يكشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۶ - ۱۷ جمادى الاول ۱۴۲۸
Sun, Jun 3, 2007
ويژه ۴(يادمان)
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
ويژه ۱(يادمان)
ويژه ۲(يادمان)
ويژه ۳(يادمان)
ويژه ۴(يادمان)
ويژه ۵ (يادمان)
ويژه ۶ (يادمان)
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
ناگفته هايى از سيره سياسى امام (ره)
در گفت وگوى «ايران» با دكتر محمود بروجردى
« رهبرى امام(ره) در واپسين سال هاى حيات »
در گفت و گوى «ايران» با دكتر سيد صادق طباطبايى
ناگفته هايى از سيره سياسى امام (ره)
در گفت وگوى «ايران» با دكتر محمود بروجردى
خداباورى بر زندگى او
سايه انداخته بود
دكتر محمود بروجردى داماد حضرت امام (ره) در تمام مدت ۲ ساعته گفت وگو با ما هماره ترجيح داد تا با رويكردى ايجابى به تبيين منش آن راحل عظيم الشأن بپردازد. او بر اين باور است كه تبيين صحيح انديشه امام (ره) افزون بر آن كه تضمين كننده حركت انقلاب بر محور اصيل آن است، زمينه پاره اى از شبهات و تحريف ها را درباره تاريخ انقلاب و سيره امام (ره) از بين خواهد برد. بروجردى هنگامى كه در اثناى سخن خاطره ناگفته اى را از آن پيرمراد به خاطر مى آورد، پرده اى از اشك چشمانش را مى پوشاند و بغضى در گلو تا مدتى مانع از ادامه كلامش مى شود.
293799.jpg
بى ترديد خصال و ويژگى هاى حضرت امام (ره) موجد توفيقات بزرگ و شگرف ايشان در عرصه انديشه و عمل بوده است. پرداختن به اين خصال به شكل تلويحى ابطال كننده پاره اى از شبهات و ادعاهايى است كه در ساليان اخير از سوى پا ره اى از جريان هاى سياسى در راستاى تخريب كاريزماى ايشان مطرح گرديده اند. از ديدگاه شما بارزترين ويژگى انسان در عرصه سياست و رهبرى انقلاب و نظام اسلامى چه بود؟
آنچه كه من از حضرت امام (ره) به ياد دارم، مجموعه صفاتى است كه بيانش هم سهل است هم ممتنع. شايد باور اين مسئله براى بسيارى از افرادى كه ايشان را به درستى نشناخته باشند، بسيار دشوار باشد كه حضرت امام (ره) هيچ وقت مطلبى مبتنى بر اين كه من مى خواهم رهبرى كنم و يا حركت و ژستى حاكى از اين كه خود را رهبر مردم مى دانند، نه گفتند و نه انجام دادند. شما هرگز در سخنرانى هاى ايشان نمى شنويد كه بگويند من رهبر هستم و به ديگران هم مى فرمودند شما خدمتگزار مردم هستيد. امام هر چه را كه مى انديشيدند بر زبان مى راندند و هر چه را كه مى گفتند، عمل مى كردند. اين طور نبود كه به چيزى بينديشند و عمل و گفتارشان خلاف آن باشد.
درسلوك فردى و اجتماعى حضرت امام (ره) از نظم ايشان و تقيد به همسانى حرف و عمل سخن بسيار گفته اند. در اين مورد خاطراتى را نقل كنيد؟
در آن حياطى كه اكنون حياط منزل خانم بزرگ است و حتماً در آن مراسم افطار معروف كه فيلم آن را هم نشان مى دهند كه حضرت امام (ره) نماز جماعت را اقامه كردند و بعد هم دركنار سفره افطار چند دقيقه اى منتظر ماندند تا آيت الله خامنه اى كه آن زمان رئيس جمهور بودند، آمدند، در آنجا، در قسمت شرقى حياط يك تخت يكنفره چوبى بود. حضرت امام (ره) داشتند نيم ساعت پياده روى قبل از ظهرشان را انجام مى دادند. من و عيال هم حضور داشتيم. قدم زدن امام (ره) در ساعت يازده و نيم تمام مى شد. عيال پرسيد «ساعت چند است؟» گفتم «يازده و نيم». او بلند شد و از امام پرسيد، «آقا! برايتان چاى بياورم؟» حضرت امام(ره) ساعتشان را از جيبشان بيرون آوردند و نگاهى به آن انداختند و فرمودند، «هنوز ۲۳ ثانيه به ساعت يازده و نيم مانده.» درست مثل اين كه قسم خورده باشند كه هر كارى را درست در موعد مقرر انجام دهند، از جمله قدم زدن كه به نظر ما در برنامه ريزى هاى فرد ، مسئله مهمى به نظر نمى رسد.
تقيد امام به همگونى انديشه و عمل را با اين خاطره بيان مى كنم. خانم بنده مى گفتند يك روز بعد از كار رفتم كه سرى به خانم والده و آقا بزنم. به محض اين كه پرده را كنار زدم، آقا فرمودند، «احمد كجاست؟» گفتم، «نمى دانم. من الان نزد والده بودم و حالا هم نزد شما آمده ام.» امام با ناراحتى فرمودند، «برويد و او را پيدا كنيد.» من رفتم و در حياط به احمدآقا برخوردم و گفتم، «احمد جان! آقا خيلى منتظر شماست. عجله كن.» احمدآقا به سرعت به طرف اتاق آقا دويد. من هم دنبالش رفتم. به محض اين كه رسيديم، آقا فرمودند، «آقاى انصارى آن يادداشت را برد؟» احمدآقا گفت، «نمى دانم» و از اتاق بيرون رفت و بعد از چند دقيقه برگشت و گفت، «خوشبختانه نبرده، همين الان مى آورند.» بعد يك كاغذى را آوردند و به احمدآقا دادند و او هم آن را به حضرت امام (ره) داد. ايشان به سرعت نگاهى به آن اندختند و اصلاحى كردند و كاغذ را پس دادند. وقتى احمدآقا رفت، به امام (ره) عرض كردم «زياد طولى نكشيد. ظاهراً چيز خيلى مهمى نبود كه اين قدر ناراحت شديد.» آقا فرمودند، «پيامى بود به رزمندگان. نوشته بودم هميشه به شما دعا مى كنم. هميشه را خط زدم و نوشتم اغلب اوقات.» تصورش را بكنيد كه در آن شرايط دشوار، با آن همه مشغله هاى فكرى، حضرت امام (ره) چگونه مراقب بودند كه حتى يك كلمه شان با آنچه كه فكر كرده بودند، تناقض نداشته باشد. ايشان هرگز جز حقيقت وجودى خود را به جامعه منعكس نكردند. از تمام ويژگى ها و خصائل امام (ره) يك نتيجه كلى مى توان گرفت و آن هم اين كه امام (ره) به حقيقت باور داشتند كه عاقبتى هست، معادى هست و اگرآدمى اندك انحرافى داشته باشد، مؤاخذه اى در پى خواهد بود. امام (ره) نه مثل اغلب ما كه سخنى را مى گوييم، اما باورمان چيز ديگرى است، به حقيقت به اين امر كه همه چيز از خداست و به سوى او بازمى گردد، ايمان داشتند. از اين رو، هنگامى كه مى فرمايند «خرمشهر را خدا آزاد كرد» چون از سر ايمان قلبى است، لذا به اندازه هزاران كلمه، تأثير مى گذارد. اين انديشه اى است كه امام (ره) به آن اعتقاد دارند نه يك ذره كم نه يك ذره بيش. ايشان از سر تواضع نيست كه مى گويند رهبر ما آن طفل سيزده ساله است، بلكه حقيقتاً اعتقاد دارند كه چون او در اين سن، ما را راهنمايى كرد كه به كدام سو برويم، حتى رهبر پيرمردها هم است.
به نظر شما ريشه مخالف خوانى ها با سيره امام (ره) در چيست؟
ملاحظه كنيد. هنگامى كه كسى سخنرانى مى كند، اگر قبولش داشته باشيم، هر چه كه مى گويد قبول مى كنيم، اگر هم نداشته باشيم در گوشه ها و خفايا مى گرديم تا ان قلتى پيدا كنيم كه حرف او را نپذيريم. آنهايى كه واقعاً نسبت به نظام و انقلاب، عناد نداشتند و انقلاب را با تمام تبعاتش پذيرفته بودند، امام (ره) را هم قبول داشتند اما عده اى بودند كه در همان اوايل انقلاب، اعم از اين كه مصدر كار بودند يا نبودند، توقعاتى داشتند و حاشيه خوانى هايى كردند كه هنوز هم ادامه دارد. اگر بياييم و با نگاه عميق جامعه شناسانه، اين برخوردها را موشكافى كنيم، به نكته اى دست مى يابيم و آن هم آيه شريفه قرآن كريم است كه «لم تقولوا ما لاتفعلون» چرا حرفى را مى زنيد كه به آن عمل نمى كنيد؟
در مورد نظم حضرت امام (ره) كسى برايم نقل مى كرد كه يك روز آبگوشت امام را ۷ دقيقه دير خدمت ايشان آوردند. ايشان فرمودند، «وقت آبگوشت گذشت.» و سبزى و چيزهاى ديگر ميل كردند. مى خواهم عرض كنم تقيد به نظم تا اين حد در ايشان ملكه و نهادينه شده بود.
از دقت نظر و شيوه برخورد حضرت امام (ره) با مباحث و موضوع هاى جارى و اخبارى كه به ايشان مى رسيد، خاطراتى را بيان بفرمائيد.
ابتدا عرض مى كنم كه دوست و دشمن به اين امر معترفند كه ايشان فوق العاده باهوش بودند. من در سال هاى قبل از جنگ، در سال ۵۹ معاون پارلمانى وزارت امور خارجه بودم و غالباً نزد ايشان مى رفتم و اسناد و مداركى را مى بردم و فضاى حاكم بر آنجا را توضيح مى دادم. در تمام مدتى كه با ايشان صحبت مى كردم، دقيق در چشم هاى من نگاه مى كردند. يك بار يكى از امراى ارتش شاه در نيروى دريايى را گرفتند و بعد هم آزاد كردند. من چون معلم دوتا از پسرهايش بودم و مى دانست كه نسبتى با حضرت امام (ره) دارم، در وزارت امور خارجه به ديدن من آمد. بى درنگ به حضرت امام (ره) خبر دادند كه چنين ملاقاتى پيش آمده. امام (ره) مرا احضار فرمودند و ماوقع را پرسيدند و باز دقيقاً به چشم هاى من نگاه كردند كه ببينند اصل ماجرا چه بوده است. من هم عين ضبط صوت، آنچه را كه پيش آمده بود، عرض كردم. با همه افراد همين طور برخورد مى كردند. من قصد ندارم از حضرت امام (ره) بت بسازم، ولى درواقع با چيزهايى كه شخصاً شاهد بوده ام، عرض مى كنم كه ايشان اتكا به جايى داشتند كه ما نمى دانيم و نمى توانيم داشته باشيم.
در مورد توكل حضرت امام (ره) به ذات باريتعالى كه از جلوه هاى بارز و درخشان شخصيت ايشان است، شنيدن خاطراتى چند از زبان شما ارزشمند خواهد بود.
يادم هست كه غروب ۲۱ بهمن بود و من و آقاى دكتر صادق طباطبايى و برادرهايشان نشسته بوديم و به راديو گوش مى داديم كه راديو اعلام كرد اين صداى انقلاب اسلامى است. ما از شوق سر از پا نمى شناختيم. آمديم نزد آقا برويم، ديديم بيرون مدرسه علوى، از حضور مردم قيامتى است. حضرت امام (ره) در منزلى مجاور مدرسه كه متعلق به آقاى تدين بود، بودند. من راه خاصى را كه از مدرسه به اين منزل وجود داشت و همه هم از آن خبر نداشتند بلد بودم و به آقاى دكتر گفتم بيا از اينجا برويم نزد امام (ره). اول من رفتم و با شوق و ذوق عجيبى دست امام (ره) را بوسيدم و تبريك گفتم. امام (ره) با نهايت خونسردى فرمودند، «اتفاقى نيفتاده!» عرض كردم «نود درصد اتفاق افتاده» خانم بنده گفتند، «بگو صددرصد». امام (ره) فرمودند «همان نوددرصد درست تر است.» من به آقاى دكتر نگفتم كه امام (ره) چه برخوردى با ما كردند. گفتم بگذار خودش بيايد و مثل من حيرت كند. دكتر با اشتياق عجيبى آمد و زانو زد و دست امام (ره) را بوسيد و گفت، «ايران را كه گرفتيم، بعد نوبت كجاست؟» امام (ره) به جاى پاسخ به اين سؤال فرمودند، «برويد بگوييد فردا همه آقايان ساعت يازده بيايند اينجا!» دكتر چنان يكه خورد كه بعد از من گلايه كرد كه چرا به من نگفتى كه امام (ره) در مقابل اشتياق تو چطور برخورد كردند كه من اين جور يخ نكنم؟
يك مورد معكوس هم قضيه خرمشهر بود كه ما در اتاقى كه مجاور منزل امام (ره) بود نشسته بوديم و همگى از شدت اضطراب، در تلاطم بوديم و پشت سر هم اخبار ناگوارى مى رسيد. سرانجام خبر سقوط خرمشهر رسيد و همگى به اين نتيجه رسيدند كه من نزد امام (ره) بروم و خبر را بدهم. با نهايت ناراحتى رفتم و ديدم امام (ره) و خانم بزرگ و همسر و دختر و پسر من آنجا هستند و امام (ره) دارند تلويزيون تماشا مى كنند. رفتم كنار امام (ره) نشستم و همه رو به من كردند كه يعنى چه خبر؟ بغض گلويم را گرفته بود. حضرت امام (ره) پرسيدند، «خبر چيست؟» با بغض گفتم، «خرمشهر سقوط كرد.» خدا مى داند كه ايشان چه نهيبى به من زدند كه، «جنگ است. يك وقت ما مى بريم يك وقت آنها مى برند. اين كه ناراحتى ندارد.» من يك مرتبه ياد ۲۲ بهمن افتادم و همه تنم يخ كرد. چند دقيقه اى نشستم و بعد پرده برزنتى جلوى در زيرزمين را عقب زدم و رفتم داخل حياط و قدرى قدم زدم. مردم توى كوچه منتهى به دفتر ريخته بودند و همه مضطرب كه خبر را به امام (ره) رسانده ام و عكس العمل ايشان چه بوده. وقتى ماجرا را گفتم، انگار همه نفس راحتى كشيدند و ناگهان روحيه همه به شكل عجيبى بالا رفت و با خيال راحت وسط كوچه نشستند. اينها همه نشانه اتكاى به قدرت لايزال الهى است. نكته ديگرى كه در اينجا به عنوان حاشيه مى خواهم عرض كنم اين است كه درنقل وقايع تاريخى بايد دقت بسيار فراوانى به خرج بدهيم. يك بار داشتم از راديو از زبان يكى از علماى بزرگ قم كه ان شاءالله خداوند صحت كامل به ايشان عطا كند، ماجراى دوم فروردين مدرسه فيضيه را گوش مى كردم. ايشان عنوان كردند كه در آن روز آقامصطفى گفت در خانه امام (ره) را ببنديد و بعد امام (ره) دستور دادند در خانه باز باشد. من به ايشان تلفن زدم كه آقا! اصلاً آن روز آقا مصطفى در قم نبود و همراه والده به زيارت عتبات رفته بود. گفت، «اى داد بيداد! عجب اشتباهى كردم» آدمى كه از ثقات حوزه است، چنين اشتباهى مى كند و بعدها گرفتارى درست مى شود. اصلاً امام (ره) آن روز در مدرسه فيضيه نبودند، در حالى كه در يكى از برنامه هاى تلويزيونى مى گفتند كه بودند. در روضه روز ۲ فروردين (۲۵ شوال) آيت الله گلپايگانى حضور داشتند كه ايشان را از آنجا بيرون آوردند و داماد بزرگشان، مرحوم آقاى علوى خيلى كتك خورد و عمامه اش را از سرش برداشتند. آقاى علمى را هم كه پيرمردى محترم و در حوزه آدم معتبرى بود و از طلاب حاج شيخ عبدالكريم حائرى بود، وادار كردند كه بگويد جاويد شاه. در اينجاست كه دقت امام (ره) براى گوش دادن به حرف ها و سپس داورى همراه با تيزهوشى ايشان، به شكل بسيار بارزى جلوه مى كند.
به نظر شما نگاه جامع حضرت امام (ره) نسبت به امور جارى جامعه ريشه در چه عواملى داشت؟
حضرت امام (ره) از دوره نوجوانى دقت خاصى براى پيگيرى امور داشتند. از قول ايشان نقل مى كنند كه وقتى مرحوم مدرس با آن صلابت در مجلس بر ضد رضاخان مطالب را بى پرده مى گفت، امام (ره) به مجلس مى رفتند و با دقت، عملكرد وى را دنبال مى كردند. ايشان با مرحوم آيت الله كاشانى هم بسيار مأنوس بودند. يك كسى نقل مى كرد كه من منزل آيت الله كاشانى بودم كه ديدم سيد بلند قد و بسيار خوش قيافه اى وارد شد و آقاى كاشانى بسيار از او تجليل كرد. وقتى از در بيرون رفت، آقاى كاشانى پرسيد «او را شناختى؟» گفتم، «خير.» گفت، «انسان فوق العاده اى است. در حوزه قم به حاج آقا روح الله شهرت دارد و آينده بسيار درخشانى خواهد داشت.»
خاطره ديگرى كه به ياد دارم به دوران قبل از رفراندوم شاه و ملت برمى گردد كه شاه آمد به قم و در ميدان آستانه سخنرانى كرد و در آن عبارت زشتى را گفت به اين مضمون كه يك مشت ريشوى ... بلوايى را برپا كرده اند. يك مرد شريفى به اسم فرجى دانا بود كه قصابى داشت. او با ضبط صوت هاى ريلى، اين را ضبط مى كند و به منزل ما كه روبه روى منزل امام (ره) بود مى آورد. امام (ره) تشريف آوردند و نوار را گوش كردند. ما كه از راديو استفاده نمى كرديم؛ امام (ره) هم همين طور، اما ديگران گفتند كه هنگام پخش از راديو اين جمله را حذف كرده بودند.
293802.jpg
به هر حال حضرت امام (ره) تمام دريافت هاى خود را از اوضاع جارى جامعه در درس اخلاق كه روزهاى پنجشنبه و جمعه تشكيل مى شد، مى فرمودند، چون خيلى چيزها را در درس فقه و اصول نمى شود زد. البته درس اخلاق امام (ره) را تعطيل كردند. امام (ره) از همان دوران به اين اعتقاد رسيده بودند كه بايد به وظيفه شرعى خود كه همانا ارشاد و روشنگرى بود اقدام كنند و كوتاه هم نيايند. البته اين قاطعيت پيوسته در گفتار و رفتار امام (ره) وجود داشت. سال ۴۱ بود و شاه لايحه انجمن هاى ايالتى و ولايتى را پس گرفت. من هنوز خانه مستقل نداشتم و با ايشان زندگى مى كردم. يك روز يكى از مراجع قم به ايشان تلفن زد و گفت حالا كه دولت با اين كارش عذرخواهى كرده، شما هم به اعتراض ادامه ندهيد. امام (ره) فرمودند، «هنوز تمام نشده. همان طور كه ابلاغش را در رسانه ها به آن مفصلى اعلام كردند، پس گرفتنش را هم بايد به همان نحو عمل كنند.» خلاصه از آن آقا اصرار و از امام (ره) انكار. سرانجام امام (ره) عصبانى شدند و فرمودند، «همه مقدسين را عليه شما مى شورانم!»
تابستان سال ۵۷ بود و ما در نجف بوديم كه خبر سينما ركس آبادان آمد. يكى از افراد خانواده گفت، «آقا وضع بدى است. بهتر است ديگر اقدامى نكنيد.» امام (ره) فرمودند، «اين تازه اول قضيه است.» گفتند، «آقا! همه را مى كشند. خود شما را مى كشند.» امام (ره) فرمودند، «چه بهتر!» و اين را با چنان قدرتى گفتند كه واقعاً يكه خورديم.
در آستانه سالگرد پانزده خرداد، ماوقع را از زبان حضرت امام (ره) نقل كنيد.
ابتدا عرض كنم كه حضرت امام (ره) وقتى مى گفتند، «والله» مثل ما لقلقه زبان نبود، چون ايشان وزن و منزلت هر واژه اى را به كار مى بردند، مى دانستند. يادم هست موقعى كه ايشان از زندان قيطريه برگشتند، منزل خودشان بيرونى و منزل بنده اندرونى شده بود. البته از ميهمانان خاص هم در اتاق پذيرايى منزل بنده، پذيرايى مى كرديم. مرحوم آيت الله نجفى مرعشى به ديدن امام (ره) آمدند و خيلى ساده پرسيدند، «آقا! چه جورى شد كه شما را گرفتند؟» امام (ره) فرمودند،«من در خانه مصطفى بودم كه ديدم از حياط خودمان، سروصدا مى آيد. برخاستم و آمدم تا به راهرو رسيدم كه ديدم ناگهان در باز شد. گفتم چه خبر است؟ اين وحشيگرى ها براى چيست؟ روح الله موسوى خمينى منم.» آنها مرا سوار يك ماشين فولكس كردند، اما آن را روشن نكردند و تا جلوى مريضخانه هل دادند، سپس مرا به اتومبيل ديگرى بردند و دو نفر اسلحه به دست دو طرف من نشستند. يكى هم جلو در كنار راننده نشست و با سرعت هر چه تمام تر راه افتادند. من در تمام مدت سكوت كرده بودم، اما همين كه چشمم به شعله هاى نفت افتاد كه در نزديكى قم مى سوخت گفتم، «داريم فداى اين نفت مى شويم.» ماشين با سرعت مى رفت. راننده از داخل آينه نگاه كرد و گفت كه ماشين پشت سرى را نمى بيند و نكند كه بلايى سر آنها آمده باشد. مى گفتند مردم به خاطر علاقه به شما ممكن است آنها را تكه تكه كنند. قبلاً شنيده بودم كه اجساد معترضان را به درياچه نمك مى اندازند. راننده اشاره به درياچه كرد و من احساس كردم قرار است با من هم همين كار را بكنند، ولى در يك لحظه ديدم كه «والله» نمى ترسم. وقتى حضرت امام (ره) مى گويند «والله» يعنى كه ذره اى ترس در وجود ايشان نبوده است. به هر حال امام (ره) مى فرمودند كه به آنها گفتند جايى نگه دارند كه ايشان نماز صبحشان را بخوانند كه قبول نكردند. بعد مى گويند دست كم نگه داريد كه تيمم كنم كه باز هم نمى پذيرند، اما ناگهان ماشين پنچر مى شود و در فاصله پنچرگيرى، امام (ره) با خاك كنار جاده تيمم مى كنند و بعد هم نمازشان را در ماشين مى خوانند. جالب بود كه مى گفتند شايد هم پشت به قبله نماز خواندم. بعد امام (ره) را به پادگان قصر در حشمتيه مى برند. ۱۹ روز آنجا بودند. روز بيستم يك جيپ جلوى اتاق امام (ره) نگه مى دارد. ايشان مى بينند كه ايت الله آسيداحمد خوانسارى پياده شد و آمد و چند دقيقه اى نشست و احوالپرسى كرد و سپس رفت. بعد از اينجا امام (ره) را به عشرت آباد مى برند و در سلولى به اندازه چهارونيم متر زندانى مى كنند. امام (ره) مى فرمودند در همان سلول بسته، سه بار، هر بار به مدت نيم ساعت راه رفتم. سپس امام (ره) را به ساختمانى كه حياط و حوضى داشته مى برند. رئيس ساواك، پاكروان بود كه مى آيد از امام (ره) عذرخواهى مى كند كه چون ساختمان براى اقامت ايشان آماده نبوده، امام (ره) را در زندان نگه داشته بودند.
امام (ره) مى فرمايند، «خير! مى خواستيد بفهمانيد كه اين جور جاها را هم داريد.» به هر حال امام (ره) بعد از آزادى به منزلى سه طبقه در داووديه خيابان شريعتى كه قبل از ظفر حالاست، تشريف بردند. در يك طبقه آقاى محلاتى بود، يك طبقه حاج آقا حسن و يك طبقه هم حضرت امام (ره). معروف بود كه خانه به حاج آقا عباس نجاتى از برادران حاج آقا حسن قمى تعلق دارد. ابتدا آمدن مردم ممنوع نبود، ولى بعد كه سيل جمعيت آمد، از كلانترى سوار آمدند و مانع شدند. طبقه سوم خانه تراس بزرگى داشت و يادم هست كه شب اول عده اى از بازارى ها آمدند و آلبالو پلويى درست كردند كه آنقدر خاطره انگيز بود كه به آن گفتند «شب آلبالو پلو»!
فردا صبح آن شب، مرحوم خلخالى آمد و تمام ماجراى پانزده خرداد را به تفصيل براى امام (ره) نقل كرد. حضرت امام (ره) تا آن موقع چيزى از فجايع پانزده خرداد نمى دانستند. وقتى او رفت، امام (ره) فرمودند، «تكليف من خيلى سنگين شد. من كه براى اين مردم كارى نكرده بودم كه اين گونه جانفشانى كردند.» برخى از دوستان به آقاى خلخالى اعتراض داشتند كه چرا به امام (ره) گفتى، چون بسيار ناراحت شدند.
پس از اقامت حضرت امام (ره) در جماران، عده اى اعتقاد داشتند كه تا امام (ره) در قم بودند، امكان ارتباط با ايشان ساده تر بود، ولى هنگامى كه به جماران آمدند، اين امكان از بين رفت و ارتباطات به صورت انحصارى از طريق احمدآقا صورت مى گرفت و از اين رو، امام (ره) در جريان امور قرار نمى گرفتند. در اين باره تحليل و ارزيابى خود را بيان كنيد.
من درواقع بدون هيچ جانبدارى يا جبهه گيرى عرض مى كنم. گاهى اوقات احمدآقا نزد ما مى آمد و با ناراحتى مى گفت نمى دانم چه كسى اين مطالب را به آقا گفته؟ بعد از ماجراى ترورها، ما ناچار شديم منزل را تغيير بدهيم و به جماران بياييم. چون كروكى منزل ما در خيابان پاسداران در خانه تيمى منافقين پيدا شده بود. ما به جماران آمديم و دنبال منزل مى گشتيم. يك روز خانم حدود ساعت ۸‎/۵ ، ۸ رفت و خانه اى را ديد و آمد به من گفت به قدرى بزرگ است كه ما با فرش هايمان نصف يك اتاقش را هم نمى توانيم بپوشانيم و لذا تصميم گرفت كه به آنجا نرود. ساعت ۱۱ و موقع قدم زدن امام (ره) ايشان عيال ما را مى خواهند و مى فرمايند كه مراقب باشيد در اين جور خانه هاى طاغوتى اقامت نكنيد. عيال مى گويند كه خانه بسيار بزرگ بوده و ديوارهاى كوتاهى داشته و مشرف هم بوده و به درد آنها نمى خورد. مى خواهم عرض كنم كه در فاصله ساعت ۸ تا ،۱۱ امام (ره) از چنين موضوعى باخبر شدند و واكنش نشان دادند، پس چگونه مى شود پذيرفت كه اخبار تنها از يك كانال به ايشان مى رسيد؟ غير از كانال هاى كسب خبر متعدد، ايشان به همه راديوهاى بيگانه گوش مى دادند تا از نقطه ضعف ها دقيقاً آگاه شوند و گاهى در سخنرانى ها، به اين موارد اشاره هم مى كردند.
293805.jpg
بعد هم احمد آقا به شدت مقيد بود كه به هنگام ملاقات امام (ره) با افراد، حضور نداشته باشد، مگر اين كه خود امام (ره) دستور مى دادند.
شخص شما چقدر امام (ره) را از جريان هاى جامعه آگاه مى كرديد؟
اگر مى پرسيدند، مطالبى را خدمتشان عرض مى كردم. گاهى اوقات هم اخبار را به صورت طنز مى گفتيم. يادم هست يك بار رفتم برنج بخرم. به حساب قيمت هميشه گفتم ۱۰كيلو بكشد. وقتى بقال گفت، ۸۸۰ تومان، ديدم پولم كم است، گفتم ۲ كيلو بيشتر نمى خواهم. وقتى برگشتم عيال پرسيد چرا كم خريدى، گفتم شده كيلويى ۸۸ تومان. ۲ روز بعد ناهار منزل امام (ره) بوديم. عيال كفگير زد زير برنج كه برايم بريزد، چند دانه ريخت. گفتم، «چه مى كنى برنج هر جفت پانزده ريال را؟» حضرت امام (ره) كنار سفره پشت ميز كوچكى مى نشستند. پرسيدند موضوع چيست؟ عرض كردم دستور داده شده برنج از شمال نيايد و گران شده. ساعت سه بعدازظهر همان روز، امام (ره) به احمدآقا گفتند آقاى عسكراولادى را كه وزير بازرگانى بود پيدا كند و خلاصه فرداى آن روز برنج شد كيلويى ۵۶ تومان. همه اعضاى خانواده، عروس ها، نوه ها و همه، از دانشگاه و مدرسه و اجتماع هر خبرى كه دستگيرشان مى شد، به امام (ره) مى رساندند. هر كسى هم كه امام (ره) از ايشان مى پرسيدند، اخبار را نقل مى كرد. گاهى كه خدمت ايشان مى رسيدم، مى ديدم حتى اخبار بسيار كوچك صفحات لايى روزنامه ها را خوانده اند . كاملاً به مسائل اشراف داشتند.
اينك كه سال ها از رحلت حضرت امام (ره) مى گذرد، هنگامى كه به كليت شخصيت ايشان مى نگريد، كدام ويژگى را بارزتر از بقيه مى بينيد؟
قاطعيت. اين قاطعيت حتى در رفتارهاى عادى و روزمره ايشان كاملاً مشهود بود. يك روز عصر در زمانى كه مى دانستم مطالعه نمى كنند و يا كار ديگرى ندارند، نزد ايشان رفتم. سلام و احوالپرسى كرديم. پرسيدند، «چاى ميل دارى؟» گفتم، «بله. خودم مى ريزم.» فرمودند، «اگر چاى ميل دارى، من مى ريزم.» روى حرف امام (ره) هم كه نمى شد حرف زد. تشريف بردند چاى را ريختند، من دنبال ايشان رفتم و چاى را گرفتم. قاطعيت ايشان عرصه عمومى و خصوصى نداشت. در همه لحظات مقيد و پايبند به نظمى بودند كه براى خود در نظر داشتند. همانطور كه قبلاً هم عرض كردم، ايشان به جايگاهى رسيده بود كه در يك كلام « خدا را باور كرده بود» تمام! و اين باور چه در نماز اول وقت، چه به هنگام گفت وگو و چه در تمام كردار و گفتار و افكار ايشان، جارى و سارى بود. اين كار براى كسى كه خود را تربيت كرده و برايش ملكه شده است، كارى سهل است، ولى براى ما كه چنين نكرده ايم بسيار دشوار است.
« رهبرى امام(ره) در واپسين سال هاى حيات »
در گفت و گوى «ايران» با دكتر سيد صادق طباطبايى
شبهات
سال هاى اخير بى اساس هستند
شيوه رهبرى امام (ره) در سال هاى واپسين حيات، كانون شبهه آفرينى پاره اى از عناصر مطرود در همان سال هاست. نيات و انگيزه هاى شبهه آفرينان اگر به آسانى قابل فهم است، اما وفاداران انقلاب ترجيح مى دهند با اين مدعيان با شيوه اى پژوهشى مواجه شوند. دكتر سيد صادق طباطبايى سياستمدار شيك پوش سال هاى اوليه انقلاب كه مورد پسند بسيارى از جوانان امروزى نيز هست، در گفت و گو با ما به شيوه فوق عمل كرد و در هنگام پاسخ به پرسش ها خاطراتى گفت كه براى نخستين بار مى خوانيد.
در چند سال اخير، يكى از محورهاى شاخص شبهه افكنى درباره شخصيت و سيره امام (ره) كه عمدتاً هم توسط مخالفان ايشان صورت مى گيرد، القاى كاناليزه بودن امام (ره)، بويژه در سال هاى پايانى عمر، توسط مرحوم حاج احمد آقا و معدودى از اعضاى دفتر است. اينان معتقدند كه امام (ره) به دليل همين كاناليزه بودن، نمى توانستند حرف هاى همه طيف ها را بشنوند و فقط آراى خاصى به ايشان مى رسيد و به همين دليل تحريك مى شدند و واكنش نشان مى دادند. مايليم با زبان خاطرات، تحليل و برداشت شما را درباره اين ادعا بشنويم.
293838.jpg
همچنان كه مى دانيد من در دهه هاى متمادى، هم به دليل مبارزات و هم به دليل ارتباط خويشاوندى، از نزديك شاهد رفتارها و واكنش هاى امام (ره) بودم و لذا مى توانم قاطع بگويم كه شائبه تحريك پذيرى به هيچ وجه درباره امام (ره) قابل باور نيست. ايشان اصولاً در هيچ شرايطى تحريك نمى شدند. ممكن بود درباره مطلبى، آن هم مسائل جزئى، كسى مطلبى را اشتباه به امام (ره) برساند و ايشان هم به همان دليل، داراى ذهنيت خاصى شده باشند، اما اولاً اين مورد درباره مسائل كلان نظام و موارد تأثيرگذار بر مسير و خط انقلاب، هرگز روى نداد. ثانياً موارد آن در طول سال هاى مبارزه و پس از پيروزى انقلاب، بسيار معدود است و ثالثاً آدمى حتى در مراتب بسيار بالاى درك و هوش و توكل نيز در معرض خطاست، اما مهم اينجاست كه اشتباه عمدى نباشد و جبران هم بشود كه درباره ايشان اينگونه بود. در مورد رد مطلق شائبه تحريك پذيرى امام (ره) خاطره اى را نقل مى كنم. آقاى بهزاد نبوى در دولت شهيد رجايى وزير صنايع سنگين بود. روزى همراه با عده اى از كاركنان وزارتخانه، نزد امام (ره) رفت و در آنجا سخنانى را ايراد كرد و گفت: «اگر ساير وزارتخانه ها انجمن اسلامى تشكيل داده اند، به اين دليل است كه فقط عده اى از آنها حزب اللهى هستند و عضو انجمن اسلامى شده اند، ولى در وزارتخانه ما، همه حزب اللهى هستند و لذا نيازى به تشكيل انجمن اسلامى نيست.» او توقع داشت كه امام احسنت و آفرينى بگويند و تقدير و تشويقى در كار باشد. حرف هايش كه تمام شد، امام (ره) در پاسخ به او، درباره عرفان و مطالبى از اين قبيل صحبت كردند. وقتى آنها رفتند، حاج احمد آقا به امام (ره) گفت: «آقا! اين وزيرتان درباره حزب اللهى بودن همه افراد وزارتخانه اش اين همه صحبت كرد و انتظار تحسين و تمجيد داشت.» امام (ره) گفتند: «من بابت الله اكبر گفتن كسى صحبت نمى كنم.» و منظورشان اين بود كه اگر افراد جورى صحبت كنند كه بخواهند از من تأييد بگيرند، من كسى نيستم كه مطابق ميل آنها حرف بزنم. ايشان معتقد بودند كه اگر اين كار را بكنند، از عدالت به دور است و به ديگران اجحاف مى شود، مضافاً بر اين كه امام(ره) اعتقاد نداشتند كه همه بچه هاى انجمن اسلامى وزارتخانه ها حزب اللهى و مسلمان هاى دو آتيشه اى هستند كه در كوره حوادث گداخته شده اند و اين احتمال را مى دادند كه عده اى فرصت طلب، تحت لواى حزب اللهى بودن، وارد اين انجمن شده باشند. به هر حال، امام(ره) در عين حال كه بسيار عاطفى بودند و گاهى از مسائل و مطالبى كه برايشان نقل مى كردم، بسيار متأثر مى شدند، اما كاملاً حواسشان جمع بود و در مقياس مسائل كلان كشور، مطلقاً از احساسات پيروى نمى كردند.
