است برداشته بشود، و جلوى معارف گرفته نشود.اسلام فقط عبارت از احكام فرعيه نيست؛ فرعند اينها، اساس، چيز ديگر است، نبايد ما اصل را فداى فرع بكنيم؛ و بگوييم كه اصل، از اساس بيخود (است و) اگر هم اصلى بگوييم، يك اصلى كه خلاف واقع است بگوييم.
برگرفته از تفسير سوره حمد امام خمينى (ره)
صيانت از انقلاب
293832.jpg
«من به طلاب عزيز هشدار مى دهم كه علاوه بر اين كه بايد مواظف القائات روحانى نماها و مقدس مآب ها باشند، از تجربه تلخ روى كار آمدن انقلابى نماها و به ظاهر عقلاى قوم كه هرگز با اصول و اهداف روحانيت آشتى نكرده اند، عبرت بگيرند كه مبادا گذشته تفكر و خيانت آنان فراموش و دلسوزى هاى بى مورد و ساده انديشى ها سبب مراجعت آنان به پست هاى كليدى و سرنوشت ساز نظام شود.
من امروز بعد از ۱۰ سال از پيروزى انقلاب اسلامى همچون گذشته اعتراف مى كنم كه بعضى تصميمات اول انقلاب در سپردن پست ها و امور مهمه كشور به گروهى كه عقيده خالص و واقعى به اسلام ناب محمدى نداشته اند، اشتباهى بوده است كه تلخى آثار آن به راحتى از ميان نمى رود، گرچه در آن موقع هم من شخصاً مايل به روى كار آمدن آنان نبودم ولى با صلاحديد و تأييد دوستان قبول نمودم و الآن هم سخت معتقدم كه آنان به چيزى كمتر از انحراف انقلاب از تمامى اصولش و حركت به سوى آمريكاى جهانخوار قناعت نمى كنند در حالى كه در كارهاى ديگر نيز جز حرف و ادعا هنرى ندارند. امروز هيچ تأسفى نمى خوريم كه آنان در كنار ما نيستند، چرا كه از اول هم نبوده اند.
انقلاب به هيچ گروهى بدهكارى ندارد و ما هنوز هم چوب اعتمادهاى فراوان خود را به گروه ها و ليبرال ها مى خوريم، آغوش كشور و انقلاب هميشه براى پذيرفتن همه كسانى كه قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته و دارند گشوده است ولى نه به قيمت طلبكارى آنان از همه اصول، كه چرا مرگ برآمريكا گفتيد؟ چرا جنگ كرديد؟ چرا نسبت به منافقين و ضدانقلابيون حكم خدا راجارى مى كنيد؟ چرا شعار نه شرقى و نه غربى داده ايد؟ چرا لانه جاسوسى را اشغال كرده ايم و صدها چراى ديگر.
و نكته مهم در اين رابطه اين كه،نبايد تحت تأثير ترحم هاى بى جا و بى مورد نسبت به دشمنان خدا و مخالفين و متخلفين نظام، به گونه اى تبليغ كنيم كه احكام خدا و حدود الهى زير سؤال بروند. من بعضى از اين موارد را نه تنها به سود كشور نمى دانم كه معتقدم دشمنان از آن بهره مى برند.
من به آنهايى كه دستشان به راديو، تلويزيون و مطبوعات مى رسد و چه بسا حرف هاى ديگران را مى زنند صريحاً اعلام مى كنم: تا من هستم نخواهم گذاشت حكومت به دست ليبرال ها بيفتد، تا من هستم نخواهم گذاشت منافقين ، اسلام اين مردم بى پناه را از بين ببرند، تا من هستم از اصول نه شرقى و نه غربى عدول نخواهم كرد ، تا من هستم دست ايادى آمريكا و شوروى رادر تمام زمينه ها كوتاه مى كنم و اطمينان كامل دارم كه تمامى مردم در اصول همچون گذشته پشتيبان نظام و انقلاب اسلامى خود هستند، كه علاوه بر ده ها و صدها صحنه اعلام حضور و آمادگى خود، امسال نيز در راهپيمايى ۲۲ بهمن، حقيقت آمادگى كامل خويش را به جهانيان نشان دادند و واقعاً دشمنان انقلاب را شگفت زده كردند كه تا كجا حاضر به فداكارى اند.
من دراين جا خود را شرمنده و كوچك تر از آن مى دانم كه زبان به وصف و تقدير از آنان بگشايم. خداوند پاداش عظيم اين همه اخلاص و رشد و بندگى را خواهد داد، ولى به آنان كه ناآگاهانه مردم شريف و عزيز ما را متهم به رويگردانى از اصول و انقلاب و روحانيت مى كنند، سفارش و نصيحت مى كنم كه در گفتار و كلمات و نوشته ها با دقت و مطالعه عمل كنند و برداشت ها و تصورات نابجاى خود را به حساب انقلاب و مردم نگذارند.
مسأله ديگر اين كه، امروز مقابله و تجزيه روحانيت انقلابى به سود كيست؟ دشمنان از ديرباز براى اختلاف افكنى ميان روحانيون آماده شده اند. غفلت از آن، همه چيز رابر باد مى دهد. حال اختلاف به هر شكلى باشد، بدبينى شديد نسبت به مسئولين بالا باشد، يا مرزبندى فقه سنتى و پويا و امثال آن. اگر طلاب و مدرسين حوزه علميه با يكديگر هماهنگ نباشند، نمى توان پيش بينى نمود كه موفقيت از آن كيست و اگر بر فرض محال حاكميت فكرى از آن روحانى نماها و متحجرين گردد ، روحانيت انقلاب، جواب خدا و مردم را چه مى دهد.
ان شاءالله در بين جامعه مدرسين و طلاب انقلابى اختلافى نيست، اگر باشد بر سر چيست؟ بر سر اصول يا بر سر سليقه ها؟ آيا مدرسين محترم، كه ستون محكم انقلاب در حوزه هاى علميه بوده اند، نعوذبالله به اسلام و انقلاب و مردم پشت كرده اند؟ مگر همان ها نبودند كه در كوران مبارزه، حكم به غيرقانونى بودن سلطنت دادند؟ مگر همان ها نبودند كه وقتى يك روحانى به ظاهر در منصب مرجعيت، از اسلام وانقلاب فاصله گرفت، او را به مردم معرفى كردند؟ آيا مدرسين عزيز از جبهه و رزمندگان پشتيبانى ننمودند؟
اگر خداى ناكرده اينها شكسته شوند چه نيرويى جاى آنان را خواهد گرفت؟ و آيا ايادى استكبار ، روحانى نماهايى را كه تا حد مرجعيت تقويت نموده است، يا فرد ديگرى را در حوزه ها حاكم نمى كنند؟ و يا آنها كه در توفان پانزده سال مبارزه قبل از انقلاب و ده سال حوادث كمرشكن بعد از انقلاب، نه غصه مبارزه و نه غم جنگ و اداره كشور را خورده اند ونه از شهادت عزيزان متأثر شده اند و با خيالى راحت و آسوده به درس و مباحثه سرگرم بوده اند، مى توانند در آينده پشتوانه انقلاب اسلامى باشند؟ راستى شكست هر جناحى از علما و طلاب انقلابى و روحانيون و روحانيت مبارز وجامعه مدرسين، پيروزى چه جناحى و چه جريانى را تضمين مى كند؟ جناحى كه پيروز شود يقيناً روحانيت نيست و اگر آن جناح الزاماً به روحانيت رو آورد، راستى به سراغ كدام قشر و تفكر از روحانيت مى رود؟ خلاصه اختلاف به هر شكلى كوبنده است.
وقتى نيروهاى مؤمن به انقلاب حتى به اسم فقه سنتى وفقه پويا به مرز جبهه بندى برسند، آغاز بازشدن راه استفاده دشمنان خواهدبود.
جبهه بندى نهايتاً معارضه پيش مى آورد. هرجناح براى حذف و طرد طرف مقابل خود واژه و شعارى انتخاب مى كند، يكى متهم به طرفدارى از سرمايه دارى و ديگرى متهم به التقاطى مى شود كه من براى حفظ اعتدال جناح ها هميشه تذكرات تلخ و شيرينى داده ام، چرا كه همه را فرزندان و عزيزان خود مى دانم. البته هيچ گاه نگران مباحثات تندطلبگى در فروع و اصول فقه نبوده ام، ولى نگران تقابل و تعارض جناح هاى مؤمن به انقلابم، كه مبادا منتهى به تقويت جناح رفاه طلب، بى درد و نق بزن گردد.
293829.jpg
نتيجه مى گيرم كه اگر روحانيون طرفدار اسلام ناب و انقلاب دير بجنبند ابرقدرت ها و نوكرانشان مسائل را به نفع خود خاتمه مى دهند.
جامعه مدرسين بايد طلاب عزيز، انقلابى و زحمت كشيده و كتك خورده و جبهه رفته را ازخود بدانند. حتماً با آنان جلسه بگذارند و از طرح ها و نظريات آنان استقبال نمايند و طلاب انقلابى هم مدرسين عزيز طرفدار انقلاب را محترم بشمارند و با ديده احترام به آنان بنگرند و درمقابل طيف بى عرضه و فرصت طلب و نق بزن، يد واحده باشند و خود را براى ايثار و شهادت در راه هدايت مردم آماده تر كنند. حال جامعه و مردم طالب حقيقت باشند، مثل زمان ما كه حقاً مردم بيشتر از آن چه كه ما فكر مى كنيم وفادار به روحانيت بوده و خواهندبود - يا نباشند، مثل زمان معصومين(ع). اما مردم شريف ايران توجه داشته باشند كه نوعاً تبليغاتى كه عليه روحانيت انجام مى پذيرد به منظور نابودى روحانيت انقلاب است، ايادى شيطان در تنگناها و سختى ها به سراغ مردم مى روند كه بگويند روحانيت مسبب مشكلات و نارسايى هاست. آن هم كدام روحانى، روحانى بى درد و بى مسئوليت؟ نه، بلكه روحانيتى كه درهمه حوادث جلوتر از ديگران در معرض خطر بوده است.
كسى مدعى آن نيست كه مردم و پابرهنه ها مشكلى ندارند و همه امكانات در اختيارمردم است. مسلم آثار ده سال محاصره و جنگ و انقلاب در همه جا ظاهر مى شود و كمبودها و نيازها رخ مى نمايد، ولى من با يقين شهادت مى دهم كه اگر افرادى غير از روحانيت جلودار حركت انقلاب و تصميمات بودند امروز جز ننگ و ذلت و عار در برابر آمريكا و جهانخواران و جز عدول از همه معتقدات اسلامى و انقلابى چيزى برايمان نمانده بود. لازم به يادآورى است كه ذكر شمه اى از وقايع انقلاب و روحانيت به معناى آن نيست كه طلاب و روحانيون عزيز در فرداى اين نوشته حركت تند و انقلابى بنمايند، بلكه هدف علم و آگاهى به نكته هاست كه در انتخاب مسير با بصيرت حركت كنند و خطرها و گذرها و كمين گاه ها را بهتر بشناسند.»

صحيفه نور، ج،۲۱ ص۹۵-،۹۸ بخشى از پيام امام(ره) خطاب به مراجع اسلام، روحانيون سراسر كشور و مردم، در مورد استراتژى آينده انقلاب و حكومت اسلامى، تاريخ ۱۳۶۷‎/۱۲‎/۳.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |