دكتر محمود بروجردى داماد حضرت امام (ره) در تمام مدت ۲ ساعته گفت وگو با ما هماره ترجيح داد تا با رويكردى ايجابى به تبيين منش آن راحل عظيم الشأن بپردازد. او بر اين باور است كه تبيين صحيح انديشه امام (ره) افزون بر آن كه تضمين كننده حركت انقلاب بر محور اصيل آن است، زمينه پاره اى از شبهات و تحريف ها را درباره تاريخ انقلاب و سيره امام (ره) از بين خواهد برد. بروجردى هنگامى كه در اثناى سخن خاطره ناگفته اى را از آن پيرمراد به خاطر مى آورد، پرده اى از اشك چشمانش را مى پوشاند و بغضى در گلو تا مدتى مانع از ادامه كلامش مى شود.
بى ترديد خصال و ويژگى هاى حضرت امام (ره) موجد توفيقات بزرگ و شگرف ايشان در عرصه انديشه و عمل بوده است. پرداختن به اين خصال به شكل تلويحى ابطال كننده پاره اى از شبهات و ادعاهايى است كه در ساليان اخير از سوى پا ره اى از جريان هاى سياسى در راستاى تخريب كاريزماى ايشان مطرح گرديده اند. از ديدگاه شما بارزترين ويژگى انسان در عرصه سياست و رهبرى انقلاب و نظام اسلامى چه بود؟
آنچه كه من از حضرت امام (ره) به ياد دارم، مجموعه صفاتى است كه بيانش هم سهل است هم ممتنع. شايد باور اين مسئله براى بسيارى از افرادى كه ايشان را به درستى نشناخته باشند، بسيار دشوار باشد كه حضرت امام (ره) هيچ وقت مطلبى مبتنى بر اين كه من مى خواهم رهبرى كنم و يا حركت و ژستى حاكى از اين كه خود را رهبر مردم مى دانند، نه گفتند و نه انجام دادند. شما هرگز در سخنرانى هاى ايشان نمى شنويد كه بگويند من رهبر هستم و به ديگران هم مى فرمودند شما خدمتگزار مردم هستيد. امام هر چه را كه مى انديشيدند بر زبان مى راندند و هر چه را كه مى گفتند، عمل مى كردند. اين طور نبود كه به چيزى بينديشند و عمل و گفتارشان خلاف آن باشد.
درسلوك فردى و اجتماعى حضرت امام (ره) از نظم ايشان و تقيد به همسانى حرف و عمل سخن بسيار گفته اند. در اين مورد خاطراتى را نقل كنيد؟
در آن حياطى كه اكنون حياط منزل خانم بزرگ است و حتماً در آن مراسم افطار معروف كه فيلم آن را هم نشان مى دهند كه حضرت امام (ره) نماز جماعت را اقامه كردند و بعد هم دركنار سفره افطار چند دقيقه اى منتظر ماندند تا آيت الله خامنه اى كه آن زمان رئيس جمهور بودند، آمدند، در آنجا، در قسمت شرقى حياط يك تخت يكنفره چوبى بود. حضرت امام (ره) داشتند نيم ساعت پياده روى قبل از ظهرشان را انجام مى دادند. من و عيال هم حضور داشتيم. قدم زدن امام (ره) در ساعت يازده و نيم تمام مى شد. عيال پرسيد «ساعت چند است؟» گفتم «يازده و نيم». او بلند شد و از امام پرسيد، «آقا! برايتان چاى بياورم؟» حضرت امام(ره) ساعتشان را از جيبشان بيرون آوردند و نگاهى به آن انداختند و فرمودند، «هنوز ۲۳ ثانيه به ساعت يازده و نيم مانده.» درست مثل اين كه قسم خورده باشند كه هر كارى را درست در موعد مقرر انجام دهند، از جمله قدم زدن كه به نظر ما در برنامه ريزى هاى فرد ، مسئله مهمى به نظر نمى رسد.
تقيد امام به همگونى انديشه و عمل را با اين خاطره بيان مى كنم. خانم بنده مى گفتند يك روز بعد از كار رفتم كه سرى به خانم والده و آقا بزنم. به محض اين كه پرده را كنار زدم، آقا فرمودند، «احمد كجاست؟» گفتم، «نمى دانم. من الان نزد والده بودم و حالا هم نزد شما آمده ام.» امام با ناراحتى فرمودند، «برويد و او را پيدا كنيد.» من رفتم و در حياط به احمدآقا برخوردم و گفتم، «احمد جان! آقا خيلى منتظر شماست. عجله كن.» احمدآقا به سرعت به طرف اتاق آقا دويد. من هم دنبالش رفتم. به محض اين كه رسيديم، آقا فرمودند، «آقاى انصارى آن يادداشت را برد؟» احمدآقا گفت، «نمى دانم» و از اتاق بيرون رفت و بعد از چند دقيقه برگشت و گفت، «خوشبختانه نبرده، همين الان مى آورند.» بعد يك كاغذى را آوردند و به احمدآقا دادند و او هم آن را به حضرت امام (ره) داد. ايشان به سرعت نگاهى به آن اندختند و اصلاحى كردند و كاغذ را پس دادند. وقتى احمدآقا رفت، به امام (ره) عرض كردم «زياد طولى نكشيد. ظاهراً چيز خيلى مهمى نبود كه اين قدر ناراحت شديد.» آقا فرمودند، «پيامى بود به رزمندگان. نوشته بودم هميشه به شما دعا مى كنم. هميشه را خط زدم و نوشتم اغلب اوقات.» تصورش را بكنيد كه در آن شرايط دشوار، با آن همه مشغله هاى فكرى، حضرت امام (ره) چگونه مراقب بودند كه حتى يك كلمه شان با آنچه كه فكر كرده بودند، تناقض نداشته باشد. ايشان هرگز جز حقيقت وجودى خود را به جامعه منعكس نكردند. از تمام ويژگى ها و خصائل امام (ره) يك نتيجه كلى مى توان گرفت و آن هم اين كه امام (ره) به حقيقت باور داشتند كه عاقبتى هست، معادى هست و اگرآدمى اندك انحرافى داشته باشد، مؤاخذه اى در پى خواهد بود. امام (ره) نه مثل اغلب ما كه سخنى را مى گوييم، اما باورمان چيز ديگرى است، به حقيقت به اين امر كه همه چيز از خداست و به سوى او بازمى گردد، ايمان داشتند. از اين رو، هنگامى كه مى فرمايند «خرمشهر را خدا آزاد كرد» چون از سر ايمان قلبى است، لذا به اندازه هزاران كلمه، تأثير مى گذارد. اين انديشه اى است كه امام (ره) به آن اعتقاد دارند نه يك ذره كم نه يك ذره بيش. ايشان از سر تواضع نيست كه مى گويند رهبر ما آن طفل سيزده ساله است، بلكه حقيقتاً اعتقاد دارند كه چون او در اين سن، ما را راهنمايى كرد كه به كدام سو برويم، حتى رهبر پيرمردها هم است.
به نظر شما ريشه مخالف خوانى ها با سيره امام (ره) در چيست؟
ملاحظه كنيد. هنگامى كه كسى سخنرانى مى كند، اگر قبولش داشته باشيم، هر چه كه مى گويد قبول مى كنيم، اگر هم نداشته باشيم در گوشه ها و خفايا مى گرديم تا ان قلتى پيدا كنيم كه حرف او را نپذيريم. آنهايى كه واقعاً نسبت به نظام و انقلاب، عناد نداشتند و انقلاب را با تمام تبعاتش پذيرفته بودند، امام (ره) را هم قبول داشتند اما عده اى بودند كه در همان اوايل انقلاب، اعم از اين كه مصدر كار بودند يا نبودند، توقعاتى داشتند و حاشيه خوانى هايى كردند كه هنوز هم ادامه دارد. اگر بياييم و با نگاه عميق جامعه شناسانه، اين برخوردها را موشكافى كنيم، به نكته اى دست مى يابيم و آن هم آيه شريفه قرآن كريم است كه «لم تقولوا ما لاتفعلون» چرا حرفى را مى زنيد كه به آن عمل نمى كنيد؟
در مورد نظم حضرت امام (ره) كسى برايم نقل مى كرد كه يك روز آبگوشت امام را ۷ دقيقه دير خدمت ايشان آوردند. ايشان فرمودند، «وقت آبگوشت گذشت.» و سبزى و چيزهاى ديگر ميل كردند. مى خواهم عرض كنم تقيد به نظم تا اين حد در ايشان ملكه و نهادينه شده بود.
از دقت نظر و شيوه برخورد حضرت امام (ره) با مباحث و موضوع هاى جارى و اخبارى كه به ايشان مى رسيد، خاطراتى را بيان بفرمائيد.
ابتدا عرض مى كنم كه دوست و دشمن به اين امر معترفند كه ايشان فوق العاده باهوش بودند. من در سال هاى قبل از جنگ، در سال ۵۹ معاون پارلمانى وزارت امور خارجه بودم و غالباً نزد ايشان مى رفتم و اسناد و مداركى را مى بردم و فضاى حاكم بر آنجا را توضيح مى دادم. در تمام مدتى كه با ايشان صحبت مى كردم، دقيق در چشم هاى من نگاه مى كردند. يك بار يكى از امراى ارتش شاه در نيروى دريايى را گرفتند و بعد هم آزاد كردند. من چون معلم دوتا از پسرهايش بودم و مى دانست كه نسبتى با حضرت امام (ره) دارم، در وزارت امور خارجه به ديدن من آمد. بى درنگ به حضرت امام (ره) خبر دادند كه چنين ملاقاتى پيش آمده. امام (ره) مرا احضار فرمودند و ماوقع را پرسيدند و باز دقيقاً به چشم هاى من نگاه كردند كه ببينند اصل ماجرا چه بوده است. من هم عين ضبط صوت، آنچه را كه پيش آمده بود، عرض كردم. با همه افراد همين طور برخورد مى كردند. من قصد ندارم از حضرت امام (ره) بت بسازم، ولى درواقع با چيزهايى كه شخصاً شاهد بوده ام، عرض مى كنم كه ايشان اتكا به جايى داشتند كه ما نمى دانيم و نمى توانيم داشته باشيم.
در مورد توكل حضرت امام (ره) به ذات باريتعالى كه از جلوه هاى بارز و درخشان شخصيت ايشان است، شنيدن خاطراتى چند از زبان شما ارزشمند خواهد بود.
يادم هست كه غروب ۲۱ بهمن بود و من و آقاى دكتر صادق طباطبايى و برادرهايشان نشسته بوديم و به راديو گوش مى داديم كه راديو اعلام كرد اين صداى انقلاب اسلامى است. ما از شوق سر از پا نمى شناختيم. آمديم نزد آقا برويم، ديديم بيرون مدرسه علوى، از حضور مردم قيامتى است. حضرت امام (ره) در منزلى مجاور مدرسه كه متعلق به آقاى تدين بود، بودند. من راه خاصى را كه از مدرسه به اين منزل وجود داشت و همه هم از آن خبر نداشتند بلد بودم و به آقاى دكتر گفتم بيا از اينجا برويم نزد امام (ره). اول من رفتم و با شوق و ذوق عجيبى دست امام (ره) را بوسيدم و تبريك گفتم. امام (ره) با نهايت خونسردى فرمودند، «اتفاقى نيفتاده!» عرض كردم «نود درصد اتفاق افتاده» خانم بنده گفتند، «بگو صددرصد». امام (ره) فرمودند «همان نوددرصد درست تر است.» من به آقاى دكتر نگفتم كه امام (ره) چه برخوردى با ما كردند. گفتم بگذار خودش بيايد و مثل من حيرت كند. دكتر با اشتياق عجيبى آمد و زانو زد و دست امام (ره) را بوسيد و گفت، «ايران را كه گرفتيم، بعد نوبت كجاست؟» امام (ره) به جاى پاسخ به اين سؤال فرمودند، «برويد بگوييد فردا همه آقايان ساعت يازده بيايند اينجا!» دكتر چنان يكه خورد كه بعد از من گلايه كرد كه چرا به من نگفتى كه امام (ره) در مقابل اشتياق تو چطور برخورد كردند كه من اين جور يخ نكنم؟
يك مورد معكوس هم قضيه خرمشهر بود كه ما در اتاقى كه مجاور منزل امام (ره) بود نشسته بوديم و همگى از شدت اضطراب، در تلاطم بوديم و پشت سر هم اخبار ناگوارى مى رسيد. سرانجام خبر سقوط خرمشهر رسيد و همگى به اين نتيجه رسيدند كه من نزد امام (ره) بروم و خبر را بدهم. با نهايت ناراحتى رفتم و ديدم امام (ره) و خانم بزرگ و همسر و دختر و پسر من آنجا هستند و امام (ره) دارند تلويزيون تماشا مى كنند. رفتم كنار امام (ره) نشستم و همه رو به من كردند كه يعنى چه خبر؟ بغض گلويم را گرفته بود. حضرت امام (ره) پرسيدند، «خبر چيست؟» با بغض گفتم، «خرمشهر سقوط كرد.» خدا مى داند كه ايشان چه نهيبى به من زدند كه، «جنگ است. يك وقت ما مى بريم يك وقت آنها مى برند. اين كه ناراحتى ندارد.» من يك مرتبه ياد ۲۲ بهمن افتادم و همه تنم يخ كرد. چند دقيقه اى نشستم و بعد پرده برزنتى جلوى در زيرزمين را عقب زدم و رفتم داخل حياط و قدرى قدم زدم. مردم توى كوچه منتهى به دفتر ريخته بودند و همه مضطرب كه خبر را به امام (ره) رسانده ام و عكس العمل ايشان چه بوده. وقتى ماجرا را گفتم، انگار همه نفس راحتى كشيدند و ناگهان روحيه همه به شكل عجيبى بالا رفت و با خيال راحت وسط كوچه نشستند. اينها همه نشانه اتكاى به قدرت لايزال الهى است. نكته ديگرى كه در اينجا به عنوان حاشيه مى خواهم عرض كنم اين است كه درنقل وقايع تاريخى بايد دقت بسيار فراوانى به خرج بدهيم. يك بار داشتم از راديو از زبان يكى از علماى بزرگ قم كه ان شاءالله خداوند صحت كامل به ايشان عطا كند، ماجراى دوم فروردين مدرسه فيضيه را گوش مى كردم. ايشان عنوان كردند كه در آن روز آقامصطفى گفت در خانه امام (ره) را ببنديد و بعد امام (ره) دستور دادند در خانه باز باشد. من به ايشان تلفن زدم كه آقا! اصلاً آن روز آقا مصطفى در قم نبود و همراه والده به زيارت عتبات رفته بود. گفت، «اى داد بيداد! عجب اشتباهى كردم» آدمى كه از ثقات حوزه است، چنين اشتباهى مى كند و بعدها گرفتارى درست مى شود. اصلاً امام (ره) آن روز در مدرسه فيضيه نبودند، در حالى كه در يكى از برنامه هاى تلويزيونى مى گفتند كه بودند. در روضه روز ۲ فروردين (۲۵ شوال) آيت الله گلپايگانى حضور داشتند كه ايشان را از آنجا بيرون آوردند و داماد بزرگشان، مرحوم آقاى علوى خيلى كتك خورد و عمامه اش را از سرش برداشتند. آقاى علمى را هم كه پيرمردى محترم و در حوزه آدم معتبرى بود و از طلاب حاج شيخ عبدالكريم حائرى بود، وادار كردند كه بگويد جاويد شاه. در اينجاست كه دقت امام (ره) براى گوش دادن به حرف ها و سپس داورى همراه با تيزهوشى ايشان، به شكل بسيار بارزى جلوه مى كند.
به نظر شما نگاه جامع حضرت امام (ره) نسبت به امور جارى جامعه ريشه در چه عواملى داشت؟
حضرت امام (ره) از دوره نوجوانى دقت خاصى براى پيگيرى امور داشتند. از قول ايشان نقل مى كنند كه وقتى مرحوم مدرس با آن صلابت در مجلس بر ضد رضاخان مطالب را بى پرده مى گفت، امام (ره) به مجلس مى رفتند و با دقت، عملكرد وى را دنبال مى كردند. ايشان با مرحوم آيت الله كاشانى هم بسيار مأنوس بودند. يك كسى نقل مى كرد كه من منزل آيت الله كاشانى بودم كه ديدم سيد بلند قد و بسيار خوش قيافه اى وارد شد و آقاى كاشانى بسيار از او تجليل كرد. وقتى از در بيرون رفت، آقاى كاشانى پرسيد «او را شناختى؟» گفتم، «خير.» گفت، «انسان فوق العاده اى است. در حوزه قم به حاج آقا روح الله شهرت دارد و آينده بسيار درخشانى خواهد داشت.»
خاطره ديگرى كه به ياد دارم به دوران قبل از رفراندوم شاه و ملت برمى گردد كه شاه آمد به قم و در ميدان آستانه سخنرانى كرد و در آن عبارت زشتى را گفت به اين مضمون كه يك مشت ريشوى ... بلوايى را برپا كرده اند. يك مرد شريفى به اسم فرجى دانا بود كه قصابى داشت. او با ضبط صوت هاى ريلى، اين را ضبط مى كند و به منزل ما كه روبه روى منزل امام (ره) بود مى آورد. امام (ره) تشريف آوردند و نوار را گوش كردند. ما كه از راديو استفاده نمى كرديم؛ امام (ره) هم همين طور، اما ديگران گفتند كه هنگام پخش از راديو اين جمله را حذف كرده بودند.
|
|
|
به هر حال حضرت امام (ره) تمام دريافت هاى خود را از اوضاع جارى جامعه در درس اخلاق كه روزهاى پنجشنبه و جمعه تشكيل مى شد، مى فرمودند، چون خيلى چيزها را در درس فقه و اصول نمى شود زد. البته درس اخلاق امام (ره) را تعطيل كردند. امام (ره) از همان دوران به اين اعتقاد رسيده بودند كه بايد به وظيفه شرعى خود كه همانا ارشاد و روشنگرى بود اقدام كنند و كوتاه هم نيايند. البته اين قاطعيت پيوسته در گفتار و رفتار امام (ره) وجود داشت. سال ۴۱ بود و شاه لايحه انجمن هاى ايالتى و ولايتى را پس گرفت. من هنوز خانه مستقل نداشتم و با ايشان زندگى مى كردم. يك روز يكى از مراجع قم به ايشان تلفن زد و گفت حالا كه دولت با اين كارش عذرخواهى كرده، شما هم به اعتراض ادامه ندهيد. امام (ره) فرمودند، «هنوز تمام نشده. همان طور كه ابلاغش را در رسانه ها به آن مفصلى اعلام كردند، پس گرفتنش را هم بايد به همان نحو عمل كنند.» خلاصه از آن آقا اصرار و از امام (ره) انكار. سرانجام امام (ره) عصبانى شدند و فرمودند، «همه مقدسين را عليه شما مى شورانم!»
تابستان سال ۵۷ بود و ما در نجف بوديم كه خبر سينما ركس آبادان آمد. يكى از افراد خانواده گفت، «آقا وضع بدى است. بهتر است ديگر اقدامى نكنيد.» امام (ره) فرمودند، «اين تازه اول قضيه است.» گفتند، «آقا! همه را مى كشند. خود شما را مى كشند.» امام (ره) فرمودند، «چه بهتر!» و اين را با چنان قدرتى گفتند كه واقعاً يكه خورديم.
در آستانه سالگرد پانزده خرداد، ماوقع را از زبان حضرت امام (ره) نقل كنيد.
ابتدا عرض كنم كه حضرت امام (ره) وقتى مى گفتند، «والله» مثل ما لقلقه زبان نبود، چون ايشان وزن و منزلت هر واژه اى را به كار مى بردند، مى دانستند. يادم هست موقعى كه ايشان از زندان قيطريه برگشتند، منزل خودشان بيرونى و منزل بنده اندرونى شده بود. البته از ميهمانان خاص هم در اتاق پذيرايى منزل بنده، پذيرايى مى كرديم. مرحوم آيت الله نجفى مرعشى به ديدن امام (ره) آمدند و خيلى ساده پرسيدند، «آقا! چه جورى شد كه شما را گرفتند؟» امام (ره) فرمودند،«من در خانه مصطفى بودم كه ديدم از حياط خودمان، سروصدا مى آيد. برخاستم و آمدم تا به راهرو رسيدم كه ديدم ناگهان در باز شد. گفتم چه خبر است؟ اين وحشيگرى ها براى چيست؟ روح الله موسوى خمينى منم.» آنها مرا سوار يك ماشين فولكس كردند، اما آن را روشن نكردند و تا جلوى مريضخانه هل دادند، سپس مرا به اتومبيل ديگرى بردند و دو نفر اسلحه به دست دو طرف من نشستند. يكى هم جلو در كنار راننده نشست و با سرعت هر چه تمام تر راه افتادند. من در تمام مدت سكوت كرده بودم، اما همين كه چشمم به شعله هاى نفت افتاد كه در نزديكى قم مى سوخت گفتم، «داريم فداى اين نفت مى شويم.» ماشين با سرعت مى رفت. راننده از داخل آينه نگاه كرد و گفت كه ماشين پشت سرى را نمى بيند و نكند كه بلايى سر آنها آمده باشد. مى گفتند مردم به خاطر علاقه به شما ممكن است آنها را تكه تكه كنند. قبلاً شنيده بودم كه اجساد معترضان را به درياچه نمك مى اندازند. راننده اشاره به درياچه كرد و من احساس كردم قرار است با من هم همين كار را بكنند، ولى در يك لحظه ديدم كه «والله» نمى ترسم. وقتى حضرت امام (ره) مى گويند «والله» يعنى كه ذره اى ترس در وجود ايشان نبوده است. به هر حال امام (ره) مى فرمودند كه به آنها گفتند جايى نگه دارند كه ايشان نماز صبحشان را بخوانند كه قبول نكردند. بعد مى گويند دست كم نگه داريد كه تيمم كنم كه باز هم نمى پذيرند، اما ناگهان ماشين پنچر مى شود و در فاصله پنچرگيرى، امام (ره) با خاك كنار جاده تيمم مى كنند و بعد هم نمازشان را در ماشين مى خوانند. جالب بود كه مى گفتند شايد هم پشت به قبله نماز خواندم. بعد امام (ره) را به پادگان قصر در حشمتيه مى برند. ۱۹ روز آنجا بودند. روز بيستم يك جيپ جلوى اتاق امام (ره) نگه مى دارد. ايشان مى بينند كه ايت الله آسيداحمد خوانسارى پياده شد و آمد و چند دقيقه اى نشست و احوالپرسى كرد و سپس رفت. بعد از اينجا امام (ره) را به عشرت آباد مى برند و در سلولى به اندازه چهارونيم متر زندانى مى كنند. امام (ره) مى فرمودند در همان سلول بسته، سه بار، هر بار به مدت نيم ساعت راه رفتم. سپس امام (ره) را به ساختمانى كه حياط و حوضى داشته مى برند. رئيس ساواك، پاكروان بود كه مى آيد از امام (ره) عذرخواهى مى كند كه چون ساختمان براى اقامت ايشان آماده نبوده، امام (ره) را در زندان نگه داشته بودند.
امام (ره) مى فرمايند، «خير! مى خواستيد بفهمانيد كه اين جور جاها را هم داريد.» به هر حال امام (ره) بعد از آزادى به منزلى سه طبقه در داووديه خيابان شريعتى كه قبل از ظفر حالاست، تشريف بردند. در يك طبقه آقاى محلاتى بود، يك طبقه حاج آقا حسن و يك طبقه هم حضرت امام (ره). معروف بود كه خانه به حاج آقا عباس نجاتى از برادران حاج آقا حسن قمى تعلق دارد. ابتدا آمدن مردم ممنوع نبود، ولى بعد كه سيل جمعيت آمد، از كلانترى سوار آمدند و مانع شدند. طبقه سوم خانه تراس بزرگى داشت و يادم هست كه شب اول عده اى از بازارى ها آمدند و آلبالو پلويى درست كردند كه آنقدر خاطره انگيز بود كه به آن گفتند «شب آلبالو پلو»!
فردا صبح آن شب، مرحوم خلخالى آمد و تمام ماجراى پانزده خرداد را به تفصيل براى امام (ره) نقل كرد. حضرت امام (ره) تا آن موقع چيزى از فجايع پانزده خرداد نمى دانستند. وقتى او رفت، امام (ره) فرمودند، «تكليف من خيلى سنگين شد. من كه براى اين مردم كارى نكرده بودم كه اين گونه جانفشانى كردند.» برخى از دوستان به آقاى خلخالى اعتراض داشتند كه چرا به امام (ره) گفتى، چون بسيار ناراحت شدند.
پس از اقامت حضرت امام (ره) در جماران، عده اى اعتقاد داشتند كه تا امام (ره) در قم بودند، امكان ارتباط با ايشان ساده تر بود، ولى هنگامى كه به جماران آمدند، اين امكان از بين رفت و ارتباطات به صورت انحصارى از طريق احمدآقا صورت مى گرفت و از اين رو، امام (ره) در جريان امور قرار نمى گرفتند. در اين باره تحليل و ارزيابى خود را بيان كنيد.
من درواقع بدون هيچ جانبدارى يا جبهه گيرى عرض مى كنم. گاهى اوقات احمدآقا نزد ما مى آمد و با ناراحتى مى گفت نمى دانم چه كسى اين مطالب را به آقا گفته؟ بعد از ماجراى ترورها، ما ناچار شديم منزل را تغيير بدهيم و به جماران بياييم. چون كروكى منزل ما در خيابان پاسداران در خانه تيمى منافقين پيدا شده بود. ما به جماران آمديم و دنبال منزل مى گشتيم. يك روز خانم حدود ساعت ۸/۵ ، ۸ رفت و خانه اى را ديد و آمد به من گفت به قدرى بزرگ است كه ما با فرش هايمان نصف يك اتاقش را هم نمى توانيم بپوشانيم و لذا تصميم گرفت كه به آنجا نرود. ساعت ۱۱ و موقع قدم زدن امام (ره) ايشان عيال ما را مى خواهند و مى فرمايند كه مراقب باشيد در اين جور خانه هاى طاغوتى اقامت نكنيد. عيال مى گويند كه خانه بسيار بزرگ بوده و ديوارهاى كوتاهى داشته و مشرف هم بوده و به درد آنها نمى خورد. مى خواهم عرض كنم كه در فاصله ساعت ۸ تا ،۱۱ امام (ره) از چنين موضوعى باخبر شدند و واكنش نشان دادند، پس چگونه مى شود پذيرفت كه اخبار تنها از يك كانال به ايشان مى رسيد؟ غير از كانال هاى كسب خبر متعدد، ايشان به همه راديوهاى بيگانه گوش مى دادند تا از نقطه ضعف ها دقيقاً آگاه شوند و گاهى در سخنرانى ها، به اين موارد اشاره هم مى كردند.
|
|
|
بعد هم احمد آقا به شدت مقيد بود كه به هنگام ملاقات امام (ره) با افراد، حضور نداشته باشد، مگر اين كه خود امام (ره) دستور مى دادند.
شخص شما چقدر امام (ره) را از جريان هاى جامعه آگاه مى كرديد؟
اگر مى پرسيدند، مطالبى را خدمتشان عرض مى كردم. گاهى اوقات هم اخبار را به صورت طنز مى گفتيم. يادم هست يك بار رفتم برنج بخرم. به حساب قيمت هميشه گفتم ۱۰كيلو بكشد. وقتى بقال گفت، ۸۸۰ تومان، ديدم پولم كم است، گفتم ۲ كيلو بيشتر نمى خواهم. وقتى برگشتم عيال پرسيد چرا كم خريدى، گفتم شده كيلويى ۸۸ تومان. ۲ روز بعد ناهار منزل امام (ره) بوديم. عيال كفگير زد زير برنج كه برايم بريزد، چند دانه ريخت. گفتم، «چه مى كنى برنج هر جفت پانزده ريال را؟» حضرت امام (ره) كنار سفره پشت ميز كوچكى مى نشستند. پرسيدند موضوع چيست؟ عرض كردم دستور داده شده برنج از شمال نيايد و گران شده. ساعت سه بعدازظهر همان روز، امام (ره) به احمدآقا گفتند آقاى عسكراولادى را كه وزير بازرگانى بود پيدا كند و خلاصه فرداى آن روز برنج شد كيلويى ۵۶ تومان. همه اعضاى خانواده، عروس ها، نوه ها و همه، از دانشگاه و مدرسه و اجتماع هر خبرى كه دستگيرشان مى شد، به امام (ره) مى رساندند. هر كسى هم كه امام (ره) از ايشان مى پرسيدند، اخبار را نقل مى كرد. گاهى كه خدمت ايشان مى رسيدم، مى ديدم حتى اخبار بسيار كوچك صفحات لايى روزنامه ها را خوانده اند . كاملاً به مسائل اشراف داشتند.
اينك كه سال ها از رحلت حضرت امام (ره) مى گذرد، هنگامى كه به كليت شخصيت ايشان مى نگريد، كدام ويژگى را بارزتر از بقيه مى بينيد؟
قاطعيت. اين قاطعيت حتى در رفتارهاى عادى و روزمره ايشان كاملاً مشهود بود. يك روز عصر در زمانى كه مى دانستم مطالعه نمى كنند و يا كار ديگرى ندارند، نزد ايشان رفتم. سلام و احوالپرسى كرديم. پرسيدند، «چاى ميل دارى؟» گفتم، «بله. خودم مى ريزم.» فرمودند، «اگر چاى ميل دارى، من مى ريزم.» روى حرف امام (ره) هم كه نمى شد حرف زد. تشريف بردند چاى را ريختند، من دنبال ايشان رفتم و چاى را گرفتم. قاطعيت ايشان عرصه عمومى و خصوصى نداشت. در همه لحظات مقيد و پايبند به نظمى بودند كه براى خود در نظر داشتند. همانطور كه قبلاً هم عرض كردم، ايشان به جايگاهى رسيده بود كه در يك كلام « خدا را باور كرده بود» تمام! و اين باور چه در نماز اول وقت، چه به هنگام گفت وگو و چه در تمام كردار و گفتار و افكار ايشان، جارى و سارى بود. اين كار براى كسى كه خود را تربيت كرده و برايش ملكه شده است، كارى سهل است، ولى براى ما كه چنين نكرده ايم بسيار دشوار است.