شائبه ديگرى كه مطرح كرديد، شائبه كاناليزه بودن امام(ره) است. ايشان تا اين يك سال آخر، كاملاً آگاهانه و هوشيارانه از منابع مختلف كسب خبر مى كردند. مرحوم حاج احمد آقا در زمان حياتشان ۲ جلد كتاب درباره اسامى كسانى كه در تاريخ ها و مناسبت هاى مختلف با امام(ره) ملاقات كرده بودند، چاپ كرد و تعمداً هم اين كار را كرد. فهرست اسامى و تنوع افراد در اين كتاب ها نشان مى دهد كه نمايندگان تمامى قشرها و جريان هاى سياسى و اجتماعى، امكان ديدار عمومى و خصوصى با ايشان را داشتند. اين البته در دورانى بود كه امام(ره) توانايى جسمى كافى براى ديدارهاى مكرر و پذيرش افراد زياد را داشتند، ولى وقتى بيمارى ايشان شديد تر شد، قاعدتاً به توصيه پزشكان، ديدارها محدود شدند، اما حتى در همين محدوديت هم، تنوع طيف ملاقات كننده ها وجود داشت و ديدارها به يكى دو جريان خاص منحصر نشدند. حتى در آن وضعيت هم مسأله كاناليزه نشدن مراعات مى شد. از همه مهم تر اين كه خود امام(ره) به اين مسأله توجه بسيار دقيق داشتند. بعد از خلع بنى صدر، راهپيمايى بزرگى در تهران به راه افتاد. به امام(ره) دقيقاً گزارش شده بود كه آنها در راهپيمايى چه گفتند و چه كردند، با اين همه، ايشان از تك تك اعضاى خانواده به شكلى جداگانه پرسيده بودند كه چه خبر است؟ به طورى كه مخاطب احساس مى كرد تنها منبع خبر رسانى به امام(ره) است. ايشان در اينجا دو هدف عمده را تعقيب مى كردند. يكى اين كه مطلب را از زبان افراد مختلف با سلايق گوناگون بشنوند، ثانياً دقيقاً بدانند كه هركسى از حوادث چه نوع برداشتى دارد تا در آينده، اگر خبرى را به ايشان رساند، ايشان بدانند كه او با چه رويكردى اين كار را كرده است. اين، شيوه متعارف امام(ره) بود. اگر نكاتى را كه گفتم كنار هم بگذاريم، كاملاً مشخص خواهد شد كه اولاً مسأله كاناليزه شدن امام(ره) منتفى است و ثانياً اگر در مواردى مطلب اشتباهى را شنيده و فرصت تحقيق كافى هم براى ايشان نبوده و پاسخى داده اند، به هيچ وجه در سطح امور كلان نبوده و تأثيرى در سير و حركت انقلاب نداشته است.
شبهه افكنان در اين زمينه عمدتاً مرحوم حاج احمد آقا را مورد حمله قرار مى دهند و انتقاد هاى خود را متوجه وى مى سازند. به نظر شما علل اين رويكرد چيست؟
دلايل اين امر بسيار بديهى هستند. اولاً حاج احمد آقا بسيار به آقا نزديك بود. اين را دوست و دشمن مى دانستند. ثانياً با آن كه سلايق و خواست هاى ويژه خود را داشت و اهل تفكر و استدلال و بحث بود، اما در مقابل امام(ره)، براى خود شخصيت وجودى قائل نبود. هنگامى كه ايشان موضوعى را مطرح مى كردند، حرفشان براى حاج احمد آقا حجت بود و حتى اگر موافق هم نبود، براى فكر و انديشه خود در آن مرحله اعتبارى قائل نمى شد و مجرى صد درصد فرامين امام(ره) بود. من موارد متعددى را در اين زمينه سراغ دارم. حاج احمد آقا واقعاً در امام(ره) ذوب بود و از آن سو نيز مورد تأييد و و اعتماد مطلق ايشان بود. بديهى است فردى كه تا اين حد مورد اعتماد امام(ره) است و خود نيز صاحب انديشه و تفكر مستقلى است، در معرض چنين اتهامى قرار مى گيرد و به هيچ وجه عجيب هم نيست. يادم هست يك بار از سفر خارج برگشتم و نزد امام(ره) رفتم، ايشان پرسيدند چه خبر؟ گفتم در ميان همه خبرها، اين خبر مهم است كه احمد آقا دارد براى خودش و اقوامش چه از نظر مالى و چه از نظر مقام و امكانات تلاش مى كند. نم اشكى بر چشم هاى امام(ره) نشست و گفتند، «اينها چيزى نيست. وقتى من از دنيا بروم، تازه مصائب احمد شروع مى شود. اينها در مقابل چيزهايى كه در آن موقع خواهد شنيد، هيچ هستند.» و ديديم كه چگونه پيش بينى امام(ره) به وقوع پيوست.
ترفند ديگر شبهه افكنان اين است كه مرحوم حاج احمد آقا، دفتر امام(ره) را بر حسب سلايق شخصى خود اداره مى كرده و جريانات سياسى مورد نظر خود را به سوى تائيد امام(ره) سوق مى داده است. در ابطال اين مطلب، سخن بسيار رفته است، لكن شنيدن خاطرات شما نيز مغتنم است.
كسانى كه اين ادعا را مى كنند، به خوبى از علاقه شديد احمد آقا و امام(ره) نسبت به يكديگر آگاهند و به همين دليل به جزئيات اشاره نمى كنند و مصداق نمى آورند و كلى بافى مى كنند. همين رويكرد نشان مى دهد كه چيزى در چنته ندارند و سخنان آنان فاقد مبناى محكم و منطقى است. گفتم كه دوست و دشمن، بر اين علاقه و اعتماد متقابل كاملاً واقف بودند. امام(ره) هم اهل رودربايستى با كسى نبودند حتى يادم هست كه در سال هاى ۵۹ ، ۶۰ يكى دو بار حاج احمد آقا را علناً مورد عتاب قرار دادند. حاج احمد آقا هم حواسش كاملاً جمع بود و با وجود بهره مندى از سليقه و تفكر مستقل، وقتى پاى مصلحت كلى نظام پيش مى آمد و به هنگام اجراى دستورات امام(ره)، به دوست و دشمن رحم نمى كرد. اين را همه متفقاً درباره او مى گويند.
مسأله را كمى دقيق تر مطرح مى كنيم. اين شبهه افكنى ها درباره عملكرد مرحوم حاج احمد آقا، به ويژه در جريان عزل آقاى منتظرى مطرح مى شود و آن را به خرده حساب هاى شخصى احمد آقا با وى منتسب مى كنند.
من با احمد آقا زندگى كرده و رابطه بسيار نزديك و صميمى با او داشته ام و صميمانه خدا را گواه مى گيرم كه در تمام طول عمر احمد، جز احترام، حمايت و محبت از سوى او نسبت به آقاى منتظرى نديدم. من در اسفند سال ۶۷ كه آن ماجرا به اوج خود رسيد در ايران نبودم و چهارم پنجم فروردين بود كه برگشتم و لذا چهار پنج هفته اى به صورت مستقيم ناظر بر اين ماجرا نبودم و آنچه مى دانم، از ديگران شنيده ام، اما چه قبل و چه بعد از اسفند، چيزى جز احترام و ادب از سوى حاج احمد آقا نديدم. براى همسن و سال هاى من، اين يكى از حرف هاى باورنكردنى است. نسل فعلى كه آن دوره را درك نكرده، شايد احتمال بدهد كه احمد آقا در پى جانشينى امام(ره) باشد و اين مسأله برايش طبيعى هم جلوه كند، ولى براى كسانى كه از نزديك با امام(ره) و حاج احمد آقا آشنايى داشتند، شنيدن اين موضوع، بسيار حيرت انگيز و غريب است.
حاج احمد آقاهرگز به فكر جانشينى پدر كه هيچ، به فكر گرفتن پست و مقامى هم نبود و اصلاً روحيه اين كار را نداشت. بارها به من گفت كه پس از امام(ره) مى خواهد حتى الامكان خود را از امور اجتماعى و اجرايى كنار بكشد. آرزو داشت به كارهاى ذوقى خودش برسد، چون به خصوص در پنج شش سال آخر حيات امام(ره)، فشار روحى هولناكى را تحمل كرده بود و از زخم معده و آرتروز پيشرفته، رنج مى كشيد. همه آرزويش اين بود كه كنج خلوتى برود و باقى عمر را به دور از مسئوليت اجتماعى سپرى كند، اما پيوسته دغدغه سلامت خط انقلاب را داشت و مصالح نظام برايش از هر امرى مهم تر بود. با قاطعيت تمام مى گويم كه حاج احمد آقا به هيچ وجه در فكر جانشينى پدر يا احراز پست و مقامى نبود و اين امر به قدرى بديهى است كه حتى همان هايى هم كه مسأله را مطرح مى كنند خيلى خوب مى دانند اين شائبه به هيچ وجه در مورد او پذيرفتنى نيست.
داعيه داران كاناليزه شدن امام(ره) اين گونه ادعا مى كنند كه در دفتر امام(ره) تيمى بوده كه مراجعان را توجيه مى كرده كه خبرهاى ناگوار را به امام(ره) ندهند و حرف تلخى نزنند. آنها تا جايى پيش مى روند كه مى گويند سه چهار اعلاميه آخر امام(ره) كه مشحون از نكات سياسى و عرفانى بسيارى است، نوشته احمد آقا يا ديگر اطرافيان امام(ره) است. تحليل شما از اين رويكرد چيست؟
اين هم در راستاى همان شبهه افكنى ها است. درباره اخبار، اين سخن درست است كه پزشكان در مقطعى توصيه كردند كه امام(ره) در معرض اخبار نگران كننده قرار نگيرند. در اين باره خاطره جالبى به ياد دارم. آقاى آشتيانى مى گفت ما هميشه به دلايل امنيتى، نامه ها و بسته هايى را كه براى امام(ره) مى آمد، باز مى كرديم. از زمانى كه پزشكان توصيه كردند كه اخبار نگران كننده را به ايشان ندهيم، به توصيه احمدآقا، محتواى نامه ها را هم بررسى مى كرديم و نامه هايى را كه مضامين ناراحت كننده داشتند، كنار مى گذاشتيم. يك بار موقعى كه نامه ها را براى امام(ره) برديم، ايشان فرمودند: «مثل اين كه الحمدلله همه كارها به شكل صحيح پيش مى روند و اوضاع رو به راه است ! چرا كه نامه هايى را كه محتوى مسائل و مشكلات است برايم نمى آوريد؟» عرض كرديم كه توصيه پزشكان است كه مطالبى كه موجب ناراحتى شما مى شود، نياوريم. ايشان نامه ها را انداختند و گفتند، «يا همه را بياوريد و يا اينها را هم نياوريد.» اين حرف را نه من مى زنم نه احمد آقا كه بگويند جانبدارى است. اين را كسى مى گويد كه مى توان رفت و از او پرسيد. به هيچ وجه يك حركت هدفمند و تعمدى براى نرساندن اخبار به امام(ره) وجود نداشت و جز در مقاطعى كه پزشكان توصيه مى كردند، اين اتفاق نيفتاد.
شبهه افكنان معتقدند بيمارى امام(ره) و داروهايى كه براى درمان استفاده مى كردند، براى ايشان تحريكات عصبى به همراه داشته و ايشان را به اتخاذ تصميم هاى نادرست وادار كرده است. آيا شما چنين موردى را در امام(ره) مشاهده كرديد؟
293841.jpg
اولاً از پيدا شدن نشانه هاى سرطان تا ارتحال امام(ره) بيش از دو ماه طول نكشيد و لذا در بهمن و اسفند و فروردين آثارى نبود. من چندان بروز بيمارى سرطان را در امام(ره) نمى پذيرم، آن هم در حالى كه ايشان كاملاً از نظر جسمى تحت كنترل و نظر بودند و چنين مسأله مهمى نمى تواند ناگهان بروز كند. چهار ماه قبل از فروردين ايشان را ديدم و متوجه شدم كه بسيار لاغر شده اند. اين نگرانى خود را ابراز كردم و امام(ره) گفتند «چيزى نيست. از پيرى است.» نكته مهم ديگر اين كه از زمان تشخيص و اعلام اين بيمارى امام(ره) مطلب تعيين كننده اى را درباره نظام نگفتند و اعلاميه اى در اين باب صادر نكردند.
با توجه به آشنايى بسيار طولانى شما با امام(ره) كه از دوره نوجوانى شما آغاز مى شود در تمام مراحل مبارزه و پيروزى انقلاب و پس از آن ادامه پيدا مى كند، نحوه تعامل ايشان با مخالفان را قبل و بعد از انقلاب چگونه تحليل مى كنيد؟
هنگامى كه ايشان در نجف بودند، من در انجمن هاى اسلامى دانشجويان در اروپا فعاليت مى كردم. با توجه به گسترش ايدئولوژى چپ، بويژه كسانى كه به كمونيسم چينى، مائوئيسم، روى آورده بودند، عده اى اعتقاد داشتند براى آن كه در صفوف مبارزان، شكافى پديد نيايد، بايد با گروه هاى چپ همراهى كنيم. عده ديگرى معتقد بودند كه ما بايد از همان ابتدا با آنها مرزبندى هاى كاملاً مشخص داشته باشيم و صفوف خود را جدا كنيم. در سال ،۵۶ من نزد امام رفتم و از ايشان نظر خواستم. ايشان معتقد بودند در عين حال كه در درون تشكيلات خالص بودن و ناب بودن خود را حفظ مى كنيم، از نظر برخورد بيرونى، نبايد نسبت به ديگر مبارزان، موضع خصمانه بگيريم.
برخى از اطرافيان امام(ره)، عمدتاً به دليل علاقه اى كه به ايشان داشتند، در اين رويكرد اخلال ايجاد مى كردند، ولى ايشان در تمام اعلاميه هايى كه مى دادند، همه را دعوت به مبارزه حول يك محور مى كردند و مى گفتند اگر ملى گرا هستيد، شرايط اقتضا مى كند كه حول يك محور مبارزه كنيد، اگر مسلمانيد، اگر عاقليد، مصلحت ايجاب مى كند كه اختلاف ها را كنار بگذاريد و حول يك محور حركت كنيد. همه گروه هاى سياسى داخل ايران هم متوجه شده بودند كه محور امام(ره)، تعيين كننده است و جريان آنها، بدون مشاركت مردم معنا ندارد و مردم هم حول ايشان گرد آمده اند.
در سال هاى بعد از انقلاب، بويژه پس از پذيرش قطعنامه و عمليات مرصاد، برخورد امام(ره) با مخالفانشان به شكل بارزترى جلوه كرد. منتهى در تمام برخوردها امام(ره) نسبت به مخالفان، يك محور ثابت و پررنگ پيوسته وجود داشت و آن هم مسائل ايمانى و اعتقادى بود. هر كس كه مؤمن به انقلاب و نظام بود، هر انتقاد تندى هم كه داشت با برخورد ملاطفت آميز امام(ره) مواجه مى شد، اما اگر قصد ايذا، نبرد مسلحانه و مخالفتى اينگونه با نظام را داشت، به نسبت دور شدن از اصول كلى نظام، برخورد امام(ره) با او شديدتر مى شد. به هنگام عمليات مرصاد متأسفانه در ايران نبودم و آنچه مى دانم از شنيده هايم است و از اين بابت واقعاً افسوس مى خورم. فرصتى هم نشد كه مشروح واقعه را از امام(ره) يا احمد آقا بپرسم.
از روزهاى پايانى حيات امام(ره) بگوييد.
يادآورى خاطرات آن روزها آزرده خاطرم مى كند. وقتى بيمارى ايشان تشخيص داده شد، پزشكان گفتند بدون عمل جراحى، ممكن است ايشان نهايتاً دو سه ماهى زنده بمانند، ولى اگر جراحى با موفقيت انجام شود، امكان زنده ماندن ايشان تا چند سالى هم هست. با امام(ره) مشورت كردند و ايشان گفتند تصميم گيرى درباره اين مسائل در صلاحيت من نيست و پزشكان بايد تصميم بگيرند. موقعى كه از منزل به طرف بيمارستان مى رفتند، من حضور نداشتم. ايشان با خانم صحبت مى كنند و تعبيرى به اين مضمون را به كار مى برند كه من ديگر برنخواهم گشت، با اين همه تابع نظر پزشكان بودند. عمل كه انجام مى شود، امام(ره) را به بخش مراقبت ويژه مى برند. نزديك نماز ظهر است و امام(ره) مى خواهند به دستشويى بروند. به ايشان گفته مى شود كه اين كارلازم نيست و نمى توانند به دستشويى بروند. ايشان مى پرسند كه آيا تخت رو به قبله است يا نه، پاسخ مى دهند كه نيست. به هر حال به هنگام نماز، ايشان تيمم مى كنند و مى خواهند كه تخت را به سوى قبله برگردانند. مى گويند كه تخت رو به قبله هست. امام(ره) مى پرسند چطور قبلاً گفتند نيست. با ذكر اين نكته مى خواهم بگويم كه ايشان تا لحظه آخر حيات تا اين حد در مورد مستحبات و فرائض و مكروهات دقت داشتند. تمام كسانى كه در كنار ايشان بودند، مى گويند كه دائماً در حال ذكر بودند و به نزديكان مى گفتند دعا كنيد خدا مرا بپذيرد. خواهرم دو روز قبل از رحلت امام(ره) نزد ايشان مى رود. ايشان مى گويند، «به آقا جانت (مرحوم آيت الله سلطانى طباطبايى) بگو مرا دعا كند.» خواهرم مى گويد، «آقاجان هميشه شما را دعا مى كنند.» پدرم به ديدن امام(ره) مى آيند و تنها موردى كه تخت امام(ره) را به حياط مى آورند، آن موقع است كه چند دقيقه اى با يكديگر صحبت مى كنند. امام(ره) به على خيلى علاقه داشتند. هر روز صبح كه كمى حالشان بهتر بود، مى گفتند على را نزد ايشان ببرند. خواهرم مى گويد يك روز مانده به رحلت امام(ره)، ايشان مى گويند كه على را نياوريد. خواهرم مى گويد به حرم شاه عبدالعظيم (ع) رفتم و سخت گريه كردم، چون مى دانستم امام(ره)، آخرين علقه هاى دنيايى را هم از خود دور كرده اند. امام(ره) بارها به خواهرم گفتند دعا كن خدا مرا بپذيرد.
ظاهراً خاطرات شما از روند انقلاب و نيز از ادوار مختلف مبارزات امام(ره) آماده چاپ است. در اين باره نكاتى را مى گوييد؟
من واقعاً قصد انتشار خاطراتم را نداشتم. يادداشت هاى فراوانى دارم كه به مناسبت از آنها استفاده و در جاهاى مختلف نقل مى كنم. دوستان گفتند تو نكات ريزى را مى دانى كه ديگران بويژه در دوران قبل از انقلاب، در جريان آنها نبوده اند و حيف است كه بيان نشوند. به هر حال سرانجام اين يادداشت ها و خاطرات را تنظيم كردم كه قرار است در ۵ جلد چاپ شود. جلد اول به نحوه تشكيل انجمن هاى اسلامى دانشجويان در اروپا و آمريكا، فعاليت گروه هاى چپ، جريانات تعيين كننده مبارزاتى داخل ايران در آن سال ها، جلد دوم به ابتكارات امام موسى صدر در لبنان، حضور دكتر چمران در آنجا، مبارزات چريكى و آموزش مبارزان ايرانى در آنجا، مسأله فلسطين و پيوند آنها با امام(ره) كه در نجف بودند و جلد سوم اختصاصاً به دهه ۴۰ و ،۵۰ قيام پانزده خرداد به بعد، فعاليت هاى مبارزانى چون مرحوم طالقانى ، شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، شهيد مفتح، دكتر شريعتى و گروه هاى مذهبى و غيرمذهبى تا آمدن امام(ره) به ايران و رفراندوم اختصاص دارد. علاوه بر اين دربردارنده صدها عكس و سند منتشر نشده است كه مى تواند براى تاريخ پژوهان انقلاب بسيار جذاب و مفيد باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |